-
خاطرات جا مونده!!
یکشنبه 18 تیر 1396 01:15
با اینکه پست قبلیم بیش از حد معمول طولانی شده بود، یهو دیدم که یه سری از خاطرات این سفر رو جا انداختم و گفتم بیام اونارم بنویسم که یادم نره... عرفان از قبل از سفر تصمیم گرفته بود که وقتی رفتیم شمال کلی برگ از انواع مختلف جمع کنه برای همین از همون روز اول همش داشت برگ جمع می کرد، اما یه روز یه بلایی سرش اومد که فک کنم...
-
بابا عرفان!!!!!
یکشنبه 11 تیر 1396 02:26
بابا برای تعطیلات عید فطر و چند روز بعدش برنامه ریخته بود که با باباجون اینا و زن عمو و طاها و زهرا بریم شمال ولی زن عمو گفت که قراره با برادرش و پدر مادرش برن سفر، عمو کیارشم گفت که کلی کار عقب افتاده داره و اصلا نمی تونه چهارشنبه وپنج شنبه رو نره!!!هرچند که معلوم بود داره بهونه میاره چون عمو کلا متخصصه تو بهونه جور...
-
ماموریت عرفان
شنبه 3 تیر 1396 01:43
اولین روز که عرفان موقع سرکار رفتن بابا بیدار شد و خواهش التماس می کرد که یا بابا نره یا اونم با خودش ببره منم از سروصداها بیدار شدم.من از رفتار عرفان داشتم شاخ در میوردم ولی بابا همونموقع فهمیده بود که حالش عادی نیست برای همین هیچی بهش نگفت فقط یه کم بغلش کرد بعدم بردش تو اتاق. وقتی بابا دستشو گرفت و گفت بیابریم تو...
-
شب قدر
شنبه 27 خرداد 1396 01:00
شبهای قدر همیشه یه فرصتی بوده که آدم حالش بهتر شه چون به غیر تمام دلیلایی که برای خوبی و بزرگی شبای قدر گفتن،مثل بالاتراز هزار ماه بودن و درهای باز آسمون و مستجاب شدم دعا ...گریه کردن و هزاران بار خدا رو صدا زدن خودش کلی دل و سبک می کنه و حال و خوب. ولی هر قدرم که تو این شبا گریه می کنیم و بعدم حس می کنیم که خیلی سبک...
-
رد شدم...
شنبه 20 خرداد 1396 21:30
دیروز چهلم عمو کوروش بود...بابابزرگ همش تو این روزا گفت امتحان خداست..که صبور باشیم...اما فقط خودش شاگرد اول بود و هست تو صبوری ..بعدشم مامان بزرگ ...ولی بقیه...هر کدوم یه جور رد شدن فک کنم...البته نه ..رد که نه...ولی کم که حتما آوردن:((((( مثل عموکیارشم..که انگار تازه فهمیده بود عمو کوروش مرده ..اونقد سر خاک گریه...
-
آزمون خدا
سهشنبه 2 خرداد 1396 00:38
روز میلاد حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود که عمو کوروش رفت...شاید خوب نباشه اینجوری بگم ولی خیلی بد رفت...خیلی بد...خیلی یهویی:(( دکترا گفتن بر اثر ایست قلبی بوده ولی بابابزرگ اسمشو گذاشت تقدیر، گفت هر کسی تقدیری داره، تقدیر کوروشم این بود که الان بره. بابابزرگ گریه اش تمومی نداشت،چون خب فک کنم فقط خدا و کسی که داغ فرزند...
-
داغ
شنبه 16 اردیبهشت 1396 23:37
از خدا برامون صبر بخواید...صبر زیاد... فردا هفتم عمو کوروشِ... حالمون خوب نیست.برامون دعا کنید.بیشتر از همه برای زن عمو و دوتا بچه هاش. التماس دعا... +سلام این روزا همه چی خیلی سخت گذشته و می گذره، ولی خدا بزرگه و می دونم با کمکش این روزام بلاخره می گذره. خیلی ممنونم از پیام های تسلیت و دلگرم کننده تون.خدا رفتگان شما...
-
ایندفعه...امیر و عرفان شیطون!!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 18:40
این پست هم از سری پست های درخواستیِ..اما این بار یه کم بهم رحم شده و درخواست درباره شیطنت خودم نبود،درخواستِ یکی از شیطنت های مشترک من و عرفان شده بود خلاصه که من هر چی هم بخوام از این پست های آب کننده طفره برم که بقیه یادشون بره نمیشه انگار. ... ولی نه ...اتفاقا خوبه که ایناروبگم، چون اونقد اینارو سانسور کردم و...
-
کارخانه شیر
جمعه 25 فروردین 1396 22:01
بعد از آخرین اردویی که عرفان نرفت اردوی بعدیشون یه جایی بود که حسابی برای عرفان جبران شد بازدید از کارخونه شیر یعنی وقتی با ذوق و هیجان بهم گفت.. اولین چیزی که یادم اومد این بود که سر اردوی قبلی به بابا گفته بود که بذاره این اردو رو بره و به جاش اردوی بعدی رو نمیره!! یعنی واقعا خداروشکر کردم که بابا هیچوقت حرفشو عوض...
-
اول خدام، بعدش بابام...
دوشنبه 21 فروردین 1396 22:04
عیدتون مبارک:))
-
تهران- شیراز- مشهد
جمعه 18 فروردین 1396 22:30
چون قرار بود کل عید رو مسافرت باشیم از چهارشنبه تا بعد از سال تحویل رو رفتیم خونه باباجون اینا و خیلی واقعا خوب بود و خوش گذشت...مخصوصا اینکه اینجوری کلی فرصت شد که عمو کیارش رو ببینیم زن عمو رو هم چند بار دیدیم و خداروشکر عرفانم دیگه خیلی خجالتی نبود و دیگه از اتاق فرار نمی کرد و یه کم حرف می زد باهاشون ، در حدی که...
-
مشهد مقدس
سهشنبه 8 فروردین 1396 21:30
آخرین باری که اومده بودم مشهد رو خوب یادمه...زیارت کردنامون، قرارامون تو صحن ها، شهربازی و باغ وحش رو،سوغاتی خریدنامون و کلا ماجرا هایی که داشتیم...ولی عجیبیه که تو این سالها اصلا یاد اون سفر نیفتاده بودم،حتی وقتی قرار شد بیاییم مشهد!!!ولی وقتی دیروز از هواپیما پیاده شدیم یهو همش یادم اومد...اینکه مثلا همون اول تو...
-
فلش
جمعه 27 اسفند 1395 01:30
خیلی وقت پیش مدرسه ی عرفان بهشون گفته بود که برای کلاس کامپیوتر که دارن ورد توش یاد میگیرن باید یه فلش کم حجم برای جابه جا کردن تمرین و تکلیفای ورد داشته باشن.بابا هم یه فلش 2 گیگ برای عرفان خرید ،البته همیشه دست بابا ست و عرفان فقط میبره مدرسه.کار کردن باهاشم خودم بهش یاد دادم. ولی..یه روز که بابا خونه نبود و عرفانم...
-
من و عرفان و مامان
جمعه 6 اسفند 1395 22:30
به خاطر قولی که داده بودم کل هفته پیش رو با عرفان رفتیم پیش مامان ...همه چی خوب بود فقط اگه می شد یه کاری کرد که عرفان کلا اینقد حرف نزنه می تونست عالی باشه همه چی... وقتی رفتیم اونجا همین که مامان و دید و سلام کردیم بعدش با ذوق گفت: امیرم با خودم آوردما مامان!!! ...یه جوری گفت که مامان فک کرد من به زور رفتم اونجا...
-
آقا هر وقت صلاحه بگو بیاییم:))
جمعه 15 بهمن 1395 19:50
نمی دونم این عرفان چه دعایی کرد که... نه شوخی کردم ...حقیقتش اینه که آقامنو نطلبیده و قسمت نیست این سفر رو برم. یکشنبه که بلاخره تصمیم نهاییمو گرفتم و رفتم ثبت نام کردم سه شنبه مامان خبر داد که داره میاد...هفته آینده رو شیرازِ و هفته بعدش میاد تهران،یعنی دقیقا همون هفته که اردوئه. هنوزبه عرفان نگفته بودم که ثبت نام...
-
عمو کیارش و...
جمعه 15 بهمن 1395 00:02
چند وقته هی میخوام یه قضیه ای رو بگم ولی همش یه اتفاقایی میفته که حواسم میره سمت اونا و اونارو می نویسم و یادم میره اینو بگم ...با اینکه این خودش ماجرایی واسه خودش!!!! الانم باز یه چیزی شده که اومده بودم اونو بنویسم ولی گفتم تا یادم نرفته این ماجرا رو بگم وبعدش برسم به اتفاق جدید. هفته پیش بعد از کارنامه گرفتن که...
-
اردوی مشهد
شنبه 9 بهمن 1395 00:16
چند روز پیش اعلام کردن که پنج شنبه همین هفته قراره کارنامه بدن...واقعا نمی دونم یهو چی شده بود که فکر کردن بهتره کارنامه دادن رو بندازن روز تعطیل؟!! شاید فک کردن مثلا بندازن روز تعطیل که خانواده ها یه جایی برای رفتن داشته باشن و دسته جمعی برن کارنامه بگیرن!!! چون وقتی به بابا گفتم گفت: باشه داریم میریم خونه بابا جون...
-
اردوی خانوادگی
جمعه 1 بهمن 1395 18:42
خب بلاخره امتحانات این ترم هم شنبه تموم شد....هرچند که بر اساس قانون چهارم نیوتن :امتحانات هیچوقت تموم نمی شن بلکه از شکلی به شکل دیگه تغییر می کنن. اگه بخوام یه گزارش کلی هم از امتحانا بدم اینه که خداروشکر رضایت بخش بود همه شون. عرفانم که طبق معمول بابا رو اصلا خجالت زده نکرد و همه درساشو "خیلی خوب" شد فقط...
-
مانور زلزله
جمعه 3 دی 1395 02:30
عرفان همیشه به موضوع زلزله علاقه داشت....اون اولا که اومده بود ،هر وقت اخبار می گفت مثلا فلان جا زلزله اومده ،با دو میومد و با هیجان گوش میداد..آخرشم ناراحت زیر لب می گفت أه ..یا... ای بابا بعدم میرفت!!! ما همش فک می کردیم از شنیدن خبر زلزله ناراحت میشه که اونجوری میکنه ولی بعد فهمیدیم ناراحتیش از یه چیز دیگه ست اولین...
-
آذری که گذشت...
جمعه 26 آذر 1395 22:30
سلام به همه واقعا ببخشید اگه تو این ماه پستی نذاشتم.راستش بعضی وقتا انگار از زیادی اتفاق ها و ماجراها آدم وقت کم میاره...این ماه هم همینجوری بود...یعنی اونقد ماجرا داشتیم که نمی دونم کدومشو باید بگم؟!!! ...اصلا بگم همشو یا نه؟!! امتحانای میان ترم که خوب بود، البته عرفان طبق معمول دقیقا روزایی که بعدش امتحان فیزیک و...
-
اربعین
یکشنبه 30 آبان 1395 23:30
اول از همه اربعین حسینی رو با تاخیر به همه تسلیت میگم.ببخشید که نشد زودتر بیام.ان شاالله عزاداریاتون قبول باشه. امسالم گذشت و بازم ما از جامونده ها بودیم ولی خداروشکر امروز رفتیم حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع). یه حال و هوای عجیبی داشت ،مخصوصا با بارونی که میومد...کلا امروز یه روزه خاصی بود..یه جوری که اصلا نمیشه خوب...
-
سیگار!!!
پنجشنبه 20 آبان 1395 22:30
سیگار واقعا چیز خیلی مزخرفیه...خیییلی ..یعنی اونقد مزخرفه که نزدیکش بودنم ماجرا درست می کنه. یه روز تو هفته پیش قرار شد با علی و کیان برم انقلاب که یه سری کتاب بخرم.کیان دوست مشترک من و علیه...ما سه تا از راهنمایی دوستای صمیمی هستیم و همیشه هم همکلاس بودیم، تا دوم که کیان رفت تجربی و دیگه نشد که همکلاس باشیم. وقتی می...
-
تا کی دل من چشم به در داشته باشد...
پنجشنبه 6 آبان 1395 19:29
رضا یزدانی در صفحه اینستاگرام خود با انتشار تصویری از سنگ قبر شهید مدافع حرم نوشت: "یاد تمام شهدایی که جونشون رو در راه وطن دادن گرامى باد.. دیشب در اکران خصوصى فیلم "اروند" یکى از هم رزمان شهید مسعود عسگرى رو دیدم، برام تعریف کرد که مسعود طرفدارم بوده و ٣ روز قبل از شهادتش آخرین پیامکى که به مادرش...
-
رنگ مجاز خوراکی
جمعه 30 مهر 1395 17:39
چند وقت پیش عرفان یه کتاب آزمایشات علمی خرید که توش آموزش انواع آزمایشات با وسایل مورد نیازشون رو نوشته بود.هر روز با کلی ذوق وسایل یکی از آزمایشارو آماده می کرد که انجام بدیم ، بعضی از وسایلم که تو خونه نداشتیم من یا بابا واسش می خریدیم. یه سری آزمایش بود که با آب یا روغن انجام می شد و جزو وسایل مورد نیازش رنگ خوراکی...
-
هیئت جدید
دوشنبه 19 مهر 1395 15:30
ما هرسال محرما میریم مسجد نزدیک خونمون.تاسوعا و عاشورا هم همیشه خونه بابابزرگم هستیم و همونجا میریم هیئت. حالا امسال مدرسه مون یه هیئت جوانان زده و امسال اولین سال مراسمشه و همه دانش آموزارو دعوت کردن که برن اونجا.منم به بابا گفتم و یه شب با هم رفتیم که ببینم چجوریه...واقعانم هیئت خیلی خوب و با صفایی بود و کلی از...
-
سلام بر محرم
پنجشنبه 15 مهر 1395 00:04
ایام عزاداری سالار شهیدان رو به همه تسلیت عرض می کنم.عزاداریاتون قبول باشه ان شاالله. تو این شبای عزیز التماس دعا از همگی
-
سالی که نکوست از" هفته اول مهرش"پیداست:)))
جمعه 9 مهر 1395 18:00
شنبه که بعد از مدتها ساعت ۶:۳۰ پاشدم خیلی خوابم میومد...یعنی واقعا به زور پاشدم،برعکس عرفان که نمی دونم چجوری اونقد سر حال بود.سر صبحونه ام یه ریز حرف زد که اصلا نشنیدم چیا گفت .... ولی تا برسم مدرسه دیگه خوابم پرید.اولین معلم که اومد سر کلاس غریبه بود و وقتی خودشو معرفی کرد و گفت معلم فیزیکه ،من و علی نزدیک بود با...
-
ما سه نفر
جمعه 2 مهر 1395 23:15
روزایی که شیراز بودیم، بیشتر وقتا با بابابزرگ اینا و دایی اینا یا بقیه فامیل بودیم ولی خب روزای سه نفرم کم نداشتیم.روزایی که فقط من و عرفان و مامان با هم میرفتیم بیرون...مثلا زیارت ،پارک، شهربازی یا خرید. یه روز مامان گفت بریم بیرون که یه کم لباس بخریم...عرفان که خیلی خوشحال شد ولی من تو دلم گریه ام گفت اما بعد فکر...
-
عرفان و دایی بهادر
شنبه 27 شهریور 1395 00:10
بابا درست می گفت.مامان همه ماجرای عید و خونه دایی رفتن و دقیق می دونست واسه همین قبل از اینکه به عرفان چیزی بگه قبلش یه کم ازم سوال کرد که می دونم ناراحتی عرفان از چیه یا نه؟!! منم هر چی می دونستم گفتم و مامانم گفت که فکر میکرده زمان بگذره عرفان اون دعوا رو یادش میره ولی نمی دونسته که اتفاقا هر چی گذشته بدتر شده. بعد...
-
عید قربان مبارک:)
دوشنبه 22 شهریور 1395 20:48
+ با عرض سلام و شرمندگی فراوان.اول از همه این عید بزرگ رو به همه تبریک میگم و بعد از همه معذرت میخوام که دیر اومدم اینجا ..ببخشید واقعا.از همه هم ممنونم که این روزا همش به یادمون بودید و به اینجا سر زدید..منم همش تو یاد شما بودم و دلم واقعا تنگ شده بود.ان شاالله بتونم جبران کنم .