بعد از آخرین اردویی که عرفان نرفت اردوی بعدیشون یه جایی بود که حسابی برای عرفان جبران شد
بازدید از کارخونه شیر
یعنی وقتی با ذوق و هیجان بهم گفت.. اولین چیزی که یادم اومد این بود که سر اردوی قبلی به بابا گفته بود که بذاره این اردو رو بره و به جاش اردوی بعدی رو نمیره!!
یعنی واقعا خداروشکر کردم که بابا هیچوقت حرفشو عوض نمی کنه
داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که دیدم سر یخچالِ و یه کم بعد صداش اومد که یه چیزی می گفت ولی واضح نبود صداش
بابا بهم گفت صداش از کجا میاد؟ می شنوی چی میگه؟
گفتم از تو یخچال...کلا تو یخچالِ
بعد هی بلند بابا رو صدا می کرد می گفت نههه؟!!! نداریییم؟!!
بابا گفت اول از تو یخچال بیا بیرون بعد حرف بزن....بیا اینجا ببینم چی میگی؟
دیگه با دو اومد...باز گفت نه؟نداریم بابا؟
بابا گفت آخرش نگفتی چی می خوای که؟...گفت کاهو..کاهو نداریم؟...بابا گفت نه.. کاهو می خوای؟!!
گفت کلمم باشه خوبه..بعدیه کم فک کرد گفت یا مثلا هویج!!!!
بابا گفت عرفان سالاد می خوای؟!!
گفت نههه برای اردو می خوام!!!!
بابا گفت برای اردو سالاد می خوای؟!!!
گفت نه...برای خودم که نه..برای گاوا می خوام....می خوام بدم به گاوا!!!!!!!!!!



بابا گفت گاوا؟!! کدوم گاوا؟!! مگه داری میری باغ وحش؟!!
گفت خب گاوای کارخونه دیگه...همونا که شیرارو ازشون میگیرن!

بابا خندش گرفته بود یه کم ..گفت نه پسرم گاوا که تو کارخونه نیستن تو دامداری ان...از اونجا شیرارو میارن تو کارخونه...حالا فردا خودت میری قشنگ همه رو یاد میگیری..بعد بیا به ما هم بگو دقیق چطوریه باشه؟
از حرف بابا خیلی تعجب کرد و کاملا معلوم بود نتونسته باور کنه
چون گفت باشه حالا میرم ببینم چطوریه!!!

خلاصه گذشت و فرداییش که رسیدم و با سکوت غیرعادی خونه مواجه شدم فهمیدم باز یه چیزی شده
البته دیگه عادیه برام...چون کلا کم پیش میاد روز اردوی عرفان برم خونه و خونه عادی باشه

وقتی ناهارمو خوردم و رفتم تو هال عرفان یهو اومد و گفت سلام داداش
منم جوابشو دادم ولی بابا با اخم گفت کی به شما اجازه داد بیای پایین ؟ها؟
ناراحت گفت خب داداش اومده می خوام سلام کنم.
بابا گفت سلام کردی دیگه...حالا بجنب بالا.آخرین بارتم بود بی اجازه پاتو گذاشتی پایینا.
گفت ببخشید دیگه بابا اشتباه کردم...دیگه اول خواهش می کنم..دیگه فهمیدم.
بابا گفت مگه هنوز کارمون تموم شده باهم؟!!!، پس دیگه نشنوم صداتو عرفان، سریع بالا.
عرفان دیگه داشت گریه اش می گرفت با بغض گفت چه کاری؟!!
ولی بابا دیگه جوابشو نداد...عرفان یه کم وایساد بعد دوباره گفت بابا ببخشید.. دیگه بی اجازه دست...
ولی بابا یهو خیلی عصبانی شد
بلند گفت مگه نگفتم ساکت شو برو بالا..واسه چی هنوز اینجایی؟!!
دیگه گریه اش در اومد رفت بالا
وقتی عرفان رفت دیگه بابا برام گفت چی شده...
گفت وقتی رفته دنبالش، عرفان تو دفتر مدرسه بوده چون آخرای اردو ازش دوربین عکاسی گرفتن!!!!
بعدم به بابا تذکر دادن که چرا اجازه داده دوربین بیاره مدرسه!!! در حالی که بابا اصلا خبر نداشته
بعد وقتی به بابا تذکر دادن، به جای بابا جواب داده
گفته آخه شما تو اردو فقط از خودمون عکس میگیرید خب از خودمون که صد تا عکس داریم ، می خواستم از بقیه جاهای اردو هم عکس بگیرم
بابا از این خیلی عصبانی بود که تا خونه و توی خونه هم فقط دلیل کارشو توجیه کرده بدون اینکه اصلا به روی خودش بیاره که بی اجازه رفته از توی کمد اتاق بابا دوربین و برداشته
فقط آخر سر که دیگه دیده بود اوضاع خیلی بده و بابا عصبانیتش بعد از حرف زدنم کم نشده تصمیم گرفت به روی خودش بیاره که... دیگه بابا نذاشت
البته عرفان این عادت بدشو که بی اجازه وسایل بقیه رو برمیداشت ،دیگه تقریبا ترک کرده ها ..ولی هنوزم گاهی...
+ولی شب که دیگه همه چی تموم شد
از اردو کلی تعریف کرد ...بلاخره مطمئن شده بود که گاوا تو کارخونه ها نیستن
بعدم گفت که می خواد از مدرسه خواهش کنه و پیشنهاد بده که ببرنشون اردوی دامداری.
چون قرار بود کل عید رو مسافرت باشیم از چهارشنبه تا بعد از سال تحویل رو رفتیم خونه باباجون اینا و خیلی واقعا خوب بود و خوش گذشت...مخصوصا اینکه اینجوری کلی فرصت شد که عمو کیارش رو ببینیم
زن عمو رو هم چند بار دیدیم و خداروشکر عرفانم دیگه خیلی خجالتی نبود و دیگه از اتاق فرار نمی کرد و یه کم حرف می زد باهاشون
، در حدی که وقتی زن عمو اسم معلمش رو پرسید مثل بارای قبل یه جواب در گوشی و یک کلمه ای نداد!!پرسید: معلم کلاس اولمون یا الانمون؟!
..یعنی عمو ذوق کردا...
ولی بعدش یه ماجرایی شد که دیگه کلا روابط خیلی خوب شد
چون عرفان امسال نیت کرده بود که قبل از سال تحویل پیکش رو حل کنه واسه همین خونه باباجون خیلی موقع ها سرگرم پیک بود.
حالا جمعه که داشت تو هال پیکشو حل می کرد یهو عمو کوروش اینا اومدن...زهرا که همون اول یه کاغذ و چند تا مداد رنگی از عرفان گرفت و اومد پیش من که نقاشی بکشه.ولی طاها هی به عرفان می گفت بیا بازی ،عرفانم اولاش خیلی جدی فقط می گفت : وایسا صفحه هام تموم شه بعد!!!! ... چون از وقتی پیکشو از مدرسه گرفته بود همش سرش تو پیک بود و هیچ کار دیگه ای نمی کرد ، بابا صفحه های پیک رو براش بین روزا تقسیم کرده بود که بفهمه لازم نیست صبح تا شب پیک حل کنه که قبل از سال تحویل تمومش کنه.
ولی خب طاها اصلا طاقت نداشت...اونقد گفت بعدا بنویس و بیا بازی و ما می خوایم زود بریم و...که عرفان بلاخره کم آورد و گفت خب باشه ولی یه کم ها...بعدم رفتن تو اتاق که بازی کنن.
زهرا هم شروع کرد باز نقاشیه تصادفی کشیدن...اینجوریه که شکل های عجیب غریب و الکی رو کاغذ می کشه بعد میگه:امیر اگه گفتی این چیه؟
بعد من باید حدس بزنم چیه و الکی یه چیزی میگم.... بعد میگه آره..آفرین.
بعد از ده پونزده تا چیز که کشید و منم حدس زدم چی ان رفت پیش مامانش که نشون بده چیا کشیده...منم رفتم پیش بابا اینا.ولی نیم ساعت بعد یهو دیدم از تو هال صدای سر صدا میاد
رفتم دیدم عرفان عصبانی زهرا رو به زور بغل کرده و یه چند قدم که آوردش اینور دوباره گذاشتش زمین ، زهرا هم یه ریز جیغ میزد و تا عرفان گذاشتش زمین خودشو انداخت زمین و شروع کرد گریه کردن و بلندتر جیغ زدن.
من سریع رفتم جلو گفتم چیه؟ بعدم رفتم پیش زهرا و می خواستم بغلش کنم که آروم شه ولی اصلا بلند نمیشد.. تازه دستشو می گرفتم بدتر جیغ میزد،عرفانم اصلا جواب نداد فقط سریع برگشت سر میز و عصبانی گفت ببین چیکار کرد!!!!
رفتم دیدم زهرا یه صفحه از پیکشو کامل خط خطی کرده .طاها هم با تعجب فقط به عرفان نگاه می کرد،انگار یه کم هم ترسیده بود از عرفان چون آخه تا حالا ندیده بود عرفان با زهرا اینجوری کنه،اصلا شکه شده بود انگار
...یکی از مداد رنگیای عرفان دستش بود آروم گذاشت رو میز گفت عرفان مدادتو گذاشتم اینجاها..
عرفانم عصبانیتش داشت کم کم تبدیل می شد به گریه.
گفتم عیب نداره داداش بچه ست دیگه از قصد نکرده که...ولی دیگه وقت نشد بیشتر بگم چون جیغای زهرا همه رو کشوند تو هال.مامانش که اومد سریع بغلش کرد و گفت چی شده؟
زهرا هم با گریه داد زد عرفان بده، منو میزنه!!!!
یه ضرب المثل هست که میگه حرف راست و از بچه بشو...خیلی هم درست نیست فک کنما.
آخه عرفان واقعا کاریش نداشت.
زهرا که اینجوری گفت عرفان دیگه زد زیر گریه و همونطور عصبانی گفت منکه نزدمش که ...آخه ببینید پیکمو چیکار کردش!!!
زن عمو هم گفت شما ببخش زن عمو زهرا کوچولوئه دیگه،نمی فهمه که...
عمومم واقعا نمی دونم چراها!!!! ولی گفت:عیب نداره عمو اصلا خوب کردی زدیش کار اشتباه کرده بود!!!! 
وااای یعنی عرفان یهو قاطی کرداااا !! داد زد :عمو من گفتم نزدمش که من خودم می دونم زهرا کوچیکه نباید دعواش کنیم ولی آخه الان پیکم خراب شده کی رو باید دعوا کنم؟!!همونطورم اشکش می ریخت...
بابا هم از داد عرفان عصبانی شد گفت هیس ...،یواش....بیا اینجا ببینیم چی شده...کی رو باید دعوا کنیم؟!!
عرفان گفت:خب الان می خواید منو دعوا کنید دیگه ولی منکه نزدمش که بابا ..آخه مداد و نمیداد فقط بردمش اونور.
طاها هم واقعا آخر مرامِ
..گفت آره آبجی دروغ میده...عرفان راس میگه.
بابا هم باز گفت بیا اینجا پیکتم بیار..دیگه رفت...بابا هم بهش گفت که زشتِ اینجوری بلند حرف میزنی با بزرگتر و تقصیر خودت بوده که وسایلت رو همینطوری ول کردی وسط اتاق رفتی...بعدم بوسش کرد و اشکاشو پاک کرد که دیگه گریه نکنه...
عرفانم با اینکه خیلی ناراحت بود هنوز، ولی رفت پیش زن عمو، زهرا رو بوس کرد بهش کرد ببخشید، زهرا هم عرفان رو بغل کرد خندید
بعدم به عمو گفت ببخشید..
شبش عمو کیارش که با خانمش اومدن خونه بابا جون فهمیدن که عرفان خیلی پکره و پرسیدن چی شده؟
خودش که حرف نمیزد
واسه همین من گفتم که زهرا پیکش و خط خطی کرده...زن عمو گفت برو بیار با هم درستش کنیم ولی بلند نشد..فقط زیر لبی و خیلی آروم گفت: دیگه نمیشه که..خیلی خراب شده..پاک نمیشه.
زن عمو گفت:حالا برو بیار..کاغذ و مداد رنگیاتم بیار شاید درست شد...بازم نمی خواست بره
..دیگه بابا بهش اشاره کرد که گوش بده و بره بیاره...بلاخره بلند شد
وقتی که وسایل رو آورد داد به زن عمو یه چند ثانیه منتظر موند ولی بعد عمو حواسشو پرت کرد و رفتن سراغ بازی ولی من کنجکاو شده بودم که بفهمم چجوری میشه اون خط خطیا پاک شه ولی یه کم بعد دیدم که زن عمو داره اون صفحه رو کامل توی یه برگه A4 می کشه!!!!
آخر کارم با یه کم چسب روی اون صفحه ی خط خطی شده ی پیک چسبوند....یعنی انگار که از اون صفحه کپی گرفته باشن...اونقد که قشنگ کشیده بود همه چیز رو...واقعا کف کرده بودم از هنر زن عمو!!! 
بازیشون که تموم شد عرفان اومد سر وقت پیکش و سریع اون صفحه رو باز کرد...زن عمو تو اتاق نبود...عرفان با تعجب نگاه کرد و ازم پرسید: زن عمو چجوری پاک کرد؟!! من با پاک کن پاک کردم نشد که!!!!....واای یعنی اصلا نفهمید که اون صفحه یه صفحه ی دیگه ست، اونقد که شبیه بود.
منم گفتم خودت برو بپرس...دیگه با دو رفت که ازش بپرسه!!!
سفر شیرازم خوب بود...به همون مدل پارسال.. ولی ایندفعه بدون هیچ اتفاقی

واما...کل روزای عید یه طرف و اون یک هفته ی مشهد یه طرف...حال و هوای خوب زیارت که قابل توصیف نیست ولی اونقد می گم که، همه چی اونقد خوب بود که دوست دارم هر ماه برم مشهد..شده اندازه یه حرم رفتن...ولی خب..حیف که نمیشه...
یه بخش جالب سفرم سوغاتی خریدن بود...یعنی عرفان نذاشت هیچ کس جا بمونه...به غیر کل فامیل ،برای همه بچه های کلاسشونم سو غاتی خرید...زنِ عمو کیارشم به طور خاص یادآوری کرد
یه اتفاق عجیبم تو این سفر افتاد...می گن گاهی تاریخ تکرار میشه...واقعا درست و حیرت آوره این حرف...چون اون اتفاقی که تو آخرین سفر مشهدمون افتاده بود و خاطره شو نوشتم تو این سفرم دوباره اتفاق افتاد!!! فقط یه کم تو جزئیات فرق داشتن!!
یه شب که از حرم برگشتیم هتل بابا گفت که می خواد بره یکی از دوستاشو ببینه و تا دو ساعت دیگه بر میگرده و ما هتل بمونیم. عرفان یه کم خواهش کرد که باهاش بره ولی بابا گفت نه و عرفانم دیگه خیلی لجبازی نکرد و بابا رفت...منم رفتم یه نگاهی به کتابام بندازم اما از اونجایی که عرفان خیلی وقت پیش پیکشو حل کرده بود و بیکار بود نذاشت و مجبورم کرد که یه بازی با هم بکنیم
و منم دیگه بی خیال درس شدم
و نشستیم سر بازی
....نیم ساعت بعد بابا زنگ زد که ببینه در چه حالیم و منم گفتم که مشغولیم و...خلاصه گذشت تا یک ساعت بعد...
عرفان گفت پس چرا بابا نمیاد؟
گفتم دیگه الانا میاد.
ولی اومد موبایلمو ورداشت و زنگ زد به بابا...یه چند ثانیه بعد قیافش خیلی ناراحت شد و گفت :میگه در دسترس نیست
گفتم حتما آنتن نمیده، یه بار دیگه بگیر...ولی بازم همونو گفت.
گفتم حتما یه جاییه که آنتن نمیده.حالا بیا بازیمونو بکنیم بعدا باز زنگ میزنیم...شایدم الانا بیاد دیگه.
گفت یعنی کجا؟ گفتم من نمی دونم که..حالا بیا تو....
دیگه به زور اومد سر بازی، ولی قیافش همونطور ناراحت بود...یه پنج دقیقه که بازی کردیم باز رفت موبایل و ورداشت زنگ زد ولی گوشی که آورد پایین یهو اشکش ریخت
گفتم چیه چرا گریه می کنی؟ 
گفت داداش بازم نمیگیره
گفتم..خب گفتم که آنتن نمیده ..گریه داره؟
گفت داداش اگه بابا نیاد چی؟!!!!!!!!
یعنی یه جوری گفت که تو دل آدم خالی میشد
ولی گفتم یعنی چی؟چی میگی داداشی؟ خب یه کم صبر کن دیگه چرا اینجوری می کنی؟ بعدم بغلش کردم ولی گفت :خب پس چرا نمیاد؟گفت که زود میاد...الان کلی گذشته...
گفتم: نه نگفت زود میاد گفت دوساعت دیگه میاد..هنوز دو ساعت نشده که...
گفت کی دوساعت میشه؟ ساعت چند؟
منم اشتباه کردم ساعت دقیق دادم بهش..گفتم 9 و نیم...یعنی واقعا خنگما
میتونستم نیم ساعت بکشم روش
ولی اصلا فکرشم نمی کردم که...
یه چندبار باز زنگ زدیم و باز در دسترس نبود.
ولی دیگه آروم شده بود و فقط هی به ساعت نگاه می کرد ..اما ساعت از نه و نیم که گذشت باز شروع کرد.
یعنی گریه ای می کردا... صورتش خیس خالی بود
...اصلا نمی فهمیدم چرا اینجوری میکنه!!!
هی می گفتم الان چرا گریه می کنی؟ چی شده مگه؟ ولی هی فقط می گفت پس چرا نیومد تو گفتی نه و نیم.
حالا ساعت چند بود؟نه و 35
بعدم گیر داده بود که بریم دنبال بابا!!!!!
می گفتم کجا بریم مگه می دونیم کجاست ؟!! ولی می گفت میریم به پلیس می گیم می فهمن کجاست!!!!
خلاصه پنج دقیقه ی طاقت فرسای دیگه ام گذشت و ساعت 9 و 40 دقیقه بود که در اتاق و زدن و عرفان که باز کرد بابا پشت در بود.
واااای یعنی بیچاره بابا ... عرفان یه جوری پرید بغلش و بغضش دوباره ترکید که رنگش پرید. فک کنم فک کرد مثلا یکی مرده
هی می گفت چی شده؟! منم سریع گفتم هیچی نشده بابا فقط موبایلتون در دسترس نبود نگران شدیم!!
دیگه بابا یه نفس راحت کشید گفت ترسیدم بابایی چرا اینجوری کردی؟!!من که زنگ زده بودم.
ولی عرفان عصبانی همونطور با گریه داد زدخب چرا اینقد دیر اومدید؟!!
..بعد موبایل منو ورداشت گفت این موبایلم که همش خرابه
..بعد با حرص می خواست پرت کنه
...یعنی بابا داشت شاخ در میورد از کارای عرفان!!سریع جلوشو گرفت به زور گوشی رو از دستش در آورد گفت إ چیکار می کنی؟یواش
بابا گوشی رو که ازش گرفت عرفان عصبانی دستشو از دست بابا کشید بعدم رفت خودشو انداخت رو تخت شروع کرد باز گریه!!!!!!!!!

بابا یواش ازم پرسید که وقتی نبوده چی شده و منم تعریف کردم و گفتم که موبایل اصلا در دسترس نبوده و بابا هم گفت که چون یه بار زنگ زده بود دیگه حواسش به گوشی نبوده و متوجه نشده که آنتن نداشته و اصلا فکرشم نمیکرده اینجوری شه...
همونطور یواش که داشتیم حرف میزدیم یهو عرفان سرشو بلند کرد و با گریه گفت اصلا می دونید عدالت یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!


بعدم دوباره کلشو کرد تو بالش...یعنی منو بابا هنگ کرده بودیما
...ولی بدجورم خندمون گرفته بود اما اصلا نخندیدیم چون واویلا میشد
...بابا همونطور که به زور می خواست نخنده رفت عرفان و بغل کرد گفت یعنی چی بابایی؟
گفت یعنی اینکه من که همونطوری نباید برم هیچ جا بی اجازه شمام نباید برید همینجوری!!!!

بابا هم دیگه محکم بغلش کرد کلی بوسش کرد قربون صدقه اش رفت و گفت که همونجوری نرفته و آخرم کلی معذرت خواهی کرد ازش که ده دقیقه دیر کرده
و حواسش به گوشیش نبوده.
عرفانم بلاخره کوتاه اومد و بابا رو بخشید و گریه اش بند اومد
ولی قول گرفت که دیگه همه جا سه تایی بریم .
خلاصه نفهمیدم فازش چی بود کلا؟!!!
ولی هر چی بود آخرش خیلی باحال بود
+شرمنده باز جو گیر شدم خیلی حرف زدم
طولانی شد
++میلاد امام جواد(ع) رو هم تبریک می گم
آخرین باری که اومده بودم مشهد رو خوب یادمه...زیارت کردنامون، قرارامون تو صحن ها، شهربازی و باغ وحش رو،سوغاتی خریدنامون و کلا ماجرا هایی که داشتیم...ولی عجیبیه که تو این سالها اصلا یاد اون سفر نیفتاده بودم،حتی وقتی قرار شد بیاییم مشهد!!!ولی وقتی دیروز از هواپیما پیاده شدیم یهو همش یادم اومد...اینکه مثلا همون اول تو فرودگاه یکی از چمدونامون گم شد و همون اول مجبور شدیم بریم کلی خرید کنیم، بیشترم برای عرفان، چون بیشتر وسایل عرفان تو اون چمدون بود.
یا روزی که مامان حالش بد شد و رفتیم بیمارستان.دکتر گفت مامان یه چند ساعتی باید بستری شه و سرم بزنه و تحت نظر باشه واسه همین بابا مجبور شد مارو ببره هتل.حرفای بابا دقیق یادم نیست ولی قشنگ یادمه که کل راه بیمارستان تا هتل رو باهام حرف زد و بهم سفارش کرد که مراقب عرفان باشم و گفت که زود بر میگردن.عرفان فک کنم اون موقع یک سالش بود،شاید یه کم بزرگتر.
اوایل همه چی خوب بود.بابا هر ده دقیقه زنگ میزدکه حالمونو بپرسه و عرفانم میگفت من من و سریع میومد که تلفن و خودش جواب بده، واسش مثل بازی شده بود ولی یه نیم ساعت بعد شروع کرد بهونه مامان و گرفتن..هی بهش می گفتم زود میان و با اسباب بازیا یه کم با هم بازی کردیم ولی فقط یه کم حواسش پرت شد و زود باز یادش افتاد که مامان اینا نیستن.بابا که زنگ زد باهاش حرف زدو بعدش گوشی رو داد به مامان و تقریبا آروم شد ولی پنج دقیقه بعد از تلفن یهو شروع کرد به گریه کردن!!!اونم چه گریه ای!!! وقتی ام می خواستم آرومش کنم بدتر جیغ میزد.بعدم هی تلفن و برمیداشت و میخواست با مامان بابا حرف بزنه...منم چند بار شماره شونو گرفتم ولی نمیشد تماس گرفت.
یادمه برای اینکه آرومش کنم حتی حاضر شدم پیک شادیمو که خیلی دوست داشت و همش میخواست ورش داره ولی من ازش قایم میکردم که خرابش نکنه رو براش بیارم اما وقتی ازم گرفت فقط چند ثانیه ساکت شد و نگاش کرد ولی بعد پرتش کرد اون ور و باز گریه اش شروع شد منم عصبانی شدم و دعواش کردم اونم شروع کرد جیغ بنفش کشیدن...یعنی واقعا داشت گریه ام در میومد.وقتی بابا زنگ زد اونقد خوشحال شدم.عرفانم اومد گوشی رو گرفت و فقط با گریه ماما بابا می گفت ..ولی زود آروم شد و دیگه فقط گوش میداد..یه کم بعدم خندید....ولی این حالت خیلی طول کشید ...از عرفان پرسیدم مامانه یا باباست؟ ولی جواب نداد منم فک کردم که نکنه عرفان الکی گوشی دستشه واسه همین گوشی رو از عرفان گرفتم که ببینم کسی پشت خط هست یا نه ولی شروع کرد جیغ زدن و هی می گفت نه نه من من...وقتی گفتم الو دیدم مامان داشته باهاش حرف میزده و گفت که گوشی رو بهش بدم که باهاش حرف بزنن تا بهونه نگیره و اذیتم نکنه،منم باز گوشی رو دادم بهش. خلاصه مامان اینا تا برسن هتل و تا بیان توی اتاقم با عرفان حرف زدن! اونقد که وقتی اومدن تو بابا تو گوشی به عرفان سلام کرد:)) ولی عرفان دیگه گوشی رو انداخته بود که بره بغلشون.
+از قطعه ای از بهشت به همه دوستان مجازی سلام می کنم.نائب الزیارتون بودم اگه خدا قبول کنه.خدارو شکرحال همه مونم خوبه... هرجوری که بیای اینجا، با هر کسی یا بدون هر کسی یا با هر حالی ،فرقی نمی کنه،چون اینجا بهشتِ، توی بهشتم آدم جز خوب بودن جور دیگه ای نمی تونه باشه...خوب که نه.،عالی:))ان شاالله حال همگی هم خوب باشه .سال نو رو هم تبریک می گم.عید همگی مبارک.