نمی دونم این عرفان چه دعایی کرد که...
نه شوخی کردم
...حقیقتش اینه که آقامنو نطلبیده و قسمت نیست این سفر رو برم.
یکشنبه که بلاخره تصمیم نهاییمو گرفتم و رفتم ثبت نام کردم سه شنبه مامان خبر داد که داره میاد...هفته آینده رو شیرازِ و هفته بعدش میاد تهران،یعنی دقیقا همون هفته که اردوئه.
هنوزبه عرفان نگفته بودم که ثبت نام کردم و میخوام برم...بابا گفته بود چند روز قبل از رفتن می گیم که از الان تا دو هفته هی فکر و خیال نکنه که اعصابش خورد بشه و تو رو هم اذیت کنه.
دیروز گفت داداش ایندفعه دیگه میای خونه مامان؟
گفتم اون دفعه که اومدم .
گفت نه.. مثل اوندفعه نه ...یعنی همه روزا...مثل شیراز که همش با هم بودیم.میای داداش؟باشه ؟ خواهش میکنم... تو رو خدا.
دیدم اگه بخوام برم مشهد فقط یه روز می تونم مامان و ببینم...بعدشم باید بعد از اون همه التماسش می گفتم :نه نمیام تازه میخوام مشهدم برم...چی می شد
دیگه دیدم نه..مثل اینکه واقعا قسمت نیست برم...گفتم آره میام...اونقد ذوق کرد خوشحال شد...از ذوق ماچم کرد گفت داداش قول دادیا.
یادم نمیومد کی قول دادم
ولی گفتم باشه
واقعا درسته که می گن خدا حرف دل بچه ها رو گوش می ده.
دیروز به بابا گفتم که تصمیم گرفتم نرم...بابا هم گفت ان شاالله آقا زود میطلبه با هم میریم.
ولی واقعا خوب شد ثبت ناممو نگفته بودم به عرفانا...بیخود کلی گریه زاری می کرد و غصه میخورد.
چند وقته هی میخوام یه قضیه ای رو بگم ولی همش یه اتفاقایی میفته که حواسم میره سمت اونا و اونارو می نویسم و یادم میره اینو بگم
...با اینکه این خودش ماجرایی واسه خودش!!!!
الانم باز یه چیزی شده که اومده بودم اونو بنویسم ولی گفتم تا یادم نرفته این ماجرا رو بگم وبعدش برسم به اتفاق جدید.
هفته پیش بعد از کارنامه گرفتن که رفتیم خونه باباجون ،در کمال تعجب دیدیم به غیر از مامان جون باباجون یکی دیگه ام تو خونشون هست
!!!!یکی که ما یهو یادمون اومد عمومونه و یه روزی صداش می کردیم عمو کیارش
قشنگ فکر کنم یه ماهی میشد که ندیده بودیمش.
وقتی دیدیم خونه اس کلی هیجان زده شدیم و حال و احوال کردیم بعد عمو با ذوق به عرفان سلام کرد و دستاش و باز کرد که عرفان بپره تو بغلش و گفت: فسقلی عمو چطوره؟بیا اینجا ببینمت دلم یه ذره شده....ولی عرفان
...رسما اون ور و نگاه کرد و رفت رو مبل نشست
.،،یعنی حتی یه سلام خشک و خالی هم نکرد..
حالا ناراحتی عرفان از چی بود؟از اینکه تو یه ماه اخیر عمو چند بار بهمون قول داد که باهامون میاد بیرون اما بیرون که نیومد هیچی هربارم که میرفتیم خونه باباجون نبود که لااقل اونجا ببینیمش.
البته من به عمو حق میدادم که نتونه بیادچون همین چند وقت پیش که یکی از دوستان مجازی که وبلاگشو می خوندم متاهل شد، دیدم که راس راسی غیب شد
ولی خب عمو که می دونست قراره غیب شه نباید الکی قول میداد
...بله خبری که میخواستم همش بگم همین بود.
روز میلاد پیامبر عقد عمو کیارش بود
...تقریبا از اوایل آبان صحبت خواستگاری و اینجور چیزا شد و آخرم که هیچی...عمو کلا از دست رفت

زن عموی جدید هم خانم خیلی خوب و مهربونیه...بچه های اون یکی عموم که خیلی دوسش دارن و خیلی باهاش صمیمی شدن با اینکه خیلی کم دیدنش ولی عرفان اصلا...البته عرفان کلا یه کم طول می کشه که یخش نسبت به یه غریبه باز شه ولی این بار انگار خودشم نمی خواد...یعنی هر بار که عمو رو با خانمش دیدیم دیگه با عموهم مثل سابق نیست،انگار که عمو هم یه غریبه باشه
...باخانمش هم که دیگه هیچی..یه سلام آروم و زیر لبی میگه و کلا از اون اتاق میره بیرون.
چون این خجالتی بودن و یخ زدگیش یه کم بیش از حد شده بود دیگه بابا یه کم باهاش حرف زد که ببینیم چشه...اولش که اصلا هیچی نمی گفت...نه قبول می کرد نه انکار ،فقط گوش میداد ولی دیگه آخرش بلاخره گفت عمو اصلا یه جوری شده...دیگه از ما بدش میاد!!!!!!!
البته این حرفش کاملا درست بودا ولی نه درباره عمو..درباره خودش...چون دقیقا خودش از وقتی عمو ازدواج کرده رفتارش با عمو عوض شده،البته نه اینکه از عمو یا زن عمو بدش بیاد نه ولی انگار کلا از این اتفاق خوشحال نشده...
هفته پیشم که دیگه رسما قهر بود با عمو...چون خب فک کنم این چیزا با حرف زدن حل نمیشه باید به مرور زمان و یه کم همکاری عمو حل شه که اونم...اگه وقت کنه
یه کمم از مراسم عقد عمو بگم
...
مراسم شنبه خونه ی عروس بود و ما از پنجشنبه خونه باباجون بودیم.
سر لباس پوشیدن که طبق معمول رو اعصابمون راه رفت عرفان....با اینکه از تو خونه همه مون تصمیم گرفته بودیم که چی باید بپوشیم و با خودمون آورده بودیم ،وقتی خونه باباجون داشتم لباسمو اتو می کردم اومد گفت داداش پیرهنت خیلی قشنگه...
گفتم اگه میخوای برو پیرهنتو بیار واسه تو هم اتو کنم ولی گفت نه نمی خواد.. اونو نمی خوام بپوشم...اینو که گفتا فهمیدم قراره
... گفتم یعنی چی اونو نمی خوام بپوشم؟!!! پس چی میخوای بپوشی؟ 
گفت داداش منم عین پیرهن تو رو می خوام...الان میرم به بابا میگم.
بعدم دویید رفت پیش بابا!!!!
بابا هم بهش گفت که دیگه قبلا تصمیم گرفتی چی بپوشی و الان دیگه نمیشه بگی نمی پوشم ولی می گفت : نه من نمی گم که مثلا لباسم بده ولی منو داداش لباس یه شکل بپوشیم خیلی قشنگ تره.،،آخه داداشیم.
یعنی این چیزارو دیگه از کجا وکی یاد گرفته بودخدا می دونه؟!!!!!! ولی اونقد مظلوم بازی درآورد و اونقد خواهش کرد که آخرش بابابزرگم از بابا پرسید که پیرهن منو از کجا خریدیم که با عرفان برن بخرن
...بابا هم دیگه چیزی نگفت وفقط آدرس و داد ولی من راستش خوشم نیومد که اینجوری شد..،به نظرم یه جور ضایعی بود
....حالا بگذریم دیگه گذشت
...
ولی اصل ماجرا روز عقد بود
...بعد از عقد که همه داشتن کادو می دادن آخر سر یهو من و بابا دیدیم عرفان با یه بسته کادویی سریع رفت پیش عمو و زن عمو و کادو داد به عمو و سریع رفت پیش باباجون...یعنی من و بابا بد جوری جا خورده بودیم... قشنگ رنگمون پریده بود
فک کنم همه فهمیدن
...بابا سریع اومد پیشم گفت اینو از کجا آورد یهو؟!! می دونی چیه توش؟
منم گفتم نه منم ندیده بودم...
یعنی قلبمون هزار تا میزدا
...می ترسیدیم یه شوخی نا هنجاری چیزی،از همونایی که عمو خودش استادشه و عرفانم گاهی درس پس میده توش باشه
.ولی دیگه کاریش نمی شد کرد.
یعنیچهار چشمی هم که مراقبش باشیما بازنمی دونم چه مهارتی داره که می تونه آدم و اینجوری غافلگیر کنه

عمو هم که خودش پایه ی اینجور چیزا
...با هیجان و صدای بلند روی کادو رو خوند که اگه یه وقت چهار نفرم حواسشون نبود قشنگ متوجه ماجرا بشن
....رو کادو نوشته بود:"برای عمو ،به زن عمو هم بدید اگه خواستن"!!!!!

الان که فک می کنم می بینم می شد حدس زد چی تو کادوئه ولی اون لحظه من و بابا اونقد هول بودیم که اصلا فکرمون کار نمی کرد.
عمو کادو رو که باز کرد داشت غش می کرد از خنده
...ما هم تعجب کرده بودیم ولی دیگه یه نفس راحت کشیدیم.PSP رو کادو کرده بود داده بود به عمو
اومده بودم از اتفاق جدید بگم ولی دیگه هم دیر وقته هم اینکه این پستم خیلی طولانی شده.ان شاالله فردا می نویسم اگه بشه.
+میلاد حضرت زینب (س) مبارک


چند روز پیش اعلام کردن که پنج شنبه همین هفته قراره کارنامه بدن...واقعا نمی دونم یهو چی شده بود که فکر کردن بهتره کارنامه دادن رو بندازن روز تعطیل؟!! شاید فک کردن مثلا بندازن روز تعطیل که خانواده ها یه جایی برای رفتن داشته باشن و دسته جمعی برن کارنامه بگیرن!!! چون وقتی به بابا گفتم گفت: باشه داریم میریم خونه بابا جون سر راه یه سرمدرسه ام میریم!!!!
البته من ایندفعه اصلا مشکلی نداشتم که عرفان باهامون بیاد ولی خب چون تجربه خوبی از همراهی عرفان موقع کارنامه گرفتنم نداشتم بدم نمیومد نباشه ولی دیگه خلاصه دیروز طرفای ۱۰ راه افتادیم سمت مدرسه.
وقتی بابا نگه داشت پرسید: شما می مونید یا میایید؟
من سریع گفتم می مونیم شما برید.....ولی وقتی بابا پیاده شد پنج ثانیه بعد عرفانم در و باز کرد گفت: منم میرم.
گفتم خودمم دارم نمیرم تو کجا؟
گفت سریع میاییم...تو بمون....بعدم تندی در و کوبید و رفت دنبال بابا، بابا هم دیگه بردش ولی خودم دیگه نرفتم.
خیلی طول نکشید که برگردن ولی وقتی اومدن عرفان اخم کرده بود و ناراحت بود.
وقتی سوار شدن بابا کارنامه رو بهم داد و گفت خسته نباشی پسرم..مثل همیشه درجه یک...منم تشکر کردم و فقط یه نگاه سریع به کارنامه انداختم چون خب نمره هام و از قبل می دونستم...بعد یه چند ثانیه بعد بابا پرسید راستی چرا مشهد و هنوز ثبت نام نکردی؟یادت رفته؟
وقتی بابا اینو پرسید تازه فهمیدن اخم و ناراحتی عرفان از چیه...گفتم نه یادم نرفته حالا تا یکشنبه وقت هست...
اوایل این هفته که اطلاعیه اردوی پنج روزه مشهد و زدن رو تابلوی اعلانات من اولش خیلی ذوق کردم ...وقتی رفتم خونه به بابا گفتم و بابا هم موافقت کرد و حتی همون موقع هزینه اردو هم بهم داد که فرداییش برم ثبت نام کنم ولی فرداییش که خواستم برم ثبت نام کنم یهو یاد عرفان افتادم...اینکه همینجوریش چند ساعت با دوستام میخوام برم جایی کلی بهونه میگیره چه برسه به اینکه پنج روز بخوام برم مشهد ،البته خودمم می دونستم این فکرم اشتباهه و اگه به بابا اینو می گفتم ، حتما می گفت که اتفاقا باید برم که بدونه شرایط و سنم باهاش فرق میکنه و نمیشه که همه جا باهام باشه ولی...بعد یاد ماجرای محرومیتش از اردو که افتادم دیگه اصلا نتونستم برم ثبت نام کنم.
کلِ راه تا خونه باباجون عرفان ساکت بود.هر چی ام بابا خواست به حرفش بیاره فقط زیر لب یه جوابی می داد و روش و از پنجره بر نمی گردوند.حتی وقتی بابا خواست بره قنادی و بهش گفت بیا،نرفت...گفت سردمه.ولی خونه باباجون دیگه عادی شد کم کم ..آخر شبم وقتی برگشتیم دیر بود و دیگه حرفی نشد.
ولی امروز بابا صدام کرد و ازم پرسید که بلاخره میرم اردو یا نه؟! منم گفتم شاید نرفتم...خب بابا هم فهمید چرا میگم و همون چیزایی که حدس میزدم گفت آخرشم گفت: درسته که هیچکس واسش داداش مهربونه نمیشه ولی مطمئن باش نمیذارم بد بگذره بهش ...حواسم هست خیالت تخت...منم دیگه آب شدم از این حرف بابا و گفتم که چرا اینطوری میگید؟من فقط چون اردوی آخرش اونجوری شد یه کم....ولی بابا این دلیل هم می دونست و یه چیزایی گفت که بفهمم اون فکرمم اشتباهه ولی آخرش گفت که بازم خودم می دونم که برم یا نه...منم بعد از حرفای بابا دیگه تصمیم گرفته بودم که فردا برم ثبت نام کنم ولی...چند ساعت بعد عرفان من رو برد اتاق خودش درم بست گفت: داداش میخوای بری مشهد؟
گفتم آره
گفت داداش نرو...تو رو خدا...به بابا بگیم عید باهم بریم باشه؟
گفتم خب با همم میریم.
گفت نه تو بری دیگه نمیریم.
گفتم کی گفته؟اصلا بیا از بابا بپرسیم کی با هم میریم ؟ بعدم دستشو گرفتم که بیاد ولی دستشو کشید گفت نه خب تو الان نرو دیگه داداش...من دلم تنگ میشه...باشه؟ بعدم با بغض فقط مظلوم نگام می کرد.
گفتم حالا بذار ببینم چی میشه.
ولی تا اینو گفتم خندید و خوشحال گفت باشه داداش....بعدم رفت بیرون...نگفتم نمیرم ولی خیالش راحت شد.
شاید تقصیر خودمه...شاید باید واقعا ایندفعه برم...ولی بازم...
خب بلاخره امتحانات این ترم هم شنبه تموم شد....هرچند که بر اساس قانون چهارم نیوتن :امتحانات هیچوقت تموم نمی شن بلکه از شکلی به شکل دیگه تغییر می کنن.
اگه بخوام یه گزارش کلی هم از امتحانا بدم اینه که خداروشکر رضایت بخش بود همه شون.
عرفانم که طبق معمول بابا رو اصلا خجالت زده نکرد و همه درساشو "خیلی خوب" شد
فقط نمی دونم چرا تو همین یه زمینه خیلی تلاش می کنه که بابا رو خجالت زده نکنه
، دقیقا چیزی که بابا تحت هیچ شرایطی ازش خجالت زده نمیشه
چند وقت پیشم بابا و عرفان که از مدرسه اومدن عرفان یه جوری بود...یعنی خیلی آروم و پکر بود.گفتم چی شده داداشی ؟ ولی فقط گفت هیچی....سر ناهارم اصلا غذا نمی خورد...وقتی بابا بهش گفت چرا نمی خوری عرفان؟!!!
گفت گشنم نیست.
بابا گفت چرا مگه چی خوردی؟
ولی خییلی ناراحت فقط گفت: می خوام برم...می خوام برم بالا.
بابا هم گفت می خوای بری برو...اونم سریع پاشد رفت.
یعنی اونقد بغض داشت که اگه بابا یه سوال دیگه ازش می کرد حتما گریه اش می گرفت.
وقتی عرفان رفت من پرسیدم چی شده؟ بابا هم گفت که فردا قراره دومی ها رو ببرن اردو.
گفتم خب پس چرا داشت گریه اش می گرفت؟!!!!
بابا گفت یادت رفته؟ قرار بود اردوی بعدی رو نره دیگه....منم تازه یادم افتاد که سر قضیه مانور زلزله بابا این تنبیه و در نظر گرفته بود.
راستش دلم برای عرفان خیلی سوخت چون خدایی خیلی از اون ماجرا گذشته بود و من کلا یادم رفته بود...بعد عرفان تازه الان قرار بود سر اون ماجرا نره اردو...
گفتم بابا گناه داره آخه خیلی از اون روز گذشته که...حتما دیگه یادش رفته بوده که اینقد ناراحتِ.
ولی بابا گفت اشتباه می کنی یادش نرفته بود...امروزم وقتی داشت اردو رو می گفت خودش یاد آوری کرد!!!!
یعنی واقعا باحاله این عرفان
به بابا گفته بود: بابا فردا قراره ببرنمون اردو.... بذارید این اردو رو برم بعدش قول میدم اردوی بعدی رو دیگه نرم باشه؟!!!!
یعنی مثلا اگه یک درصدم شانس اینو داشت که بابا یادش رفته باشه خودش همون اول به باد داده بود.
بعد بابا گفت: عرفان با اینکه از کارش خیلی گذشته ولی همش یادش بوده که قراره یه همچنین روزی یه حساب کتابی بکنیم ..حالا فک کن امیر اگه همه ما آدما اینطوری بودیم....
من خیلی به این حرف بابا فکر کردم....بعد دیدم چقد جالبِ واقعا...اینکه از بعد از ماجرای مانور تا روز اردو، عرفان هیچ شیطنت خاص و غیر عادی نکرده ...بابا رم تو اون روزا هیچوقت نخواستن مدرسه...یعنی همه اینا به خاطر این بوده که آخرین کار بدش همش تو ذهنش بوده و می دونسته قراره بلاخره به خاطرش تنبیه شه.
اگه همه ی آدمام بعد از گناه کردن، گناهشون تو ذهنشون می موند و می دونستن که اون دنیا بلاخره قراره حساب پس بدن دیگه گناه نمی کردن...یا حداقل کمتر می کردن....ولی آدما خیلی راحت یادشون میره، واسه همینم هست که اینقدر راحت و زیاد گناه می کنیم.
بعد از ناهار تو اتاقم بودم که اومد پیشم گفت: داداش فردا اومدی دنبالم بعدش بریم پارک؟ خواهش می کنم.
گفتم مگه فردا میری مدرسه؟
گفت باید برم دیگه..زنگ اول درس داریم...داداش بریم ؟ خواهش می کنم....یه کم فقط...
خلاصه که هی التماس می کرد منم گفتم باشه اگه بابا اجازه داد میریم...ولی طولانی نه ها.
اونم خوشحال شد و گفت پس بیا بریم اجازه بگیریم....گفتم خودت برو دیگه ولی گفت تو هم بگو که بابا اجازه بده...بیا.
دیگه رفتیم پایین و عرفان به بابا گفت ولی بابا گفت : بیا اینجا بغل بابا...عرفانم رفت.بعد بابا بوسش کرد گفت فردا نمی خواد بری مدرسه، خونه بمون پیش داداش.
منم گفتم بیا...دبیر کل سازمان خانواده مقطع ابتدایی رو فردا تعطیل اعلام کردن...حالا برو کیف کن عرفان
ولی عرفان به جای اینکه خوشحال شه گفت: نه نمیشه که...باید برم، فردا درس دارم!!!!!!




بابا گفت چرا میشه...معلمتون گفت اشکال نداره اگه فردا نری.
گفت خب بعدش می خواستم با داداش برم پارک.
بابا گفت فردا زودتر میام سه تایی با هم می ریم.
ولی گفت: نه آخه شما کار دارید من و داداش خودمون میریم!!!!!!!!!!
یعنی همینکه از تعطیل شدنش خوشحال نشده بود کلی جای تعجب داشت...دیگه این حرفش واقعا نوبر بود!!! ...من که داشتم شاخ در میوردم از تعجب
...واقعا عرفانی که هر جا می خوایم بریم التماس می کنه سه تایی با هم بریم و اگه یکی مون بخواد نیاد کلی ابتکار می زنه و زبون میریزه که بلاخره کم بیاریم ، داشت اینو می گفت؟!!!!!!!!!!!!!!
ولی بابا انگار خندش گرفته بود یه کم...گفت نه کار ندارم فردا زودتر میام.
باز گفت آخه داداش چهارشنبه امتحان داره گفت فقط فردا صبح می تونه بیاد!!!! الکی!!
بابا گفت امیر برا تو فرقی می کنه کی یکی دوساعت بیرون باشیم؟!! ...
من که اصلا نمی فهمیدم اونجا چه خبره و این چونه زدنای عرفان برای چیه؟!فقط گفتم نه فرقی نمی کنه.
بابا هم به عرفان نگاه کرد و سر تکون داد یعنی دیگه چیزی هست یا نه؟!
عرفانم آروم گفت خب باشه...بعدم همونطور ناراحت از بغل بابا پاشد رفت بالا....منم فقط مبهوت وایستاده بودم نگاه می کردم... بعدم گفتم :چی شد الان؟!!!!
بابا گفت هیچی... نجاتت دادم فک کنم فردا قرار بود یهو هوس کنه جای پارک بره مجتمع چمران!!!!
بابا حدس زده بود که نقشه عرفان این بوده که برای فردا اجازه پارک و بگیره ولی بعد من و راضی کنه که ببرمش مجتمع چمران،یعنی همونجایی که قرار بود برن اردو، که هم مثلا با مدرسه نرفته باشه اردو هم رفته باشه پیش دوستاش.....من که اصلا نمی تونستم باور کنم همچنین نقشه ای داشته ولی خب با اون رفتارا و حرفای عجیبم نمی شدکلا انکار کرد که نقشه ای نداشته.
اما....اما فرداییش همه چی روشن شد و معلوم شد بابا واقعا نابغه ست...چون بابا که زود اومد و خواستیم بریم پارک خیلی مظلوم و سر به ریز گفت بابا منکه امروز نرفتم اردو که..مگه نه؟!!!
بابا گفت چرا.... گفت خب یعنی الان تنبیه شدم دیگه... بابا گفت بله....گفت خب پس میشه بریم مجتمع چمران؟!!...بابا خندش گرفته بود گفت نه دیگه.. ولی عرفان سریع گفت چرا؟ خب اردو نیست که..خودمون داریم میریم....
یعنی من کف کرده بودمااا ....یعنی این عرفان واقعا آخرشه....
بابا گفت عرفان همین پارکم قرار نبود بریما...حالا هم اگه نمی خوای بریم باشه نمی ریم.
دیگه دید از هیچ نقشه و ابتکار و زبون ریزی موفق نمیشه به دوستاش ملحق شه ناراحت گفت نه خب باشه بریم.
اوایل راه هم پکر و ساکت بود.ولی وقتی رسیدیم و یه کم بازی کرد اصلا کلا همه چی یادش رفت ، دوستا و مجتمع و اردو رو....خلاصه کلی بهمون خوش گذشت و عرفان کلی کیف کرد و حتی آخرش با خودم فک کردم عجب تنبیهی شد واقعا
!!!! ولی...فرداییش وقتی با قیافه پکر و ناراحت از مدرسه اومد و وقتی ازش پرسیدم چی شده؟ با غصه از چیزایی که بچه ها از اردو تعریف کرده بودن برام گفت.. فهمیدم یه تنبیه رو هر کاریشم کنی باز یه تنبیهه.

+شهادت قهرمانان آتش نشان ساختمان پلاسکو رو به همه تسلیت میگم.واقعا حادثه خیلی تلخ و وحشتناکی بود که هنوزم تموم نشده و ادامه داره
خدا خودش کمک کنه.