-
عرفان خسته
پنجشنبه 20 اسفند 1394 13:38
هفته پیش فرشامونو داده بودیم قالیشویی.قرار بود فرداییش بیارن ولی چند روز طول کشید . تو خونه که فرش نباشه صدا انعکاس پیدا میکنه دیگه...دیگه شده بود سرگرمیه عرفان... اولش که کلی الکی فقط داد زد .... بعدم سوال کرد که چرا صدا اینجوری میشه؟ گفتیم چون فرش نیست صدا میپیچه. گفت میپیچه؟!!! بابا گفت یعنی اینکه میخوره به دیوارا...
-
پست اضطراری
شنبه 15 اسفند 1394 17:51
اسم این پست اضطراریه چون قراره من فقط آخر هفته ها پست بذارم ،وقتی دارم الان میذارم یعنی پس اضطراری بوده که اومدم.( مثلا اولین باره به غیر آخره هفته میام اینترنت ) امروز با اینکه من می دونستم کاری نکردم و برای بابا هم گفته بودم ولی داشتم می رفتم خونه باز یه کم استرس داشتم.تو مدرسه م بابا رو ندیدم.یعنی اصلا از قصد طرف...
-
بازم پست این هفته م یه چیز دیگه بود ولی...بدبخت شدم ...
چهارشنبه 12 اسفند 1394 22:45
ای خدا این ناظم ما چرا اینجوریه ؟ چرا اینقد نامرده؟ یعنی بدبخت شدم رفته ولی واقعا هنوزم نمیدونم چیکار کردم که این بلا داره سرم میاد.الان یه نامه از ناظم برای بابام تو کیفمه و دارم سکته میکنم. اونقد قیافم تابلوئه بابام چند بار پرسیده چمه ولی من نگفتم هنوز بهش. امروز زنگ تفریح آخر منو علی داشتیم از راه پله ای که میرسه...
-
عرفان و psp و عمو کیارش بدجنس
پنجشنبه 6 اسفند 1394 00:01
پنجشنبه هفته پیش، صبح من و بابا رفتیم دنبال عرفان . داشتیم میرفتیم من یه استرس بدی گرفته بودم. دوست داشتم اگه میشد بابا تنهایی بره دنبال عرفان، ولی نمیشد که... ولی مثل بیشتر وقتا فکرام اشتباه بود.عرفان خوبه خوب بود حتی انگار ذوق داشت که میخواد بیاد خونه ولی من....نزدیک بود بازم خراب کنم.نمی دونم چرا خداحافظی اونقد...
-
ایام فاطمیه
یکشنبه 2 اسفند 1394 22:59
+ سلام به همه.ایام فاطمیه رو به همه تسلیت میگم.ما همه خوبیم.ان شاالله شمام خوب باشید. +التماس دعا
-
این هفته م بلاخره تموم شد...
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:42
این هفته م بلاخره تموم شد.فردا مامان داره میره و عرفانم دیگه میاد خونه. این هفته خوب گذشت.راحتر از هفته پیش.بازم خونه سوت و کور بود.بازم جای عرفان خییلی خالی بود ولی خوب بود.یعنی عرفان یه کاری کرد که... پنجشنبه صبح منو بابا رفتیم دنبال عرفان و رفتیم راهپیمایی که خییلی خوب بود.منو عرفان اونقد داد زدیم که صدامون گرفته...
-
هفته ی....
چهارشنبه 21 بهمن 1394 20:37
این هفته خیلی .... مامان یه جا نزدیک مدرسه عرفان گرفته و عرفان و برده پیش خودش.واقعا احمقم فک کردن عرفان دیگه قرار نیست بره.فک کردم مثلا مامان میخواد بره هتل و بعد بیاد دنبال عرفان روزی چند ساعت ببینتش.فک نمی کردم اینکارو کنه.واقعا احمقم. قراره تا آخر هفته دیگه اونجا باشه ... واقعا بدون عرفان خونه یه جوریه...یه جور...
-
مامان
پنجشنبه 15 بهمن 1394 16:57
اون اولا که عرفان اومده بود پیشمون، مامان هر وقت زنگ میزد و با عرفان حرف می زد بعدش عرفان شروع میکرد سوال کردن و آخرسرم گریه می کرد.بابام می بردش تو اتاقش یا بیرون که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه چون این موقعه ها من به جای اینکه به بابا کمک کنم عرفان آروم شه خودمم...خلاصه که وضع بدی بود. ولی چند وقت بعدش دیگه وضع بهتر...
-
من و هندسه و بابا و عرفان
پنجشنبه 8 بهمن 1394 23:40
یکشنبه هندسه داشتیم.معلم که اومد سر کلاس یه پوشه دستش بود که معلوم بود برگه امتحانیا توشه.دیگه همه استرس گرفته بودن. یکی از بچه ها گفت آقا برگه هارو امروز میدین؟ معلم سر میزش نشست و دیگه شروع کرد توبیخ کردن که:حالا هی سر کلاس مسخره بازی در بیارین،هی بخندین وقت کلاس و بگیرین،هی از زیر تمرین حل کردن در برین که آخرش این...
-
عرفان و امتحانا
جمعه 2 بهمن 1394 23:38
عرفان خان با اینکه دیگه خودشم میره مدرسه ولی ایام امتحانا تا تونست اذیتم کرد . چه قدر دیگه بابا باهاش حرف زد و آخرشم چقد باز دعواشون شد و که همه رو نمیشه گفت ولی کلا این ایام خیلی عصابش خورد بود.چون پنجشنبه جمعه ها انتظار داشت مثل همیشه مثلا درس و مشق کلا تعطیل باشه و همش بازی باشی ولی نمیشد که چون اتفاقا همش شنبه ها...
-
عرفان تقلب رسون :))
پنجشنبه 1 بهمن 1394 01:24
این عرفان واقعا خیلی...نمی دونم چیه!! امتحانای من ساعت8 تا 10 بود برای همین وقتی بابا و عرفان از مدرسه میومدن من خونه بودم.یه روز که اومدن من داشتم تو اتاقم درس می خوندم عرفان با دو اومد اتاقم.بغض کرده بود هول بود اصلا سلامم نکرد گفت: داداشی فک کنم بابا میخواد منو خیلی دعوا کنه بزنه. گفتم سلام چرا ؟ چیکار کردی؟ گفت...
-
آخیش...
سهشنبه 29 دی 1394 15:04
سلااام به همه فعلا یه سراومدم که بگم آخییییش بلاخره این امتحانای ...تموم شد راحت شدیم. دیگه طاقت نداشتم تا پنجشنبه صبر کنم.خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا و آدماش .دیگه اومدم خبر آزادیمو اعلام کنم .امتحانام خدا رو شکر خوب بود.خودم که تقریبا راضی بودم .تا دیگه ببینیم کارنامه چی میگه!!! گفتم تقریبا چون هنوز معلوم نیست...
-
بازم عمو کیارش
پنجشنبه 10 دی 1394 00:29
این آخرین پستیه که تو دی ماه میذارم چون دیگه واقعا امتحانا از شنبه شروع میشه و تا 29 دی ادامه داره و دیگه اینترنت تعطیله تو این روزا چون قراره جای شام و ناهارم کتاب بخورم این پست همون ماجرای پنجشنبه جمعه ست . واای خدا یعنی با ماجرای دیروز دیگه کامله کامل شدا پنجشنبه با صدای بابا بیدار شدم.هول شدم دوییدم برم ببینم چی...
-
کمک عرفان
جمعه 4 دی 1394 23:40
این پست و خورد خورد نوشته بودم دیگه امتحانام که عقب افتاد امروز کامل کردم گفتم بذارم.ماجرای این پنجشنبه جمعه رم شاید وقت شه سه شنبه بنویسم. کارای خونه رو همیشه ما خودمون انجام میدیم یعنی بیشترشو بابا انجام میده منم کمکش میکنم.عرفان که اومد پیشمون میخواست که اونم تو کارا کمک کنه. بابا میگفت تو خونه رو به هم نریزی و...
-
امتحانات ترم
دوشنبه 30 آذر 1394 00:35
سلام به همه دوستای مجازیم.امتحانات ترم اول از شنبه شروع میشه و من دیگه قراره کله م همش تو کتاب باشه برای همین تا آخر امتحانا دیگه نمی تونم پست بذارم چون دیگه اصلا نمیخوام بیام نت که امتحانارو خراب نکنم البته اگه بشه و بتونم دعا کنید امتحانا به خیر بگذره.ان شاءالله هرکی امتحان داره موفق باشه. (به خاطر تعطیلیای آلودگی...
-
بازم بابا...
جمعه 27 آذر 1394 15:23
اون چند روزی که بابا با من کم حرف میزد واقعا برام به اندازه چند هفته گذشت...واقعا وحشتناک بود پنجشنبه صبح که بیدار شدم دیگه گفتم هرجور شده میرم پیش بابا ازش معذرت خواهی میکنم حتی اگه جواب نده. صدای بابا و عرفان از پایین میومد.رفتم دیدم دارن پلی استیشن بازی میکنن..کلی هم داشتن کیف میکردن.نمی دونم چرا یهو یه جوری شدم...
-
نمی دونم چیکار کنم:((((
چهارشنبه 25 آذر 1394 21:24
از دوشنبه تا حالا بابا باهام سرسنگینه.به زور یه کلمه باهام حرف میزنه تازه اگه مجبور باشه، اونم با اخم.. یه حماقتی کردم که....دیگم نمیتونم درستش کنم....اصلا روم نمیشه بنویسم.نمی دونم چیکار کنم. دوشنبه من پای لب تاپم بودم داشتم برای شیمی یه تحقیقی بود انجام میدادم.عرفان اومد پیشم یه کم نگاه کرد بعد رفت بالا.من کارم تموم...
-
خونه بابا بزرگ
جمعه 20 آذر 1394 10:45
جمعه که رسیدیم ناهار رفتیم خونه بابابزرگ اینا.بابا جونم گفت خب عرفان یه کم تعریف کن ببینم سفر خوب بود؟ عرفانم با ذوق شروع کرد تعریف کردن و همه چیز و دقیق گفت...حتی مثلا کارای بدشم میگفت ، اینکه مثلا رو بابا و امیر شن پاشیدن یا مثلا لج کردم ولی آخرش میگفت که کار بد کردم... آخر سر عمو کیارش پرسید: عرفان تو دریا شنام...
-
خود سفر
پنجشنبه 19 آذر 1394 01:32
جای همه خالی،تو این فصل شمال خیلی قشنگ بود.مخصوصا درختا.هر برگ درخت یه رنگ بود.خیلی دیدنی بود واقعا...هوا هم بارونی نبود فقط ابری بود.به غیر شب آخر که طوفان شده بود...خیلی باحال بود..عرفان هی میگفت میخوام برم بیرون خیس شم ولی واقعا نمیشد رفت اگه میرفتیم باد مارو میبرد. چهارشنبه که رسیدیم اول رفتیم ناهار بعدش عرفان هی...
-
شروع سفر
شنبه 14 آذر 1394 22:59
سلام این پستو دیشب یه بخشیشو نوشته بودم ولی وقت نشد تموم کنم دیگه فک کردم امشب کامل کنم بذارم. برای اینکه به ترافیک نخوریم بابا گفت صبح بعد نماز راه میفتیم.ولی عرفان بیدار نشد.چون عادت داره برای مدرسه ساعت ۶:۳۰بیدار شه نمی تونست زودتر پاشه. بابا هرچی صداش کرد گفت پاشو قراره بریم شمال ...ولی فقط چشاشو به زور یه کم باز...
-
چرا؟...پس گردنی:(
دوشنبه 9 آذر 1394 17:04
پیشاپیش اربعین و تسلیت میگم به همه . چند روز فکرم مشغول بود خیلی.همش فک میکردم که چرا ۱۲ آذر افتاده آخر هفته؟افتاده پنجشنبه؟ چون دلم میخواست اونروز خونه نباشم، برم مدرسه کل روزو...همش دعا میکردم چون چهارشنبم اربعینه و تعطیله مثلا بابا بگه بریم خونه بابابزرگ و این چند روز و اصلا خونه نباشیم. اولش خودم میخواستم به بابا...
-
شیر
پنجشنبه 5 آذر 1394 10:25
چند شب پیش نصف شب عرفان یه بلایی سرم آورد که... من از شیر متنفرم...واقعا بدمزه ترین چیز تو دنیا شیره .کوچیک که بودم یا با شیر کاکائو شیر میدادن بهم یا توش عسل یا مربا یا شربت میریختن تا راضی شم بخورم ولی الان دیگه بابا فقط مستقیم از پاکت میریزه تو لیوان میگه بخور منم به زور دیگه میخورم ولی این عرفان...بابا همش بهم...
-
من و علی...عرفان و پویا
پنجشنبه 28 آبان 1394 14:07
معلم هندسمون خیلی آدم جالبیه...درس دادنشم یه جور خاصیه، یعنی مثلا داره یه قضیه رو میگه یهو آخرش میخنده معلوم نیست اصلا چرا؟!!! صداشم یه جور جالبیه کلا حرف زدنش جالبه.دوستم علی خیلی بهش میخنده.یعنی میاد سرکلاس علی خندش میگیره مبحث استدلال استنتاجی و استدلال استقرایی بود، این دوتا کلمه رو خیلی خنده دار میگفت بعد زیادم...
-
عرفانِ عشق تبلت
پنجشنبه 21 آبان 1394 10:37
یه روز تو هفته پیش عرفان اومد گفت امیر به بابا میگی برام تبلت بخره؟ ! من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفان بازم گفتی تبلت...بابا بشنوه بازدعوا میکنه ها. گفت خوب من نگفتم که خانم معلممون گفته. تعجب کردم گفتم واقعا عرفان؟!!! گفت آره من که نگفتم.میگی امیر؟ گفتم خوب اگه معلمتون گفته خودت به بابا بگو دیگه.اشکال نداره. گفت نه بابا...
-
آشتی
جمعه 15 آبان 1394 14:42
دیروز صبح که بیدار شدم یه حال خیلی خیلی بدی داشتم.تو دلم یه استرس بدی بود.خیلی پشیمون بودم از کارام مخصوصا از اینکه اونطور با بابام حرف زدم.برا همین از اتاق بیرون نرفتم اصلا.نیمساعت بعد بابام صدام کرد گفت:امیر جان..اگه بیداری بیا پایین. من یه لحظه شک کردم که درست شنیدم یا نه...آخه بابا وقتی ناراحته ازم بیشتر صدام...
-
پست فردام یه چیز دیگه بود ولی...
چهارشنبه 13 آبان 1394 23:34
برای فردا میخواستم یه پست دیگه بذارم ولی این عرفان... خرابش کرد.خیلی عصابم خورده.خیییییییییییلی امروز یه روز خیییلی بیخودی بود.خیلی.یعنی هنوزم هست.بابا که منو مقصر میدونه چون عرفان بچهست و من بزرگم.ولی عرفان به اندازه صد تا آدم بزرگ بدجنسه.خیلی هم بد جنسه . از مدرسه که برگشتم بابام بهم گفت با عرفان درساشو کار کنم چون...
-
بابام یا داداشم
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:34
من و بابام که رفته بودیم دبیرستان ثبت نام کنیم ناظمون من و بابامو یه جوری نگاه میکرد. بعد از بابام پرسید: چه نسبتی باهاشون دارید؟ بابام گفت: پدرش هستم.دوباره یه نگاهی کرد بعد گفت:شناسنامه خدمتتون هست؟ من از تو پوشم شناسنامه مو دادم به ناظم، ناظم که نگاه کرد به بابام گفت: منظورم شناسنامه شما بود. بابام گفت نمی دونستم...
-
محرم
پنجشنبه 30 مهر 1394 23:41
ماه محرم و تسلیت میگم به همه. عزاداریاتون قبول باشه. شبای اول محرم ما خونه بابابزرگم بودیم و اونجا میرفتیم هیئت.شب اول عرفان پیش عمو و بابام نشسته بود.بابابزرگم که شروع کرد به گریه قیافش خیلی ناراحت شد و بلند شد اومد بغل بابابزرگم نشست و بوسش کرد، بابابزرگمم بوسش کرد.بعد بابام که گریه کرد بغض کرد گفت میخوام برم پیش...
-
بازگشت امیر...یه کمی
جمعه 24 مهر 1394 09:23
سلااااام به همه.خیلی دلم برای اینجا و همه تنگ شده بود. فقط یه ماهه که نیومدم اینجا ولی انگار که چند ساله نبودم.البته گاهی طاقت نیوردمو یه سری میزدم ولی در حد چند لحظه فقط. من و بابا و عرفانم خوبیم.ممنون که حالمونو تو این مدت می پرسیدید. عرفانم دیگه میره مدرسه و کمتر میبینمش.می دونم مسخره ست حرفما ولی چون عرفان از...
-
سلام
دوشنبه 20 مهر 1394 16:00
قراره دوباره پست بذارم...وااای الان نباید میومدم ولی طاقت نیووردم زودتر اومدم خبر بدم تا جمعه خدافظ.