ماه محرم و تسلیت میگم به همه.
عزاداریاتون قبول باشه.
شبای اول محرم ما خونه بابابزرگم بودیم و اونجا میرفتیم هیئت.شب اول عرفان پیش عمو و بابام نشسته بود.بابابزرگم که شروع کرد به گریه قیافش خیلی ناراحت شد و بلند شد اومد بغل بابابزرگم نشست و بوسش کرد، بابابزرگمم بوسش کرد.بعد بابام که گریه کرد بغض کرد گفت میخوام برم پیش بابام.وقتی رفت تو بغل بابام دیگه شروع کرد گریه کردن
.گریه ای میکردا بعدش دیگه برقارو خاموش کردن ولی صدای گریه ش باز میومد.شب دومم همینطور،از گریه بقیه خیلی ناراحت میشد ولی تا بابام گریه میکرد میرفت تو بغلش شروع میکرد به گریه وقتی هم میپرسیدن چرا گریه میکنی میگفت برا امام حسین گریه میکنم دیگه!ولی انگار از گریه بابا گریه ش میگرفت.
مسجد خودمونم من میرفتم پیش دوستام ،عرفانم میومد پیش ما.بابا نمیخواست عرفان زیاد گریه کنه برای همین گفته بود پیش خودم نگهش دارم ولی نمیموند که،تا روضه شروع میشد میرفت پیش بابام .هرچی میگفتم بمون گوش نمیداد.
یه شب دستشو گرفتم نمیذاشتم بره.گفتم:امشب نمیذارم بری...یه شب بمون دیگه.
ولی هی خودشو میکشید میگفت ولم کن.
وقتی ول نکردم گریه ش گرفت گفت:ولم کن امیر بدجنس به بابا میگمت.
گفتم: بابا گفت پیش من بمون..بشین دیگه.
ولی فقط گریه میکرد.گفت:آی دستم آی دستم ولم کن میخوام برم.
دوستام دیگه گفتن ولش کن گنا داره منم ولش کردم و با گریه رفت.
وقتی برقا روشن شد با دو اومد پیشم نشست گفت:داداش من تو رو بخشیدم چونکه بابا گفت تو هیئت امام حسین دعوا گناه داره منم دیگه میبخشمت باهات آشتی میشم چون بابا گفت تو بچه خوبی هستی از فردا دیگه اذیتم نمیکنی منم دیگه فهمیدم سوتفاهم شده.
یعنی منو دوستم دهنمون وا موند..
دوستم گفت:بابات گفت سو تفاهم شده؟
یه اخمی کرد گفت:نه..من خودم فهمیدم که سو تفاهم شده.
بعد از بابا پرسیدم که شما بهش گفتید سو تفاهم شده؟گفت:نه من فقط گفتم من به امیر گفته بودم نذاره بیای تقصیر امیر نبود.امیر بچه خوبیه.
این عرفان واقعا بعضی وقتا ترسناک میشه.چه حرفایی بلده!!!
بابام گفت اینا بچه های شبکه پویاان دیگه





.بعد به این بهونه هی میومد پیشم ازم سوال میکرد
.
ولی بعد یکساعت مگه بلند میشد.هی میگفت نه وسط کارتونه..اینم ببینم بعد..آخرسرم بابا دیگه خاموش میکرد و اونم گریه.کلی طول کشید تا عادی شه.ولی بابا میگه هنوزم وقتی خاموش میکنم یه کم غر میزنه بعد بلند میشه
آخه زمان مدرسه فقط آخر هفته باید بازی کنیم.به خاطر همینم عرفان دوباره یاد گوشی و تبلت افتاد هی میگفت همه دوستام تبلت دارن همش کلی بازی میکنن شما که برام نمیخرید تازه پلی استیشنمم میگیرید.
ولی وقتی بابا گفت اگه گوش ندی کلا پلی استیشن و قایم می کنم دیگه اومد پیشمون نشست.

قراره دوباره پست بذارم...وااای الان نباید میومدم ولی طاقت نیووردم زودتر اومدم خبر بدم
تا جمعه خدافظ.