ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

گل جام جهانی

این پست و به درخواست کسایی گذاشتم که گفتن چرا همش از شیطونیای عرفان میگی؟ چرا یه کم از شیطنتای خودت نمیگی؟...منم نشستم ساااااااااااعتها فکر کردم تا بلاخره این خاطره که از اول راهنماییمه یادم اومد 

یه روز زنگ ورزش ،داشتیم تو حیاط فوتبال بازی میکردیم که من یه گل زدم...همین!!!..تو بازی فوتباله وسط زنگ ورزش یه گل زدم... ولی  نمی دونم چرا اون لحظه دقیقا همون حسی رو داشتم  که  حمید استیلی بعد از گل زدن به امریکا داشته

خلاصه هر چی که بود من بعدش به عنوان خوشحالی بعد از گل ، اول دو دور دور حیاط دوییدم در حالیکه هی داد میزدم گل... گل ...توی دروازه!!!... بعد دوییدم به طرف ساختمون مدرسه و رفتم تو راهرو !!به جای اینکه بر گردم تو بازی!!!.. همونطورم داد میزدم گل گل!!!!!...و بعدش..بعدش شروع کردم تو راهرو دوییدن و  به در هر کلاسی که میرسیدم در کلاس و باز میکردم میگفتم گل..گل!!! بعد میرفتم کلاس بعدی...و تا آخر راهرو همین کارو کردم...نمی دونم چرا؟!!!

معلمام یکی یکی میومدن بیرون ببینن کی بود؟!!!..نه....چی بوداصلا؟!!!

ولی من باز خالی نشده بودم باز دوییدم تو حیاط و همونطور می دوییدم ...همه بچه هااز پنجره کلاسا حیاط و نگاه میکردن بهم میخندیدن...یعنی رسما کل مدرسه به هم ریخته بود بعد ناظم عصبانی اومد تو حیاط بردم دفتر...یعنی  داشت شاخ در میاورد از کارم!!!!!!!!!

گفت فلانی تو ام؟!!!!چته مدرسه رو گذاشتی رو سرت؟!!

من  دیگه به حالت عادی خودم برگشتم وبدجور هول کرده بودم سرمو انداختم پایین گفتم ببخشید آقا.

گفت یعنی چی رفتی سر کلاسا داد زدی ؟!!کل مدرسه رو به هم ریختی...

باز گفتم  ببخشید آقا.

گفت یعنی هربار تیمت گل بزنه میخوای مدرسه رو بذاری رو سرت؟

من گفتم  آقاآخه ما گل زدیم.

گفت زدی که زدی مگه تو جام جهانی گل زدی که کل مدرسه رو خبر کردی؟

همون موقع مدیر اومد تو دفتر و به ناظم گفت: جریان گل چیه؟این  کی بوده تو راهرو داد و بیداد کرده؟ !!!

ناظمم با اخم به من   اشاره کرد..منم دیگه تا مرز سکته رفتم.ولی مدیر با خنده گفت: این؟!!!! آره فلانی؟!تو که بچه خوبی بودی؟چت شد یهو؟!!!!!

منم کلا دیگه زبونم بند اومده بود.

ناظم با اخم گفت الان داشتم زنگ میزدم اولیاش بیان.من دیگه گریه م داشت در میومد.

مدیر گفت نگفتی فلانی؟!!!چه خبرته؟ چرا کل مدرسه رو بهم ریختی؟

منم فقط داشتم خودمو میکشتم که گریه م نگیره...دیگه حرف نمیتونستم بزنم.

ناظم عصبانی گفت هیچی شازده یه گل زده فک کرده چه خبره؟!!الان تکلیفشو روشن میکنم..بعدم تلفن و ورداشت.

 ولی  مدیر گفت  آقای فلانی حالا ایندفه رو شما گذشت کنید این پسر ما همیشه پسر  خوب و مودبی بوده  قول میده دیگه تکرار نکنه مگه نه آقا امیر؟!

منم سریع گفتم بله آقا ببخشید.

ناظمم تلفن گذاشت سر جاش گفت فقط چون جناب مدیر خواستن ولی 5 نمره از انضباطت کم میکنم.

ناظم اینو گفت من دیگه زبونم باز شد گفتم آقا غلط کردیم توروخدا آقا دیگه تکرار نمیشه.ولی دیگه کوتاه نیومد.گفت یه زنگ مدرسه رو هدر دادی انضباطتم کم نکنم؟!!!

بعدم گذاشت برم سر کلاسم(مدیر و ناظمم مدیر و ناظمای قدیم...یه هچین کاریم میکردی به اولیات نمیگفتن...حالا چی؟!!کاری نکرده نامه میدن برای بابات!!!! ) ولی دیگه تا موقع کارنامه دادن دق کردم.روز کارنامه ام که دیگه کابوس بود.... ولی آخرش ۲۰داده بود انضباطو

یادش بخیر تا یه هفته م  سوژه همه معلمابودم.هر روز هر معلمی که میومد یه چیزی میگفت بهم.

یکی میگفت : دیگه گل نزنیا.تو وایسا دفاع.

یکی میگفت:بچه ها دیگه کسی به فلانی پاس نده.مدرسه رو میریزه به هم.

یکی میگفت:فلانی دیگه گل نزدی؟ تازگیا خبری ازت نیست!!!

خلاصه که کلا تو مدرسه معروف شده بودم سر همین ماجرا!!!

با اینکه خیلی وقته ازاین ماجرا گذشته  ولی هر بار من و علی یاد این ماجرا میوفتیم دوساعت میخندیم. سر همینم بلاخره ماجرا لو رفت پیش بابام.اونم بعد از  دو سال

علی گاهی میومد خونه ما بعضی فوتبالارو با هم میدیم. اونروز بابا هم بود و سه تایی داشتیم میدیم که یه تیم گل زد و خوشحالی بعد گلشون خیلی عجیب غریب. واای..یهو علی شروع کرد خندیدن...اولش آروم میخندیدا ولی هی بیشتر و بیشتر شد.. منم فهمیدم علی واسه چی داره میخنده خودمم خندم گرفت بابام گفت چی شد؟به چی میخندین؟گزارشگر چیزی گفت؟!!

ولی من و علی داشتیم خفه میشدیم از خنده، نمی تونستیم جواب بدیم...بابامم دیگه خندش گرفته بودگفت خب بگید مام بخندیم...

علی وسط خنده هاش گفت  بگو دیگه امیر!!! منم گفتم: چیو؟!!!اصلا به چی میخندی؟!!!

 علی ام گفت:سر کلاسا داد زدی گل دیگه!!!!!! یعنی بابا یه لحظه قشنگ هنگ کرد!!! دیگه گفتیم ماجرا رو....بابا بدجور خندش گرفته بود ولی انگار داشت سعی میکرد جدی شه که قشنگ بفهمه قضیه چیه؟!!یه جور بلاتکلیفی، بین خنده و جدی  گفت امیر؟!!!!!! منم حس کردم که داره سو تفاهم میشه سریع گفتم الان نه ها بابا.. خیلی وقت پیش ...علی ام گفت آره پیرارسال بود.

هیچی دیگه بعدشم  نزدیک بودبعداز دو سال به خاطر اون ماجرا یه پس گردنی بخورم که به موقع فرار کردم و  دیگه ولو شدیم رو زمین از خنده

از اونروز دیگه این خاطره م بهش اضافه شده،هر وقت یادمون میاد به هردوش میخندیم آخه خدایی قیافه بابا دیدنی بود وقتی علی گفت،سر کلاسا داد زدی دیگه!!!

اینطوری نمیشه...

امیر اینطوری نمیشه ...از امروز(به غیر از آخر هفته ها) ، روزی یک دقیقه...دقت کن!!!!  فقط یک دقیقه قبل از خواب میای تو مدیریت وبلاگ بازم دقت کن!!!!فقط مدیریت وبلاگ تا اگه کامنتی بود تایید کنی.تمام.
+یعنی اینجوری قرارم با بابا خدشه دار میشه آیا؟!!!!!!
تکذیبیه:کلا پشیمون شدم...به قول عرفان خیلیم میشه

عرفان و ارفاق و تلوبیون!!!

عرفان که تو شیراز اون کارو کرد و منو سکته داد  بابا اونجا کاریش نکرد چون خب کارش وحشتناک بود، ولی ایندفه از رو شیطنت نبود واسه همین فقط حرف زد، ولی با اینکه آخر سر گفته بود که بریم خونه به حسابش رسیده میشه انگار باور نکرده بود...چون وقتی رسیدیم و بابا گفت که تا آخر هفته کلا از همه چی محرومه اصلا قبول نمیکرد... یکشنبه اونقد گریه کرد و لج کرد که دیوونه مون کرد.. 

همش میگفت: من که گفتم ببخشید که تازه کلی منو بغل کردین داداشم منو بغل کرد بوس کرد دیگه ببخشید دیگه

 باباهم میگفت: ولی بعدش گفتم که خونه به حسابت رسیده میشه،نگفتم؟

بعدش بابا هر چی میگفت برو پیکتو بیار حل کنیم نمیوورد میگفت از مداد رنگی که محرومم پس نمیشه حل کنم. 

دیگه وقتی بابا عصبانی شد گفت عرفان یه کاری نکن پشیمون شم یه جور دیگه تنبیهت کنم ..سریع رفت آورد 

ولی اگه بابا یه جور دیگه تنبیه میکرد فک کنم خیلی بهتر بود مختصر و مفید حالا مفیدشو نمی دونم ولی مختصر که حتما میشد آخه کل هفته همش صدای پس زمینه ،صدای غرغرای عرفان و جوابای بابا بودو من همش در حالت آماده باش بودم که اگه دعواشون شه برم جداشون کنم یعنی  یه وضی داشتمااا...

بعد چون بابا میخواست بره سرکار و منم درس داشتم دیگه اجازه داد عرفان قبل اومدنش یکساعت پویا ببینه...دیگه عرفان پویا میدید و منم درس میخوندم و وقت استراحتم میرفتم یه کم باهاش پیک حل میکردم تا بابا بیاد.

حالا پنجشنبه که بابا  خونه بود اجازه نداد اصلا پویا ببینه. عرفان میگفت منکه یکساعتمو ندیدم هنوز ولی بابا میگفت اون یکساعت وقتی بود که من نبودم،الان میشینیم فقط پیک حل میکنیم. خلاصه کل پنجشنبه عرفان فقط پیک حل کرد!!!!! البته به اضافه مخ  من و بابا

جمعه م برای ناهار خونه باباجونم بودیم و خلاصه میگم که باز کلی چغلی بابامو کرد و باز یه کاری کرد که خرابکاریش پیش باباجون اینا لو بره...یعنی مامان جونم هول کرده بودااا از شنیدنشم هول کرده بود

وقتی برگشتیم بازم بابا و عرفان نشستن پای پیک و منم رفتم سر درسم . نزدیکای ساعت 6 یهو صدای عرفان خیلی بلند شد که اعتراض میکرد و غر میزد ..میگفت نخیر دیگه باید ببینم دیگه رفتم ببینم چه خبره..

پیکشو تموم کرده بود و میخواست پویا ببینه یا پلی استیشن بازی کنه ولی بابا راضی نمیشد میگفت از فردا... عرفانم دیگه قاطی کرده بود منو دید گفت داداشی توروخدا من دیگه مشقامم همه رو نوشتم که..به بابا بگو بذاره دیگه منم دلم سوخت دیگه گفتم بابا حالا نمیشه یه کم بذارید؟ عرفان ذوق کرد هی میگفت: آره آره یه کم یه کم توروخدا. 

ولی بابا چند ثانیه با اخم نگامون کرد و نهایتا گفت : باشه با ارفاق برو یکی از بازی فکریاتو بیار بازی کنیم.

وااای یعنی عرفان بدجوری خورد تو ذوقش، حالش گرفته شداا.. بعد با مشت زد به پاش گفت :ارفاق کیه دیگه؟!!!!!!!!!!!!!! من و بابا یه لحظه نفهمیدیم چی میگه ولی بعدش...یعنی دیگه میخندیدیماااااا عرفانم که بدش میاد بهش بخندن ناراحتم بود که بابا اجازه نداده دیگه بدجور عصبانی شد گریه شم گرفت  بعد هلم داد گفت نخند امیر بدجنس بعدم قهر کرد داشت میرفت بالا...بابا سریع گرفتش گفت پسرم ارفاق کسی نیسکه بیا اینجا بیا بابایی بهت بگم...ولی هی میگفت نمیخوام وخودشو میکشید که بره   بابا دیگه محکم بغلش کرد بوسش کرد..جلوی خندشم گرفت..ولی مگه من خندم بند میومد...نمیدونم چرا عین عمو کیارش شده بودم بابا دیگه به من اشاره کرد که برم بالا که بتونه عرفانو آروم کنه آخه  از خنده من باز خندش میگرفت..منم سریع رفتم بالا ده دقیقه ام تو اتاق خندیدم...خیلی هم خنده دار نبودااا نمی دونم چرا خندم گرفته بود  اونقد!!!

بعدش رفتم پایین ببینم چی شد بلاخره، بابا گفت که گفته میخواد تنهایی نقاشی بکشه و رفته تو اتاقش...مثلا قهر بوده یه کم هنوز  

من و باباهم به پیشنهاد بابا یه دست شطرنج  بازی کردیم که نتیجشم...بگذریم 

بعد بابا رفت یه سر به عرفان بزنه ببینه داره چیکار میکنه...ولی هنوز نرفته برگشت و به من اشاره کرد که ساکت دنبالش برم!!! داشتیم میرفتیم بالا بابا آروم گفت: من میگم این یک ساعته صداش در نمیاد، پیداش نیست!!!بیا ببین!!

بابا آروم در اتاق عرفان و هل داد و دیدم ...وای یعنی خیلی جالب بود..رو تخت دراز کشیده بود، تبلتم گذاشته بود جلوش رو بالش داشت پویا میدید!!!!!!!!!!

یعنی داشتم شاخ درمیوردم که از کجا نرم افراز تلوبیونو که پخش آنلاین تلوزیونه  پیدا کرده بود یا می دونست چیه؟ آخه من خیلی وقت پیش همینجوری نصب کرده بودم ببینم چجوریه ولی هیچوقت استفاده نکرده بودم اصلا تا حالا ندیده بود.

کلک صداشم خیلی کم کرده بود که ما نشنویم 

بابا چند تا زد به در ..عرفان یهو پرید ،مارو دید هل کرد دستشم گذاشت رو تبلت..

بابا گفت عرفان خان داری چیکار میکنی؟

گفت نه هیچی.

بابا گفت بیار اونو بده من ببینم...همونطور فقط مظلوم نگاه میکرد  من اشاره کردم بلند شو دیگهدیگه آروم  اومد جلو تبلت و داد دوباره رفت عقب...

بابا گفت تو نگفتی من میرم نقاشی بکشم؟!!..این چیه ها؟!!!

آروم گفت من نمیدونم .

بابا گفت که نمیدونی؟   من به تو نگفتم امروزم حق نداری پویا ببینی؟!!! میخوای دیگه هیچوقت نذارم پویا ببینی؟!! ...بعد یه کم بلند گفت: آره؟!!

عرفانم دیگه داشت گریه ش میگرفت.. دیگه به زور حرف میزد گفت نه.. منکه از قصد نکردم...دستم خورد.

بابا گفت یعنی چی دستم خورد؟!!

گفت دستم خورد دیگه...میخواستم نقاشی رو بزنم ...بعد اشتباهی دستم خورد به اون قرمزه...

واقعانم راس میگفت آیکون نقاشی کنار آیکون تلوبیون بود، دستش خورده بعدم آرم شبکه هارو دیده و زده پویا و....کلی هم کیف کرده

بابا گفت   اشتباهی دستت به قرمزه خورد..اشتباهی هم صداشو کم کردی نشستی پاش؟!

 بعد تبلت و داد دستم گفت اینو ببر بذار تو اتاق اون خط کشم وردار بیار

عرفان دیگه گریه اش گرفت و بلاخره یادش افتاد که باید بگه ببخشید گفت نه نه ببخشید بابا دیگه نمیکنم..داداش نرو

بابا گفت چیو ببخشم؟!...مگه قرار نبود پویا نبینی که تنبیه شی..وقتی حرف گوش ندادی نشستی دیدی باید  یه جور دیگه  تنبیهت کنم دیگه..دیگم حرف نباشه..امیر بجنب.

منم دیگه مجبوری رفتم آوردم ، داشتم میدادم آروم گفتم بابا میشه...ولی بابا نذاشت بگم گفت برم بیرون درم ببندم دیگه منم مثل همیشه رفتم بیرون پشت در نشستم ببینم چی میشه.

بابا بهش گفت دستشو بیاره جلو ولی گفت نه بابا آخه منکه اصلا خوب ندیدم هیچیکه..صفحش اینقد بود فقط.. صداشم که یه کم میومد ..هی ام قطع میشد اصلا خوب نبود که...ببخشید دیگه منو بابایی  بعدم دیگه گریه میکرد...من خندم گرفته بود آخه خیلی باحال داشت بابا رو قانع میکرد فک کنم بابا هم خندش گرفته بود آخه چند ثانیه هیچی نگفت..

بعدم دیگه نزدش ولی گفت حواسشو جمع کنه که چوب خطش بدجوری پر شده و فردا هم حق نداره پویا ببینه.

+موقع شامم که بابا رفته بود اتاقش که باهاش حرف بزنه و بیارتش به بابا گفته بود که باید امیرم دعوا کنید که تلوزیون و دانلود کرده گذاشته رو تبلت

شیراز95

ما هرسال عید میریم شیراز ولی امسال شیراز، با سالای پیش خیلی فرق داشت.بزرگترین فرقشم عرفان بود.

 عرفان دیگه مثل سالای پیش با بابا غریبی نمی کرد واسه همین بیرون رفتنا و گردشا خیلی بیشتر خوش میگذشت بهمون.یه فرق دیگه م نبودن مامان بود و اینکه من و عرفان شبا خونه بابابزرگ می خوابیدیم.

 اولش همگی رفتیم هتل ولی بعد بابا گفت که روزا همش میریم بیرون و گردش و دیگه از غروب باید بریم خونه بابابزرگ. عرفان که خیلی لجبازی کرد سر همین قضیه... یعنی اولش که میگفت چرا اومدیم هتل چرا نمیریم خونمون؟!! دیگه بابا براش توضیح داد و فهمید چرا ،ولی سر خونه بابابزرگ رفتن خیلی ناراحت بود و گریه کرد که بابا نمیاد.راستش خودمم راضی نبودم ...نه اینکه خونه بابابزرگ اینا بد بود یا خوش نگذشتا ولی خب  یه جوری بود دیگه عرفان راس میگفت ولی بلاخره هر طوری بود بابا راضیش کرد.

اما روز اول که رفتیم پیششون عرفان خیلی ...همش به من چسبیده بود و اصلا حرف نمیزد...مامانبزرگ بابابزرگ هرچی باهاش حرف میزدن و سوال میکردن جواب نمیداد منم هرچی میگفتم بازم جواب نمیداد دیگه رفتیم تو اتاق یه کم دعوا که نه  فقط یه چیزایی رو یادش آوردم دیگه کم کم عادی شد، از فرداییشم خیلی عادی شد.. دیگه همش حرف میزد و از مدرسه تعریف میکرد .

 بابابزرگم یه بار پرسید  عرفان الان دیگه همه حرفا رو یاد گرفتی؟ دیگه خوندن نوشتن بلدی؟

گفت نه همه رو که هنوز یاد نگرفتم "ط"دسته دار "ر"دسته دار اینا رو یاد نگرفتم!!!!  واای یهو هممون خندیدیم گفتم عرفان "ر" دسته دار چیه؟!!! گفت إإإ من چه میدونم هنوز که یاد نگرفتم  وقتی ام  میگفتیم  ر دسته دار نداریم میگفت نه خانممون گفته دیگه مامانبزرگم حروف و یه دور نوشت براش دیگه فهمید.

یه فرق دیگم این بود که امسال نشد درس بخونم چون سالای قبل که مامان بود خب من و بابا و عرفان میرفتیم بیرون و بعضی روزام من با مامان و عرفان بودم ولی دیگه از غروب میرفتم هتل پیش بابا و قشنگ درسمم میخوندم ولی ایندفه چون خونه بابابزرگ بودیم نمیشد درس خوند.یعنی میشدا ولی خب یه جور ضایه ای میشد دیگه..آخه بعد از این همه وقت قرار بود چند روز اونجا باشیم بعد میخواستیم درس بخونیم بد میشد یعنی اصلا بابا خودش گفت نمیخواد کتاب و پیک ببریم اونجا روزام که اونقد اینور اونور میرفتیم که اصلا معلوم نبود کی غروب میشه... بابا هم نمیگفت  یه کم بریم هتل که من درس بخونم یا عرفان پیک حل کنه  دیگه منم کلا بی خیال درس شدم  

بیرون رفتنام که خیلی خوب بود.جای همه خالی اولین جایی هم که رفتیم حرم بودکه اونجا یاد همه دوستای مجازیمم افتادم و نایب الزیارتون بودم اگه خدا قبول کنه. جای بعدی هم  ایران لند بود.همیشه که میرفتیم شیراز وقتی بابا از عرفان میپرسید که کجا دوست داره بریم همیشه اولین چیزی که میگفت ایران لند بود

تو این شهربازی یه عروسک دایناسور "تی رکس" هست که تقریبا اندازه واقعیه یه تی رکسه و وقتی روشنه سر و دمش بالا پایین میشه و صدای دایناسورم میده. اصلا معلوم نیست برای چی اینو ساختن وسط شهربازی آخه همه بچه های کوچیک ازش میترسن.عرفانم همیشه از این دایناسوره میترسید و همش میچسبید به من.وقتی روشن بود که اصلا طرفش نباید میرفتیم. ولی این بار که رفتیم تا دایناسوره رو دید  با ذوق دویید جلو البته خاموش بود ولی از خاموششم میترسید قبلا. 

گفتم عرفان نمیترسی؟!!!

 اخم کرد گفت نه!!!مگه ترس داره عروسکه دیگه واقعی نیسکه!!!

بابا گفت  پسرم مدرسه میره دیگه بزرگ شده ..معلومه نمیترسه!!!

گفت من قبلانم نمی ترسیدم که ...چون سرش نخوره به ما میگفتم که نریم پیشش!!!!

قشنگم یادش بود که چقد میترسید و همش میگفت بغلم کن ولی دوباری که رفتیم هیچوقت روشن نبود که ببینیم از روشنشم نمیترسه یا نه؟!!فک کنم دیگه فهمیده بودن ترسناکه روشنش نمیکردن. 

نمره 19 مسافرتم که با ارفاق بیستش کردم به خاطر شب یکی مونده به آخر بود،یعنی آخرین شبی که قرار بود خونه بابابزرگ اینا باشیم.

اولش نمیخواستم بنویسم ولی دیگه...

وقتی غروب من و عرفان رفتیم خونه بابابزرگ ، مامانبزرگم گفت که دایی زنگ زده گفته امشب بریم خونشون!!! 

من فقط تعجب کردم ولی  عرفااان....یهو اصلا یه جور عجیبی شد.انگار که خیلی عصبانی باشه ولی بغضشم گرفته بود.

گفتم چیه عرفان؟ بلند گفت: من که نمیام!!! از قصد بلند گفت که مامانبزرگ بابابزرگ بشنون. من اخم کردم لبمو گاز گرفتم گفتم :هیس ...

ولی دیگه شنیده بودن.بابابزرگم پرسید چرا ولی جواب نداد فقط با اخم جلوشو نگاه میکرد.

واقعا نمی دونم دایی چیکار کرده بود و چیا گفته بود که عرفان بعد اون همه مدت بازم اینجوری میکرد،عرفانی که اصلا کینه ای نیست و زود با همه آشتی میشه!!!

 هر کاری کردم به جای اینکه وضع بهتر شه هی بدتر میشد ..دیگه شروع کرد گریه کردن و میگفت اصلا بیا بریم پیش بابا!!!مامانبزرگ بابابزرگم خیلی تعجب کرده بودن از من پرسیدن که چشه؟!!! ولی من گفتم نمی دونم....نمی دونم چرا؟نشد بگم...ولی خیلی اشتباه کردم،اگه از اول میگفتم اونجوری نمیشد.

بابزرگ بغلش کرد گفت  چی شده ؟ 

با گریه گفت میخوام برم پیش بابام .

بابزرگ گفت فردا میری دیگه؟ ولی هی میگفت نه امشب میخوام پیش بابام بخوابم.

بابابزرگ بهش گفت باشه از خونه دایی میبرمت پیش بابات ولی  میگفت همین الان میخوام برم.

دیگه هرجور بود آرومش کرد ولی بازبغض داشت. یه کم بعدم دوباره اومد پیشم ..هی میگفت امیر بیا بریم پیش بابا توروخدا... منم کلا اعصابم خورد شده بود.. از همه چی... از دایی، از کارای عرفان ،دیگه قاطی کردم،یه ذره سرش داد زدم...

  دوباره گریه ش گرفت رفت تو اتاق،منم دیگه سراغش نرفتم.

موقع رفتن خونه دایی که شد رفتم تو اتاق حاضر شم دیدم نیست.مامانبزرگم گفت که رفته حیاط ولی رفتم حیاط دیدم اونجام نیست خیلی هول شدم رفتم تو گفتم نیستکه!!! بقیه جاهارم گشتیم دیدیم راس راسی نیست.یعنی من داشتم سکته میکردم واقعا. بابابزرگم سریع حاضر شد گفت  بریم دنبالش.رفتیم بیرون تو کوچه رو  گشتیم ولی نبود.دیگه برگشتیم تو خونه با ماشین رفتیم دنبالش .

بابابزرگم هی میگفت نترس هیچی نمیشه حتما یه ماشین گرفته رفته هتل ولی من قلبم داشت میومد تو دهنم.

بعد بابابزرگم پرسیدکه قبلانم اینجوری کرده یا نه؟ بعدم گفت حتما یه چیزی شده و باز از من پرسید منم دیگه گفتم...خیلی ناراحت شد..بعدشم گفت من از شما پرسیدم باید همون اول میگفتی.

یه ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، بابا بود.من هول کرده بودم میخواستم جواب ندم ولی بابابزرگ گفت شایدعرفان رفته پیشش  که زنگ زده ،جواب بده.واقعانم همین بود بابا گفت عرفان پیششه و بعدم گفت از مامانبزرگ بابابزرگ معذرت خواهی کنم و برم هتل منم گفتم که نزدیکم.

یه نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم ولی دیگه تا برسیم یه ریز تو دلم بدوبیراه میگفتم به عرفان.بابابزرگمم تا برسیم هتل همش  هی نصیحت و سرزنش میکرد که اگه زودتر میگفتم اینجوری نمیشد. منم هی حرصم از عرفان بیشتر میشد سر  همین.یعنی دلم میخواست  بابا عرفان و زده باشه له کرده باشه اونقد که عصبی بودم ولی وقتی بابا درو باز کرد و دیدم عرفان تو بغلشه دیگه بدجور قاطی کردم داد زدم:کجا رفتی ها؟ ولی حتی سرشو از رو شونه بابا بلند نکرد بابا هم هی میگفت آروم باشم برم تو اتاق تا بعد ولی من اصلا نمیدونم چم شده بود،جوش آورده بودم  بلندتر داد زدم  یه کمم  بدوبیراه گفتم .

بابا هم دیگه عصبانی شد سرم داد زد که ساکت شم منم رفتم تو اتاق  و مثل بچه ها فقط گریه  میکردم.

ولی وقتی عرفان خوابش برد بابا اومد پیشم و...دیگه آروم شدم.

اینا رو نوشتم که یادم بمونه وقتی بزرگتر سوال میکنه همون اول جوابشو بدم، طفره نرم.

+قرار بود این هفته عرفان کلا از همه چی محروم باشه که تنبیه شه ولی درس من نجاتش داد.چون بابا که سرکاره و اگه  قرار بود عرفان کل روز از همه چی محروم باشه دیگه منو ول نمیکرد،منم که درس دارم نمیشد برای همین محرومیتش از بعد از اومدن باباست


اولین پست 1395

سلام به همه دوستان.خب این اولین پستیه که سال1395 میذارم پس اولش سال نو رو با کلی تاخیر و  با عرض معذرت به اونایی که تبریک نگفتم  و اونای که گفتم دوباره،تبریک میگم.ان شاالله که سال خوبی برای همه باشه و تعطیلات تا الان به همه خوش گذشته باشه.

به ما که تا الان خیلی خوش گذشته خداروشکر(با مثلا 1نمره ارفاق 20 بوده) ولی از اینجا به بعدش و خدا میدونه..چون از وقتی که تعطیل شدیم و بعدشم رفتیم شیراز و دیروز صبح برگشتیم ، تا همین الان که دارم این پست و مینویسم لای کتابامو باز نکردم..یعنی هیچیااااا..عرفانم فک کنم کلا سه چهار صفحه پیکشو حل کرده.پس... از فردا قراره خونه ما بشه کتابخانه خصوصی..من درس بخونم عرفانم پیک حل کنه، ولی فقط قراره چون از فردا بابا میره سرکار و...عرفانم حتما میشینه پیک حل میکنه و میذاره منم درس بخونم 

آخه نمی دونم این عرفان از کجا این تو ذهنش هست که تو تعطیلی نباید درس خوند یا مشق نوشت.تو عیدم مثل پنجشنبه جمعه ها حاضر نبود پیک حل کنه.پیکشو که از مدرسه گرفته بود، بابا هر بار میگفت برو بیار یه کم انجام بدیم میگفت: نه خانممون گفته این تکلیف عیده، هنوز که عید نشده که... یه هفته قبل عید که اینو میگفت... بعد عیدم بابا میگفت برو بیار میگفت: نه الان تعطیلیه تو تعطیلی که نباید درس خوند باید فقط بازی کرد. دیگه بابا کلی باهاش حرف زد و توضیح داد بلاخره یه کم راضی شد رفت آورد حل کرد..  و لی دیگه خلاصه تا خونه بودیم واقعا همش بازی کردیم و عید دیدنی رفتیم.

موقع شیراز رفتنم باز ماجرا داشتیم سر جمع کردن وسایلش. 

اومد گفت: بابا ایندفه دیگه میخوام پلی استیشنمو بیارم.

بابا فقط گفت:عرفان؟!!!!!

موذی خندش گرفت  معلوم بود الکی داشت مسخره بازی در میاورد با خنده گفت: خب باشه ولی psp مو باید بیارما..باشه بابا؟توروخدا...

بابا گفت:عرفان قبلا نگفتم آدم میره سفر چیکار کنه؟میره  کلی گردش و تفریح کنه نه psp بازه کنه.اصلا وقت نمیشه اینو بازی کنی.

گفت چرا میشه مثلا قبل از خواب یه کمی بازی میکنم بعدش میخوابم...

خلاصه باز شروع کرد هی بابا هر چی میگفت کم نمیاورد یه جوابی میداد آخر سر بابا گفت باشه بیار...بابا حرفش تموم نشده بود ولی عرفان نفهمید گفت هوراااا آخ جون..... بعد داشت میدویید بره  ورداره ، بابا بازوشو گرفت گفت  وایسا وایسا بیار ولی جای شهربازی بیارا.. عرفان گفت:یعنی تو شهربازی بازی کنم؟!! 

بابا گفت: نخیر یعنی اونجا هروقت منو داداش رفتیم شهربازی تو بمون اینو بازی کن

گریه ش داشت درمیومد هی میگفت نه ..آخه چرا نمیشه یه کمم از اینا بازی کنم؟ ولی بابا دیگه فقط همینو میگفت..بلاخره کم آورد قبول کرد نیاره.

ولی داشتیم راه میوفتادیم بابا رفت اتاقش که چمدونشونو بیاره دید پیکش رو میزشه، ورنداشته..گفت عرفان داشتی پیکتو جامیذاشتی که پس چیرو جم کردی؟!!! بعد میخواست بذاره تو کیف عرفان سریع رفت از دست بابا کشید گفت: نه اینو نمیخوام بیارم!!!! بابا گفت یعنی چی نمیخوام بیارم؟!!! گفت:خب اونجا وقت نمیشه که،همش بیرونیم گردشیم نمیشه انجام بدم..اومدیم خونه مینویسم 

واای من بدجور خندم گرفته بود خیلی موذیه...بابا هم خندش گرفته بود ولی دیگه جدی شد گفت این تکلیف مدرسته، درستو که باید انجام بدی.

گفت نخیر شما گفتید که اصلا وقت نیست همش گردش میریم.خب وقت نمیشه دیگه.

بابا  در کیفو باز کرد گفت بیا بذار تو کیف بریم داره دیر میشه..بجنب. بعدشم به من گفت وسیله هارو ببرم پایین منم دیگه رفتم نفهمیدم چی شد ولی دوباره که داشتم میرفتم بالا ،عرفان با کیفش داشت میومد پایین اخم کرده بودگفتم چیه؟ ولی جواب نداد رفت...رفتم بالا بابا گفت یعنی یه بار نشد قبل سفر این با من یکی به دو نکنه. گفتم چی  شد؟!! بابا گفت هیچی میگه پیکو بیارم پس وقت هست psp رم باید بیارم. 

دیگه معلوم بود بابا دعواش کرده چون تا فرودگاه یه کلمه م حرف نزد همونطور اخم کرده نشسته بود. ولی دیگه اونجا منتظر بودیم بابا باهاش حرف زد زود آشتی کرد بعدم شروع کرد به حرف زدن و سوال کردن که چرا با ماشین نمیریم؟ ما گفتیم چون راه طولانیه ولی گفت نه  چرا با ماشین با هواپیما نمیریم!!!! مثل اون فیلمه که همه ماشینا تو هواپیما بودن.هواپیما خیلی بزرگه کلی ماشین توش جا میشه.

+ولی...ولی آخرش واقعا وقت نشد من درس بخونم یا عرفان  پیک حل کنه.دیروزم که تازه ازسفر برگشته بودیم...امروزم مهمون داشتیم.هیچی دیگه...کلا هیچی 

+یه پستم درباره سفرمیذارم.هر وقت وقت بشه.