ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

خاطره خیلی جا مونده!!!!!!

به غیر از روز  اول مهرکه...  کلاً مهر آرومی داشتیم....عرفان و طاها مثل دوتا پسر آقا و عاقل و بزرگ میرن مدرسه و میام،فکر کنم کل سهمیه ی شیطنت مهر ماهشون رو همون روز اول خرج کردن و الان دارن انرژی ذخیره می کنن برای ماه آینده..خدا رحم کنه فقط.

مدرسه من هم خداروشکر همه چی امن و امانه...درسا خوبن معلم ها خوبن، ناظم هم خوبه..خداروشکر سالم و سرحال و با اقتدار داره انجام وظیفه می کنه کماکان

سر همین آرامش کم سابقه و احتمالاً قبل از طوفان.... یه سری به قسمت چرکنویس وبلاگ زدم  و در کمال ناباوری دیدم یه پستی رو پارسال نوشتم ولی هیچوقت منتشرش نکردم!!!! ...هر چی ام فکر کردم و چندباری هم خوندمش به نتیجه نرسیدم که چرا منتشرش نکردم!!!!!..فک کنم اون موقع ها وقتم زیاد بوده و چند تا چندتا پست می نوشتم و سر همین این یکی بین چرکنویسا گم شده!!!

شایدم قسمت بود تو این قحطی ماجرا یه پست حاضر و آماده پیدا کنم...تا هفته آینده ام خدا بزرگه

پروژه ترک psp :))

تاریخ نگارش:  ۱۷ خرداد ۹۵

وقتی مامان برای عرفان psp سوغاتی آورد من فک میکردم که بابا اصلا اجازه نده عرفان بازی کنه ولی با این قانون که هر قدر بازی کنه باید همونقدر کمتر پویا ببینه اجازه داد و عرفانم راضی شده بود دیگه... ولی من می دونستم که بابا بلاخره یه کاری میکنه که عرفان دیگه بازی نکنه چون میدیدم هربار که عرفان میخواد psp رو  بگیره بابا هی بهش میگفت کم بازی کنه. این اواخرم که بازی کردنش خیلی بد شده بود ،مثلا میخواست کلک بزنه که پویا کمتر نبینه واسه همین همزمان با پویا دیدن psp هم بازی میکرد ولی بعد دو سه روز بابا دیگه اجازه نداد آخه یهو می دیدیم داره حرص میخوره و گریه میکنه، و قتی میپرسیدیم چی شده؟ یه بار میگفت حواسم رفت به کارتون  بازیم خراب شد یه بارم میگفت نفهمیدم آخر کارتونه چی شد!!

حالا عید که تو مسافرت بابا اجازه نداد psp رو بیاره و بعد از برگشتنم  سر اون ماجرا یه هفته محروم بود، سه هفته ای شد که اصلا بازی نکرد برای همین بابا بهم گفت بهترین وقته که قبل از تابستون یه کاری کنیم  که دیگه کلا بازی نکنه و منم کمک کنم.

کاره یه کم سخت بود و یه کم طول کشید ولی بلاخره شد.

ما همیشه شبا یه بازیه سه نفره می کنیم، مثل  بازیای فکری و مارپله و منچ و ..از وقتیم که عرفان دیگه خوندن نوشتن بلده بازیای نوشتنی هم میکنیم و شبای تعطیلم پلی استیشن.

حالا یه روز بابا به عرفان گفت که روزایی که psp بگیره و بازی کنه شبش دیگه بازی سه نفره نمی کنیم. عرفان که اولش فک کرده بود بابا داره تنبیهش میکنه ، میگفت اخه چرا منکه کاری نکردم  بابا هم گفت که نه... یه قراره جدیده.. چون بازی زیادی خوب نیست و ضرر داره، از این بعد قرارمون این باشه.

ولی عرفان میگفت نه ضرر نداره و معلمشون گفته که اتفاقا همش تو تعطیلی بازی فکری بکنید چون خیلیم مفیدن. بابا هم میگفت خب حالا که خیلی مفیده  دیگه psp بازی نکن که همش از این بازیا کنیم 

خلاصه بعد کلی بحث به زور قبول کرد و گفت باشه ولی معلوم بود دیگه...فرداییش قشنگ psp رو گرفت بازی کرد شبم انگار نه انگار  با اینکه وقتی ,بابا داشتpsp رو بهش میداد قرار و یادآوری کرد و اونم سر تکون داد که یادشه، بازم یکی از بازی فکریاشو آورد گفت :بیایید امشب اینو بازی کنیم خیلی وقته بازی نکردیم!!!

بابا گفت امشب که نمیشه..ببینیم فردا چی میشه.

گفت چرا نمیشه؟!!!!!!!!!!! وقتی هم قرار و یاد آوردیم کلا زد زیرش که قبول کرده گفت که قرار بدیه و نمیخوام و اصلا چرا بازی نکنم و...هیچی دیگه دوباره بابا همون حرفا رو تکرار کرد و یه چیزایی هم اضافه کرد و دیگه  آخرش عرفان قبول کرد و اعتراف کردکه  بازی گروهی بیشتر کیف داره.

بعد چون آخرش قول داد که از فردا دیگه بازی نکنه فک کرد دیگه بازی میکنیم ولی بابا قبول نکرد و گفت که از فردا اگه بازی نکردی بازی می کنیم.

گفت منکه قول دادم... بازی کنیم دیگه؟!! ولی بابا گفت نه فردا شب.

عرفان گفت داداش تو روخدا به بابا بگو بازی کنیم دیگه...

منم در راستای کمک به پروژهگفتم: أأأ عرفان خب چرا psp بازی کردی؟!! ببین بازی رو خراب کردی دیگه 

آخی بیچاره خودش که ناراحت بود من اونجوری گفتم دیگه بغضش گرفت گفت خب باشه از فردا دیگه نمیکنم

از حرفم خیلی عذاب وجدان گرفتم ولی بابا گفت که اتفاقا خیلی خوب گفتم و خیلی تاثیر داشته حرفم چون فرداییش عرفان واقعا psp بازی نکرد و شبم کلی بازی کردیم و کیف کرد ولی باز روز بعد psp گرفت و شبم باز خواهش و التماس کرد که بازی کنیم.میگفت من یه روز psp بازی نکردم دیگه، امروزم یه ذره فقط بازی کردم ولی بابا بازم قبول نکرد و عرفانم باز گریه زاری کرد و بعدم یکی دو روز psp نگرفت و من فک کردم که دیگه نمیگیره و تمومه  

ولی بعد بازم گرفت  بابا داشت میداد گفت عرفان یادت باشه داری بازی میکنیا، شب باز خواهش و گریه زاری  نبینما فهمیدی؟!! یه خورده مکث کرد ولی بعد گفت باشه و گرفت بازی کرد و ...شبم باز اومد و بازی میخواست هی میگفت همین یه بار بابا هم عصبانی گفت عرفان چی گفتم امروز بهت؟بازی بی بازی دیگم حرف نباشه.

عرفانم اعصابش خورد شد و کلشو فرو کرد تو مبل همون لحظه بابا به من اشاره کرد که منم اعتراض کنم دوباره.. منم گفتم ای بابا عرفااان خب من الان حوصلم سر رفته بود چرا همش بازی رو خراب می کنی.

یهو بابا گفت خب برو شطرنج بیار بازی کنیم حوصلت سر نره!!!! یعنی من اصلا فک نمیکردم بابا بعدش میخواد اینو بگه.  

داشتم میرفتم بیارم کلی گریه زاری کرد که شطرنج نه و یه بازی سه نفره بکنیم وقتیم که بازی رو شروع کردیم با یه حسرتی نشسته بود نگاه میکرد آدم دلش کباب میشد اونقد که مظلوم شده بود!!! نمی دونم چرا پانمیشد بره یه کاری بکنه ...مثلا نقاشی بکشه یا رنگ آمیزی کنه یا صدتا کار دیگه

ولی بعداین ماجرا عرفان فک کنم نزدیک یه هفته شد که psp بازی نکردولی بازم طاقت نیاورد و یه روز باز بازی کرد و شبشم اصلا نخواست که بازی کنیم!! منم چیزی نگفتم ولی بابا گفت امیر برو مار پله بیار بازی کنیم!!!! عرفانم که عاااشق مار پله  گفت نه نه خودم میارم بعدم با دو رفت آورد و سه تا مهره گذاشت رو صفحه ولی..ولی بابا مهره آبی و گذاشت کنار گفت امیر بیا

عرفان مظلوم گفت پس من چی؟!! بابا گفت یعنی یادت رفته امروز psp بازی کردی؟!!

گفت یه ذره بازی کردم بابا 

بابا گفت قرارمون چی بود؟!!

با بغض گفت آخه مار پله رو من دوست دارم،امیر که خیلی دوست نداره...امیر شطرنج دوست داره نه امیر؟!!

بابا گفت چرا اینم دوست داره.بعدم شروع کردیم

یه کم نگاه کرد بعدم زد زیر گریه و گفت قهره و رفت. واای خیلی بدجور بود گفتم دیگه خیلی گناه داشت بابا بابا هم خودش کلی قربون صدقش رفت اونقد که دلش سوخته بود ولی گفت که یه کم دیگه تحمل کنیم تمومه.یه چند دقیقه بعدم رفت پیشش.

خلاصه عرفان یه کم اذیت شد، یعنی همه مون اذیت شدیم ولی بلاخره psp از سرش افتاد.اونقد از سرش افتاد که میخواست دو دستی تقدیم عمو کنه

+ولی ...ولی من همون اول یه پیشنهاد مختصر و مفید برای ترک psp  عرفان داشتم که بابا قبول نکرد.گفت دیگه خیالم راحت شد یه چیزی میشی امیر ،ترشی ام که دوست نداری ولی پیشنهادم بدم نبودا گفتم یه موقع که حواسش نیست psp رو باز کنیم خرابش کنیم یا مثلا از بالای پله ها پرت کنیم پایین بشکنه...راحت 

*********************

سرنوشت نهایی psp رو هم که قبلاً نوشتم....آخرش نصیب عمو کیارش شد:)

عرفان و psp و عمو کیارش بدجنس

پنجشنبه هفته پیش، صبح من و بابا رفتیم دنبال عرفان . داشتیم میرفتیم من یه استرس بدی گرفته بودم. دوست داشتم اگه میشد بابا تنهایی بره دنبال عرفان، ولی نمیشد که...

ولی مثل بیشتر وقتا فکرام اشتباه بود.عرفان خوبه خوب بود حتی انگار ذوق داشت که میخواد بیاد خونه ولی من....نزدیک بود بازم خراب  کنم.نمی دونم چرا خداحافظی اونقد سختم بود؟!! شایدم بدونم...

سوار ماشین که شدیم عرفان  یه ریز حرف میزد.اول  کلی از مدرسه حرف زد بعدش پرسید عمو کوروش اینام هستن خونه باباجون یا نه ؟آخه داشتیم میرفتیم اونجا ...آخرسرم گفت:رفتیم خونه باید کللللی پلی استیشن بازی کنیما بابا آخه خیلی وقته بازی نکردم.

بابا با خنده یه نگاهی به من کرد و گفت باشه حالا فعلا که داریم میریم خونه باباجون،رفتیم خونه بازی می کنیم.

بابا برای این خندش گرفته بود که عرفان بازم psp و نشون نداده بود بعد داشت حرف پلی استیشن بازی کردنم میزد،اصلا انگار نه انگار نمی دونم چرا فک کرده بود که من به بابا نگفتم مامان براش pspآورده.دیگه معلوم بود نقشه داره.

رسیدیم خونه باباجون میخواست کیف مدرسشو بیاره تو بابا گفت بذار تو ماشین باشه وسایلت، ولی گفت نه میخوام بیارم.دیگه آورد با خودش تو.

خیلی خوش گذشت.همه دلشون برای عرفان تنگ شده بود آخه هفته پیشش نرفته بودیم اونجا.

وقتی رسیدیم خونه بدو اول رفت تو اتاقش.منم تو اتاقم داشتم لباس عوض میکردم یهو صدای دادش اومد گفت: کی رفته بود تو اتاق من.

هی داد میزد میپرسیدبعد یهو در اتاقمو هل داد با اخم نگام کرد عصبانی گفت: امیر بدجنس تو رفتی؟

حالا تو اون دو هفته یه بارم به من نگفته بود امیرا..همش صدام میکرد داداش،تا پاشو گذاشت خونه باز شدم امیر بدجنسولی خوب بود دلم برای امیر بدجنس گفتنش تنگ شده بود

من هی می گفتم :من نرفتم آخه تو اتاق تو چیکار دارم برم؟!!! ولی هی میگفت نه حتما تو رفتی...نمی گفتم چی شده که؟!!!

بابا بلاخره اومد چمدون عرفان  و گذاشت تو اتاق شنیده بود صدای عرفان و گفت: من رفتم بابا چی شده مگه؟

چند ثانیه ناراحت بابا رو نگاه کرد بعد گفت:چرا خرابش کردین؟لگومو چرا شیکستین بابای بدجنس؟ بابا یه لحظه انگار هنگ کرد لبشو گاز گرفت گفت آخ آخ آخ ببخشید،یادم رفت.بابا زودی برات درست میکنم دوباره.

ماجرا این بود که عرفان لگو جدیدشو نصفه درست کرده بود.بعد بابا  چند روز قبل داشته اتاق عرفان و تمیز میکرده میخواسته جابه جاش کنه، چون خوب وصل نکرده بوده خراب شده.میخواسته بعدا درستش کنه که عرفان نفهمه یادش رفته

عرفان اونقد عصبانی بود گفت نخیرم نمیخوام ،این یکی رو میخواستم خودم تنهایی درست کنم تا آخرش.

بابا گفت خب بازم تنهایی درست کن از اول عرفان بیشتر عصبانی شد گفت إإإ کلی زحمت کشیده بودم اون همه درست کرده بودم.

بابا هر چی میگفت راضی نمیشد باز یه اعتراضی میکرد بابا گفت خب الان من چیکار کنم عرفان؟

با اخم همونطور وایساده بود جلوشو نگاه میکرد انگار داشت فک میکرد منو بابا هم همونطور وایساده بودیم منتظر که دستور صادر کنهالبته به سختی چون داشت خندمون میگرفت از قیافش

بلاخره گفت خب باشه حالا بعدا درست میکنم دوباره اشکال نداره.الان بریم پلی استیشن بازی کنیم.بابا هم بغلش کرد بوسش کرد گفت آفرین پسر مهربونم.

بعد رفتیم تا شام پلی استیشن بازی کردیم که خیییلی کیف داد.بعد شام عرفان  گفت خب بریم بقیه بازی.

ولی بابا گفت که دیگه پلی استیشن بسه برو یه بازی دیگه بیار.گفت نخیرم من خیلی وقته اصلا  بازی نکردم باید بازم بازی کنیم.تو روخدا.

بابا گفت عرفان تو اصلا بازی نکردی؟ گفت نه دیگه نبودم که...بابا گفت یه ذره م بازی نکردی ؟  گفت خب نه دیگه از اینا نداشتم که اونجابابا اینجوری می گفت که عرفان اعتراف کنه ولی بازم هیچی

بابا گفت ولی  دیگه امشب پلی استیشن بسه برو یه چیز دیگه بیار.فردا بازی میکنیم بازم.

یه کم وایساد ناراحت نگاه کرد بعد گفت خب باشه ولی فردا دیگه باید خیلی بازی کنیما...بعدم رفت بالا.

عرفان که رفت بابا بهم گفت :پاشو برو بهش بگو psp تو بیاربه بابا نشون بده. هرچی میگم  که به روی خودش نمیاره موذی

رفتم تو اتاقش داشت لگوشو جمع میکرد بیاره پایین.گفتم عرفان psp تم بیار بابا ببینه.گفت باشه حالا میارم.بعد داشت میرفت.جلوشو گرفتم گفتم حالا میارم چیه؟میگم الان بیار.

گفت ببین دستام جا نداره دیگه.. بعدا میارم دیگه.

گفتم خب بده من اینارو تو pspرو بیار.گفت نه. گفتم چی نه عرفان میگم بده من برو بیار دیگه. کجاس اصلا من وردارم.

گفت تو روخدا نه داداش...نمیخوام به بابا نشون بدم اصلا.آفرین داداش تو هم نگو به بابا خب؟!!

گفتم چرا ؟نمیشه که نشون ندی؟ گفت داداش بابا از اینا بدش میاد بعدش ازم میگیره دیگه نمیده بهم .

 گفتم نه بابا میذاره به اندازه اینم بازی کنی.حالا کوش برو بیار. ولی واقعا  اصلا قصد نداشت  بیاره گفت نه نه من خودم یه کم بازی میکنم فقط قوله قول.بعد داشت میرفت پایین دیگه بازو شو گرفتم گفتم کجا میری عرفان؟ بابا منتظره الان..من بهش گفتم تو psp داری، میدونه، برو بیار. یهو قاطی کرد عصبانی شد هی میگفت امیر بدجنس چرا گفتی؟!!منم هی میگفتم خب بابا ازم پرسید نمیشد دروغ بگم که..ولی میخواست بزنه منویهو صدای بابا اومد گفت امیر..عرفان کجایید پس؟قراره من بیام بالا؟

اعصابم دیگه داشت خورد میشد ازش گفتم عرفان ول کن برو بیار دیگه.میگم بابا میذاره بازی کنی... بدو.

ناراحت نگام کرد گفت آخه نمیشه....گفتم چراااا؟گفت آخه ندارمش که الان گفتم یعنی چی؟ چی میگی؟ 

بابا دیگه صبرش تموم شد اونقد طولش داد این عرفان، بلاخره اومد بالا.گفت چی شده اینجا؟ولی هیچکدوم جواب ندادیم.بابا عرفان و نشوند رو پاش گفت برو کادوتو بیار بابایی ببینم چی داری.داشت گریه ش میگفت گفت ندارم دیگه.نیستش.

 بابا گفت عرفان فقط میخوام ببینم برو بیار.گفت نمیشه خب آخه اینجا نیستش که ...خونه باباجونه!!!!

من و بابا یه لحظه هنگ کردیم.من گفتم اونجا چرا؟ دیگه اعتراف کرد که اونجا قایم کرده که بابا نبینه ازش نگیره.میخواسته هر وقت رفتیم اونجا یواشکی یه کم بازی کنه

بابا گفت عرفان یواشکی؟نگفتم کار یواشکی رو بابا بعدش بفهمم عصبانی میشم؟

 گفت ببخشید بابا دیگه کار یواشکی نمیکنم!!!!!!

من و بابا هر دو تعجب کردیم.بابا که اونقد کیف کرد که محکم بوسش کرد گفت آفرین پسر خوبه حرف گوش کنم.

آخه عجیب بچه خوبی شده بود.عرفان و سریع معذرت خواهی کردن؟!تازه بدون یه ذره حاضر جوابی؟!!!!

البته دیگه قبلش کلی حاضر جوابیاشو به من کرده بود فک کنم حاضر جوابیش تموم شده بود.

دیگه بابا کلی حرف زد باهاش و قرار شد که مثلا هر قدر میخوادpspبازی کنه همون قدر باید کمتر پویا ببینه. اولش که اصلا قبول نمیکرد.ولی بابا گفت یا اینجوری یا اصلا دیگه از خونه بابا جون نمیاریمش خونه.

 یه کم گریه کرد ولی دیگه من گفتم که خب اینجوری که کلی میتونی بازی کنی اگه خونه بابا جون بود که فقط یه ذره میتونستی. دیگه قبول کرد آخرش.

بعد به عمو کیارش زنگ زدیم که فردا داره میاد استخر psp رم بیاره. زیر تخت عمو کیارش قایم کرده بود

فرداش عمو pspرو آورد ولی چجوری؟!!!کللللی عرفان و اذیت کرد. اولش گفت:آخ آخ یادم رفت ، جا گذاشتم. .بعدم که گفت آوردم هی نمیداد میگفت: خیلی باحاله مال خودمه نمیدم بهتآخر سرم که داد بهش روشن نمیشد.عرفان قاطی کرده بود نزدیک بود عمو رو بزنه میگفت خرابش کردی ولی گفت خراب چیه فقط یه ذذذرررره بازی کردم باتریش تموم شد. شارژم نکرده بود

ولی حالا اینا چیزی نیستکه موقع ناهار بابا رفته بود سفارش بده عمو باز شروع کرد گفت : عرفان psp تو بده من دوباره ببرم خونمون، ببری خونه کامران ازت میگیره ها!!

عرفان گفت نخیرم گفت که نمیگیره میذاره بازی کنم.

گفت: الکی میگه میخواد گولت بزنه که ببری خونه بعد ازت بگیره قایم کنه!!!

عمو کیارش وقتی میخواد اذیت کنه اونقد جدی حرف میزنه که....خب ما میشناسیمش میدونیم شوخی میکنه ولی عرفان خیلی بچست هزاربارم عمو گولش بزنه بازم باورمیکنه حرفاشو.

آروم گفت نخیرم میذاره ولی قشنگ معلوم بود باور کرده.من اومدم بگم: نه عرفان عمو الکی میگه ولی عمو نذاشت حرف بزنم.

گفت: نخیر نمیذاره.مگه میذاره تبلت بازی کنی؟! خب اینم مثل اونه دیگه. بعد با یه لحن خییییلی ناراحتی گفت: عرفان ببری خونه دیگه تمومه...دیگه... همون موقع بابا اومد عمو دیگه حرفشو قطع کرد ولی عرفان یهو گفت بابا psp مو میخواید بگیرید قایم کنید؟!

عرفان اینو گفت عمو خندش گرفت دیگه بابا فهمید باز عمو بدجنس شده چپ نگاه کرد به عمو...گفت نه.. بعد در گوش عرفان آروم یه چیزی گفت عرفانم با سر تایید کرد بعد با اخم به عمو نگاه کرد گفت عموی بدجنس دیدی گفتم؟!!!!

عمو با اشاره باز گفت نه نه داره گولت میزنه...

بابا گفت کیارش بسه.عمو هم خندید گفت ای بابا نمیذاری یه pspکاسب شم.یه ذره مونده بودا.... 

میخوام بگم بابا برای تولد عمو یه pspبراش بخره

+چقد طولانی شد!!!!!!ببخشید.