ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

خاطره خیلی جا مونده!!!!!!

به غیر از روز  اول مهرکه...  کلاً مهر آرومی داشتیم....عرفان و طاها مثل دوتا پسر آقا و عاقل و بزرگ میرن مدرسه و میام،فکر کنم کل سهمیه ی شیطنت مهر ماهشون رو همون روز اول خرج کردن و الان دارن انرژی ذخیره می کنن برای ماه آینده..خدا رحم کنه فقط.

مدرسه من هم خداروشکر همه چی امن و امانه...درسا خوبن معلم ها خوبن، ناظم هم خوبه..خداروشکر سالم و سرحال و با اقتدار داره انجام وظیفه می کنه کماکان

سر همین آرامش کم سابقه و احتمالاً قبل از طوفان.... یه سری به قسمت چرکنویس وبلاگ زدم  و در کمال ناباوری دیدم یه پستی رو پارسال نوشتم ولی هیچوقت منتشرش نکردم!!!! ...هر چی ام فکر کردم و چندباری هم خوندمش به نتیجه نرسیدم که چرا منتشرش نکردم!!!!!..فک کنم اون موقع ها وقتم زیاد بوده و چند تا چندتا پست می نوشتم و سر همین این یکی بین چرکنویسا گم شده!!!

شایدم قسمت بود تو این قحطی ماجرا یه پست حاضر و آماده پیدا کنم...تا هفته آینده ام خدا بزرگه

پروژه ترک psp :))

تاریخ نگارش:  ۱۷ خرداد ۹۵

وقتی مامان برای عرفان psp سوغاتی آورد من فک میکردم که بابا اصلا اجازه نده عرفان بازی کنه ولی با این قانون که هر قدر بازی کنه باید همونقدر کمتر پویا ببینه اجازه داد و عرفانم راضی شده بود دیگه... ولی من می دونستم که بابا بلاخره یه کاری میکنه که عرفان دیگه بازی نکنه چون میدیدم هربار که عرفان میخواد psp رو  بگیره بابا هی بهش میگفت کم بازی کنه. این اواخرم که بازی کردنش خیلی بد شده بود ،مثلا میخواست کلک بزنه که پویا کمتر نبینه واسه همین همزمان با پویا دیدن psp هم بازی میکرد ولی بعد دو سه روز بابا دیگه اجازه نداد آخه یهو می دیدیم داره حرص میخوره و گریه میکنه، و قتی میپرسیدیم چی شده؟ یه بار میگفت حواسم رفت به کارتون  بازیم خراب شد یه بارم میگفت نفهمیدم آخر کارتونه چی شد!!

حالا عید که تو مسافرت بابا اجازه نداد psp رو بیاره و بعد از برگشتنم  سر اون ماجرا یه هفته محروم بود، سه هفته ای شد که اصلا بازی نکرد برای همین بابا بهم گفت بهترین وقته که قبل از تابستون یه کاری کنیم  که دیگه کلا بازی نکنه و منم کمک کنم.

کاره یه کم سخت بود و یه کم طول کشید ولی بلاخره شد.

ما همیشه شبا یه بازیه سه نفره می کنیم، مثل  بازیای فکری و مارپله و منچ و ..از وقتیم که عرفان دیگه خوندن نوشتن بلده بازیای نوشتنی هم میکنیم و شبای تعطیلم پلی استیشن.

حالا یه روز بابا به عرفان گفت که روزایی که psp بگیره و بازی کنه شبش دیگه بازی سه نفره نمی کنیم. عرفان که اولش فک کرده بود بابا داره تنبیهش میکنه ، میگفت اخه چرا منکه کاری نکردم  بابا هم گفت که نه... یه قراره جدیده.. چون بازی زیادی خوب نیست و ضرر داره، از این بعد قرارمون این باشه.

ولی عرفان میگفت نه ضرر نداره و معلمشون گفته که اتفاقا همش تو تعطیلی بازی فکری بکنید چون خیلیم مفیدن. بابا هم میگفت خب حالا که خیلی مفیده  دیگه psp بازی نکن که همش از این بازیا کنیم 

خلاصه بعد کلی بحث به زور قبول کرد و گفت باشه ولی معلوم بود دیگه...فرداییش قشنگ psp رو گرفت بازی کرد شبم انگار نه انگار  با اینکه وقتی ,بابا داشتpsp رو بهش میداد قرار و یادآوری کرد و اونم سر تکون داد که یادشه، بازم یکی از بازی فکریاشو آورد گفت :بیایید امشب اینو بازی کنیم خیلی وقته بازی نکردیم!!!

بابا گفت امشب که نمیشه..ببینیم فردا چی میشه.

گفت چرا نمیشه؟!!!!!!!!!!! وقتی هم قرار و یاد آوردیم کلا زد زیرش که قبول کرده گفت که قرار بدیه و نمیخوام و اصلا چرا بازی نکنم و...هیچی دیگه دوباره بابا همون حرفا رو تکرار کرد و یه چیزایی هم اضافه کرد و دیگه  آخرش عرفان قبول کرد و اعتراف کردکه  بازی گروهی بیشتر کیف داره.

بعد چون آخرش قول داد که از فردا دیگه بازی نکنه فک کرد دیگه بازی میکنیم ولی بابا قبول نکرد و گفت که از فردا اگه بازی نکردی بازی می کنیم.

گفت منکه قول دادم... بازی کنیم دیگه؟!! ولی بابا گفت نه فردا شب.

عرفان گفت داداش تو روخدا به بابا بگو بازی کنیم دیگه...

منم در راستای کمک به پروژهگفتم: أأأ عرفان خب چرا psp بازی کردی؟!! ببین بازی رو خراب کردی دیگه 

آخی بیچاره خودش که ناراحت بود من اونجوری گفتم دیگه بغضش گرفت گفت خب باشه از فردا دیگه نمیکنم

از حرفم خیلی عذاب وجدان گرفتم ولی بابا گفت که اتفاقا خیلی خوب گفتم و خیلی تاثیر داشته حرفم چون فرداییش عرفان واقعا psp بازی نکرد و شبم کلی بازی کردیم و کیف کرد ولی باز روز بعد psp گرفت و شبم باز خواهش و التماس کرد که بازی کنیم.میگفت من یه روز psp بازی نکردم دیگه، امروزم یه ذره فقط بازی کردم ولی بابا بازم قبول نکرد و عرفانم باز گریه زاری کرد و بعدم یکی دو روز psp نگرفت و من فک کردم که دیگه نمیگیره و تمومه  

ولی بعد بازم گرفت  بابا داشت میداد گفت عرفان یادت باشه داری بازی میکنیا، شب باز خواهش و گریه زاری  نبینما فهمیدی؟!! یه خورده مکث کرد ولی بعد گفت باشه و گرفت بازی کرد و ...شبم باز اومد و بازی میخواست هی میگفت همین یه بار بابا هم عصبانی گفت عرفان چی گفتم امروز بهت؟بازی بی بازی دیگم حرف نباشه.

عرفانم اعصابش خورد شد و کلشو فرو کرد تو مبل همون لحظه بابا به من اشاره کرد که منم اعتراض کنم دوباره.. منم گفتم ای بابا عرفااان خب من الان حوصلم سر رفته بود چرا همش بازی رو خراب می کنی.

یهو بابا گفت خب برو شطرنج بیار بازی کنیم حوصلت سر نره!!!! یعنی من اصلا فک نمیکردم بابا بعدش میخواد اینو بگه.  

داشتم میرفتم بیارم کلی گریه زاری کرد که شطرنج نه و یه بازی سه نفره بکنیم وقتیم که بازی رو شروع کردیم با یه حسرتی نشسته بود نگاه میکرد آدم دلش کباب میشد اونقد که مظلوم شده بود!!! نمی دونم چرا پانمیشد بره یه کاری بکنه ...مثلا نقاشی بکشه یا رنگ آمیزی کنه یا صدتا کار دیگه

ولی بعداین ماجرا عرفان فک کنم نزدیک یه هفته شد که psp بازی نکردولی بازم طاقت نیاورد و یه روز باز بازی کرد و شبشم اصلا نخواست که بازی کنیم!! منم چیزی نگفتم ولی بابا گفت امیر برو مار پله بیار بازی کنیم!!!! عرفانم که عاااشق مار پله  گفت نه نه خودم میارم بعدم با دو رفت آورد و سه تا مهره گذاشت رو صفحه ولی..ولی بابا مهره آبی و گذاشت کنار گفت امیر بیا

عرفان مظلوم گفت پس من چی؟!! بابا گفت یعنی یادت رفته امروز psp بازی کردی؟!!

گفت یه ذره بازی کردم بابا 

بابا گفت قرارمون چی بود؟!!

با بغض گفت آخه مار پله رو من دوست دارم،امیر که خیلی دوست نداره...امیر شطرنج دوست داره نه امیر؟!!

بابا گفت چرا اینم دوست داره.بعدم شروع کردیم

یه کم نگاه کرد بعدم زد زیر گریه و گفت قهره و رفت. واای خیلی بدجور بود گفتم دیگه خیلی گناه داشت بابا بابا هم خودش کلی قربون صدقش رفت اونقد که دلش سوخته بود ولی گفت که یه کم دیگه تحمل کنیم تمومه.یه چند دقیقه بعدم رفت پیشش.

خلاصه عرفان یه کم اذیت شد، یعنی همه مون اذیت شدیم ولی بلاخره psp از سرش افتاد.اونقد از سرش افتاد که میخواست دو دستی تقدیم عمو کنه

+ولی ...ولی من همون اول یه پیشنهاد مختصر و مفید برای ترک psp  عرفان داشتم که بابا قبول نکرد.گفت دیگه خیالم راحت شد یه چیزی میشی امیر ،ترشی ام که دوست نداری ولی پیشنهادم بدم نبودا گفتم یه موقع که حواسش نیست psp رو باز کنیم خرابش کنیم یا مثلا از بالای پله ها پرت کنیم پایین بشکنه...راحت 

*********************

سرنوشت نهایی psp رو هم که قبلاً نوشتم....آخرش نصیب عمو کیارش شد:)

دیگه بَسه...

هنوزم بس نیست؟!! شما که اینطوری نبودید!!! ازم دلخور می شدید گاهی ...ولی هیچوقت قهر تو کارتون نبود...حالا چی شده؟ از پنج ماهم رد شدا...پنج ماه!!!بس نیست واقعاً؟ منکه جبران کردم...یعنی سعی کردم جبران شه کارام دیگه چرا نمیایید؟دیگه بسمه ...دیگه نمی تونم...دیگه نمی تونم فقط دلمو خوش کنم به آخر هفته ها و  یه اتوبان که آخرش مثلاً برسم پیشتون...

یادتون رفته اون روزا رو که فقط شما می گفتید و من گوش میدادم؟؟!! حالا چی شده؟  چقد فقط من حرف بزنم و شما....من همون امیرما...به خدا همون امیرم...به خدا دارم میمیرم از دلتنگی..

اصلاً خبر دارید چیکار کردید؟ می دونید دلخورم از بابام، به خاطر شما؟

وقتی رفتید دیدن همه و به گوشم رسید، حسرت خوردم...ناراحت شدم ، ولی پیش بابام که اومدید دیگه فقط به گوشم نرسید...جلوی چشمم بود..بابامه دیگه..پیش همیم..اون روز..دیگه تو حال خودش نبود.فقط گریه می کرد..خیلی بی تاب بود..می خواست گریه نکنه ولی نمی تونست...بعدم برام گفت...گفت که اومدید..گفت بغلتون کرده، بوسیدتتون..با تمام وجود حستون کرده یه بار دیگه..انگار که برای همیشه برگشتید..نه..انگار اصلاً هیچوقت نرفته بودید...وقتی بیدار شده بود باورش نمی شد همش خواب بوده...باورش نمی شد دیگه واقعاً نیستید . فقط گریه می کرد و فقط من بودم که سنگ صبورش باشم...الانم دلخورم ازش.. از این همه جزئیاتی که برام گفت...باید میذاشت بازم بتونم الکی خیال کنم تو خواب شبیه خودتون نیستید...بازم بتونم الکی به خودم دلداری بدم که خواب هیچوقت نمی تونه مثل یه بار دیگه دیدنتون باشه، فقط یه بار دیگه..ولی.. 

ولی هیچوقت بهش نگفتم دلخورم ازش ..هیچوقتم نمیگم ..چون بابام سنگ صبور نداره جز من و عرفان... ولی عمو....عمو......آخه شما که بهتر از همه می دونید من خودم 6 ماه از سال و سنگ صبور لازمم ...شما که خودتون با بابام تقسیم کار کرده بودید برای سنگ صبور بودن من...حالا من چطوری سنگ صبور نبودنتون باشم؟...عمو خودتون بگید...چطوری؟

عمو...ببخشید...جز گلایه و شکایت چیزی نگفتم...کارم همیشه همین بود نه عمو؟ گفتم که همون امیرم...

حالا بذارید یه کم از چیزای دیگه بگم..بگم از زهرا؟ می دونید تا همین هفته پیشم اجازه نمیداد کسی قلب عروسک خرسیشو که کنده شده بود درست کنه؟ می گفت بابا میاد درست می کنه...بابا بلاخره هفته پیش راضیش کرد...گفت بابا پیش خداست،نمیشه بیاد عروسکتو درست کنه ولی خیلی غصه می خوره که ببینه تو به خاطر عروسکت اینقدر ناراحتی...بذار عمو برات درست کنم که بابا خوشحال شه...کلی با هم حرف زدن...همه رو خودتون شنیدید دیگه نه؟...چقد سخت بود اون مکالمه رو شنیدن و گریه نکردن ..دیدید داشتم خفه می شدم اون روز عمو از بغض؟  

منکه تا تو ماشین بیشتر دووم نیوردم ولی حالا بابا شبش تو خونه چی به روزش اومد...بماند...بازم خودتون دیدید حتماً..

طاها هم...بزرگ شده عمو...خیلی بزرگ...مثل خودتون...خیلی حواسش به زن عمو هست...خیلی..تو مدرسه که دعواش شده بود از ناظم خواهش کرده بود به مامانش زنگ نزنن...گفته بوداگه زنگ بزنید مامانم نگران میشه..من رفتم خونه خودم بهش می گم که منو دعوا کنه.دیگه ام دعوا نمی کنم.

عمو ....نه ...دیگه هیچی...چی بگم وقتی همه رو می دونید خودتون...بابا می گفت دیده که سر یه سفره با چندتا شهید بودید...بقیه هم خوابای خوبی دیدن ازتون...خوش به حالتون عمو...می دونم جاتون خوبه...پس عمو...دیگه نمی گم ..خودتون می دونیددیگه نه؟!خواهش می کنم...

اذان شد...من برم...فعلا خداحافظ

اول مهر96-قسمت دوم

وقتی رفتم اتاقش دیگه گریه نمی کرد داشت لباسای پاره مدرسه شو با غصه بالا پایین می کرد

گفتم: عرفان چیکار کردین؟ روز اول؟!!!!

منو دید ناراحت  گفت : داداش هیچ کار نکردیم....اونا شروع کردن.

گفتم :داداش خونه عمو اینا همین بغله ها، بابا زود میاد..اگه میخوای بگی زود بگو اگه نه که من برم.

اینجوری گفتم که زود تعریف کنه چون هربار دو ساعت طول میده تا اعتراف کنه اصلاً اتفاقی افتاده.

ماجرا این بود که طاها با چند تا از همکلاسیاش داشتن با هم بازی می کردن و دنبال هم میدوییدن ولی کم کم دو سه تا از بچه ها شوخی شوخی یه کم هلش دادن و شوخی شوخی دعوا جدی شده... طاها هم از دستشون فرار کرده و اومده پیش عرفان...عرفانم به جای اینکه جداشون کنه یا بره یکی رو خبر کنه گرفته یکی شونو زده!!!

گفتم عرفان کلاس اولی رو زدی؟ برای چی؟ اون کوچیکه !!چیزیش نشد؟!!!

گفت: نه داداش کلاس اولی بود ولی کوچیک نبود که..اصلاً هم قد طااها نبود هم قد من بود..تازه یه کم بزرگتر از منم بود، خب اون طاها رو زد اگه چیزیش میشد چی؟ تازه من نمی خواستم بزنمش که اون خودش دعوا دوست داشت هی می گفت اگه می تونی منو بزن منم فقط یکی با لگد زدم تو دلش...فقط یه دونه زدما...ولی داداش ده دقیقه همونطور نشسته بود رو زمین اشکش هی میریخت،اصلاً نمی تونست بلند شه...

با یه هیجانی ام تعریف می کرد انگار هنر کرده زده بچه مردم و ناکار کرده

گفتم عرفان نمی فهمی خطرناکه؟!!! بچه هه چی شد آخرش؟!! حالش بد نشد؟

گفت: نه داداش نترس چیزیش نشد فقط دردش گرفته بود.

گفتم با پنجمی ام دعوا کردین؟!...طاها گفت با کلاس پنجمی هم دعوا کردی!!

یهو بلند شد با هیجان گفت: وای داداش راس میگه..منکه نمی دونستم پنجمیه که تازه وقتی دنبالم کرد فک کردم ششمیه اونقد که بزرگ بود،قدش بلند بود،...داداش اونقد قوی بود هولم داد افتادم زمین ... طاها رفت به ناظم خبر داد دیگه نجات پیدا کردم وگرنه لهم میکرد...ولی لباسام همه پاره شد داداش ،این دستمم خیلی درد گرفت...من فک کردم دستم شکسته باید گچ بگیرم ولی دکتر گفت چیزی نشده   ولی داداش کلی زد تو صورتم منم دیگه مجبور شدم بزنمش  ولی اون اصلاً چیزیش نشد که فک کنم دردشم نیومد

گفتم :خب کی بود؟ برا چی دنبالت کرد؟

گفت: آها یادم رفت بگم..داداشِ اون اولیه بود که زده بودمش.  

سرمو با تاسف تکون دادم گفتم: طاها باید بره ناظم و خبر کنه؟! بابا همین امروز چی گفت؟ 

یهو اون هیجانش رفت قیافه اش ناراحت شد گفت: إإ داداش چرا تو هم مثه بابا میگی ؟منکه دعوا نکردم اونا شروع کردن 

اومدم حرف بزنم که صدای در اومد...منم دیگه پاشدم از اتاق بیام بیرون ولی عرفان گفت: داداش تورو خدا نرو...تو رو خدا.

گفتم عرفان الان به بابا میگی اشتباه کردی دعوا کردی؟ یا الان میخوای بگی کاری نکردی اونا شروع کردن؟

با بغض گفت: آره می دونم ..خود بچه هه گفت منو بزن ولی من نباید گوش میدادم که...نباید میزدمش.

بابا که اومد بالا منو صدا کرد و منم در اتاق عرفان و باز کردم و سلام کردم  بابا هم جواب داد وبعد بهم گفت بیا بیرون کارت دارم.

عرفانم دیگه طاقت نیورد گفت: سلام بابا ببخشید.. دیگه دعوا نمی کنم..دیگه...

ولی بابا حتی به عرفان نگاهم نکرد.. به من اشاره کرد که بیام بیرون و درم پشت سرم ببندم منم بستم...اما تا در و بستم بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد

 بابا که داشت درباره قضیه مدرسه و شلوار سوال می کرد دیگه صدا به صدا نمی رسید...چون یه چند ثانیه بعد شروع کرد لابه  لای گریه حرف زدن..نصف حرفاشم معلوم نبود چی می گفت...یعنی اصلا نفهمیدم بابا چی می گفت ...دیگه یهو خندمم گرفت آخر سر آخه خیلی با حال صداش میومود،معلوم نبود با خودش حرف میزد؟!! با بابا بود؟!! با کی بود اصلاً ؟ 

بابا هم یهو سکوت کرد چند ثانیه گوش داد بعد گفت: میبینی امیر چیکار می کنه؟!من با این چیکار کنم؟با لگد زده تو شیکم بچه مردم!!!حتماً تعریف کرده دیگه آقا؟!!

منم گفتم آره و بازم پرسیدم که بچه هه الان خوبه و واقعا چیزش نشده؟!!

بابا هم گفت که خدا واقعا رحم کرده که هیچکدوم چیزیشون نشده و بعدم باز یه کم تعریف کرد جزئیات رو..حالا این وسط عرفانم هی صداشو بلندتر می کرد!!! به جای اینکه ساکت باشه و یه کم خجالت بکشه  صدای در رو شنیده بود ترسیده بود بابا بیاد اتاقش و خواهش می کرد بمونما حالا که بابا نرفته بود سراغش هر کاری میکرد که بابارو بکشونه تو اتاق، کلاً هیچوقت معلوم نیست چی میخواددقیقاً  ولی فک کنم بابا نگاش نکرده بود، فکر کرده بود بازم قراره باهاش حرف نزنه،واسه همین اونجوری می کرد.

بابا هم دیگه طاقتش تموم شد...عصبانی در اتاقشو باز کرد گفت:چه خبرته؟!! هی من هیچی نمی گم صداتو می بری بالاتر؟

بلاخره صداش قطع شد و خیلی آروم گفت ببخشید بابا...

بابا بلند گفت: چی رو ببخشم ها؟ کدوم کارتو ببخشم؟!

گفت: همه کارامو ببخشیدبابا.

بابا گفت: همه کارات یعنی کدوم کارا؟..فقط یاد گرفتی بگی ببخشید بابا قول میدم بابا  می دونم بابا....همین امروز صبحم نگفتی می دونم بابا نگفتی؟ 

عرفان سرشو انداخت پایین هیچی نگفت بابا هم عصبانی شد بلند گفت: جواب منو بده وقتی سوال می کنم..نگفتی عرفان؟

عرفانم آروم گفت چرا گفتم

بابا یهو رفت تو اتاق و عرفان از ترس چند قدم رفت عقب ولی بابا رفت سمت میز تحریر عرفان و یه کاغذ گذاشت وسط میز و یه مدادم ورداشت بعدم دست عرفان و گرفت نشون پشت میز مدادم داد دستش گفت :اینجا میشینی هرکار اشتباهی که از امروز صبح تا حالا کردی رو اینجا می نویسی تا بدونم باید با تو  و کارات چیکار کنم...تا نیومدم تو اتاقم از پشت این میز جم نمیخوری فهمیدی؟ 

عرفان گفت: بله چشم بابا

بابا که از اتاق اومد بیرون گفت: اول مهر که این شکلی شه خدا به داد بقیه اش برسه.

یه نیم ساعت بعدم دوباره رفت اتاق عرفان ...البته من فقط صداشونو می شنیدم چون هم در اتاق من باز بود هم عرفان..

بابا گفت بده ببینم...چند ثانیه بعدم گفت فقط همین؟!!!

عرفان گفت: همینا بود دیگه!!!

بابا گفت:ننوشتی وقتی دعوا شد نرفتم ناظم و خبر کنم

گفت: خبر کردیم دیگه بابا.ناظم اومد.

بابا گفت: طاها خبر کرد عرفان خان...تو باید همون اول می رفتی می گفتی ولی آخرشم طاها رفت گفت....دیگه...ننوشتی به بابای بچه هه بی احترامی کردی!!!!

عرفان گفت: بابا بی احترامی نکردم ...گفتم ماشاالله...بی ادبی نبود که.

بابائه بچه هه عصبانی گفته بوده: زورت به بچه کلاس اولی میرسه؟!!

عرفانم چون بابای  بچه هم خیلی هیکلی بوده گفته :کلاس اولِ ولی ماشالله مثله خودتون گنده ست..از منم گنده تره. 

یعنی این عرفان بعضی وقتا و دقیقاً موقع هایی که نباید،خیییلی پرو میشه..خیلی البته واقعا قصد توهین نداره ها ولی  نمی فهمه این رک بودنش یه جور توهینه  

عرفان که دوباره حرفشو تکرار کرد بابا عصبانی شد گفت: ساکت ببینم..هنوز یاد نگرفتی وقتی کار اشتباه کردی نباید بلبل زبونی کنی؟!باید خجالت بکشی  ساکت سرتو بندازی پایین!؟!!!!.مثه بقیه؟!!!

عرفانم گفت: ببخشیدبابا حواسم نبود.

خلاصه آخر سر بابا بهش گفت بره خط کش و بیاره

وقتی ام رفت آورد قبل از تنبیه بابا بهش گفت اگه قرار بود به خاطر اون لگدی که به بچه هه زده تنبیهش کنه نمی گفت بره خط کش بیاره و به جاش حتماً کمربند تو دستش بود چون بار اولش بوده و قرارم هست بار آخرش باشه ایندفعه رو کوتاه میاد و فقط به خاطر بی ادبی و خبر نکردن ناظم تنبیه ش می کنه، هرچند که همین بار اولم ممکن بود بلایی سر یکی بیادومی دونسته با لگد نباید بزنه تو شیکم کسی  

 وقتی چندتای اول و خورد و بابا گفت اون یکی دستشو بیاره بالا...با کلی گریه و به زور گفت: بابا توروخدا..این دستمو یواشتر بزنید...آخه میخوام زنگ بزنم به محمد حسین مشقامونو بپرسم...بنویسم.

و من برای چندمین بار شاهد تکرار تاریخ بودم

اول مهر 96- قسمت اول

امسال اول مهر عجیبی داشتیم....از عجیبیش همینقدر بگم که بابا ساعت نه و خورده ای صبح مجبور شده بود تصمیم بگیره که اول بیاد مدرسه من یا بره مدرسه طاها و عرفان و آخرم چون امیدوار بود که مورد من مثل دفعه های پیش سوتفاهم باشه، به این نتیجه رسیده بودکه اول بره سراغ طاها و عرفان و  سر همین امید، منِ بدبخت کل اول مهر و تو راهروی مدرسه به سر بردم 

یعنی هنوزم که هنوزه من در عجب حس ششم عرفانم!!!!صبح اول مهر که دیگه سه تایی مون آماده شده بودیم که بزنیم بیرون یهو گفت: من خیلی نگران طاها ام ای کاش من و طاها هم کلاس بودیم

گفتیم چرا؟ 

گفت : اگه تو کلاس با یکی دعواش بشه!! من نیستم کمکش کنم که...ای کاش تو حیاط دعواش شه!!!!!!!!!!

یعنی یه طوری حرف می زد که انگار قشنگ یه قرار قبلی برای دعوا گذاشتن و الان فقط نگرانه که تو حیاط رخ بده یا کلاس

بابا گفت: یعنی چی عرفان؟!! دعوا چیه؟ مگه آدم تو مدرسه دعوا می کنه؟ اول مهری این فکرا چیه؟ تو که خودت  این چیزارو می دونی،مطمئنم طاها هم می دونه ولی اگرم یه وقت چیزی شد تو باید بری بزرگترا رو خبر کنی و جلوی دعوا رو بگیری نه بری کمک!!

عرفانم گفت: نهههه می دونم ... منم منظورم همین بود دیگه یعنی یه جایی باشه که بتونم برم جلوی دعوا رو بگیرم 

بابا گفت لازم نیست شما نگران باشی، تو کلاس معلم هست..کسی هم قرار نیست با کسی دعوا کنه.

بابا اینو گفت ،چون یک ده هزارم درصدم احتمال نمیداد اون روز دعوایی بشه ولی شده بود!!!اونم چه دعوایی!!!

اما قبلش یه کم بگم از بدبختی خودم...نمی دونم بگم از بدبختیم بود؟بدشانسیم بود؟..یا به قول ناظم از بی دقتی و  بی فکری و ی بی انضباطیم ؟ ... ولی حالا خلاصه هر چی که بود به خدا اول مهر بود...می شد یه جوری این روز اولی رو بی خیال شه،ولی نشد دیگه نشد

تو صف وایساده بودم که یهو دیدم اومد طرف صفا و با اشاره، بعضیا رو از صف می کشه بیرون، بعدم به من اشاره کرد!!!،منکه اصلا باورم نشد با من بوده !برگشتم به پشت سریم نگاه کردم ولی چند قدم اومد جلو عصبی اسممو صدا کرد گفت: فلانی!! آره با خودت بودم!!بیرون

منم دیگه اومدم بیرون و رفتم پیش اون چند نفر .چند ثانیه بعدم حدس زدم گیرش چیه ولی مطمئن بودم اشتباه می کنم چون سالهای پیش  و حتی کلاسای تابستونم با شلوار لی می رفتم و چیزی نمی گفت ولی تنها نقطه اشتراک بیرون صفیا و من همین بود..همه مون شلوار لی پوشیده بودیم.

وقتی بقیه بچه ها رفتن سر کلاس گفت این چه سر و وضعیه؟؟ همه دفتر!!!

تو‌دفتر من پرسیدم که چی شده؟!!

گفت آقا تازه میگه چی شده؟ مدرسه جای شلوار لی پوشیدنه؟ هنوز تو حال و هوای تابستونیا..اول مهر شده آقا اول مهر!!!

من واقعا نمی فهمیدم که یهو از کی قانون شده بود که تو مدرسه نباید شلوار لی بپوشم ،بقیه هم همینطور!!! ولی برنامه هفتگی رو که چند وقت پیش داده بودن آورد نشون داد ...زیرش با فونت 5 نوشته بود" پوشیدن لباس فرم مدرسه از ابتدای مهر الزامیست همچنین در سال تحصیلی جدید پوشیدن شلوار لی و جین در محیط مدرسه ممنوع می باشد"

خلاصه هرچی گفتیم غلط کردیم که چشممونو باز نکردیم و بذار بریم سر کلاس نذاشت چرا؟

چون میخوایم عکس بگیریم و نظم عکس ها به هم میخوره و هر لحظه ممکنه بازرس برای بازدید بیاد و این بی انضباتی در شان مدرسه ما نیست و....بعدم شروع کرد تک تک زنگ زدن به اولیا...اونم چجوری؟!!یعنی واقعا نظر شخصیم اینه که روانپزشک لازمه این آدم...زنگ میزد میگفت:فلانی ام از مدرسه پسرتون زنگ می زنم..سریعاً تشریف بیارید مدرسه...بله بله..بی انضباتی..بی نظمی...تشریف بیارید عرض می کنم!! ...بعدم آخر سر می گفت: فقط یه شلوار مناسب هم همراهتون بیارید که بتونه بره سر کلاس!!!!!بعدم قطع میکرد!!!

یعنی اصلا توضیح نمیداد چی شده!!!  

یعنی من فقط داشتم به این فکر می کردم که چه خیال خامی داشتم که فکر می کردم بعد از ماجرای مزخرف فلش ،دیگه درس عبرت گرفته و عوض شده،چون واقعانم دیگه تا آخر سال تحصیلی خیلی خوب بود ولی انگار از اول مهر ریست کارخانه شده بود

هیچی دیگه تلفناش که تموم شد گفت برید تو راهرو تا اولیاتون بیان ولی بابا نیومد...پدر مادر بقیه نهایت تا ساعت 10اومدن ولی بابا طرفای ساعت 11 اومد....یعنی منکه دیگه نا امید شده بودم....وقتی بابا رو دیدم خداروشکرکردم ولی بابا اونقد عصبانی بود که بدجور خورد تو ذوقم.

من ودید عصبانی  گفت: چی شده الان؟!!اول مهر شد باز شروع شد؟!!

یعنی من واقعا شوکه شدم یه لحظه!!! انتظار داشتم حالا یه کم ازم عصبی باشه ولی دیگه نه اونقد...اونم بعد از چندتا ماجرای آخری که ناظم بیخود بابا رو کشونده بود مدرسه !!!

من سلام کردم و خواستم بگم چی شده ولی همون لحظه ناظم اومد و بابا هم رفت تو دفتر...

بابا وقتی پرسید چی شده ناظم گفت: چیزی که نشده ،شلوار که آوردید برای آقازاده؟!!  شلوارشو عوض کنه می تونه بره سر کلاس!!!

بابا هم انگار بیشتر عصبانی شد وقتی گفت چیزی نشده!! عصبی گفت: متوجه نمیشم!!!پشت تلفنم متوجه نشدم البته!!

ناظمم شروع کرد توضیح دادن و بابا هم گفت که  اگه پشت تلفن اینا رو می گفتید سر راه می رفتم خونه ولی با حرفاتون فقط نگران بودم که زودتر برسم مدرسه بفهمم چه خبر شده اینجابعدم داشت می گفت که حالا خداروشکر چیزی نشده و مطمئنم یه روز و اونم روز اول رو میشه اغماض کرد و...

ولی ناظم گفت: آقای فلانی از شما بعیده...انضباط مدرسه از روز اول اگه رعایت نشه میشه عادت...فقط هم امیرجان نبودن، خودشم دید هفت  هشتا دانش آموز دیگه هم بودن...البته درسته که  امیرجان همیشه منظم بودن و هستن ولی ...

واااای آخرای حرف ناظم بابا دیگه چشماشو بسته بود وقشنگ معلوم بودکه نزدیکه از کوره در بره از عصبانیت ...واقعانم  یهو وسط حرف ناظم بلند شد گفت: باشه ممنون...امیر کیفت کجاست؟ راه بیفت بریم...بعدم به ناظم گفت با اجازه و از دفتر رفت بیرون.

منم دیگه سریع دنبالش رفتم ....چون عصبی بود نمی خواستم چیزی بگما ولی داشتیم از در مدرسه بیرون می رفتیم گفتم: من خودم میرم خونه شما دیگه برید...

ولی یهو عصبانی گفت: امیر از این لحظه به بعد صداتو نشنوم دیگه فقط بشین تو ماشین

منم دیگه هیچی نگفتم ولی وقتی رفتم سوار ماشین شم دیگه قشنگ دلیل اون همه عصبانیت و دیر اومدن بابا رو فهمیدم...طاها و عرفان تو ماشین بودن و عرفانم داشت گریه می کرد.

وقتی این صحنه رو دیدم دیگه تو دلم گفتم خدا به داد برسه امروز و نمی شدم حرف زد که بپرسم چی شده ولی وقتی رسیدیم و پیاده شدیم من تازه به عمق فاجعه پی بردم  سر و وضع طاها و عرفان دیدنی بود واقعا  یعنی لباساشو ن جر خورده بود..مال عرفان هم شلوارش هم یقه اش..مال طاها هم چندتا دکمه اولش رو نداشت ...سر تا پاشونم خاکی بود.قشنگ معلوم بود دعواشون طبق آرزوی عرفان کف حیاط بوده چون کف کلاس اونقد خاکی نمیشه آدم.. اونم اول مهر که همه جا رو طی کشیدن

وقتی رفتیم تو ،عرفان سریع رفت بالا و بابا هم طاها رو برد تو آشپزخونه که سر و وضعش و مرتب کنه منم می خواستم شلوارمو عوض کنم برم مدرسه ولی صبر کردم که ببینم بابا چی میگه بهم.... 

بابا که داشت شلوارطاها رو پاک می کرد طاها یه ریز حرف می زد می گفت:عمو عرفان اونا رو نزدا،من خودم زدم...فقط یکیشونو زد ولی من همه شونو می تونستم بزنم ...ولی بعدش اون پنجمیه رو فک کنم نمیتونستم بزنم...عرفانم فرار کرد دیگه...بعدش  به ناظم گفتیم عمو!!

یعنی من کف کرده بودما ،معلوم نبود با چند نفر درگیر شده بودن که پنجمی هم توشون بوده!!!!

بابا هم دیگه کلافه شده بود ولی آروم فقط گفت: خیله خب دیگه حالا شما یه کم ساکت باش فعلا....طاها هم دیگه ساکت شد ولی از آشپزخونه داشتن میومدن بیرون طاها باز گفت: عمو عرفان و دعوا نکنید باشه؟!ما دیگه دعوا نمی کنیم.

طاها واقعاً خیلی بچه با معرفتی بود و هست همیشه..خیلی..مثله باباش.

 بابا هیچی نگفت فقط گفت کیفتو وردار بریم بعدم  بهم گفت نمی خواد دیگه برم امروز رو ، باشم تا برگرده...منم دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ عرفان.

+تازگیا پستام خیلی طولانی میشه...ان شاالله بقیه شم می نویسم به زودی...