ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

محرم

 ماه محرم و تسلیت میگم به همه.عزاداریاتون قبول باشه.

شبای اول محرم ما خونه بابابزرگم بودیم و اونجا میرفتیم هیئت.شب اول عرفان پیش عمو و بابام نشسته بود.بابابزرگم که شروع کرد به گریه قیافش خیلی ناراحت شد و بلند شد اومد بغل بابابزرگم نشست و بوسش کرد، بابابزرگمم بوسش کرد.بعد بابام که گریه کرد بغض کرد گفت میخوام برم پیش بابام.وقتی رفت تو بغل بابام دیگه شروع کرد گریه کردن.گریه ای میکردا بعدش دیگه برقارو خاموش کردن ولی صدای گریه ش باز میومد.شب دومم همینطور،از گریه بقیه خیلی ناراحت میشد ولی تا بابام گریه میکرد میرفت تو بغلش شروع میکرد به گریه وقتی هم میپرسیدن چرا گریه میکنی میگفت برا امام حسین گریه میکنم دیگه!ولی انگار از گریه بابا گریه ش میگرفت.

مسجد خودمونم من میرفتم پیش دوستام ،عرفانم میومد پیش ما.بابا نمیخواست عرفان زیاد گریه کنه برای همین گفته بود پیش خودم نگهش دارم ولی نمیموند که،تا روضه شروع میشد میرفت پیش بابام .هرچی میگفتم بمون گوش نمیداد.

یه شب دستشو گرفتم نمیذاشتم بره.گفتم:امشب نمیذارم بری...یه شب بمون دیگه.

ولی هی خودشو میکشید میگفت ولم کن.

وقتی ول نکردم گریه ش گرفت گفت:ولم کن امیر بدجنس به بابا میگمت.

گفتم: بابا گفت پیش من بمون..بشین دیگه.

ولی فقط گریه میکرد.گفت:آی دستم آی دستم ولم کن میخوام برم.

دوستام  دیگه گفتن ولش کن گنا داره منم ولش کردم و با گریه رفت.

وقتی برقا روشن شد با دو اومد پیشم نشست گفت:داداش من تو رو بخشیدم چونکه بابا گفت تو هیئت امام حسین دعوا گناه داره منم دیگه میبخشمت باهات آشتی میشم چون بابا گفت تو بچه خوبی هستی از فردا دیگه اذیتم نمیکنی منم دیگه فهمیدم سوتفاهم شده.

یعنی منو دوستم دهنمون وا موند.. دوستم گفت:بابات گفت سو تفاهم شده؟

یه اخمی کرد گفت:نه..من خودم فهمیدم که سو تفاهم شده.

بعد از بابا پرسیدم که شما بهش گفتید سو تفاهم شده؟گفت:نه من فقط گفتم من به امیر گفته بودم نذاره بیای تقصیر امیر نبود.امیر بچه خوبیه.

این عرفان واقعا بعضی وقتا ترسناک میشه.چه حرفایی بلده!!!

بابام گفت اینا بچه های شبکه پویاان دیگه

بازگشت امیر...یه کمی

سلااااام به همه.خیلی دلم برای اینجا و همه تنگ شده بود. فقط یه ماهه که نیومدم اینجا ولی انگار که چند ساله نبودم.البته گاهی طاقت نیوردمو یه سری میزدم ولی در حد چند لحظه فقط.
من و بابا و عرفانم خوبیم.ممنون که حالمونو تو این مدت می پرسیدید.
عرفانم دیگه میره مدرسه و کمتر میبینمش.می دونم مسخره ست حرفما ولی چون عرفان از تابستون اومد پیشمونو از صبح تا شب همش با هم بودیم از وقتی مدرسه ها شروع شده حس میکنم کم میبینمش
آخه کلی از روزو که مدرسه ایم تو خونم خوب یه مدت پای درس و مشقم. عرفان که دلش میخواد کنار هم بشینیم درس بخونیم ولی بابا بهش گفته که هر کی باید تو اتاق خودش درس بخونه. عرفان با بابا درس میخونه و من تنها چون تو شلوغی نمی تونم بخونم.برای همین انگار خیلی خیلی کمتر از قبل باهمیم.
سر همین جدا درس خوندنم اون اولا ماجرا داشتیم.می گفت باید تو اتاق من درس بخونه و من کمکش کنم.ولی بابا بهش اجازه نداد.بعد به بابا می گفت:شما بزرگید،خیلی وقت پیشا این درسارو خوندید خوب یادتون نیست بذارید از امیرم بپرسم ببینم درسته یا نه آخه اون بچست بیشتر یادشه.بعد به این بهونه هی میومد پیشم ازم سوال میکرد.
بابا دیگه هرجور بود راضیش کرد که اگه بیشتر از من درسای کلاس اولو یادش نباشه کمتر یادش نیست.
یه ماجرای دیگه پویا بود.البته اینارو دیگه بابا برام تعریف کرده.تا میرسیدن خونه تلوزیونو روشن میکرد که پویا ببینه ولی بابا میگفت اول باید ناهار بخوری بعد تکالیفتو انجام بدی بعد پویا ببینی.قبول نمی کرد که میگفت من از صبح تا حالا پویا ندیدم دیگه همش باید تا شب ببینم.بعدم می گفت خستم نمی تونم درس بخونم.بلاخره بابا راضی شد که بعد ناهار یکساعت پویا ببینه که خستگیش دربرهولی بعد یکساعت مگه بلند میشد.هی میگفت نه وسط کارتونه..اینم ببینم بعد..آخرسرم بابا دیگه خاموش میکرد و اونم گریه.کلی طول کشید تا عادی شه.ولی بابا میگه هنوزم وقتی خاموش میکنم یه کم غر میزنه بعد بلند میشه
پلی استیشنم وقتی بابا جمع کرد گذاشت تو کمد فک کنم قشنگ یه 5 ساعت گریه کردآخه زمان مدرسه فقط آخر هفته باید بازی کنیم.به خاطر همینم عرفان دوباره یاد گوشی و تبلت افتاد هی میگفت همه دوستام تبلت دارن همش کلی بازی میکنن شما که برام نمیخرید تازه پلی استیشنمم میگیرید.
با اینکه بابا قبلن بهش گفته بود که اگه بازم حرف گوشی و تبلت و اینا رو بزنی کتک میخوری ولی چند روزی باز حرفش بود و بابا باز کلی باهاش حرف زدو گفت که بازی زیادی خوب نیست و به اندازه اجازه میده پلی استیشن بازی کنه ولی آخرش بابا مجبور شد تنبیهش کنه که ماجرا تموم بشه
اینم که میتونم دوباره بیام اینجا ماجراش اینه که چون فقط آخر هفته میتونیم بازی کنیم عرفان  پنجشنبه جمعه ها فقط میخواست تو خونه یا بازی کنه یا پویا ببینه.نه دوست داشت جایی بریم نه خونه کسی.مثلا پنجشنبه ها برای خونه بابابزرگ رفتن کلی ماجرا داشتیم.چند روز پیشا بابا گفت اینجوری نمیشه بیایید برای آخر هفته هاهم برنامه بچینیم.عرفان اصلا نمی اومد گوش بده چون فهمیده بود بابا بازم میخواد قانون بذارهولی وقتی بابا گفت اگه گوش ندی کلا پلی استیشن و قایم می کنم دیگه اومد پیشمون نشست.
بابا برای پلی استیشن و پویا تو آخر هفته هام هم ساعت تعیین کرد و بقیه ساعتام گفت اگه بیرون بودیم که هیچی ولی اگه خونه بودیم باید بازیای گروهی کنیم مثل منچ و مارپله و شطرنج و اینا...البته بابا بیشتر از ساعتی که گفته میذاره عرفان پویا ببینه و بازی کنه ولی عرفان بازم غر میزنه میگه کمه.ولی من که خییییلی راضیم چون بابا اجازه داد آخر هفته ها یکساعت اینترنت غیر درسی بیام .حالا ازاین بعد پنجشنبه یا  جمعه میام اینجا و یه پست میذارم.البته اگه بازم قانون عوض نشه.
ماه محرمم به همه تسلیت میگم.
فعلا خداحافظ

سلام

قراره دوباره پست بذارم...وااای الان نباید میومدم ولی طاقت نیووردم زودتر اومدم خبر بدم تا جمعه خدافظ.