ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

سفر!!!

همش فکر می کردم دوهفته دیگه که کلاسام تموم شه میریم مسافرت.می خواستم پیشنهاد بدم که بریم مشهد ولی خب...با اینکه تجربه ثابت کرده  فکرای من هیچوقت به درد خودمم نمی خوره، بازم نمی دونم چرا کلا اینقد فک میکنم به همه چی که بعدش....؟!!!!!

مامان برای سه هفته اومده ..ولی  چون تابستونه میخواد که ما بریم پیشش.فکر می کردم به خاطر کلاسام بابا اجازه نده ، ..ولی اجازه داد،گفت: این چند جلسه آخر و نری بعدا راحت می تونی جبران کنی.

 ولی دلم میخواست کلاسامو برم،میخواستم پیشنهاد بدم اگه بشه عرفان زودتربره و من بعداز کلاسام برم ...ولی...یاد دفعه پیش افتادم و پشیمون شدم.دیگه چیزی نگفتم.

عرفانم کلاساش دیروز تموم شد...از وقتی ام فهمیده داره وسایلشو جمع می کنه...یعنی طوری  داره جمع می کنه که فک کنم تو هواپیما رامون ندن!!

چمدون خودشو کم آورده و هر چند ساعت یه بار با یه چیزی میاد تو اتاقم میگه داداش اینم میذاری تو چمدونت، آخه واسه تو بزرگه...منکه هنوز چمدونمو نیاوردم بیرون ولی تا همین الان به اندازه یه چمدون وسایل گوشه اتاقم گذاشته!!!نمی دونم با این وضع وسایل خودمو کجا باید بذارم؟!!!!

امروز رفتم ببینم اصلا چیا ورداشته که جا برای مداد رنگیشم نداره؟!! دیدم لباس داره از چمدونش می ریزه!! اما یکی از لباسارو که برداشتم دیدم زیرش کتابه!!! نگاه کردم دیدم قفسه کتاباش خالیه!!یعنی کتاب درسیای پارسالشم گذاشته تو چمدون!!انگار آخرسر یادش اومده چمدون برای لباسم هست ، دیگه چند تیکه به زور روی کتاب دفترا جا داده...یعنی واقعا عجیبه ها...نه به عید که بابا پیک شادیشو به زور چپوند تو کیفش نه حالا!!!!

البته بابا حتما چمدونشو از این وضع درمیاره ولی این همه چیز که ورداشته هنوز سراغ پلی استیشن نرفته....نمی دونم واقعا نمی خواد حرفشو بزنه یا باز گذاشته واسه دقیقه نود..ولی اگه بگه ممکنه بابا اجازه بده...چون داریم میریم خونه مامان.مسافرت اونجوری نیستکه.

خلاصه که شنبه همگی میریم شیراز ولی بابا یکی دو روز بعد برمیگرده تهران...البته  این بخششو  هنوز به عرفان نگفتیم ، بابا گفت همون موقع بگه بهتره.

+باید خودمو درست کنم چون تو این روزا همه خوب بودن جز من که....(اینو قرمز نوشتم که یادم نره ..برای دفعه بعد)

می دونم شنبه همون دفعه ی بعده و باید...ولی فک نمی کردم قراره این شکلی باشه...ای کاش بابا بر نمی گشت.

نمی دونم چرا استرس گرفتم باز؟

شهر کتاب

اول از همه میلاد امام رضا (ع) رو با تاخیر به همه تبریک میگم.

پنجشنبه که رفته بودیم شهر کتاب که عرفان سهمیه کتاب این هفته شو بخره بلاخره ایندفعه تونست رکورد کوتاهترین زمان خرید کتابشو بزنه.چهل و پنج دقیقه...یعنی من جای بابا بودم این رکوردشو با یه جایزه تشویق می کردم که بازم از این کارا بکنه. البته من خودم شهر کتاب و خیلی دوست دارم ولی وقتی با عرفان میرم آخرش بدجوری پشیمون می شم اونقد که طولش میده و دل نمیکنه که بیاییم بیرون...یعنی وایساده میریم تو... رو زانو میاییم بیرون از خستگی...

حالا اون اوایل عرفان شهر کتاب و فقط برای لگو و پازل و کلا قسمت اسباب بازیاش دوست داشت ولی از وقتی باسواد شده دیگه قسمت کتاباشم دوست داره و یه وقتی ام باید برای اونجا بذاره ولی یه مدته خداروشکر بابا یه قراری گذاشته که برای خرید هر چیزی که میریم فقط باید همون قسمت و نگاه کنیم.. واسه همین برای خرید سهمیه کتاب که میریم باز اوضاع بهتره چون کتاب و سریعتر انتخاب می کنه (البته نسبتا)ولی وااای..خدا نکنه که برای جایزه بخواد بره قسمت اسباب بازیا و یکی انتخاب کنه...هیچی دیگه...

رکورد طولانی ترین خرید کتابشم مال آخر سال تحصیلیشه

با اینکه عرفان سر امتحانای ترم یک همش به دوستاش تقلب می رسوند و  معلمش اون موقع  نمی دونست  باید چیکار کنه از دستش و آخرش از بابا کمک خواسته بود ولی بعدش تصمیم گرفت  از این روحیه عرفان استفاده کنه.یعنی چون دیده بود که کلا دوست داره هرچی که یاد گرفته به بقیه هم یاد بده ، تو برنامه های کلاس خیلی از عرفان کمک می گرفته و عرفان و کرده بود دستیار خودش ، و اسه همین موقعی که بابا رفته بود کارنامه شو بگیره خیلی از زحمات عرفان تشکر کرده بودن وبهش لقب "معلم یار" داده بودن و با تقدیرنامه از زحماتش  قدردانی کرده بودن

اونروزوقتی رسیدم خونه اونقد ذوق داشت که اصلا یادش رفت جواب سلاممو بده ...همونطور با ذوق تقدیرنامه معلم یاریشو نشون داد و شروع کرد حرفای معلم و ناظمو کلا هر کی هر تعریفی ازش کرده بودو مو به مو برام تعریف کرد. بابا هم همش حرفاشو تایید می کرد و می گفت که امیرخیلی باید به داداشت افتخار کنی مثل من که خیلی بهش افتخار می کنم  ...منم بغلش کردم بوسش کردم و کلی آفرین گفتم بهش ..هیچی دیگه  ، مثل لبو  شده بود بچه.

بعد بابا گفت خب آقا عرفان حالا که اونقد به معلمت کمک کردی... به دوستات درس یاد دادی...دانش آموز نمونه بودی،  امروز کدوم شهر بریم ؟!!!

عرفانم با ذوق پرید گفت آخ جوون...

ولی همون موقع جواب نداد.گفت میشه الان نگم ..یه ذره فک کنم بعدش بگم ؟!

بابا هم گفت چرا نمیشه...اینجوری دیگه مثل اوندفعم پشیمون نمیشی .

اینو گفت ولی آخرش همیشه پشیمون میشه چون واقعا شهر کتاب و شهربازی و اندازه هم دوست داره واسه همین هربار هر کدوم و انتخاب می کنه آخرش پشیمون میشه و دلش اون یکی رم میخواد.

چون مثلا دفعه قبلش بعد از اینکه  تو شهربازی حسابی کیفاشو کرد و تقریبا همه وسایلو دوبار دوبار سوار شد موقع شام یهو یادش اومد که یه لگوی جدیدی رو تو شهر کتاب دیده که اونو میخواد. 

خلاصه بعد از یه ربع فک کردن شهر کتاب و انتخاب کرد و بابا هم گفت بریم حاضر شیم... ولی من اصلا به روی خودم نیوردم 

عرفان که حاضر شد و اومد پایین گفت إ داداش چرا لباس نپوشیدی؟ الان بابا هم حاضر می شه ها..

گفتم شهر کتاب جایزه توئه دیگه داداش...با بابا برو من درس دارم.

خیلی ناراحت شد گفت نه داداش تو هم بیا دیگه...بیا بگو چی بخرم؟

دیدم یا علی این از همین جا شروع کرده و دیگه قشنگ مطمئن شدم که از اون روزای له شدنه

گفتم خب همون لگوئه که اوندفعه می خواستی رو بخر دیگه.

گفت کدوم؟

گفتم همون کشتیه...

گفت یادم نیست کدومو میگی بیا خودت نشون بده

گفتم بری ببینی خودت یادت میاد تازه بابا هم یادشه...

همون موقع بابا  اومد و گفت چی یادمه؟   گفتم عرفان میگه یادش نیست اوندفعه کدوم لگو رو میخواسته، گفتم شما یادتونه ...

بابا یه کم خندش گرفته بود، بعدم گفت آره پسرم من یادمه... پس تو نمیای دیگه امیر نه؟  گفتم نه شما برید،منم یه کم درس می خونم.

از خنده بابا دیگه قشنگ فهمیدم بابا  هم  فهمیده چرا نمی خوام برم و به جنگ نرمی که بین من و عرفان در گرفته پی برده  واسه همین به عرفان گفت باشه پس ما بریم دیگه... ولی عرفان گفت نه منکه اصلا لگو نمی خوام ، می خوام کتاب بخرم.

بابا گفت باشه هر چی خواستی بخر..بیا..بعدم دستشو گرفت که برن و خداحافظی کردیم ولی یهو برگشت گفت امیر اوندفعه کدوم کتاب و گفته بودی بخرم؟

گفتم کتابی نگفته بودم..یادم نیست.

گفت چرا یه کتاب گفته بودی خیلی خوبه... بیا خودت ببین که یادت بیاد بعدمن همونو بخرم باشه داداش؟ 

واای یعنی خیییلی کلکه ها..میگن هرچی بگی بر علیهت استفاده میشهقشنگ همین شد...بابا هم دیگه رسما داشت می خندید    ولی با اینکه بابا زود جلوی خندشو گرفت و اومد به کمکم و گفت نه دیگه داداش درس داره..بابا خودم کمک می کنم دوتایی یه کتابه خیلی خوب انتخاب می کنیم. ولی عرفان اونقققد قیافشو مظلوم کرد و هی خواهش کرد که آخرش شکست خوردم

وقتی رسیدیم شهر کتاب و داشتیم می رفتیم تو  ساعتمو نگاه کردم...چهار و بیست دقیقه بود.

چون گفته بود می خواد کتاب بخره ،به خاطر قراری که  داشتیم مستقیم رفتیم قسمت کتابا ولی یه ده دقیقه که کتابارو نگاه کرد گفت امیر کدوم لگو رو می گفتی؟

گفتم مگه نگفتی کتاب می خوای..پس نمیشه بریم اونور...بعدم یه کتاب ورداشتم بهش نشون بدم  ولی اصلا نگاه نکرد رفت پیش بابا که اجازه بگیره یه لحظه بره قسمت اسباب بازیا  بابا هم بعد از یه بحث مختصر بلاخره اجازه داد دودقیقه بره اونور... 

گفت آخ جون و دویید... منم دنبالش رفتم...

مسئول اونجا دیگه مار و میشناسه.. عرفان و که دید گفت به به سلام جناب "مناسب سن" بیا که ایندفعه کلی انتخاب برات دارم  

آخه  هروقت  من و بابا  تو مشورت دادن  خسته میشیم  اون  آقائه میاد کمکمون و به عرفان مشاوره میده که ما یه نفسی بکشیم ،بعد هر چی رو که پیشنهاد میده عرفان اول می پرسه : این مناسب سن من هست؟! هیچی دیگه سر همین این لقب جدیدم به القابش اضافه شده

وقتی آقائه اونجوری گفت من فک میکردم عرفان وسوسه شه و بگه کتاب نمیخواد  ولی به فروشندهه سلام کرد و گفت  نه نه ایندفعه فقط اندازه تا 120 شمردن وقت دارم بعدم شروع کرد شمردن و تند تند از جلوی اسباب بازیا رد میشد که  سریع همه رو نگاه کنه...دو دقیقه شم خیلی از دو دقیقه بابا زودتر تموم شد اونقد که تند می شمرد  شمردنشم که تموم شد دویید بخش کتابا ولی...آخرش ساعت هفت و پنج دقیقه بود که از شهر کتاب آزاد شدیم.

ولی بابا واقعا تو این زمینه خیییلی خونسرده...وقتی اومدیم خونه به بابا گفتم بابا دیگران  هر کتاب یا اسباب بازی به عرفان میدن  که خوشش میاد ..خب ما هم خودمون بریم براش جایزه بخریم  تازه سلیقه شم بهتر می دونیم.

 بابا گفت نه دیگه، نمیشه..چون این گشتنم جزو جایزشه منم گفتم پس من از دفعه بعد تو جایزش نمیام

ولی بابا خندید گفت نه فک کنم اونم نمیشه چون ظاهرا تو هم جزو جایزشی 

+البته ایندفعه خیلی خوب بودا...نسبت به دفعه قبل بیست دقیقه پیشرفت کرده بود...یه بیست دقیقه دیگه پیشرفت کنه حله.

پریا

از وقتی که عرفان اومد پیشمون ما دیگه تقریبا هیچ کدوم از سریالای تلوزیونو نگاه نمیکنیم.یعنی اوایل یه کم می دیدیم ولی دیگه نمی بینیم چون واقعا هیچکدوم از سریالا مناسب سن عرفان نیستن. ولی فک کنم بچه های دیگه همه چی نگاه می کنن!!! 

هفته  پیش یه روز عرفان اومد پیشم و شروع کرد یه سری سوال پرسیدن ...درباره مامان بابا.سوال اولش معمولی و تکراری بود ولی از سوال دومش واقعا کف کردم!!!!  مطمئن بودم که این حرفو از یه جایی شنیده،چون اصلا امکان نداشت از فکر خودش همچین سوالی بپرسه...منم یه لحظه عصبی شدم گفتم اینو از کی شنیدی؟!ها؟

گفت هیچکس ..خب بگو دیگه آره؟ 

منم جواب سوالشو دادم ولی هی سوالشو کش می داد، منم  دیگه  هرجور بود خونسردیمو حفظ کردمو همه چی رو براش یادآوری کردم، همه اون حرفایی که هزار بار شنیده ولی خب بازم براش گفتم ، آخرشم با مهربونی بازم ازش پرسیدم که اون حرفی که اولش زد و از کجا شنیده ولی هی می گفت هیچکس...بعد یهو یه چیزی گفت که... یعنی یه سوالی کرد که... فکر کنم دود از سرم بلند شد..یه لحظه اصلا زبونم بند آمده بود.. قلبم تند شده بود

گفتم عرفان بگو این چیزا رو از کجا می گی؟!! ولی هی میگفت هیچ جا  ، چیه مگه میخوام بدونم بگو دیگه...منم گفتم تا نگی از کجا شنیدی جواب نمیدم...قهر کرد گفت اصلا نمیخواد بگی خودم میدونم که...واقعانم جواب سوالشو بلد بود.بعدم رفت.

یعنی کارش همینه،فقط بلده یه استرس بندازه تو فکرم بعدم راحت واسه خودش بره.  آخه می دونستم باید به بابا بگم....می شدم نگما ولی ..بازم تصمیم گرفتم بگم ولی هرجور فک می کردم گفتنش خیلی فاجعه بود، یعنی در حد شکنجه بود برام از سختی...برای همین همون موقع نگفتم.

ساعت 9 بود که شنیدم صدای فوتبال میاد و یهو یادم افتاد فوتبال پرسپولیس -فولاد داره .رفتم پایین دیدم عرفان روشن کرده گفتم دستت درد نکنه عرفان اصلا حواسم نبود بازی امشبه... ولی تا نشستم زد شبکه یک!!! 

 آخه معمولا اون ساعت تلوزیون ما اگه خاموش نباشه رو شبکه یکه...

گفتم إإ چرا زدی یک بزن سه.

اخم کرد گفت نخیر بابا میخواد اخبار ببینه!!! 

گفتم کو؟ کجا بابا میخواد ببینه؟!! اگه میخواست میومد. بزن سه.

ولی گفت خودم روشن کردم میخوام ببینم!!!! 

وقتی الکی لج میکنه قشنگ مشخصه....گفتم چی میخوای ببینی ؟ پویا که نمی تونی ببینی الان...

گفت خودم می دونم میخوام اخبار ببینم!!!

گفتم لوس نشو دیگه عرفان تو که اخبار نمی بینی بزن سه با هم فوتبال ببینیم . ولی انگار نه انگار همونطور با اخم داشت  نگاه می کرد منم اعصابم خورد شد که محل نکرد... پاشدم از روی تلوزیون زدم سه .ولی عصبانی اعتراض کرد، باز زد یک!!! منم زدم سه بعد انگشتمو گذاشتم رو چشمی تلوزیون ،هرچی با کنترل میزد دیگه کار نمی کرد.

 گفت نکن امیر بدجنس دستتو وردااااار...دیگه داشت خیلی سر صدا میکرد

گفتم خب داداشی چرا اینجوری می کنی تو که اخبار نمی بینی اذیت نکن دیگه آفرین بیا با هم فوتبال ببینیم تو که دوست داری. 

ولی یهو بلند شد کنترل و پرت کرد رو مبل بعدم قهر کرد داشت می رفت ولی بابا سرصداها رو شنیده بود.. اومد پایین بعدم جلوی عرفان گرفت گفت...چی شده بابا ؟چرا کنترل و پرت می کنی؟قرار نبود چیزی رو پرت نکنی؟!

گفت آخه امیر بدجنس نمیذاره تلوزیون ببینم ،اول خودم روشن کردم  نمیذاره بزنم. 

گفتم بابا الکی میگه نمیخواد چیزی ببینه همون اولم زده بود سه.

بابا گفت کجا می خوای بزنی؟... بعدم کنترل و بهش داد گفت بزن ببینم چی میخوای ببینی.

گفت امیر اونجاست نمیذاره عوض کنم. من دیگه خیلی وقت بود انگشتمو ورداشته بودم ولی بابا گفت امیر بیا اینجا وایسا..منم رفتم اون ور که ببینیم آقا بلاخره چی می خواد ببینه 

کنترلو که گرفت اول زد یک بعد یه چند ثانیه بعد دوباره زد سه!!!!!! بابا گفت چی شد؟بلاخره چی می خوای ببینی؟ اینکه همون فوتبال شد!!

ناراحت گفت میخوام پریا ببینم.مگه الان ساعت نه نیست؟!!

بابا فک کرد پریا اسم یه کارتونی،  چیزیه...گفت ساعت نه و ده دقیقه ست ، وقت پویام نیست، بشین با داداش فوتبال ببین.

گفت نه پویا نمیده که سریاله، شبکه سه میده ،ساعت نه...می خوام اونو ببینم.نمی دونم چرا نمیده؟!

بابا گفت چه سریالیه؟!!

گفت پریا دیگه...خیلی جالبه.

بابا گفت تو از کجا فهمیدی خیلی جالبه؟

گفت مانی گفت،هر شب نگاه می کنه فقط پنجشنبه ها با جمعه ها تکراری میده دیگه نگاه نمی کنه....ما هم ببینیم بابا باشه؟!

بابا گفت من که نمی دونم چجور سریالیه ..باید ببینم  اگه مناسب سنت بود بعد...

گفت مناسب سنم هست.خب مانیم هم سن منه دیگه ،اونم نگاه می کنه.

بابا گفت مانی نگاه کنه دلیل نمیشه تو هم نگاه کنی، باید ببینم  چه سریالیه بعد..

گفت من خودم می دونم چه سریالیه یه کم بگم؟!...بعدم شروع کرد تعریف کردن!!!

اون اول که عرفان گفت میخوام پریا ببینم و مانی گفته، من حدس زدم که ممکنه اون سوالاش از همین سریاله باشه ولی وقتی شروع کرد سریاله رو تعریف کردن و همه ی اون سوالایی که پرسیده بود و لای ماجرای سریاله تعریف کرد! دیگه فهمیدم واقعا قضیه همین بوده.تازه کلی چیزای جدیدم گفت ...یه چیزایی درباره ایدز و آمپول و..

یعنی یه لحظه خندم گرفته بودا..آخه مثلا ما سریال نگاه نمی کنیم که عرفان نبینه بعد داشت ماجرای سریاله رو قشنگ برامون تعریف می کرد.

بابا هم اصلا مونده بود چی بگه...دیگه  گذاشت کامل تعریف کنه.. بعد که تموم شد پرسید که همه اینا رو مانی برات تعریف کرده؟اونم گفت آره... ولی مهلت نداد بابا حرف بزنه که یهو  گفت بابا من آمپول زدم ممکنه که ایدز گرفته باشم؟ آخه کیوانم آمپول زده بود دیگه.

وااای ..یعنی دیگه کاملا بابا رو مطمئن کرد که سریاله مناسب سنشه بابا که یه لحظه قشنگ هنگ کرد.. معلوم بود خیلی عصبی شده  ولی فقط بلند شد گفت  با بابا بیا بریم بالا.

گفت نه ..کجا؟الان شروع می شه!! 

بابا گفت بیا کارت دارم...وقتی یه کاری رو بهت میگم بگو چشم بابا.

به زور گفت چشم بابا بعدم رفتن منم دیگه فوتبالمو دیدم و با خودم فک کردم بدم نشد دعوامون شدا چون دیگه خودش همه چی رو به بابا گفت، لازم نشد من بگم 

خلاصه که بابا قانعش کرد که سریاله مناسب سنش نیست.. هر چند که یه چند روزی طول کشید آخه مانی خیلی تو تعریف کردن پشتکار داشت ولی بلاخره اونقد قانع شد که خودش به مانی گفت  دیگه دوست نداره براش تعریف کنه  و تازه بهش گفت خودشم دیگه نگاه نکنه چون  براش خوب نیست.

+خداروشکر اونشب اصلا پریا نداد..یعنی موقع فوتبال زیرنویس کرد که امشب پریا نمیده اگه میداد فک کنم ماجرا داشتیم.

+نمی دونم پریا واقعا سریال خوبی هست یا نه...تو اینترنت یه کم دربارش خوندم ولی اینجوری  نمیشه فهمید چون ندیدم ،ولی مطمئنم برای هفت ساله ها خوب نیست. اما عجیبه که اینقد براشون جالبه!!! 

++آهنگ "دلتنگیام" از فریدون آسرایی.

شیر داغ سماوری!!!!

یکشنبه که از مدرسه برگشتم  بابا و عرفان خونه نبودن....چند دقیقه بعد بابا زنگ زدو گفت که مامان جون خواسته امشب شام بریم اونجا و  چون خودش یه کم کار داره و دیر میاد من خودم برم خونه باباجون، منم ناهار خوردم و رفتم اونجا.

عصر که مامان جون برای عصرونه کیک و چایی آورده بود عرفان گفت شیر ندارین؟!!

عمو کیاش گفت نه نداریم...چه خبره همش شیر شیر؟!! یه کم از داداششت یاد بگیر ببین چقد آقاست اصلا شیر نمیخوره!!!

مامان جون گفت إ بچه مو اذیت نکن.. داریم ..مامان جون یادم رفت بیارم برو خودت از یخچال بیار.

ولی عرفان نرفت آخه نمیشد جواب عمو رو نده و همینجوری بره که گفت چرا میخوره ولی به زور میخوره ..تازه بابا همش میگه باید از من یاد بگیره گفتم عرفان کجا بابا همش میگه؟!! ...بابا یه بار اینو گفتا،الکی میگفت همش میگه

عمو گفت خب برو شیر و بیار ببینیم ازت یاد گرفته یا نه؟ 

گفت نه یاد نگرفته که هنوز...بابا همش به زور میده بهش یعنی میخواستم بزنم... گفتم عرفان الکی... 

ولی عمو گفت إإ  ؟!!! پس برو بیار دوتایی یادش بدیم عرفانم با ذوق گفت باشه و دویید تو آشپزخونه

منم سریع چای و کیکمو ورداشتم شروع کردم خوردن عمو  هم شروع کرد ولی گفت بخورنوش جونت ..کیکم که زیاده، شیر که رسید وارد فاز دو میشیم  ولی منکه خیالم راحت بود چون مامان جون بابا جون بودن

یه کم گذشت ولی عرفان نیومد.مامان جون به عمو کیارش گفت برو..حتما پیدا نکرده....من گفتم خودم میرم و داشتم میرفتم ولی عمو نذاشت گفت نمی خواد بری..مگه میشه پیدا نکنه؟!!!این فسقلی چشم بستم پیدا میکنه شیر و...بعد داد زد گفت عرفان چی شد؟!

عرفان گفت الان الان میام..عمو گفت پیدا کردی؟! گفت آره آره یه دقه الان میام..

عمو دیگه نرفت ولی من مطمئن بودم یه چیزی هست یعنی از مدل جواب دادنش قشنگ معلوم بود که داره یه کاری می کنه...دیگه پاشدم رفتم تو آشپزخونه و خدا خدا می کردم فقط خرابکاری نکرده باشه ولی ...واای ...بابا جون اینا یه سماور برقی دارن که شیشه ایه...یعنی آب که داره جوش میاد دیده میشه و چراغ رنگی هم داره...عرفان خیلی از این سماور خوشش میاد هروقت میره خونه بابا جون یه کم وایمیسته نگاه میکنه همیشه ...ولی به هرچی که زیاد نگاه کنه یعنی داره یه نقشه ای براش میکشه...هیچی دیگه ورداشته بود شیر ریخته بود تو سماور که جوش بیاره!!!!!

 گفتم چیکار کردی عرفان؟!!! 

گفت داداش ببین با شیر چه قشنگه...الان جوش میاد دیگه

یعنی واقعا نمی دونستم چیکار کنم اون لحظه؟!! فقط سریع سماور و خاموش کردم..عصبانی شد گفت إإإ چرا خاموش می کنی یه کم مونده جوش بیاد بعد می خواست روشن کنه.

جلوشو گرفتم گفتم  نکن عرفان..چرا شیر ریختی این تو؟خراب میشه..این سماوره برای آبه....

گفت نخیرم..چیزیش نمیشه شیرم مایع ست دیگه مثل آبه خراب نمیشه. ...من قاطی بودم آقا داشت درس علوم میداد

همون موقع عمو کیارش اومد تو آشپزخونه عرفان گفت عمو ببیند نمیذاره شیر جوش میاد که زود بیارم

بعدم دوباره زد روشن کرد.عمو سماور و که دید تعجب کرد و بعدم خندش گرفت گفت إ إ إ باز تو ابتکار زدی؟!!اصلا تو مگه شیر داغ دوست داری؟!!

گفت نه برای بابا جون داغ کردم...بعدم لیوان برداشت ریخت توش عمو هم گذاشت تو پیش دستی گفت پس بیا خودت ببر برای باباجون، قشنگم تعریف کن چطوری داغ کردیا 

دیگه رفتیم بیرون و عرفان شیر و داد به باباجون گفت بفرمایید شیر داغ سماوری!!!!

عمو کیارشم آروم فقط میخندید بابا جون گفت دست شما درد نکنه به به اصلا کیک با شیر داغ میچسبه.عمو گفت بله مخصوصا شیر داغ سماوری!! مامان جون پرسید یعنی چی سماوری؟ 

عرفانم با ذوق گفت یعنی ریختم تو سماور جوش بیاد شمام دیگه بریزید تو سماور که نسوزید. مامان جونمم کلی قربون صدقه اش رفت و گفت که هفته پیش که عرفانم بوده میخواسته یه لیوان شیر رو تو ماکروفر داغ کنه بعد چون داشته سر میرفته در ماکروفر و باز کرده و  یه کم از شیر پریده رو دستشو سوخته...واسه همین برای مامان جون راه حل ایمن پیدا کرده بود.

یه کم بعد که هنوز داشتیم میخوردیم بابا هم اومد و مامان جون خواست بره چایی بیاره که بابام گفت نمیخواد خودم می ریزم ولی هنوز نرفته برگشت و گفت تو سماورتون چی ریخته؟!!! وای اصلا حواسمون نبود سماورو همونجوری ول کردیم. 

عمو گفت چیزی نیست ،ابتکار آقازاده ریخته!!

بابا اخم کرد گفت شیره؟!! عرفاان!! باز تو هر جا دستت رسید شیر ریختی؟!! یعنی چی؟!!

بابا جونم گفت چیزی نشده که...برای باباجونش شیر داغ کرده..می خواسته به مامان جونشم کمک کنه...

بابا گفت آخه نمیشه که..بدون اینکه بگه هرجا دستش میرسه شیر می ریزه. بعدم به قول عمو آخرین ابتکار عرفانو تعریف کرد .اینکه بابا چند وقت پیش شربت درست کرده بود بعد از جایخی که یخ ریخته بود تو شربت یهو دیده بود که یخه از شیره نه آب!!!!

عرفان گفت خب می خواستم بریزم تو شیرم خنک شه دیگه..

عمو کیارشم فقط می خندید.

بابا گفت گفتم قبلش باید بگی،اجازه بگیری بعد...امروز اینکارو کردی؟اجازه گرفتی که شیرو ریختی  تو سماور ؟!

عرفان آروم گفت ..باباجون گفتش چیزی نشد.

بابا گفت  جواب سوال منو بده...اینو که خودم متوجه شدم.

چون نمیشد بیشتر طفره بره دیگه رفت تو حالت بغض کردن و مظلوم شدن،که اتفاقا خونه باباجون اینا خیلی جواب میده...بابا جونم بغلش کرد گفت عجله داشته زود شیر حاضر کنه یادش رفته اجازه بگیره ،دیگه از این بعد اجازه میگیره مگه نه بابایی؟

 فسقلی آروم خندید گفت آره قوله قول...ببخشید.

بعدم عمو کیارش شروع کرد شیطنتونی گفت دیگه کجاها شیر ریختی عرفان؟ تو ماشین لباسشویی هم ریختی ؟جای وایتکس؟... تو گلدونا چی؟...  تو آبگوشت ؟ تو باک ماشین؟ تو ..همونجور پشت هم میگفت عرفانم کیف کرده بود شروع کرد همراهی کردم گفت یا مثلا تو استخر...تو تنگ ماهی.... بابا هم دیگه فقط نگاشون میکرد  عمو که بابا رو دید گفت نه صبر کن داریم همه گزینه هارو میذاریم رو میز که آخرش همه رو با هم  تحریم کنیم دیگه...میخوام هر چیزی تو ذهنش اومد قبلا گفته باشیم که نباید بکنه

موبایل مزخرف...

این هفته یه اتفاقی افتاد که از هرچی گوشی و مبایله بدم اومد...یاد روزی افتادم که بابا قبول کرده بود گوشی داشته باشم ولی می گفت بهتره که یه گوشی ساده داشته باشی، منم  ناراحت شدم و یه کم اعتراض کردم بابا هم آخرش قبول کرد.ولی اگه قبول کرده بودم یه گوشی ساده بگیرم هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد...چون واقعا از همین گوشیمم به اندازه یه گوشی ساده استفاده میکنم.  

دوشنبه از مدرسه که برگشتم مثل بیشتر وقتا بابا ازکلاسا و درسام  پرسید و منم یه کم تعریف کردم براش. 

 بعد پرسید که  ممنوعیت موبایل بردن توی مدرسه، تابستونم سر جاش هست یا نه؟!!. منم گفتم آره هست.

گفت پس چی شده بود که  امروز گوشی برده بودی مدرسه..؟!!!!!!!!!!

من اصلا نمی فهمیدم بابا چی میگه !!!!!گفتم نه من گوشی نبرده بودم..هیچوقت گوشی نمی برم بابا.

ولی اول از جوابم  جا خورد و تعجب کرد، بعدم عصبانی شد ، رفت بالا و گفت دنبالش برم..وقتی  رفتیم بالا به عرفان گفت بره پایین تلوزیون ببینه و بعدم رفتیم تو اتاق من .گفتم چی شده؟ ولی...نگفت ...فقط گفت که باورش نمیشه اینقد راحت دروغ بگم!!!!!!!

ولی واقعا نمی دونستم چی شده...شکه شده بودم ...گفتم چه دروغی؟!! 

گفت برات متاسفم که کارو به اینجا کشوندی !!!!

بعدم گوشیشو نشونم داد.ساعت یه ربع به ده از خط من رو گوشیش یه تماس بود!!! رو گوشی منم همینطور!!!.ولی واقعا نمی دونستم چجوری؟ قلبم داشت  وایمیستاد...نمی دونستم چی بگم دیگه...گفتم بابا باور کنید من...

ولی بابا اونقد عصبانی بود که نزدیک بود.....منم دیگه ساکت شدم و یه چیزایی گفت که خیلی سنگین بود برام  بعدم فقط سرشو با تاسف تکون داد و رفت...

یعنی نمی تونم توصیف کنم که اون لحظه چه حالی شده بودم...باورم نمیشد بابا حرفمو باور نکرده !!!!!با اینکه خودش گفت باورش نمیشه اونقد راحت دروغ بگم...ولی باورکرده بود...یه کم که حالم سرجاش اومد اولین فکری که کردم عرفان بود ولی سریع نا امید شدم چون خب دوشنبه بود و عرفانم دوشنبه ها از صبح میره کلاس... پس کار اونم نمی تونست باشه....ولی بازم از بابا توقع داشتم باور کنه که من گوشی نبردم. واسه همین دیگه طاقت نیوردم خودم رفتم پیش بابا ..بازم گفتم که من گوشی نبرده بودم و بعدم هی قسم خوردم...که البته می دونم همه چی رو بدتر کردم..ولی آخه چیزی به ذهنم نمیرسید... چون خودمم دلیلی نداشتم که بابا رو قانع کنم.... بابا هم هیچی نگفت فقط آخرسرگفت آدمی که راست بگه قسم نمیخوره. 

بابا قبلانم اینو گفته بود ولی واقعا بعضی وقتا یه چیزی میشه که ....بعدم یه چیزی گفت که فهمیدم کلا ازم نا امید شده...

دیگه داشتم دق میکردم..... یه کم با خدا حرف زدم بعدم اومدم اینجا و از یکی از دوستای وبلاگیم پرسیدم که میشه گوشی آدم خود به خود شماره بگیره و به جایی زنگ بزنه اونم گفت نه نمیشه...وقتیم ماجرا رو تعریف کردم اول از همه پرسید کار عرفان نیست؟!!(یعنی در این حد مشهوره عرفان به خرابکاری) منم گفتم نه آخه خونه نبوده...بعدش گفت شاید با خودش برده....وقتی اینو گفت یه چند ثانیه هنگ کردن...داشتم فک میکردم که میشه یا نه؟!! بعد دیدم آره میشه چون دوشنبه ها من زودتر از بابا و عرفان از خونه میرم بیرون...ظهرم خیلی دیرتر از اونا بر میگردم.می تونسته صبح از اتاقم برداره و وقتی ام برگرده قشنگ ببره بذاره سر جاش.

یعنی دیگه مطمئن بودم کار کاره خودشه...دلم میخواست همون لحظه برم سراغش ولی دیروقت بود و خواب بود...بابا هم خواب بود نمیشد برم بهش بگم. 

اون شب خیلی سخت گذشت. همش فکر میکردم که  چرا زودتر به ذهن خودم نرسیده ...و کلی فکر اشتباهم درباره بابا کردم...خیلی ازش دلخور بودم..خیلی...همش این تو ذهنم میومد که یعنی بابا اونقد بهم اعتماد نداره که حرفمو قبول کنه و....

میخواستم صبح که پاشدم اول از همه برم سراغ عرفان و یه جوری از زیر زبونش بکشم که گوشی رو برداشته و لی وقتی داشتم صبحونه می خوردم خودش اومد و یه جوری نگام می کرد...یه جور مظلومی...داشتم فک میکردم که چجوری حرفمو شروع کنم که یهو گفت داداش ببخشید گوشیتو ورداشتم دیگه دست نمیزنم قول میدم

یعنی من کف کردما بعدم فک کردم خودش داره اعتراف میکنه..از بس که..

دیگه عصبانی شدم  گفتم چرا زودتر نگفتی ها؟

گفت خب بابا منودعوا میکرد تنبیه میکرد...ببخشید امیر.

یعنی  میخواستم لهش کنما...گفتم منو دعوا و تنبیه کنه عیب نداره؟می دونی بابا فکر کرد من دروغ میگم؟ و ..دیگه کلی دعواش کردم.

با بغض گفت خب نمی دونستم..توروخدا ببخشید خب؟

منم دیگه بدجوری قاطی کردمگفتم صبر کن بابا بیاد عرفان...بیچارت میکنه...

دیگه زد زیر گریه گفت نه گفت اگه قشنگ بهت بگم ببخشید و معذرت بخوام دیگه تنبیهم نمیکنه...توروخدا داداش..ببخشید باشه ؟!

یهو وا رفتم از حرفش..یه جوری ضایع شدم ...گفتم بابا گفت؟کی گفت؟

گفت امروز.

گفتم مگه صبح زود بیدار بودی بابا رو ببینی؟ 

گفت نه خودش منو بیدار کرد...داداش منکه زنگ نزدم که یعنی فک کنم دستم خورد...میخواستم عکس بگیرم ولی نشد...بعدش اومدم خونه زود گذاشتم سرجاش خرابش نکردم...هیچی شو  دست نزدم.

بعدم دیگه فقط گریه میکرد و التماس میکرد که ببخشمش میگفت اگه منو نبخشی بابا منو میکشه داداش..توروخدا ببخشید دیگه...

ولی ..من خیلی عصبانی بودم ازش... نفهمیدم چی گفتم...گفتم حقته..بابا هرکاریت کنه حقته

خیلی گریه کرد...خیلی...

بعد یهو از خودم بدم اومد..خیلی عذاب وجدان گرفتم که اون چیزارو گفتم ، دلم واسش سوخت گفتم باشه بخشیدم دیگه گریه نکن...ولی بازم گریه میکرد...دیگه بغلش کردم گفتم آخه چرا اینجوری میکنی همش عرفان!!!...بلاخره به زور آروم شد ولی بعد هر یه ربع یه بار باز معذرت خواهی میکرد و می  پرسید بخشیدمش یا نه؟!...یعنی عرفان تو کل عمرش فک نکنم اونقد ببخشید گفته بود که تو اون چند ساعت گفت.

وقتی بابا اومد...خیلی ناراحت بود...خیلی حرف زدیم...ازم معذرت خواهی کرد و منم آب شدم...فقط اینقد میگم که اون شب که تا دیروقت خوابم نبرد و همش فکرای اشتباه کردمبابا هم خوابش نبرده بود و داشته فکر میکرده تا اینکه بلاخره یه جوری مطمئن شه که اشتباه کرده و اعتمادش خدشه دار نشده.

+عرفانم  از اردوی تابستونی و یه سری چیزای دیگه محروم شد.وقتی بابا گفت نمی تونی بری گفت شما گفتید امیر منو ببخشه تنبیه نمیکنید ولی بابا گفت که اصلا همچین حرفی نزده...فقط همون صبح که با هم حرف زده بودن ،بعدش عرفان از بابا پرسیده که میخواد تنبیهش کنه یا نه و بابا هم فقط گفته  شما فعلا معذرت خواهی کن تا بعد....یه کمم که شروع کرد چونه زدن  بابا یادش آورد که آخرین بار درباره دست زدن به موبایل چی گفته بود  دیگه قشنگ قانع شد که خیلی رحم شده بهش