-
خداحافظ
دوشنبه 16 شهریور 1394 11:27
سلام تو این سه ماهی که وبلاگ نویسی کردم واقعا یکی از بهترین دوران زندگیمو تجربه کردم.همیشه خاطره نویسی میکردم ولی اینجا نوشتن یه کیف دیگه ای داره واقعا.ولی حیف که دیگه تابستون داره تموم میشه و منم دیگه شروع کردم به درس خوندن و با شروع مدرسه ها هم که دیگه برای کار غیر درسی نمی تونم بیام اینترنت، پس این پستم آخرین پستیه...
-
لباس جدید
شنبه 14 شهریور 1394 10:26
دیروز داشتیم حاضر میشدیم که بریم خونه بابابزرگم.عرفان گفت: من لباس ندارم.چی بپوشم؟ بابا گفت یعنی چی لباس نداری برو از کمدت یه لباس بپوش دیگه. گفت نه ندارم اونا زشتن من لباس نومو میخوام بابا گفت آهااا پس بگو چرا لباس نداری....کدوم لباس نو؟تو که لباس نو نداری. گفت چرا دارم دیروز خریدید...میخوام اونو بپوشم. بابا گفت...
-
الکی گم شدن عرفان
جمعه 13 شهریور 1394 11:10
دیروز رفته بودیم پاساژ که لباس بخریم.ماشینم گذاشته بودیم تو پارکینگ پاساژ.اول بابا خریداشو کرد بعد همونجا ناهار خوردیمو بعد از ناهار رفتیم که برای ما هم خرید کنیم.اول برای عرفان خرید کردیم که کلا کار خیلی سختی هم هست چون خودش انتخاب نمیکنه که ولی هرچی هم که من یا بابا براش انتخاب میکنیم یه ایرادی میگیره.بعد از کلی...
-
به قول آقای همساده...یعنی داغون شدما!!!
سهشنبه 10 شهریور 1394 09:11
دیروز بابا رو به طور فجیحی عصبانی کردم .خودمم همین اول اعتراف میکنم که تقصیر خودم بود و بابام حق داشت دیروز تو باشگاه با سعید دعوام شد.البته من اصلا اهل دعوا نیستما ولی سعید خیلی دعواییه.سر اینکه یه بازی رو باختیم الکی بهم گیر داد که مثلا تقصیر تو بوده.من هی میخواستم بی خیال شم ولی اون نمیشد.آخر سر محکم زد رو سینه ام...
-
مداد رنگی
جمعه 6 شهریور 1394 01:10
اون اولا که عرفان اومده بود پیشمون از بابا خجالت میکشید،یعنی غریبی میکرد.با من راحت بودا ولی با بابا اصلا نه. هرچی میخواست به بابا بگه به من می گفت بعد میگفت تو به بابا بگو.من چندبار این کارو کردم ولی بابا گفت که دیگه حرفاشو براش نیارم تا خودش بیاد بگه. یه بار گفت داداش برام مداد رنگی میخری؟ گفتم داری که. گفت آخه...
-
مدرسه شبانه روزی
سهشنبه 3 شهریور 1394 09:17
دیروز کلی از دست عرفان خندیدیم دیروز که از بیرون اومدم خونه بابا داشت میرفت بیرون.قیافش عصبی بود گفت:امیر هواست باشه عرفان حق نداره پاشو از اتاق بذاره بیرون فهمیدی؟ به گوشیمم زنگ نزن. من پرسیدم که چرا؟ چی شده ولی گفت که وقت نداره،بعدم رفت. رفتم تو اتاقش دیدم داره گریه می کنه. گفتم:باز چیکار کردی داداشی ؟ اونقدر گریه...
-
تازه فهمیدم
جمعه 30 مرداد 1394 11:08
دیشب شام خونه عموی بابام دعوت بودیم. پسر عموی بابام(بهش میگیم عمو رضا) زنگ زد گفت که ناهار بریم خونشون بعد شام همگی بریم خونه عموی بابا.ما هم رفتیم.عمو رضا دوتا بچه داره که یه سال از عرفان بزرگترن.دوقلون.خلاصه کلی به عرفان خوش گذشت و شیطونی کردن. بعد دوقلو ها به عرفان گفتن که داریم میریم خونه بابا بزرگ(یعنی همون عموی...
-
دیکته کلاس سوم
چهارشنبه 28 مرداد 1394 00:33
این خاطره مال وقتیه که کلاس سوم ابتدایی بودم.هیچوقت یادم نمیره. معلممون یه بار یه املا بهمون گفت که همش خارج از کتاب بود و خیلی سخت بود .همه اون املا رو کم شدن واقعا همه کلاس خیلی کم گرفتن یعنی در حد تک.منم شده بودم 8 . معلممون گفت ورقه هارو باید بدید پدر یا مادرتون امضا کنن و فردا بیارید.وقتی معلم اینو گفت همه بچه ها...
-
یه خاطره از مدرسه
دوشنبه 26 مرداد 1394 09:21
ناظم مدرسمون خیلی.... مدرسه قرار بود مارو اردو ببره یه مدرسه کاردانش تا با رشته های فنی آشنا بشیم برای انتخاب رشته.من که نمیخواستم برم کاردانش ،تصمیممو گرفته بودم که برم ریاضی برای همین نمیخواستم برم اردو. ناظممون گفته بود که دو زنگ اول بیرونیمو زنگ آخر که ریاضی داریم بر میگردیم.برای همین به بابام گفتم که صبح کلاس...
-
برج میلاد
جمعه 23 مرداد 1394 01:06
امروز رفته بودیم برج میلاد.خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.کلی صف وایسادیم تا سوار آسانسور بشیم. آسانسور شیشه ای بود وقتی میرفت بالا میتونستیم بیرونو ببینم.آسانسور که را افتاد یه آقاهه بلند بسم الله گفت یه جوری انگار که نگران باشه.بعد عرفان شروع کرد سوال کردن:بابا اگه این شیشه هه بشکنه می افتیم پایین؟ بابا گفت نه پسرم...
-
دعوای منو عرفان
چهارشنبه 21 مرداد 1394 00:32
امروز حالم خیلی گرفته شد سر دعوا با عرفان داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم که عرفان اومد تو اتاقم و اصلا انگار نه انگار که گوشی دستمه گفت:داداش بیا بریم بازی کنیم.بیا مارپله بازی کنیم بیا بیا بیا. بهش اشاره کردم که دارم حرف میزنم و بره بیرون ولی داد زد:إإإإإ چقدر حرف میزنی بیا دیگه. این اخلاقش خیلی خیلی بده.میبینه آدم...
-
عمو کیارش
جمعه 16 مرداد 1394 18:04
عمو کیارشم 26 سالشه.دیروز اومده بود خونمون.اونقدر بهمون خوش گذشت که خدا میدونه.هربار میاد خونمون میگه به عشق کشتی اومدم.اونقدر با منو عرفان کشتی گرفت که از نفس افتادیم. عرفان که دیگه واقعا خل شده بود .آخرا مثل دیوونه ها بهمون حمله میکرد . بابا آخرا هی می گفت که بسه دیگه ولی نه عمو کوتاه میومد نه عرفان. آخه بابا کلا...
-
بستنی آدمکی۲
سهشنبه 13 مرداد 1394 09:57
بابا که اومد نگران گفت سلام چی شد؟هنوز نیومده؟ با من من گفتم چرا اومده ببخشید بابا. خیالش راحت شد و خدارو شکر کرد ولی بعدش کتشو درآوردو انداخت رو مبل و با عصبانیت گفت کجاست؟ سرمو انداخته بودم پایین گفتم : تو اتاقه. بابا رفت بالا و منم دنبالش رفتم ولی یهو بابا گفت بیای بالا کشتمت امیر. منم دیگه نرفتم .فقط صدای بابا رو...
-
بستنی آدمکی۱
سهشنبه 13 مرداد 1394 09:30
دیروزداشتیم پلی ستیشن بازی میکردیم عرفان بهم گفت داداشی من بستنی میخوام. تو فریزر بستنی لیتری داشتیم گفتم: باشه الان میارم با هم بخوریم ولی گفت: نه از اونا بدم میاد من بستنی آدمکی میخوام. گفتم :از اونا نداریم.به بابا زنگ میزنم میگم بخره. گفت: من الان میخوام..همین الان میخوام..برو برام بخر. برام سخت نبود برم براش بخرم...
-
پارک
شنبه 10 مرداد 1394 09:17
شب جمعه سه تایی رفتیم بیرون. اول رفتیم شهربازی سر پوشیده.خییییلی عالی بود اصلا با عرفان همه چیز خیلی کیف میداد. بعدشم شام خوردیم.دیگه میخواستیم برگردیم خونه اما عرفان گفت:نه نه بریم پارک بریم پارک خواهش می کنم. بعد از اون همه بازی تو شهربازی هنوز خسته نشده بود و بازم دلش بازی میخواست.بابا هم قبول کرد و رفتیم پارک....
-
خاطرات شمال-برگشتن
دوشنبه 5 مرداد 1394 09:42
چهارشنبه غروب وقتی بابا گفت:خوب بچه ها دیگه وسایلتونو جمع کنید که صبح هر موقع پاشدیم راه می افتیم، عرفان شروع کرد به لجبازی که: نه نه توروخدا یه روز دیگه بمونیم. ولی بابا می گفت که جمعه راهها شلوغه و فردا میریم. کل وسایل عرفان تو خونه پخشو پلا بود.هرچی بهش میگفتم بیا جمع کن گوش نمیداد.کلا وسایلشو خودم جمع کردم هرچند...
-
خاطرات شمال - روز بیخود
یکشنبه 4 مرداد 1394 09:15
فرداییش که از خواب بیدار شدم دیدم به به چه روز خوبیه امروز . آخه ساعت و نگاه کردم دیدم یه ربع به یازده و من خودم بیدار شدم!!! اما همه چیز برعکس بود. رفتم بیرون عرفانو صدا کردم دیدم تلوزیون خاموشه و خودشم نیست.گفتم حتما داره تو اتاق نقاشی میکشه ولی دیدم تو اتاقم نیست.تو آشپزخونم نبود گفتم دیگه حتما پیش باباست.رفتم تو...
-
خاطرات شمال-بی خوابی عرفان2
شنبه 3 مرداد 1394 09:50
ولی...ولی فردا دوباره همون آش بودو همون کاسه،دوباره عرفان اومد بیدارم کرد...یعنی از عصبانیت داشتم میمردم بابا هم که راحت واسه خودش خوابیده بود. دیگه واقعا عصبانی بودم گفتم:بابا از امشب یه قرصی شربتی چیزی بهش بدید بگیره بخوابه دیگه،چرا اینجوری شده؟!! بابا گفت: یعنی چی!!مگه الکی به بچه قرص و شربت میدن؟!!!!بعد صداش کرد...
-
خاطرات شمال-بی خوابی عرفان1
جمعه 2 مرداد 1394 16:26
وقتی رسیدیم همون روز بابا عرفان و نشوند پیش خودش و کلی بهش سفارش کرد که اینجام مثل خونه هیچوقت نباید تنهایی بره بیرون. عرفان گفت :یعنی تو حیاطم نمی تونم برم؟ بابا گفت: چرا می تونی ولی باید به من یا داداش بگی همینطوری نباید بری. عرفانم چشم گفتو قول داد ولی شب که میخواستیم بخوابید دیدم بابا هر دو درارو قفل کرد. گفت:...
-
خود شمال
پنجشنبه 1 مرداد 1394 22:36
من از خونه شمالمون با مامان بابا خیلی خاطره دارم ولی بعد از تولد عرفان فقط دوبار اومده بودیم شمالو اون موقع هم عرفان خیلی کوچیک بود واسه همین اصلا یادش نمیومد. از وقتی هم که مامان بابا جدا شدن دیگه منو بابا نرفته بودیم شمال به خاطر همین وقتی رسیدیم یهوخاطرات قدیم اومدن توذهنمو تا چند ساعت یه جوری بودم ولی با وجود...
-
شروع سفر
پنجشنبه 1 مرداد 1394 22:06
سلاااام.ما بلاخره برگشتیم.دلم برای وبلاگ و اینترنت تنگ شده بود.اونجا فقط یکی دوبار اونم فقط چند دقیقه تونستم بیام اینترنت. سفرمون خیلی خوب بود. جاتون خالی.یکی از بهترین سفرایی بود که رفته بودم.البته اذیتای عرفان که همیشه سرجاشه. هنوز یه ربع نشده بود که راه افتاده بودیم عرفان گفت کی میرسیم.بابا گفت میرسیم یه ۷ ۸ساعت...
-
چمدون عرفان
جمعه 26 تیر 1394 22:42
عرفان از وقتی فهمید قراره بریم سفر یه چمدون وسط اتاقش باز کرد و هرچی دستش میرسید میریخت توش.روز اول فقط وسایل اتاقش بود ولی کم کم دیگه تو کل خونه میگشت و یه چیزایی پیدا میکرد هرچی بهش میگفتم اونجام مثل خونمونه همه چیز هست ولی اصلا گوش نمیداد میگفت نه مثلا من همین لیوانو میخوام یا همین بالش و میخوام.بابا گفت ولش کن...
-
خبر خوش
سهشنبه 23 تیر 1394 16:58
بابا امروز به منو عرفان یه خبر خیلی خوب داد.بهمون گفت تعطیلات عید فطر و چند روز بعدشو میریم شمال.عرفان که از خوشحالی جیغ کشید و بعد با هم بابارو بغل کردیم. فک کنم مسافرت با عرفان خییییلی خوش بگذره.البته مسافرت با بابا هم خوش میگذشت ولی مطمئنم مسافرت سه نفره خیلی بیشتر خوش میگذره.خیلی ذوق دارم.
-
عرفان و پویا و اولین...
یکشنبه 21 تیر 1394 10:56
چند وقت پیش بود که بلاخره عرفان اولین کتک و خورد. وقتی که فقط من و بابا بودیم برای تلوزیون دیدن مشکلی نداشتیم.یعنی مثلا شبا با هم سریال میدیدیم و بابا هم اخبار میدید به خاطر همین تو خونمون تلوزیون دوم نداریم ولی از وقتی عرفان اومد پیشمون کل هماهنگیامون به هم خورد چون شبکه مورد علاقش پویا بود. بدبختی این بود که میخواست...
-
آخرین شب قدر،عجب شبی بود.
جمعه 19 تیر 1394 13:26
خدایا دیشب عجب شبی بود...صدای گریه عرفان هنوزم تو گوشمه.منم پا به پاش گریه کردم دیشب. ما تو این شبا که سریال نیاز میداد اصلا نمیدیدیم آخه بابا میگفت خیلی توش مامان مامان میکنن و برای روحیه عرفان خوب نیست. ولی دیشب نمی دونم چی شد؟چی شد که حواس منو بابا پرت شد؟تو آشپزخونه بودیم که دیدیم یهو عرفان با گریه داره میره...
-
مهمونی افطاری
پنجشنبه 18 تیر 1394 11:32
دیشب خونه عموی بزرگم افطاری دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.عرفان اونقدر با پسرعموم و دخترعموم بازی و شیطونی کرد که خدا میدونه ولی خداروشکر کاری نکرد که بابا عصبانی شه.البته قبل رفتن بابا کلی سفارش کرد که شیطونی نکنه و مودب باشه. وقتی بابا سفارش کرد بعدش عرفان گفت:اگه بچه خوبی باشم چی برام میخرید؟ بابا گفت:هیچی چون باید بچه...
-
دومین شب قدر
سهشنبه 16 تیر 1394 09:43
-
یاد گذشته ها...
دوشنبه 15 تیر 1394 11:28
تو هفته اول ماه رمضون بود فک کنم،با دوستم قرار بود برم جایی برای همین بابا زودتر اومد خونه.آخه نمیشد عرفان و تنها گذاشت. نزدیکای غروب بود که برگشتم خونه.خونه خیلی ساکت بود.رفتم بالا که برم تو اتاقم دیدم از اتاق عرفان صدای گریه میاد.سریع رفتم تو و دیدم یه گوشه کز کرده و داره گریه میکنه.نشستم جلوش گفتم:داداشی...چی...
-
اولین شب قدر
یکشنبه 14 تیر 1394 11:46
-
رمضون و عرفان2
یکشنبه 14 تیر 1394 11:33
از فردای اون روز عرفان دیگه موقع ناهارا بدون هیچ بحثی میومد و ناهارشو میخورد ولی بعده تقریبا چهار پنج روز دوباره اون بازی رو در آورد. بهش گفتم: عرفان باز که شروع کردی!!! تو قول دادی یادت نیست؟میخوای دوباره حالت بد شه؟ گفت: نه حالم بد نمیشه،اون موقع ضعیف بودم حالا قوی شدم داداش.نمیخورم. گفتم:پس نمیخوری دیگه؟!! گفت:نه!!...