ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

خرید

دیروز رفته بودیم خرید.یعنی قشنگ چهار پنج ساعت بیرون بودیم.من و بابا تو نیمساعت خرید کردیم بقیه پنج ساعتم عرفان...یعنی من دیگه داشت اعصابم خورد میشدازش هرچی رو انتخاب میکردیم میگفت خوب نیست بعد بین هر ده تا یکی رو که قبول میکرد و من و بابا خوشحال می شدیم تازه میرسیدیم به رنگش.هی میگفت این رنگش خوب نیست.. این رنگش خوبه ولی عکسش باید آبی باشه...این نوشتش چرا سبزه باید زرد باشه....یعنی  دلم میخواست ...

تازه موقع خریده منو باباهم اظهار نظر میکرد میگفت این رنگش خوب نیست امیر اینو نخر.

واای بابا  یه لباس و پوشیده بود امتحان کنه گفت این خوب نیست بابا ...به شما نمیاداصلا...مگه نه امیر؟!!   فروشندهه که دهنش باز مونده بود  خندش گرفته بودبه بابا گفت ماشاالله چه پسر صاحب نظری دارین. 

اومدیم بیرون عرفان گفت صاحب نظر یعنی چی ؟منم اعصابم خورد بود گفتم یعنی فضول.خیلی ناراحت شد اخم کرد بابا دعوام کرد گفت امیر؟!!نه پسرم یعنی اینکه درباره هرچی یه نظری داری همینکه میگی لباس خوبه یا بده. با اخم یه کم هولم داد گفت امیر بدجنس چرا الکی میگی؟!!.بعدم رفت اون یکی دست بابا رو گرفت که پیش من راه نره.ولی  خب راس گفتم دیگه.

 آخه خود من بچه بودم اصلا کاری به لباسام نداشتم هرچی میخریدن می پوشیدم دیگه ولی این فسقلی...،بابا هم نمی دونم چرا اینقد حوصله به خرج میداد.

یواش گفتم بابا همینارو بخرید دیگه واسش حالا چه فرقی میکنه رنگش؟!! ولی بابا گفت می دونی که تا خوشش نیاد نمی پوشه ،لجبازیه بعدش سختتره.

 بابا میگه باید براش یه طراح لباس استخدام کنم.ولی من میگم طراح لباسم دو روزه از دست عرفان فرار میکنه.  

آخرسر گفتم بابا سوئیچ و بدین من برم تو ماشین. عرفان گفت کجا میری؟ بابا سوئیچ و داد گفت داداش خسته شده دیگه اینقد طولش دادی.داشتم میرفتم دستمو چسبید گفت نه نه توروخدا وایسا خب بگید کدوم خوبه دیگه.گفتم عرفان بیستارو من و بابا گفتیم خوبه...گفت خب یکی دیگه بگید الان میخرم. بابا از پشت ویترین سریع یه لباس و نشون داد گفت این خوبه؟ ...عرفان دستمو سفت گرفته بود،منو کشید گفت داداش بیا.. دیگه منم رفتم نگاه کرد گفت آره خوبه!!! من وبابا تعجب کردیم بابا که ذوق کرد سریع گفت پس بریم بخریم.ولی رفتیم تو ،فروشنده رنگای دیگه رو که آورد باز شروع کرد ...منم گفتم بابا من رفتم. از مغازه اومدم بیرون داشت دنبالم میومد ولی بابا نذاشت... منم رفتم تو ماشین .قشنگ یک ساعت بعد اومدن.عرفانم قهر بود باهام.رفتیم خونه ام وقتی بابا گفت لباساتو نشون بده به داداش گفت نمیخوام.دیگه بابا باز گفت می دونی قهر کار زشتیه و منم گفتم برو بیار و بوسش کردم دیگه آشتی کرد رفت آورد.

شبم بابا درباره مسافرت حرف زد. قرار شد بریم شیراز. فک نمی کردم  امسالم عید بخوایم بریم شیراز.امسال که دیگه عرفان پیشمونه و مامانم نیست.یه کمی هم بحثم شد با بابا...بحث که نه یه کم حرف ...ولی دیگه قانع شدم.

خلاصه اینکه از سوم عید میریم شیراز.

+پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم به همه


چهارشنبه سوری دعوایی

ما شبای چهارشنبه سوری اصلا برنامه بیرون رفتن و ترقه و آتیش بازی نداریم عوضش هر سال خونه یکی از فامیلا جمع میشیم که خیلی هم خوش میگذره همیشه.

دیشب همه خونه بابابزرگم بودیم.وقتی رسیدیم اونجا در کمال تعجب دیدیم که عمو کیارش خونه ست!!!! آخه عمو کیارش همیشه شبای چهارشنبه سوری یه سر با دوستاش میره آتیش به پا میکنه بعد میاد مهمونیچند سال پیشم میخواست منو قاچاقی با خودش ببره ولی من نرفتم،بابام میفهمید هیچی دیگه ولی خدایی واقعا خطرناکه ...پارسال یکی از همکلاسیام بدجور داغون شدنزدیک بود بمیره راس راسی 

ازش پرسیدم عمو نرفتین بیرون؟!!! گفت نه بابا مگه مامان گذاشتهی سفارش پشت سفارش ولی اصلش آخر شبه

با اینکه آخر شب خودش برنامه داشت ولی طاقت نداشت ، از بیرونم که هی صدای بمب و ترقه میومد..یهو بلند شد گفت نه اینجوری نمیشه..باید یه حرکتی بزنم

بعدم گفت هروقت تک انداختم به همه بگو بیان پشت پنجره تا یه وقت کسی صدمه نبینه  البته اینو واقعی نگفتا..مسخره کرد

پنج دقیقه بعد تک انداخت و منم گفتم و همه رفتیم پشت پنجره.چند ثانیه بعد تو حیاط پنج تا آبشار روشن شد...خیلی باحال بود...بچه ها که از ذوشون جیغ کشیدن و دوییدن  برن تو حیاط دیگه بقیه ام دنبالشون  رفتن.یه کمم تو حیاط نگاه کردیم و بچه ها یه ریز جیغ زدن.خلاصه که خیلی باحال و جالب بود

ولی بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که یهو صدای جیغ زهرا تا پایین اومد.زهرا دختر عموم تقریبا سه سالشه داداششم طاها دو سال از عرفان کوچیکتره.

یه کم بعده صدای زهرا صدای گریه طاها که بلند شد دیگه عمو کوروش بلند شد بره بالا ببینه چه خبره ، بابای منم بلند شد آخه هر سه تاشون بالا بودن.رفتیم تو اتاق دیدیم زهرا و طاها دارن گریه میکنن عرفانم بغض کرده . زهرا تا باباشو دید گفت: طاها منو زد.

عمو کوروش عصبانی گفت طاها؟!! چرا آبجی رو زدی؟ ها؟ ولی جواب نمیداد بازوشو گرفته بودفقط گریه میکرد. بابا به عرفان گفت: عرفان..تو بگو چی شد؟...عرفان ناراحت و با بغض اومد حرف بزنه یهو طاها با حرص پرید رو عرفان!!! عرفانم یه جیغ بنفش کشید که گوشامون سوت کشید بعدشم بلند زد زیر گریه عمو سریع طاها رو گرفتا ولی بازم دیر بود ،دیگه بازوی عرفانو گاز گرفته بود

دیگه هر سه تاشون گریه میکردن اصلا یه وضی شده بودا

عمو گفت طاها؟!!! چه کاری بود؟چرا گازش گرفتی؟!! طاها با گریه گفت :اون اولش منو زد

اصلا معلوم نبود چی به چیه؟ کی کی رو زده!!! تا حالا دعواشون نشده بود، اولین بار بود!!

وای بابا اینو شنید با اخم گفت عرفااان؟!!آره؟! ...ولی جواب نداد بازوشو گرفته بود فقط بلند گریه میکرد بعدم سریع اومد تو بغل من گفت آی داداشی دستم...بابا دیگه عصبانی شد گفت ساکت شو ببینم جواب منو بده..چرا زدیش؟! بازم که جواب نداد بابا دستشو گرفت میخواست از بغلم در بیاره ولی عمو جلوشو گرفت گفت الان ولش کن بذار گریه شون تموم شه...بعد زهرا رو بغل کرد طاهارم دعوا کرد که بره پایین.

اونا که رفتن بابا چند ثانیه با اخم عرفان و نگاه کرد بعد گفت: عرفان..منو نگاه کن ببینم..

عرفان باز فقط گفت :دستم.اونقد که گریه میکرد بابا نشنید صداشو.گفت: گریه نکن ببینم چی میگی؟ من گفتم :بابا میگه دستش درد میکنه.

بابا گفت بیا اینجا ببینم چی شدی؟  دیگه بلند شد از بغلم.بابا آستینشو که زد بالا دیدیم خدایی طاها بدجوری گازش گرفته.حق داشت اونجوری گریه میکرد.

منو بابا تا دستشو دیدیم یهو  با هم گفتیم: اوه اوه...اینجوری گفتیم گریه ش دو برابر شد...بابا بغلش کرد گفت هیس هیچی نشده الان خوب میشه...بعد شروع کرد آروم ماساژ دادن عرفانم هی آی آی میکرد. بابا با اخم گفت ببین چیکارمیکنید؟!!! بابا بغلش کرد گریه ش کم شد  گفت من نکردم که... طاهای بدجنس کرد...بابا گفت تو چیکار کردی که طاها کرد؟ها؟چرا زدیش؟

دیگه شروع کرد تعریف کردن گفت:من همش داشتم براش می نوشتم  رو تخته..هر چی میگفت مینوشتم بعدش زهرا اومد پاک کرد طاهای بدجنس هولش داد ولی من هیچی نگفتم که به زهرا.خب زهرا کوچولوئه من گفتم که اشکال نداره بازم مینویسم ولی دوباره که پاک کرد طاهای بدجنس زدش زهرا هم جیغ زد گریه کرد دردش اومده بود خب...بعد ساکت شد.

بابا گفت: خب بعدش؟  گفت خب طاها کار بدی کرده بود زهرا رو زده بود دیگه.زهرا کوچیکه.

بابا گفت: عرفان..طاها کار بد کرد زهرا رو زد بعد تو چیکار کردی؟

گفت:منکه گازش نگرفتم که.درش نیومد خیلی.. زود خوب شد ولی من خیلی دردم اومد. تا فردام همش درد میکنه کمبود میشه الانم خوب نشد اصلا..بعد دوباره گریه ش زیاد شد.هی طفره میرفت که نگه طاها رو زده  بابا عصبانی گفت خیله خب بسه دیگه..هیس..الکی گریه نکن.بلند شو .

بعد دستشو گرفت که بریم پایین.همونطور آروم آروم گریه میکرد.

رفتیم پایین اون دوتا دیگه آروم بودن عمو کوروشم اومد دست عرفان و که دید طاها رو تهدید کرد طاها هم بغض کرد رفت بغل مامانش.مامانشم باز دعواش کرد که گاز گرفته.آخرسر بابا جونم هردوشونو بغل کرد یه کم حرف زد باهاشون بعدم آشتیشون داد.

موقع برگشتن تو ماشین ساکت بودیم ..یه کم بعد عرفان گفت:بابایی عصبانی هستید؟

عرفان هر وقت شک داشته باشه که وقتی برسیم خونه بابا قراره تنبیهش کنه یا نه می پرسه..دیشبم چون بابا چند دقیقه بغلش کرده بود و آخر سرم با طاها آشتی شدن شک داشت. بابا اخم کرد گفت:عصبانیم خیلی هم عصبانیم...عرفان ناراحت گفت آخه چرا؟من که دیگه پسر خوبی شدم..بابا جونم بوسم کرد گفت آفرین پسر خوبم...مگه نه امیر؟!گفتم آره. 

ولی معلوم بود بابا واقعا دیگه عصبانی نیست چون عصبانی باشه اصلا جواب نمیده فقط میگه ساکت.

بابا گفت: پس خودت می دونی امشب چقدر پسر بدی بودی آره؟ گفت خب منکه نمیخواستم بشم که، طاها شد بعد منم یه کم شدم دیگه...بعد انگار منتظر بود بابا یه چیزی بگه ، وقتی هیچی نگفت منو صدا کردگفت امیر...ولی بابا  دیگه گفت هیس ساکت دیگه.

 وقتی رسیدیم با بغض بدو رفت تو اتاقش.چند دقیقه بعد بابا رفت پیشش ،در اتاقو باز کرد چراغ خاموش بود  بابا چراغو که روشن کرد گفت بابا من خوابم میاد دیره باید بخوابم   ولی بابا  در و بست  که حرف بزنه باهاش. دیگه نشنیدم چی گفتن ولی می دونستم بابا دیگه تنبیهش نمیکنه چون خدایی طاها خودش حسابی حسابشو رسیده بود.دیگه تنبیه شده بود.


تعطیلات قبل از عید

خب بلاخره تعطیلات  قبل از عیدم شروع شد و از فردا بازم من می مونم و عرفان و سفارشات بابا.سخت ترین سفارش بابا هم این بود که نذارم دستش همش psp باشه.البته خودش کلی باهاش حرف زده و کلی قوله قول گرفته که به اندازه بازی کنه و به حرف منم گوش بده ولی...هیچی دیگه... از فردا منم و قوله قولای عرفان خدا به خیر بگذرونه فقط... 

عرفان خسته

هفته پیش فرشامونو داده بودیم قالیشویی.قرار بود فرداییش بیارن ولی چند روز طول کشید . تو خونه که فرش نباشه صدا انعکاس پیدا میکنه دیگه...دیگه شده بود سرگرمیه عرفان... اولش که کلی الکی فقط داد زد.... بعدم سوال کرد که چرا صدا اینجوری میشه؟

گفتیم چون فرش نیست صدا میپیچه. گفت میپیچه؟!!! بابا گفت یعنی اینکه میخوره به دیوارا بعد میخوره زمین بعد دوباره میخوره به پنجره هی شنیده میشه. یه کم فک کرد گفت فرشا بودن میخورد زمین دیگه هوا نمیرفت؟ بابا گفت نه دیگه.. نمیرفت.

دوباره گفت خب چرا؟ بابا یه کم فک کرد گفت چون لای پرزای فرش گیر میکرد.

یه کم باز فک کرد ولی دیگه خدارو شکر قبول کرد سوال نکرد.

 دیگه کلللی له شدیم تا کل خونه رو جارو و تی بزنیم.عرفانم هی میگفت منم میخوام تی بزنم به منم بدین .دیگه بابا تی و داد بهش خودش رفت چایی بیاره.

 من و بابا داشتیم چایی میخوردیم تی زدن عرفانم نگاه میکردیم.اونقد باحال بود.مححححکم تی و فشار میداد رو زمین به زور میکشیدبابا بهش گفت نمیخواد فشار بدی آروم بکش...دیگه یاد گرفت.بعد هر چند لحظه یه بار  داد میزد میگفت :بابا اینجوری خوبه ؟ حالا الکیا..میخواست صداش بپیچه

بعد میخواست تی و از یه دست بده دست دیگش، دسته تی محکم خورد تو کله ش بلند گفت آخ  داشت گریه ش در میومد.بابا بلند شد ببینه چی شده .رفت سرشو یه کم ناز کرد گفت چی شدی بابایی؟بده من دیگه خسته شدی..

چون بابا میخواست تی و بگیره ازش یهو خوب شد گفت نه نه هیچی نشد دردم نیومد.بعد سریع شروع کرد تی کشیدن باز. 

 یک دقیقه نشد دوباره همون کارو کرد دسته تی خورد تو کلش ولی ایندفه جیکش در نیومد فقط قیافش ناراحت شد، یه کم سرشو مالید دوباره شروع کرد تی کشیدن.من و بابا داشتیم منفجر می شدیم از خنده ولی به زور جلوی خودمونو گرفته بودیم  

من چاییم تموم شد برگشتم سرکارم .ولی ,تا من بلند شدم دیگه کار نمیکرد که فقط بازی میکرد،هی میومد تی و میزد به تی من بعد میگفت ببخشید ببخشید حواسم نبود.دیگه  یه کم جنگ تی کردیم که خیلی باحال بود ولی آخرا دیگه عرفان باز خل شده بود با تی میزد به پام  بعدم به زور بلند میکرد میخواست بزنه به لباسم.هی میگفتم نکن گوش نمیداد.

بابا هم سه بار با مهربونی بهش گفت که نکنه.ولی یه کم تی میزد دوباره شروع میکرد. بابا دیگه بلند شد گفت بده من تی و.

ولی نداد.. فرار کرد گفت نه نه دیگه خوب کار میکنم شیطونی نمیکنم. بابا رفت تی و ازش گرفت گفت برو تو اتاقت کار کن.کاغذارو جم کردی؟

 ولی اصلا جواب بابا رو نداد، اعصابش خورد شده بود.اومد طرف من میخواست تی و به زور ازم بگیره اونقد که پرروئه بابا دیگه صداش یه کم رفت بالا گفت: عرفان!!..بابا چی گفتم بهت؟!! 

با اخم و حرص پاشو کوبید زمین گفت خب باشه.بعدم رفت بالا.

چند دقیقه آرامش خوبی برقرار بودا ولی یهو صدای جاروبرقی  همه چی رو خراب کرد 

 بابا عصبانی داشت میرفت بالا دیگه سریع گفتم خودم میرم..بعدم دوییدم بالا اول جارو رو خاموش کردم.

آخه دیروزش کلی کاغذ خورد کرده بود ..یعنی کف اتاقش فرش شده بود از کاغذ. میخواست با جاروبرقی جم کنه ولی تیکه هاش بزرگ بود بابا گفته بود باید با دست جم کنی چون گیر میکنه تو جارو.کلی سر همین بحث کردن ولی آخرش قبول کرد گفت باشه با دست جم میکنم. ولی باز رفته بود جارو رو برداشته بود.

گفتم عرفان بابا داشت میومد بالا ها دیروز نگفت با دست جم کن؟  ولی انگار نه انگار گفت إإإ نکن امیر بدجنس... بعد میخواست روشن کنه باز. جلوشو به زور گرفتم گفتم عرفان نکن!! بابا عصبانیه ها..

گفت با دست نمیشه  خب.

چند تا کاغذ و جم کردم گفتم ایناهاش ببین خیلی هم خوب میشه.بیا با هم جم کنیم.

گفت نه من بلد نیستم تو خوب بلدی.خودت جم کن من تی بلدم... بعدم دویید پایین باز.ولی  بابا عرفان و دوباره  آورد تو اتاق.من داشتم جم میکردم کاغذارو بابا گفت بلد نیستی؟!! بشین اینجا نگاه کن داداش چیکار میکنه یاد بگیر...عرفانم  نشست رو تخت با اخم نگاه میکرد.

چند ثانیه بعد بابا گفت خب یاد گرفتی؟ حالا پاشو به داداش کمک کن.

گفت نخیرم بلد نیستم هنوز.

بابا اخم کرد گفت امیر بلند شو جارو ببر بیرون.بعد به عرفان گفت پس هروقت یاد گرفتی و اینا رو جم کردی پاتو از این در میذاری بیرون فهمیدی؟ 

با بغض گفت نخیرم  هیچوقت یاد نمیگیرم.

بابا گفت پس دیگه هیچوقتم بیرون نیا... همینجا بمون.

بابا اومد بیرون تا در و بست صدای گریه ش بلند شد. میخواست جم کنه پنج دقیقه م طول نمیکشیدا!!!الکی گریه میکرد.

واقعانم یه ربع نشد اومد پایین. ولی بعدش ....واای ...خیلی باحال بود... یه راس رفت سر یخچال پاکت شیر و ورداشت سر کشید!!!!!!!!!  جلوی بابا!!!!

یعنی منو بابا دهنمون وا مونده بود!!!!  منکه نزدیک بود بترکم از خنده  بابا هم نمی دونست بخنده؟! ،عصبانی شه؟!اصلا یه وضع عجیبی بودا.

پاکتو که گذاشت تو یخچال بابا گفت الان این چه کار زشتی بود کردی؟!!!

گفت خب من خستم الان .

بابا گفت یعنی چی خستم؟نگفتم دفعه دیگه ببینم یک روز حق نداری لب به شیر بزنی؟!!امیر تو هم یادت باشه عرفان فردا حق نداره شیر بخوره.

ناراحت گفت نه نه تو روخدا ...بابا گفت نه چی؟..چند بار گفتم نکن این کار زشتو؟

گفت من که می دونم زشته که ولی آخه امروز من کلی کار کردم خسته شدم کلی تی زدم ....یه عالمه کاغذ ریزه ریزو  جم کردم ...تازشم پویام ندیم بازیم نکردم.

یه بهونه هایی میاورد که...

بابا گفت وقتی می دونی زشته یعنی هیچوقت نباید بکنی.

گفت خب باشه دیگه نمی کنم قوله قول.  بابا گفت عرفان سر این کار چندبار قول دادی؟ فردا شیر نمی خوری تا تنبیه شی.

دیگه داشت گریه ش می گرفت گفت نه شما بدجنسید من همش کار کردم ضعیف شدم تازه شیرم نخورم  خیلی ضعیف میشم دیگه درس یاد نمیگیرم تازه تو اون تبلیغه باباجونه پسره بهش میگه آفرین شیر میخوری بعد شما نمیذارید، ..به بابا جون میگم .

بابا گفت چی میگی؟ میگی بچه بی ادبی شدم پاکت شیر و سر کشیدم؟ 

گفت نخیرم بی ادب نشدم. بابا گفت هیس..دیگه حرف نباشه... گریه ش گرفت یه کم گریه کرد ولی دیگه پویا دید و شبم بازی کردیم دیگه عادی شد ولی..ولی تا موقع خواب فک کنم اندازه دو برابر یه روز شیر خورد. حالا انگار یه روز میخواست شیر نخوره شیر خونش تموم میشد فردا صبحشم سر صبحونه شیر خورد چون بابا یادش نبود


و علی....علی هم یکشنبه هی می پرسید چی شد؟آخه جوابشو نمیدادم... الکی سرکارش گذاشته بودم.. شنبه شم که صدبار زنگ زده بود ببینه چی شده من جواب نداده بودم میخواستم اذیتش کنم یکم 

دیگه آخر سر  چپ نگاه کردم گرفتم چیه رفیق ناباب بعد گفتم ماجرا رو براش اولش که قاطی کرده بود  میگفت  ناظم آبرو نذاشته برام جلوی بابات ولی بعد آروم که شد گفت: صبر کن ببین فقط چه میکنم. هیچی... تو این هفته تا ناظم و میدیدیم دست مینداخت گردنم