ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

تازه فهمیدم

دیشب شام خونه عموی بابام دعوت بودیم. پسر عموی بابام(بهش میگیم عمو رضا)  زنگ زد گفت که ناهار بریم خونشون بعد شام همگی بریم خونه عموی بابا.ما هم رفتیم.عمو رضا دوتا بچه داره که یه سال از عرفان بزرگترن.دوقلون.خلاصه کلی به عرفان خوش گذشت و شیطونی کردن.

بعد دوقلو ها به عرفان گفتن که داریم میریم خونه بابا بزرگ(یعنی همون عموی بابام) تو بیا تو ماشین ما،عرفانم تندی اومد از بابا اجازه گرفت و بابا هم اجازه داد.

موقع رفتن که شد منو بابا تو ماشین نشسته بودیمو عرفان با اونا رفت تو پارکینگشون اما یهو با اخم از پارکینگ اومد بیرون و سوار ماشین خودمون شد.

بابا گفت چی شد چرا اومدی؟

گفت هیچی میخوام با ماشین خودمون بیام.

خیلی تعجب کردیم آخه خیلی ذوق داشت که میخواد با اونا بیاد.

عمو رضا با ماشین اومدن بیرونو پرسیدن چی شد ولی عرفان فقط اخم کرده بود و چیزی نمیگفت.

دیگه را افتادیم بعد بابا پرسید با بچه ها دعوات شد ؟ ولی گفت نه میخواستم پیش امیر باشم.

معلوم بود یه چیز دیگه ست ولی دیگه حرفشو نزدیم.خونه عموی بابا هم باز کلی بازی و شیطونی کرد  و کلی کیف کرد.

وقتی برگشتیم خونه بابا میخواست بدونه چرا سوار ماشین اونا نشده.به من گفت ایندفه تو برو ازش بپرس شاید به تو گفت.

منم ازش پرسیدم.دوباره اخم کرد.بعد یه کم فک کرد گفت خوب میخواستم پیش تو باشم.

گفتم پس چرا از بابا اجازه گرفتی با اونا بری؟

باز فک کرد بعد گفت میخواستم برما ولی از ماشینشون خیلی بدم میاد داداش.

گفتم چرا مگه ماشینشون چشه؟

گفت آخه ماشینه عین ماشین دایی بهادره.منم از دایی بهادر خیلی بدم میاد از ماشینشم بدم میاد.

گفتم چرا بدت میاد؟

با اخم گفت: چون آخه همش به بابایی حرفای بد میزد.من هی  بهش میگفتم که نباید به بابام حرف بد بزنی ولی گوش نمیداد تازه به مامانم گوش نمیداد منم یه بار با لگد زدمش دایی  هم منو زد خیلی ازش بدم میاد.

به بابا گفتم عرفان چی گفت بابا هم رفت پیش عرفان دیگه نمیدونم چی شد.


+تازه فهمیدم چرا هروقت میرفتیم شیراز هیچوقت دایی بهادرو نمیدیدیم.

دیکته کلاس سوم

این خاطره مال وقتیه که کلاس سوم ابتدایی بودم.هیچوقت یادم نمیره.

معلممون یه بار یه املا بهمون گفت که همش خارج از کتاب بود و خیلی سخت بود.همه اون املا رو کم شدن  واقعا همه کلاس خیلی کم گرفتن یعنی در حد تک.منم شده بودم 8 .

معلممون گفت ورقه هارو باید بدید پدر یا مادرتون امضا کنن و فردا بیارید.وقتی معلم اینو گفت همه بچه ها ترسیدن و هی به هم میگفتن که مامان باباشون دعواشون می کنن یا کتکشون میزنن.مامان بابا ی من هیچوقت برای نمره منو دعوا یا تنبیه نکرده بودن ولی چون بچه ها اونجوری گفته بودن فک کردم  حالا که تک شدم مامان بابا حتما تنبیهم میکنن برای همین برگه مو قایم کردم.فرداییش معلم برگه هارو گرفت و من و چندنفر دیگه نبرده بودیم.گفت که فردا حتما بیارید ولی من باز نبردم.معلم پرسید چرا نیوردی منم گفتم گم کردم.دروغ گفتم.گفت یعنی  مامان بابات ندیدن.گفتم نه.خوب معلومه معلمون فهمید الکی میگمو به مامان بابام گفت.

بابا اونروز پرسید برگه املاتو چجوری گم کردی؟مگه نذاشتی تو کیفت؟

من هیچی نگفتم فقط ساکت وایساده بودم.

بابا گفت امیر جان می دونی نباید هیچوقت دروغ بگی؟! به معلمتون دروغ گفتی؟

من دیگه گریه ام گرفت.

بعد مامان گفت بچه رو ول کن.تقصیر بچه نیست که تقصیر معلمشونه که به بچه کلاس سومی همچین دیکته ای گفته.

بابا گفت کاری به نمره و املا ندارم .بعد به من گفت مگه من و مامان تا حالا برای نمره دعوات کردیم که از ما قایم کردی ؟

مامانم هی میگفت که ولش کن بزار بره.اذیتش نکن.

منم اصلا حرف نمیزدم فقط گریه میکردم.بابا یه کم عصبانی گفت چرا الان گریه میکنی مگه من دعوات کردم؟داریم حرف میزنیم دیگه قشنگ جوابمو بده.

بابا از حرفای مامان عصبانی شده بود ولی من فک کرده بودم که از من عصبانی شده و گریه ام بیشتر شد.بعد مامان عصبانی شد . اومد دستمو گرفت بردم تو اتاقم و اشکامو پاک کرد و بوسم کرد گفت گریه نکن اشکال نداره.

وقتی رفت بیرون دعواشون شد صداشون خیلی خوب نمی اومد ولی معلوم بود سر من دعوا میکنن.چند ساعت بعد بابا دوباره اومد پیشم و کلی باهام حرف زد و بعدم گفت که املامو نشونش بدم. آخرم یادمه با هم کلی خندیدیم.

البته حرفایی که نوشتم شاید خیلی دقیق نباشه چون خیلی خوب یادم نیست ولی حدودا همینا بود. 

امروز یه چیزی منو یاد این خاطره انداخت.

یه خاطره از مدرسه

ناظم مدرسمون خیلی....
مدرسه قرار بود مارو اردو ببره یه مدرسه کاردانش تا با رشته های فنی آشنا بشیم برای انتخاب رشته.من که نمیخواستم برم کاردانش ،تصمیممو گرفته بودم که برم ریاضی برای همین نمیخواستم برم اردو.
ناظممون گفته بود که دو زنگ اول بیرونیمو زنگ آخر که ریاضی داریم بر میگردیم.برای همین به بابام گفتم که صبح کلاس ندارم. ساعت 11کتاب دفتر ریاضیمو ورداشتمو رفتم مدرسه. داشتم از جلوی دفتر رد میشدم که ناظممون صدام کرد. گفت امیر چی شده چرا دیر اومدی؟مریض بودی؟
گفتم نه آقا
گفت سرت درد میکرد؟
گفتم نه آقا
گفت پس چی شده بود چرا دیر اومدی؟
گفتم هیچی آقا صبح که کلاس نداشتیم.الان اومدم.
گفت یعنی چی کلاس نداشتی؟.مگه امروز قرار نبود بریم مدرسه کاردانش.کی گفت کلاس ندارین؟
گفتم آقا خودتون گفتید فردا فقط زنگ آخر ریاضی داریم.منم که نمیخواستم برم اردو الان اومدم.
کم کم عصبانی شد.گفت یعنی چی که نمیخواستی بری ؟اصلا میدونی بچه ها ساعت چند برگشتن؟! کلاس ساعت پیشم برگزار شد.
ولی من که نمیخواستم الکی غیبت کنم.
گفتم آقا آخه خودتون گفتید زنگ آخر برمیگردیم منم..
یهو خیلی عصبانی شد گفت اصلا پدرت میدونه واسه خودت الان اومدی؟
وااای یعنی اسم بابا رو که آوردا دیگه قلبم ریخت آخه بابای من یه جوریه که اگه از مدرسه یا هرجای دیگه بخوانش بدجوری خونش به جوش میادوبراشم فرقی نمیکنه اصلا چی شده.
گفتم آقا به خدا می دونن.گفتم بهشون.
گفت باشه پس بذار زنگ بزنم بیاد ببینم چی گفتی بهش.
دیگه اشکم داشت در میومد.
بعد گفت برم تو راهرو منتظر شم.وقتی داشتم از دفتر میرفتم بیرون گفت شاگرد اول مدرسه مارو باش.
یعنی اصلا فک نمیکردم اینطوری بشه.آخه مگه چیه که نمیخواستم برم مدرسه کاردانشو ببینم؟تقصیر منم نبود که زود برگشته بودن آخه خود ناظممون اونطوری گفته بود.
بابا اومد و ناظم چند دقیقه باهاش حرف زد بعد از دفتر اومد بیرون و عصبانی گفت را بیفت.
ناظممون خیلی نامردی کرد بااینکه بابا رو کشونده بود مدرسه بازم نذاشت برم سر کلاس.
داشتیم میرفتیم سوار ماشین شیم گفتم بابا به خدا من کاری نکردم.
 ولی گفت :ساکت شو تا تو خیابون نزدم تو گوشت.منم دیگه ساکت شدم تا خونه.
بابا منو گذاشت خونه و خودش رفت ولی شب کتک خوردم با کلی دعوا، چون ناظم پشت تلفن بهش گفته بود از شما بعیده که اجازه دادین پسرتون این اردوی آموزشی رو نره و بابا اصلا از اردو خبر نداشت.
 ولی همش تقصیر ناظم نامردمون بود.واقعا فک نمیکردم سر یه اردوی بیخود به بابام زنگ بزنه
آخرسرم بابا کلی نصیحتم کردگفت که نباید الکی میگفتم کلاس ندارم باید اردو رو میگفتم و از مخفیکاریم خیلی بدش اومده.
منم گفتم اگه میگفتم نمیذاشتید نرم.ولی گفت چه میذاشتم چه نمیذاشتم حق نداشتی با پنهونکاری کارتو پیش ببری.
بازم کلی حرف زدیم وبعدشم دیگه کلی معذرت خواهی کردمو بازم آشتی شدیم مثل همیشه.
ولی....ولی مگه حالا نرفتم اون مدرسه چی شده بود که بابا و ناظممون اونقد شلوغش کردن؟!!

+آقا محمد بهم یاد دادن که چطور آهنگ بذارم.اگه آهنگ خوب نیست بگید بردارم.خواننده محبوب من رضا یزدانی.

برج میلاد

امروز رفته بودیم برج میلاد.خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.کلی صف وایسادیم تا سوار آسانسور بشیم.

آسانسور شیشه ای بود وقتی میرفت بالا میتونستیم بیرونو ببینم.آسانسور که را افتاد یه آقاهه بلند بسم الله گفت یه جوری انگار که نگران باشه.بعد عرفان شروع کرد سوال کردن:بابا اگه این شیشه هه بشکنه می افتیم پایین؟

بابا گفت نه پسرم نمیشکنه.

بعدش گفت اگه آسانسور خراب بشه بعد باید شیشه رو بشکنیم دیگه تا بریم بیرون.بعد می افتیم پایین که بعدچیکار کنیم؟

فک کنم اون آقاهه ترسش بیشتر شده بود.بقیه هم خندشون گرفته بود.

بابا گفت هیس..خراب نمیشه.خرابم بشه درست میکنن زود.

 یه کم بعد دوباره گفت:بابا اگه زلزله بیاد بعد برج می افته همه میمیریم؟

دیگه همه قشنگ میخندیدن.حالا نمیدونم چرا همش از این فکرای بد میکرد.

یه آقاهه گفت شیطون مثل اینکه بدت نمیاد یه چیزیمون بشه نه؟!

بعد دیگه رسیدیم.یه چندتا سوال دیگه کرد و بلاخره تموم شد. 

بالکنش خیلی قشنگ بود.ماشینا اندازه ماشین اسباب بازی کوچیک بودن.خیلی باحاله.

همه جا نوشته بود به فنس نزدیک نشید ولی عرفان هی میرفت  قشنگ خودشو مینداخت رو فنسا من و بابا هی میکشیدیمش اینور ولی باز میرفت.بابا دیگه دستشو محکم گرفت .عرفان  گریه اش داشت در میومد هی میگفت مگه نی نی ام دستمو ول کنید.ولی بابا ول نمی کرد گفت وقتی حرف گوش نمیدی همینه. بعد ده بار گفت قول قول قول ...بابا هم بلاخره دستشو ول کرد عرفانم دیگه نرفت طرف فنسا.


 هم راز خانم  بهم یاد دادن عکس بذارم.امتحان کردم .این عکسو از بالای برج میلاد گرفتم


دعوای منو عرفان

امروز حالم خیلی گرفته شد سر دعوا با عرفان

داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم که عرفان اومد تو اتاقم و اصلا انگار نه انگار که گوشی دستمه گفت:داداش بیا بریم بازی کنیم.بیا مارپله بازی کنیم بیا بیا بیا.

بهش اشاره کردم که دارم حرف میزنم و بره بیرون ولی داد زد:إإإإإ چقدر حرف میزنی بیا دیگه.

این اخلاقش خیلی خیلی بده.میبینه آدم داره به کاری میکنه ها ولی واسش مهم نیست...انگار کار خودش مهمترین کار دنیاست و همه باید همون موقع فقط کار اونو بکنن.

به دوستم گفتم گوشی...بهش گفتم عرفان برو بیرون دارم حرف میزنم بعدا میام.

بعد دوباره با دوستم حرف زدم ولی نرفت بیرون که هیچی ...رفت از قفسه کتابام یه کتاب ورداشت و شروع کرد محکم ورق زدن و برگه هاشو تا کردن.از قصد کردا چون می دونست رو کتابام حساسم.داد زدم عرفان نکن.دوست بیچارم که کر شد

 گفت: چته چرا داد میزنی؟!!

ولی باز اصلا محل نکرد و هی صفحه هارو تا میکرد.دیگه واقعا عصبانی شدم با دوستم خداحافظی کردم و کتابو ازش گرفتم داد زدم :چیکار می کنی ها؟

گفت:خوب چرا بهم گوش نمیدی همش با دوستت حرف میزنی.

گفتم:مگه کری؟گفتم بذار حرفم تموم شه میام.چرا کتابو خراب کردی؟

گفت:خراب نکردم که ورق زدم.

گفتم: ورق زدی؟!! همرو تا کردی پرو...به بابا بگم دعوات کنه؟

گفت: خوب بگو من که کاربد نکردم.

گفتم:عرفان برو بیرون.. میزنمتا.

گفت: نمیرم اصلا میخوام کتاب بخونم.بعد دوباره رفت طرف کتابام.

دیگه واقعا حرصم دراومد دستشو گرفتم هلش دادم بیرونو افتاد زمین. ولی الکی خودشو انداخت چون آروم هلش دادم.

بعدم درو کوبیدم.اونم بلند شروع کرد گریه کردن.معلوم بود چیزیش نشده ها ولی الکی هی صداشو بلندتر میکرد که بابا بشنوه قشنگ معلوم بود.

بابا اومد بالا گفت:عرفانم بابا چی شده؟چرا گریه میکنی؟چرا رو زمین افتادی؟

خیلی کلکه این عرفان از رو زمین پا نشده بود تا بابا بیاد ببینه.انگار که من بهش تیر زدم.

گفت:امیر بدجنس هلم داد.

درو باز کردم گفتم :بابا کاریش نکردم که الکی گریه میکنه.

بعدم گفتم چی شده و کتابو نشون دادم که داغون کرده بود.

بابا به عرفان گفت:چند بار بهت گفتم وقتی یکی داره یه کاری میکنه صبر کن کارش تموم شه ها؟حالا بلند شو.

همونطور افتاده بود و گریه می کرد انگار زخم شمشیر خورده

بابا دوباره گفت:با شما نیستم آقا عرفان؟

گفت:نمی تونم دستم درد میکنه.

بابا گفت:دستت درد میکنه پات که درد نمیکنه.بلند شو.

دیگه بلند شد و بابا دستشو گرفت و گفت خوب بیا بریم پایین ببینم چی شده. بابا کتابمم گرفت و رفتن پایین.

چند دقیقه بعد بابا اومد کتابمو داد گفت:دعواش کردم باهاش اتمام حجت کردم که دیگه اینجوری نکنه.بعد گفت:از این به بعد اگه عصبانیت کرد به خودم بگو باشه؟

گفتم: یعنی چی؟یعنی داره کتابمو پاره میکنه وایسم نگاه کنم؟اگه شما نبودید چی وایسم پاره کنه بعد به شما بگم؟

بابا گفت:من اینو گفتم؟!!  ولی میگم مثلا بخوای بی هوا بزنیش یا هلش بدی یا درگیر شید خطرناکه خدایی نکرده هواستون نیست یه وقت یه چیزیتون میشه وگرنهجلوشو که بگیر.

بابا آروم حرف میزدا ولی هی بیشتر عصبانی میشدم از حرفاش...مگه من چیکار کرده بودم که بابا اینطوری میگفت؟!!

گفتم:بابا دروغ میگه دستش درد گرفته اصلا الکی خودشو انداخت زمین من که کاریش نداشتم آروم هلش دادم نزدمش که.

بابا گفت:من نگفتم زدیش که .می دونم کاریش نداشتی دارم میگم از این بعدم همینطوری باش، اگه کاری کرد به من بگو خودم تنبیهش میکنم.

خیلی از حرف بابا دلخور شدم یعنی مثلا من اینجوریم که بزنم عرفانو ناقص کنم؟!!!!!نمی دونم بابا چرا اینو گفت.خوبه حالا کاریش نکرده بودم.واقعا میزدمش چی میشد؟!!

بابا گفت:تو که اینطوری نبودی که از حرف بابا ناراحت شی امیر.یه نصیحت کوچولو کردم آدم که از نصیحت باباش ناراحت نمیشه که میشه؟!!!

آره آدم ناراحت نمیشه ولی آخه...

بعد بهم گفت برم پیشش که فک نکنه باهاش قهرم.دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم ولی دیگه رفتم.

وقتی رفتم پیشش گفت:ببخشید داداش کتابتو خراب کردم.ببخشید دیگه اذیتت نمی کنم.بعدم بوسم کرد.


+ولی با نصیحتی که بابا کرد فهمیدم که هرقدرم از عرفان عصبانی شم و دلم بخواد بزنمش هیچوقت نباید بزنم.چون اونوقت فک کنم بابا حسابمو میرسه