-
ماه رمضون و عرفان1
شنبه 13 تیر 1394 11:16
با شروع ماه مبارک بساطی دارم که نگو. اولین سحر بود و منو بابا داشتیم سحری میخوردیم که فسقلی یهو با اون قیافه ی خواب آلودش سروکلش پیدا شد. نمی دونم چجوری بیدار شده بود،منو بابا خیلی مواظب بودیم که سرو صدا نکنیم،حتی رادیو رم روشن نکرده بودیم که پانشه. با اخم گفت:چرا منو بیدار نکردید؟ گفتم:تو چرا پاشدی؟ برو بخواب...
-
بلاخره بابا جوش آورد2
جمعه 12 تیر 1394 11:00
رفتم پایین پیش بابا.پشت سکوی آشپزخونه نشسته بود.پاشو عصبی تکون میداد. اومدم حرف بزنم گفت:بذار تنبیه شه. گفتم:آخه بابا.. دوباره گفت:نشنیدی؟گفتم بذار ادب شه.خیلی خودمو نگه داشتم که نزدم لهش کنم بچه پررو رو...مادرتم با این بچه بزرگ کردنش.خودم آدمش میکنم. خیییلی عصبی بود...خیلی. عاقلانه بود بحث و همونجا تموم کنم و محل رو...
-
بابا بلاخره جوش آورد1
پنجشنبه 11 تیر 1394 11:00
تو تقریبا یه ماهی که عرفان اومده بود پیشمون مادرم یه چند باری از اونور زنگ زد تا با عرفان حرف بزنه.بهش گفته بود که خودم زود به زود بهت زنگ میزنم و لازم نیست تو زنگ بزنی(حالا چرا اینو گفته بود نفهمیدم). عصری من و بابا نشسته بودیم جلوی تلوزیون.بابا داشت اخبار میدید که یهو عرفان اومد و یه راست رفت سراغ تلفن و برشداشت و...
-
عرفان عجیب میشود!!!!
چهارشنبه 10 تیر 1394 10:14
بعد از اینکه امتحاناتم تموم شد یه شب سه تایی رفتیم پارک ارم. به هر سه تاییمون خیلی خوش گذشت، عرفان که رو ابرا بود از خوشحالی و کیف و حال. بعد از کلی بازی یه گوشه داشتیم بستنی می خوردیم.من و بابا رو یه لبه نشسته بودیم و عرفانم روبرومون وایستاده بود. من گفتم: عرفان خوش میگذره؟ با ذوق جواب داد:آره...خییلی.من شهربازی خیلی...
-
امتحان فیزیک و فسقلی
سهشنبه 9 تیر 1394 09:21
خرداد بود و فصل امتحانات.با وجود عرفان کار سخت شده بود.نمیذاشت درس بخونم.همش انتظار داشت باهاش باشم،باهاش بازی کنم،باهاش حرف بزنم،باهاش کارتون ببینم.... البته میدونستم اوضاع همیشه اینجوری نمیمونه و چون تازه اومده پیشمون اینجوریه ولی من امتحان داشتم،شوخی نبود. داشتم برای امتحان فردام فیزیک میخوندم قبل از ظهر بود و بابا...
-
شب اول
دوشنبه 8 تیر 1394 12:30
با بابا زیاد راحت نبود.تو خونه فقط به من چسبیده بود. شب بعده شام سه تایی جلوی تلوزیون نشسته بودیم. رو مبل بغلم چسبیده بود و تکون نمی خورد.بلند شدم که برم یه کم میوه بیارم باهم بخوریم که اونم بلند شد دنبالم بیاد. گفتم: کجا داداشی؟ تو بشین من خودم میارم. گفت: منم میخوام بیام. بابا گفت: بیا اینجا ببینم...چیه همش به امیر...
-
روز اول
دوشنبه 8 تیر 1394 11:28
ساوایل خرداد بود که عرفان اومد خونه.با بابا رفتیم فرودگاه دنبالش.غریبی می کرد و حرف نمیزد...البته حق داشت بچه ،تو سه سال شاید 3 بار از نزدیک همدیگرو دیدیم اونم هربار فوقش 24 ساعت. من و بابا اونقدر تو راه باهاش شوخی و بگو بخند کردیم که بلاخره یخش وا شد. خونمون یه حیاط بزرگ داره. وقتی تو حیاط از ماشین پیاده شدیم با ذوق...
-
از اول...
دوشنبه 8 تیر 1394 09:34
اسمم امیره و متولد 79 هستم.بابام کامران36 و داداش کوچولوم عرفان 6 سالشه.ما چند وقتیه که زندگی سه نفره جدیدمونو شروع کردیم. حالا از اول تا وقتی 12 سالم بود چهارتایی زندگی می کردیم،با مادرم.اما بعد طلاق دادگاه حضانت عرفان و داد به مادرم. مادرمم رفت شهر خودشون شیراز.اینطوری شد که از سه سالگی دیگه داداش کوچولوم پیشم نبود...