ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

عرفان و دایی بهادر

بابا درست می گفت.مامان همه ماجرای عید و خونه دایی رفتن و دقیق می دونست واسه همین قبل از اینکه به عرفان چیزی بگه قبلش یه کم ازم سوال کرد که می دونم ناراحتی عرفان از چیه یا نه؟!! منم هر چی می دونستم گفتم و مامانم  گفت که فکر میکرده زمان بگذره عرفان اون دعوا رو یادش میره ولی نمی دونسته که اتفاقا هر چی گذشته بدتر شده.

 بعد با عرفان کلللللی حرف زد و آخرش  که از اتاق اومدن بیرون گفت که با دایی اینا قرار گذاشته که فردا شب بریم پارک... عرفانم خوشحال نشد ولی اخمم نکرد

فردا شبش که رفتیم ،دایی اینا اونجا بودن  و عرفان دست منو سفت گرفته بود ..منم همونطور که مامان خواسته بود خییییلی گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردم و دایی هم بغلم کرد و روبوسی کردیم ولی وقتی به عرفان سلام کرد و خواست باهاش دست بده عرفان فقط سرش و انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت .

منم دستشو یه کم فشار دادم  دیگه آروم سلام کرد و دستشو آورد بالا..دایی هم دیگه بیشتر اصرار نکرد که مثلا بغلش کنه...بیشتر وقتم که اونجا بودیم به من چسبیده..نه اینکه پیش من نشسته باشه ها، قشنگ بهم چسبیده بود دیگه نیلوفر دختر داییمون که نه سالشه اونقد باهاش حرف زد و سوال پرسید ازش که یخش کم کم باز شد و آخرا رفتن یه کم توپ بازی کردن. 

بعد از بازی که اومدن بشینن عرفان که داشت میومد پیش من ،دایی وسط راه گرفتش و نشوند تو بغلش...واای یعنی استرسی گرفتما..می ترسیدم  یهو دیوونه بازی در بیاره ولی خداروشکر کاری نکرد فقط یه ذره  اخم کرده بود بعد دایی یه کادو از پشتش در آورد و داد به عرفان .

مامانم گفت وای خوش به حالت عرفان..باز کن ببینیم چیه 

عرفانم باز کرد و...واای خیلی باحال بود...یعنی قشنگ معلوم بود که میخواست همونطور جدی و اخمو بمونه ولی نتونست جلوی خودشو بگیره و با ذوق خندید..یعنی هزارتا کتابم داشته باشه ها بازم از کتاب گرفتن ذوق می کنه. بعدم آروم گفت دست شما درد نکنه دایی هم بوسش کرد و خلاصه که اون شب به خیر و خوشی گذشت. 

فردا  شبش همگی خونه بابابزرگم شام بودیم و نیلوفرم تبلتشو که هزارتا بازی توش داشت آورده بود و با عرفان  همش سرشون  تو تبلت بود و گاهی هم عرفان بازی می کرد و نیلوفر همش بهش یاد میداد که کدوم و بزنه و عرفانم هی می گفت خودم بلدم 

ولی یه کم بعد عرفان اومد پیشم آروم گفت داداش کی میریم خونه؟؟

گفتم بعد از شام دیگه..

یه کم بعد یهو گفت: داداش  میای اسم فامیل؟!!!!

گفتم الان؟ الان نمیشه که!! برو با نیلوفر بازی کن.

گفت نیلوفر نمیاد.

ما که داشتیم آروم حرف میزدیم، بابا بزرگم حس کرد که عرفان یه چیزی میخواد.. پرسید چی شده؟ عرفانم اولش نگفت ولی بعد گفت حوصلم سر رفته!!!

بابابزرگم گفت چرا نمیری پیش نیلوفر با هم بازی کنین.

گفت نیلوفر نمیاد بازی...

دایی که اینو شنید نیلوفر و صدا زد..نیلوفرم همونطور که کلش تو تبلت بود و داشت بازی می کرد اومد. 

دایی گفت چرا با عرفان بازی نمیکنی..با هم بازی کنید دیگه بابا..

نیلوفر گفت خودش بازی نمیکنه بابا منکه بهش میدم...میگه دوتایی  با هم بازی کنیم .. نمیشه که....

نیلوفر که  اینجوری گفت دایی فکر کرد عرفانم یه وسیله بازی جدا واسه خودش میخواد، واسه همین موبایلشو درآورد که بده به عرفان و گفت :بیا دایی ، تو با گوشی من بازی کن.منم کلی بازی خوب دارما..

ولی ...وااای عرفان گفت نه ..از اینا نه که...از این بازیا خوشم نمیاد..این بازیا آدمو خنگ میکنه!!!!!

یعنی واقعا نمی دونم یهو این حرفا رو از کجا در میاره میگه هیچوقت نشنیده بودم بگه خنگا...بعد یهو اونجا....واقعا خیلی ضایع گفت..بدبختی خندمم گرفته بود ....اصلا نمی دونستم چیکار باید بکنم ..مثلا دعواش کنم ...یا اصلا هیچی نگم...مامانم اون لحظه نبود که...یعنی یه وضی بودا...البته خداروشکر دایی و بابابزرگم خندشون گرفته بود، دایی هم ناراحت نشده بود از حرفش ولی نیلوفر چرایهو گفت کی گفته؟هیچم خنگ نمیکنه...خیلیم آموزندست...تو بلد نیستی

من فکر کردم عرفان الان بگه بابام گفته ..بعد نیلوفر یه چیزی بگه، عرفانم یهو قاطی کنه و...هیچی دیگه یعنی قلبم داشت میومد تو دهنم(یعنی بیکارما تو اون پنج ثانیه مجبور بودم فک کنم آخه؟!!!)ولی خداروشکر عرفان گفت چرا خودم می دونم خنگ میکنه...خیلیم بدآموزندست(آخرشم این یه کلمه رو یاد نمیگیره) تازه بیشتر از تو هم بلدم فقط دوست ندارم. 

حالا هرکی ندونه فکر میکنه رئیس ستاد مبارزه با بازی های رایانه ایه...انگار نه انگار خودشو به زور باید از پای پلی استیشن بلند کرد

دیگه دستشو گرفتم  آروم کشیدم عقب که پیشم بشینه و اونقد حاضر جوابی نکنه..

نیلوفر گفت منم از اسم فامیل و مارپله خوشم نمیاد...اینا واسه بچه کوچولوهاست...بعدم رفت.

دایی گفت نه کی گفته برای بچه کوچولوها ست؟، منم دوست دارم عرفان برو کاغذ بیار بازی کنیم.

عرفانم خییلی خوشحال شد با ذوق رفت کاغذ آورد بعد به مامان و زن دایی و مامانبزرگم گیر داده بود که بیان و هی دنبال خودکار و زیر دستی می گشت که همه داشته باشن.حتی دوباره رفت به نیلوفر گفت که بیاد بازی ولی نیلوفر اصلا سرشو از تبلت بلند نکرد انگار قهر کرده بود... اصلا جواب نداد.

موقع اسم فامیلم یعنی خندیدما...اولش برای اینکه معلوم شه کی باید شروع کنه می گفت هرکی تک بیاره!!!هر چی می گفتیم الان چون زیادیم نمیشه می گفت چرا میشه..آخه من و بابا و عرفان همیشه اینجوری بازی رو شروع می کنیم.هیچی دیگه ده بار تک آوردیم..هی میگفت یه بار دیگه یه بار دیگه... ولی هیچکس تک نیوورد.دیگه دایی گفت چون تو گفتی بازی کنیم خودت بگو اول...

گفت ژ... بعدم تند تند شروع کرد نوشتن و سریع گفت ایست ایست!! 

این ژ گفتنشم ماجرا داره...یه بار که سه تایی بازی می کردیم خودش گفت ژ ولی هیچی نتونست بنویسه فقط فامیلی رو نوشته بود ژوله  ولی بابا همه رو نوشته بود البته به غیر از میوه و حیوان و رنگ و که واقعا نیست اصلا...ولی عرفان می گفت حتما هست شما بلد نیستید بعدم گفت که بزنیم تو اینترنت پیدا کنیم ...ولی واقعا نبود... فقط یکی رنگ و نوشته بود ژله ای!!!

عرفان که ایست داد دایی گفت هنوز اسمم ننوشته و هیچی دیگه شروع کردیم خوندن و عرفان رنگم نوشته بود ژله ای... امتیاز بیستم به خودش داده بود...هرقدرم همه می گفتن رنگ ژله ای نداریم می گفت چرا ،یعنی شیشه ای دیگه، یعنی رنگی که توش دیده میشه!!! آخرم بیست امتیازرو خط نزد!!

بعد یکی که حرف ب  رو گفته بود ،دایی اشیا رو نوشته بود بز پلاستیکی!!! یعنی عرفان غش کردا از خنده ...قشنگ ده دقیقه خندید  دیگه همه مون از خنده عرفان خندمون گرفته بود...آخرم که خندش تموم شد می گفت قبول نیست بز پلاستیکی نداریم!! 

یه شبم که رفته بودیم خونه دایی بهادر ،نیلوفر عرفان و برد تو اتاقش که مثلا با هم بازی کنن ولی یه کم بعدش رفتم دیدم عرفان یکی از کتابای نیلوفر و داره آروم زیر لب می خونه ،نیلوفرم سرش تو تبلتشه..نیلوفر تا منو دید گفت امیر بهش بگو کتابو باید برای خودش بخونه، بلند می خونه حواسمو پرت می کنه،هرچی میگم اصلا گوش نمیده!!!

تازه فهمیدم چون داشت برای خودش می خوند اونقد یواش می خوند آخه تا حالا ندیده بودم تنهایی کتاب بخونه.

تا نیلوفر اینو گفت یهو عرفان صداشو برد بالا و شروع کرد بلند خوندن..خیلی بلند...از قصد!!!

گفتم إ هیس یواش!!!

ولی اصلا گوش نمیداد همونطور بلند می خوند  گفتم عرفان نیلوفر میگه یواش بخون چرا داد می زنی؟

گفت خب دارم برات می خونم دیگه داداش.

گفتم من الان میرم تو تو دلت بخون.بعدم دیگه اومدم بیرون ولی... ولی ای کاش می موندم به کتاب خوندنش گوش میداد.

آخه بعد از شام همه نشسته بودیم که یهو صدای جیغ نیلوفر بلند شد..یه چند ثانیه بعدم خییلی عصبانی از اتاق اومد بیرون گفت بابا عرفان همه بازیامو پاک کرده!!!!

دایی اولش گفت إ إ چرا؟...ولی بعد گفت حالا اشکال نداره دوباره میریزم برات ..ولی نیلوفر خیلی قاطی بود میگفت همه رو دیگه نمیشه پیدا کردو  بعدم دیگه زد زیر گریه و عصبانی و با گریه رفت پیش مامانم و شکایت عرفان و کرد، عرفانم تا اون موقع اصلا بیرون نیومده بود از اتاق.مامانم هر چی صداش کرد نیومد!! دیگه من خودم رفتم تو اتاق..دیدم اصلا انگار نه انگار داره واسه خودش کتاب ورق می زنه.

گفتم نمی شنوی مامان صدا می کنه ؟! 

گفت بله!!! 

گفتم چی بله؟ نمی شنوی؟بیا مامان کار داره.

دیگه پاشد اومد...با قیافه مظلوم 

رفتیم بیرون مامان فقط گفت ببین نیلوفر داره گریه می کنه؟چرا بازیاشو پاک کردی مامانی؟ 

وای...تو همون حالتی که خودشو مظلوم کرده بود گفت آخه میخواستم نیلوفر خنگ نشه!!!

نیلوفرم از این حرف دیگه خیلی حرصش گرفت عصبانی گفت خودت خنگه بی...که بازیامو پاک کردی!!...دومین کلمه ای که نیلوفر گفت خیییلی برای عرفان سنگین بود یعنی اولش چند ثانیه قشنگ انگار منتظر بود که دایی یه کاری بکنه ..مثلا نیلوفر و دعوا کنه...ولی وقتی فقط یه کم اخم کرد و گفت إإ نیلوفر!!!گفتم بابا برات درست میکنم دیگه!! 

دیگه کلا نا امید شد و داشت گریه اش می گرفت از فحشه بعدم گفت بریم خونه...خلاصه که بدجوری دعواشون شد .هیچکسم آشتیشون نداد.عرفان که دید هیشکی آشتیشون  نمیده اومد پیشم گفت داداش نیلوفر بهم حرف بد زد دایی بهش نمیگه بگه ببخشید ؟! 

گفتم مگه تو حرف بد زدی گفتی ببخشید؟ 

گفت نه نزدم؟ 

گفتم خنگ حرف بد نیست؟ گفت نه نیست تازه منکه به نیلوفر نگفتم خنگ که ولی اون به من گفت.. تازه اون یکیم گفت.

گفتم خب تو همه بازیاشو پاک کردی.واسه چی اصلا دست دستی؟ بابا همین چند روز پیش بازم نگفت نکن؟ 

دوباره بغضش گرفت گفت خب ببخشید آخه نیلوفر اصلا نمیومد بازی خب باشه الان میرم میگم ببخشید خب؟ به بابا نگو باشه..داداش خواهش می کنم.دیگه گفتم باشه ولی  بره بگه ببخشید...دیگه رفت به نیلوفر گفت ببخشید ولی نیلوفر اصلا بهش گوش نداد و محلش نکرد هر قدرم بقیه گفتن بازم گوش نداد دایی هم به عرفان گفت: ولش کن! تو هم‌قهر کن باهاش

عرفانم با اخم اومد گفت داداش من گفتم ببخشیدا ولی آشتی نشد تازه ببخشیدم نگفت حرف بد زده  بود! منم دیگه هیچوقت باهاش دوست نمیشم.

ولی چند روز بعد که بازم دیدیمشون نیلوفر آشتی بود با عرفان چون تبلتش باز پر بازی بود.عرفانم دیگه باهاش دوست بود.

+ولی عرفان بلاخره به هدفش رسید چون از اون روز به بعد نیلوفر دیگه تبلتشو با خودش نمیوردچون می ترسید عرفان بازم بازیاشو پاک کنه و  دیگه فقط با عرفان بازی می کرد 

عید قربان مبارک:)


+ با عرض سلام و شرمندگی فراوان.اول از همه این عید بزرگ رو به همه تبریک میگم و بعد از همه معذرت میخوام که دیر اومدم اینجا ..ببخشید واقعا.از همه هم ممنونم که این روزا همش به یادمون بودید و به اینجا سر زدید..منم همش تو یاد شما بودم و دلم واقعا تنگ شده بود.ان شاالله بتونم جبران کنم.

روز شمار

سلام به همه.

یه ایرادی که دارم اینه که همیشه وقتی حالم بده و قاطی ام سریع میام اینجا و پست میذارم ولی وقتی همه چی خوبه  پست نوشتن و نگه میدارم برای هر وقت وقت شد..مثلا وقتی از سفر برگشتم یا آخر هفته...سر همینم چند بار شده پستای بدم جای پستای خوبمو گرفتن و مجبور شدم جای عنوان بنویسم "پست این هفته ام یه چیز دیگه بود" ...واسه همین ایندفعه تصمیم گرفتم همین الان پست بذارم، الان که هنوز شیرازمو اصلا وقت نمی کنم بیام نت... ولی با خودم گفتم امشب هرجور شده بیشتر بیدار می مونم و یه پست می ذارم.

حالا ایراد عرفان چیه؟!اینه که زیاد فکر میکنه.یعنی زیادی فکر میکنه...البته بابا میگه به داداشش رفته ...ولی من میگم نه،یعنی آره،من اینجوری هستم ولی عرفان برای این همه فکر کردن خدایی خیلی بچه ست...من سن عرفان بودم اصلا فکر نمی کردم.

ولی این فسقلی... شبی که  بابا بهش گفت فردا شب میخواد برگرده تهران خیلی  ناراحت شد پرسید چرا؟  بابا هم براش گفت چرا و گفت که چند هفته دیگه وقتی مامان خواست بره ما هم برمیگردیم خونه.ولی گفت نه و شروع کرد پیشنهاد دادن که بابا چجوری بمونه و بعدش چیکارا کنیم.فکر می کرد قراره سفرمون شبیه عید باشه.ولی  وقتی بابا گفت ایندفعه اینجوری نیست و آخرم بلیط هواپیماشو نشون داد بغض کرد بابا هم بغلش کرد و یادش آورد که چقد همش منتظر مامان بود و همش سوال می کرد که کی میاد و می خواست براش کتاب بخونه .و....عرفانم مثلا قانع شد ولی  فرداییش که از خواب بیدار شد سر صبحونه شروع کرد به بهانه آوردن و سوال پرسیدن و من اونجا به این نتیجه رسیدم که عرفان تو خوابم فک میکنه.

گفت خب اگه اونموقع که مامان بره بعد بلیط هواپیما نباشه من و داداش چیکار کنیم؟

بابا گفت واسه تو و داداشم برای اون موقع بلیط خریدم.

بعد گفت خب من اگه مثلا با شما یه کاری داشته باشم چی؟ بابا گفت هر وقت کار داشتی زنگ بزن...گفت نه مثلا اگه یه کاری بود که نمی شد تلفنی بگم چی؟

یعنی لحظه به لحظه حرفاش داشت خطری تر میشد و منم که همینجوریش هزارتا استرس و فکر و خیال داشتم، با این حرفام هی بدتر میشد و دیگه اعصابم داشت به هم میریخت.

بابا گفت هر کاری رو میشه تلفنی گفت، الان چجوری داریم حرف میزنیم، صدای همو میشنویم، تلفنی  هم همینجوریه دیگه.

یه چند ثانیه فکر کرد ،یهو گفت خب اگه من گم بشم چی؟!!!

وااای یعنی اینو که گفتا یهو قاطی کردم...آخه شصت هفتاد درصد استرسم  واسه همین دیوونه بازیاش و اون بلای اون دفعه و فکر اینکه بازم شیرازیم و بازم خونه دایی هست و بازم...بود.بعد دقیقا داشت حرف از گم شدن میزد هنوز بابا نرفته!!!!!!

بلند گفتم یعنی چی گم بشم؟تو مگه گمم میشی؟

گفت خب یعنی گم بشم دیگه ...بچه ها ممکنه گم بشن!!!شاید شما حواستون نباشه منو گم کنین.

گفتم ما حواسمون نباشه؟!!!تو عادته یهو  میری گم و ...میشی تو باید حواستو جمع کنی .

با اینکه بابا قبلا بهم گفته بود که ایندفعه قرار نیست چیزی بشه و عرفان دیگه همچون کاری نمی کنه و نگران دایی هم نباشن چون بابابزرگ اینا حتما اون ماجرا رو به مامان گفتن و مامان حواسش به همه چیز هست ...،ولی اونقد قاطی بودم که به جای اینکه به صدا زدنای بابا گوش کنم و دهنمو ببندم، چرت و پرتم و تا آخر گفتم ...حرفای منشوریم که همیشه همه چیزو افتضاح میکنه 

ولی من فقط بلند شدم رفتم ...تازه اون لحظه دلمم خنک شده بود که اونجوری گفتم ولی بعدش...

 مثلا می خواستم ایندفعه یه جور دیگه باشم ولی همون اولش  باز یه گندی زدم که بابا کلی زحمت کشید تا درستش کنه  خودمم کلی  معذرت خواهی کردم. یعنی قشنگ همون اول به بابا نشون دادم چقد می تونه رو م حساب کنه و خیالش راحت باشه این مدت

خلاصه شب بابا مارو گذاشت خونه مامان و رفت.آخرین باری که اومده بودم اینجا یه سال و نیم پیش بود ولی چیزی عوض نشده.

وقتی رفتیم تو خونه عرفان اول از همه رفت تو اتاقش و صداش اومد که بلند گفت آخ جوون تلوزیونم.

وقتی اینجوری گفت من فکر می کردم عرفان دیگه صبح تا شب با خیال راحت میخواد بشینه تو اتاقش پویا ببینه ....چون بابا هم  گفته بود که این مدت که پیش مامانیم من نباید اصلا کاری به کارای عرفان داشته باشم و اگه به هیچکدوم از قرارامونم عمل نکرد و کلا همشونم  یادش رفت بازم نباید چیزی بهش بگم چون مامان هست.ولی.... اصلا اینجوری نشد!!!یعنی از وقتی اومدیم پیش مامان عرفان اصلا انگار یه بچه ی دیگه شده.اگه بگم بچه نمونه کم گفتم.. بچه فوق نمونه شده.  مثلا سر تلوزیون دیدن.. روزای اول یه کم تلوزیون اتاقشو روشن میکرد و پویا میدید...تقریبانم زیاد... ولی الان  دیگه اصلا تو اتاقش تلوزیون نگاه نمیکنه.پویا رم اگه خونه باشیم سر ساعت روشن میکنه سر ساعتم خاموش...خودش!!! 

یا مثلا یه عادت بدی که داره اینه که وقتی واسه خودش شیر میریزه و میبره  بیرون آشپزخونه بخوره لیوانشو همونجا میذاره بعد دوباره میاد یه لیوان دیگه ورمیداره میبره یه جای دیگه میخوره باز همونجا ول میکنه...یعنی ظرف یکساعت کل لیوانا غیب میشن بعد باید بگردی از جاهای مختلف پیدا کنی...ولی الان شیر و که می خوره لیوان و میبره میذاره تو آشپزخونه!!!

حالا اینا که خوبه به قرارایی که هنوز تو مرحله  بحث و مذاکره با بابا ست هم با خودش توافق کرده و عمل میکنه !!!!!!

مثلا بابا چند وقت پیش بهمون گفت که چون دیگه مدرسه ها نزدیکه کم کم شبا زودتر بخوابیم که تا موقع مدرسه ها دیگه ساعت خوابمون تنظیم شه ولی خب عرفان طبق معمول کلی بهانه آورد که نه و زوده و خلاصه که داشتیم میومدیم هنوز قبول نکرده بود ولی اینجا ساعت ده میگه  میخوام بخوابم...بعد به منم گیر میده..میخواد بره بخوابه میگه امیر تو هم زود بخوابا  یا سر صبحونه هی میگه امیر شیر بخور 

وااای یه روز من و مامان تو آشپزخونه بودیم یهو اومد و عصبانی و با اخم منو نگاه می کرد دستاشم پشتش بود.

گفتم چیه؟!!...ولی هیچی نگفت همونطور فقط نگاه می کرد.

مامان گفت چیه مامانی ؟چرا عصبانی هستی؟

گفت باید تبلت امیرو ازش بگیرید!!!!

مامان گفت چرا؟

گفت چون چیزای بد توش داره!!!! بعدم تبلتمو از پشتش درآورد گرفت طرف مامان.

واای یعنی اونقد جدی و عصبانی گفت که خودمم یه لحظه به خودم شک کردم چه برسه به مامان بعدم یه حرف بیخودی زدم گفتم عرفان بازم بی اجازه به وسایل من دست زدی؟ 

خب وقتی من اینجوری میگم انگار که واقعا یه چیزی تو تبلتم دارم که نمی خوام کسی ببینه دیگه... یعنی  فک کنم تو نظر مامان اینجوری اومد آخه فقط گفت آره دیگه داداش درست میگه نباید بی اجازه تو تبلتشو نگاه میکردی...بعدم تبلتو گرفت گذاشت رو میز اصلا یه وضع افتضاحی شده بودا..دلم میخواست عرفان و له کنم. گفتم اصلا چیزای بد چی بود؟ بیا نشون بده ببینم.

گفت نمیشه که دیگه...پاک کردم!!!! 

گفتم یعنی چی پاک کردم؟چی رو پاک کردی؟

گفت همون برنامهه که توش پر حرفای بد بود!!!!

  گفتم   چی میگی ؟کدوم برنامه؟ بعدم   تبلت و ورداشتم که ببینم چی رو پاک کرده .مامانم عرفان و نشوند بغلش یه بوسشم کرد گفت  مگه میشه یه برنامه همش توش حرفای بد باشه؟!!حتما اشتباه دیدی مامان .

ولی گفت نخیرم همون که عکسش یه کم شکل قورباغه بود.اسمش فک کنم....فیلو بود.

حدس زدم چی رو میگه و نگاه کردم دیدم بله همونو پاک کرده... فیدیبو ،نرم افزار کتاب الکترونیکی ...رفته  بود دو ساعت توش گشته بود و چون اسم بعضی کتابا به نظرش  منشوری بود پاکش کرده بود!!!

با  اینکه دوباره نصبش کردیم و کلی براش توضیح دادیم که خیلی هم برنامه خوبیه و پر از کتابای خوبه و مامانم همینو گفت ولی گیر داده بود به اون چهار تا اسم.آخرشم گفت بازم پاکش می کنم. 

خیلی جلوی خودمو گرفتم که هیچی نگم بهش ولی بعدش تو اتاق گفتم عرفان یه بار دیگه به تبلت من دست بزنی چیزی رو پاک کنی خودت می دونیا...به بابا میگم دوباره بی اجازه وسایلمو ورداشتی.

ولی پررو گفت خودم امشب به بابا میگم تو تو تبلتت از این چیزا داری واقعانم شب به بابا گفت البته من که نشنیدم بگه چون میخواد با بابا حرف بزنه میره تو اتاق در و میبنده .ولی وقتی اومد بیرون  ناراحت و اخمو گوشی رو داد بهم...  بابا هم داشت باهام حرف میزد خندش گرفته بود می گفت فک کنم تذکرا و نصیحتام و برعکس دادم.. به تو باید می گفتم شیطونی نکن و حرف گوش کن ، به اون فسقلی باید می گفتم کاری به کارتو نداشته باشه و چغلیتو نکنه من فک می کردم بابا فقط به خاطر همین قضیه اینو میگه ولی بعد گفت که عرفان قبلانم باز چغلی منو کردههر چی ام پرسیدم مثلا چیا گفته بابا نگفت  فقط گفت هیچی .، فقط ان شاالله برگشتین  یه کم  به حسابت می رسم 

خلاصه که عرفان فوق نمونه ام که باشه ها بازم از شغل شریف امیرآزاریش استعفا نمیده فردا شبشم که بابا زنگ زده بود ،مثل همیشه عرفان اومد خودش اول جواب بده ولی قطع کرد!!! 

گفتم إإإ بابا بودا چرا قطع کردی؟

 دستمو گرفت کشید گفت داداش بیا یه دقیقه..بعدم منو برد تو اتاق گفت داداش ببخشید باشه؟ 

گفتم چی رو ؟...همون موقع باز بابا زنگ زد.

گفت بدو بدو ببخشید خب...کار خیلی اشتباهی کردم بی اجازه دست زدم دیگه نمی کنم خب؟

گفتم خب باشه...

یعنی هنوز "ش" باشه رو نگفته گوشی رو جواب داد و رفت تو اتاقش بعدش که با بابا حرف زدم ازم پرسید که دیشب ازت معذرت خواهی کرد یا نه ..منم تلافی چغولیاشو کردم گفتم  بار اول که زنگ زده بودید ،عرفان قطع کرد که وقت کنه بگه ببخشید

از کتاب خونیشم بگم که هنوز یک سوم کتاباشم برای مامان نخونده..با اینکه خیلی می خونه و مامانم اعتراضی نمیکنه...یعنی روزای اول که بیچاره مامان فک کنم سر درد می گرفت از دست عرفان، روزی پنج شیشتا کتاب می خوند واسش ولی بعد دیگه خودش خسته شده و کمتر می خونه ... یه چند باری ام به مامان گفته از رو کتاب قصه بهش املا بگه!!! یه بارم به من  گفت.

گفتم برای چی ؟چند وقت دیگه مدرسه ها باز میشه از رو کتابات املا میگیم  دیگه بهت.

ولی گفت خب اینم کتابامه دیگه..بگو خدایی تا حالا اینقد قانع نشده بودم..بعدم دیگه املا گفتم

 امشب خیلی نوشتم،فک کنم یه چیزایی هم یادم رفته باشه بنویسم ....ولی کلا پستم معمولی شد، مثل پستای دیگه شد...ولی این روزا اصلا مثل روزای دیگه نیست ..دلم میخواست یه جوری تو پستم معلوم میشد...ولی نشد...یعنی نشد که بنویسم..انگار نمیشه...ولی این روزا همش یاد یه روزایی میفتم ...یاد وقتی که تابستونا میومدیم شیراز و بعضی وقتا میشد که بابا یکی دو هفته بره تهران . تو اون مدت بازم به من و مامان خیلی خوش می گذشت،خیلی...اولش این فکره یه جوری بود واسم ولی بعدش... فک کردم که میشه این روزام همونقد خوش بگذره و خوب باشه....واقعانم مثل همون روزا داره خیلی خوش میگذره...خیلی...خداروشکر.

اوه اوه چقد دیر شد عرفان الان منو ببینه یه سوژه خوب برای چغلی پیدا می کنه بعد دیگه "یه کم" به حسابم رسیده نمیشه 

+عرفان یه روز شمار درست کرده و حساب کتاب میکنه که کی مدرسه ها باز میشه...فک کردم حواسش نیست روز شماری برای مدرسه ،روزشماری برای رفتن مامان و برگشتمونم میشه....ولی دیدم حتی روز برگشتمونم توش علامت زده...اولش حرصم گرفت ازش ولی بعد....حسودیم شد بهش.

++خیلی خیلی ممنونم که تو این روزا همش به یاد ما بودید و به اینجا سر زدید و خیلی ممنون از حرفا و راهنمایی های خوبتون.شرمنده که دیر جواب دادم.ببخشید

نمی دونم چرا  این روزا داره اینقد زود میگذره؟!!!