ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

عرفانِ عشق تبلت

یه روز تو هفته پیش عرفان اومد  گفت امیر به بابا میگی برام تبلت بخره؟!من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفان بازم گفتی تبلت...بابا بشنوه بازدعوا میکنه ها.

گفت خوب من نگفتم که خانم معلممون گفته.

تعجب کردم گفتم واقعا عرفان؟!!!

گفت آره من که نگفتم.میگی امیر؟

گفتم خوب اگه معلمتون گفته خودت به بابا بگو دیگه.اشکال نداره.

گفت نه بابا منو میزنه دوباره.

گفتم نمیزنه.وقتی معلمتون گفته که نمیزنه دیگه.

گفت پس  اولش تو بگو بعد من میگم خوب؟

گفتم باشه.

رفتیم پیش بابا.بابا داشت یه چیزی می نوشت.گفتم بابا معلم عرفان بهشون گفته باید یه چیزی بخرن.

بابا گفت چی؟

عرفان هی میزد به پهلوم آروم هی میگفت بگو دیگه آفرین تو بگو بگو.

 گفتم خوب خودت بگو دیگه.

بابا گفت چیه عرفان؟چی  میخوای بابا.

گفت نهههه منکه نمیخوام یعنی منکه نگفتم که خانوممون گفته. بابا گفت خوب خانومتون چی گفته؟

یه کم فک کرد گفت:  آخه منو تنبیه میکنید.بابا گفت به خاطر حرف معلمت؟!نه تنبیه نمیکنم حالا بگو.

گفت :گفته که...تبلت بخرید.

بابا خودکار و دفترچشو  داشت میذاشت رو میز نمی دونم چرا عرفان فک کرد بابا عصبانی شده. ترسید گفت نه نه  من نگفتم که بابایی مگه نه امیر؟ بعد بهم چسبید

بابا گفت عرفان معلمتون اینو گفت؟!!!

گفت آره دیگه.

بابا گفت:  معلمتون چی گفت؟قشنگ چیزی که معلمتون گفت یه بار برای بابا بگو.

باز یه کم فک کرد بعد گفت: گفتش که....نه اولش ما تو کلاسه کامپیوترا بودیم بعد خانممون داشت موس یاد میداد من همه رو بلد بودما ولی مانی بلد نبود بعد با موس نقاشی یاد داد بعدش افشین گفت که خانم اجازه من با تبلت نقاشی میکنم بعد محمد حسینم گفت که منم میکنم بعد دیگه همه شلوغ کردن همه گفتن بعد خانوممون گفت آفرین آفرین خوبه با اونم بلدید ..بابا از همون اولا خندش گرفته بود.من فک کرده بودم عرفان واقعا گفته ،ولی وقتی داشت اونجوری  تعریف میکرد  و بابا هم با خنده گوش میداد دیگه فهمیدم الکی میگه و به قول بابا باز یه بازی جدید را انداخته 

عرفان یهو اخم کرد گفت إإإ خوب منکه الکی نمیگم که.بابا گفت خوب منکه چیزی نگفتم  دارم گوش میدم دیگه.داری میگی معلمتون چی گفت دیگه.بگو.

گفت آخه همش میخندید بهم....عرفان خیلی بدش میاد بهش بخندی.خیییلی.

بابا گفت دوست داری بابا اخم کنم؟باشه حالا بگو.بعد دیگه جدی شد.

گفت خوب چی بگم دیگه گفتم دیگه؟!!..

بابا گفت گفتی؟!!!منکه نشنیدم؟ یه بار دیگه بگو.

عرفان گفت چی بگم؟ بابا گفت اینکه معلمتون درباره تبلت خریدن چی گفت؟ 

عرفان گفت خوب همین دیگه.بابا گفت خوب کجاش معلم گفت تبلت بخرید؟

گفت خوب همه بلدن با تبلت نقاشی بکشن دیگه بعد من بلد نیستم  بعد خانوممون دیگه به من نگفت آفرین که به اونا گفتبعدشم بغض کرد. بابا گفت بیا اینجا ببینم فسقلی بابا..تا برسه بغل بابا دیگه اشکش را افتاد.خیلی دلم سوخته بود براش آخه وقتی بغض میکنه خیلی مظلوم میشه

بابا بوسش کرد اشکاشو پاک کرد گفت : آخه این گریه داره؟!!خوب به امیر میگیم تبلتشو بده تو هم نقاشی کنی یاد بگیری...مگه نه امیر؟ تبلتتو که میدی به داداشی نمیدی؟ گفتم آره میدم...

گفت نخیر مال اونو نمیخوام برای خودم میخوام.

بابا گفت خوب باشه... ماله هردوتون باشه اینجوری خوبه؟هر وقت تو لازم داشتی تو بردار هر وقت داداش خواست داداش برداره.با هم استفاده کنید.مثل لب تاپ که با هم استفاده می کنید خوبه؟

گفت نخیرم. بابا گفت الان میخوام به امیر بگم بره برات یه برنامه نقاشی بریزه ها یعنی نگم؟دیگه نمیخوای یاد بگیری؟

یه کم فک کرد گفت امیر بدجنسه به من نمیده.

گفتم إإإ چرا الکی میگی خوب هی میگفتی بازی بده خوب بازی نداره دیگه.

واقعا تو تبلتم یه دونه بازیم نیست. آخه کلا بابا بدش میاد تو گوشی یا تبلت بازی کردنو یعنی کلا از اینجور بازیا خوشش نمیاد.برای همین منم خیلی بازی نکردم و خوشم نمیاد.

بعد بابا بهم گفت برم یه برنامه نقاشی بریزم براش منم رفتم ریختم آوردم .کلی ذوق کرد و با بابا نشستن کلی نقاشی کردن.

 موقعی که عرفان نبود بابا گفت: ناراحت که نشدی گفتم تبلت برای هردوتون؟

گفتم نه منکه اصلا زیادم کار نمیکنم باهاش.

بابا گفت  پس شانس آوردی چون اگه ناراحت میشدی کلا میدادمش به عرفان

خلاصه الان نزدیک دو هفتهست تبلت و با عرفان شریک شدم ولی خیلی ور نمیداره یعنی روزای اول یه کم توش نقاشی کشید ولی بعدش هی بهم میگفت برام بازی بریز.

منم میگفتم عرفان میدونی بابا اجازه نمیده این تو بازی کنی.ولی میگفت این تبلت منم هست هرچی بخوام باید بریزی.منم گفتم اصلا ببر هرچی میخوای بابا بریزه من نمیتونم.بلاخره به بابا گفت، بابا هم گفت که قرار نشد حرف بازی بزنی... فقط نقاشی.یه کم باز لج کرد و گریه کرد ولی دیگه تموم شد.الان فقط نقاشی میکنه توش اونم چند روزه دیگه اصلا نمیکشه

بابا گفت چون نقاشی  بهونش بود.باز نقشش نگرفت فسقلی

+این همون پست هفته پیش بود...


نظرات 17 + ارسال نظر
آنیتا پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 12:20

سلام امیر:-) حالت خوبه :-) خب الان دیگه آخره هفتس بیا خاطره بنویس آخه جالب مینویسی باشه مرسی :-)

سلام.خوبم شما خوبید؟
بله یکی گذاشتم.

Meredith پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 00:45 http://dr-coffe.blogsky.com

سلام امیر جان
وای خدا ،مردم از خنده....عجب شیطونیه عرفان! خیلی باهوشه که این کلک ها رو سوار میکنه خخخخ
شیوه تربیتی بابات خیلی خوبه....درآینده خخخخ اگه خدا قسمت کرد بچه مو اینجوری تربیت میکنم....واقعا تبلت و گوشب و لپ تاپ برا بچه سمه....سن داره استفاده از این چیزا

سلام
آره خیلی کلکه موذیه
آره خوب عرفان خیلی کوچیکه هنوز برای موبایل داشتن.

حامد چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 21:45

خب من ادرس نمیشه اینجا بزارم اخه پاک میکنه
برو گوگل بنویس داداش میثم بعدش بنام زندگی میاد
اخه مثلا عصبانی میشه نوشته با کمر بند میزنه خب

آره دیدم.یه کم خوندم.

حامد چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 21:10

امیر سلام
نه عوض نکردم که فقط مثلا با معصومه میریم وبلاگ داداش میثم مهمونی
خیلی خوبه باهاش حرف میزنیم
تو هم بیا ببین ولی نوشته داره مثلا خوندی ازش نترس خیلی مهربونه
من امتحان ندارم دیگه تموم شد
باشه قول میدم دعا میکنم

سلام.چه جالب.آدرسشو که ندارم ولی مگه ترسناک نوشته که بترسم؟
ممنون دعا میکنی

آنیتا سه‌شنبه 26 آبان 1394 ساعت 10:42

سلام امیر :-) حالت خوبه بابا تو کجایی دوس دارم باهات حرف
بزنم ولی تو همش نیستی : لطفا اگه میشه زود زود خاطره بنویس :-)

سلام خوبم ممنون.آره نیستم دیگه چون تو وبلاگم نوشتم نمی تونم همش بیام فقط آخر هفته ها می تونم اونم یکساعت فقط یا یه کم بیشتر.

حامد یکشنبه 24 آبان 1394 ساعت 21:20

سلام امیر
امیر منم تبلت خیلی دوست دارم ولی بردیا تبلت داره بهرام هم لبتاب داره من فقط یه گوشی دارم سیم کارت نداره که اونم فقط بازی داره و مثلا اینترنت میشه برم ولی منم از لبتاب داداشم استفاده میکنم
الان ولی امتحان نیم ترم دارم باید درس بخونم

سلام حامد خوبی؟
آفرین خوب بخون درسارو.منم همش امتحان دارم مثل تو.میام وبت.

یاسمین زهرا شنبه 23 آبان 1394 ساعت 16:46

سلام علیکم

ماجرای جالبی بود. خداوند آقا عرفان بامزه رو از همه بلاها حفظ کنه.

سلام
خیلی ممنون.ببخشید وبلاگتونو حذف کردین؟آخه نمیاد.

مریم شنبه 23 آبان 1394 ساعت 09:27

همین امروز وبلاکت رو پیدا کردم وخیلی از پست هات رو خوندم، چه روزگار عجیبی ! یکی خلا مادر داره و یکی خلا پدر! منم مجبور بودم زود بزرگ بشم به خاطر اخلاق پدرم و شرایط زندگیم ! نمیدونم زود بزرگ شدن خوبه یا نه ! ولی حالا وقتی همسن های خودم رو می بینم که انقدر بی دغدغه اند میگم خدا رو شکرکه توی دوره ای که باید بزرگ میشدم بزرگ شدم هرچند شاید زود بوده ! امیدوارم روزهای زندگیت آروم و بی دغدغه باشن ! اصلا نمیگم مواظب پدر و برادرت باش ! مواظب خودت باش خود خود خودت !! فقط امیدوارم برادر کوچکت هم به موقع بزرگ بشه ! که با درایتی که پدرت داره ان شاالله این اتفاق خواهد افتاد!
خوش به حال برادرت که برادری چون تو داره !! کاش منم یه داداش کوچیک مثل تو داشتم ! از این جهت میگم کوچیک که من فقط6 سال از پدر شما کوچکترم ! خوش باشی و موفق بزرگ مرد کوچک

سلام ببخشید دیر جواب میدم آخه وسط هفته ها نمی تونم بیام.
خیلی ممنون.ولی من خودم خیلی بارا بابامو اذیت میکنم ولی دلم نمیخواد پیش میاد بعضی وقتا.آره خوب ولی بیشتر باید مراقب کارام باشم که کم پیش بیادبازم ممنون از حرفای خوبتون

هم راز جمعه 22 آبان 1394 ساعت 21:07

آخی...ای کاش من معلمتون بووووودم.
خیلی دوست دارم.معلم. مدارس پسرونه بشم.
البته شما دیگه مردی شدین؛؛منظورم بچه دبستانی هاست....
پسرای همسن عرفان برام جالبن..شیطنت هاشون و....
هی بگن: خانوم اجااازه؟؟؟

مگه میشه؟مگه داریم؟معلم خانم برای دبیرستان پسرا؟ولی اگه میشد دیگه شما به من نمیگفتید کنفرانس بدم نمرمو میدادید نه؟
آره برای عرفان اینا میشه بشین.ولی فک کنم خیلی سخته

فاطمه جمعه 22 آبان 1394 ساعت 19:39

سلام امیر جان خوبی؟ خیلی خوشحالم که آخر هفته ها میای و پست میذاری البته امیدوارم به درسهات لطمه نزنه و مطمئنا خودت حواست هست. یه موضوعی رو میخواستم خواهرانه عنوان کنم اینکه شما با اسم های واقعی خاطرات خانوادگی رو تعریف میکنی ممکنه کسی پدرتو بشناسه و از این طریق چیزهایی رو بفهمه که پدرت نمی پسنده و بعدا برای شما خدایی نکرده مشکل ساز بشه چون شما رو مثل برادرم میدونم گفتم این مطلبو بگم که خودت با توجه به شرایط در نظر بگیریش!
ان شاءالله در کنار پدر و عرفان کوچولو شاد و سلامت باشی.

سلام خوبم ممنون.نه حواسم به درسا هست.ممنون که گفتید.
بله راس میگید ولی من چیز بد یا خاص و مهمی نمینویسم ولی بازم ممنون که گفتید.
خیلی ممنون شمام سلامت باشید.

آنیتا جمعه 22 آبان 1394 ساعت 17:43

سلام امیر حالت خوبه :-) آخی این عرفان چقدر بانمکه ودوستداشتنی خدا حفظش کنه

سلام بله ممنون.
بازم ممنون.

هم راز جمعه 22 آبان 1394 ساعت 01:02

وای از دست تو
که فیزیک اتمی درس میده اره؟؟؟
خب بالاخره جغرافیا هم به خودی خود علم مهمیه!
ولی خب شاید به کار شما الان نیاد وصرفا یه درسه که همینجوری باید پاس بشه.
کنفرانسم اشکال نداره برو ارایه بده تا اماده بشی از الان برای کنفرانس دادن و یاد بگیری....

خب آره دیگه بیخودی خیلی جدیه
ولی راس میگید بلاخره اونم یه علمه دیگه
بله چشم کنفرانس میدم.باید بدم مجبورم دیگهولی نه شوخی کردم بدم نمیاد واسه خودش جالبه....کنفرانس دادن بعضیام خیلی باحاله معلمم همش هی گیرمیده بچه ها بیشتر هول میشن

هم راز جمعه 22 آبان 1394 ساعت 00:00

همون فیزیک و ادبیات رو.که دوست داری اصله کارن .
جغرافی و تاریخ برای رشته تو مهم نیست و فقط باید بگدرونیشون....
دروس کنکورت اینا هستن که مینویسم:
درسای ریاضی و فیزیک و شیمی رو خیلی قوی کن و.حسابی خوب بخون تا پایه ات قوی باشه.
دروس عمومی هم ادبیات و دینی و عربی و زبانن که اینا رو هم سعی کن قوی باشی توشون.

بله راس میگید. من سعی میکنم که همرو خوب بخونم.خیلی هم امتحان میگیرن که نخوایم مجبور شی همش بخونیالبته من خودم میخونماولی آره جغرافی می دونم مهم نیست زیاد ولی معلمش یه آدمیه انگار داره فیزیک اتمی درس میده مثلا ..آدم نمی تونه نفس بکشه.خیلی هم خشن و بد اخلاقه بعد میگه جغرافی رو باید بیایید کنفرانس بدیدحالا نمیگم کنفرانس بده یا سخته ولی آخه هر کی میشنوه خندش میگیره.

هم راز پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 21:06

امیرجان.چه خبر از درسا؟خوب پیش میرن؟راضی هستی؟دوسشون داری؟؟؟

درسا خوبه.خداروشکر.آره خوب پیش میره بد نیست.درسارم دوس دارم بیشتر ولی ادبیات و فیزیک و خیلی دوست دارم.از زنگای جغرافی و زبان فارسی و لی خوشم نمیاد درساش بد نیستا ولی معلماش خیلی بیخودن.مخصوصا جغرافی.ولی در کل خوبه

آنیتا پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 20:54

سلام امیر خوبی آفرین دست به قلمت خیلی خوبه

سلام بله خوبم ممنون.
خیلی ممنون لطف داریدنه بابا

هم راز پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 13:29

چقققدر کلکه ! عجبببببببببببببببب!
الهی پست هفته پیشته!؟ خب خوب شد الان کامل تر گذاشتیش دیگه...مثلا اینکه عرفان همون اولا براش مهم بوده، الات چندان توجهی بهش نداره!

آره کلکش تو این روزا بیشتر معلوم شد دیگه راس میگید تیکه آخرو جدید نوشتم.

M پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 11:50

سلام امیر جان خوبی؟
این تبلت عجب ماجرایی شده توی خونه ها
عرفان خیلی نمکی حرف میزنه. وقتی از عرفان می‌نویسی همش انگار جلو چشمم دارم تصورش میکنم.
خوش به حال عرفان یه داداش داره مثل شما
زمان ما یعنی دهه 60 اول کمودور اومده بود، یعنی قبل از کامپیوتر ، من و خواهرم هم با هم یکی داشتیم. ولی اصلا نمیشود باهاش بازی کرد نقاشی هم حتی نمیشد کرد
فقط برنامه dos داشت که خیلی کار کردن باهاش سخت بود، اما باعث شده بود هر وقت عموم اینا میان خونمون ما و پسرعمو و دختر عموم یه چند ساعتی ساکت سرگرم باشیم ببینیم میتونیم رنگ پشت زمینه رو حداقل عوض کنیم. وقتی عوض میشد کلی ذوق میکردیم
اونقدر قشنگ خاطره نوشتی که منو برد تو فکر اون موقع ها. چون بابای منم بیشتر دوست داشت وسیله هایی بخره که ما یه چیزی یاد بگیریم.

سلام.ممنون.
آره ماجراییه تمومم نمیشه هیچوقت
آره بیشتر وقتا بامزست ولی نه همیشه
چه خاطره جالبی گفتید آره محیط داسو دیدم خیلی سخته باید دستورارو بلد بود نوشت تا یه کاری انجام بشه فک کنم اینجوریه.
بازم ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد