وقتیکه عرفان رفت مدرسه اون اولا بهش سخت گذشت چون اکثرا مادرا رو میدید که بچه هاشونو میارن و میبرن ، واسه همین دوباره سوالا ی پشت سر هم و بهونه گیریاش شروع شده بود ،حتی چند بارم کارش به گریه رسید ولی بلاخره با حرفای بابا و تلفنای مامان گذشت و عادی شد. ولی هفته آخر مدرسه خیلی بدتر از اوایل مدرسه اش بود.
از چند روز قبل از جشن الفبا کارت دعوت جشن و برای بابا آورده بود و با ذوق از برنامه هایی که قرار بود تو جشن اجرا کنن تعریف میکرد.اینکه مثلا قراره همگی قرآن بخونن و بعدم سرود ملی و نمایش و کیک الفبا و...همه رم یه دور با هیجان برامون اجرا کرد ،ما هم کلی براش دست زدیم و تشویق کردیم .
بعد گفت که میخواد به مامان زنگ بزنه که بگه حتما بیاد چون اونم دعوته. قبل از اینکه زنگ بزنه بابا کلی با هاش حرف زد و گفت که ممکنه مامان نتونه بیاد ...میخواست عرفان و آماده کنه ،ولی بعد از اون همه حرف آخرش گفت: نه مامانم حتما باید بیاد گفتن همه مامان باباها باید بیان ،آخه هردو دعوتین.
وقتی داشت با مامان حرف میزد از وسطا دیگه گریه اش گرفت،آخرشم دیگه نتونست حرف بزنه، گفت قهرم و قطع کرد. بعدم دیگه فقط گریه میکرد.
تو اون چند روز آخر عرفان خیلی گریه کرد،بابا خیلی باهاش حرف میزد ،خیلی دلداریش میداد،خیییییلی ولی هر روز که از مدرسه میومد باز انگار همه چی از اول میشد...دوباره همون حرفا و سوالا و خواهشا و آخرشم گریه....تابلاخره قبول کرد ،قبول که...حداقل دیگه گریه نمی کرد.بعدم زنگ زد و با مامان آشتی کرد.
ولی روز قبل از جشن اومد پیشم گفت امیر تو جشن الفبا داشتی مامان اومده بود؟
می دونستم تا جشن تموم نشه عرفان عادی نمیشه. میخواستم دروغ بگم،بگم نه نیومده بود یا بگم اصلا ما جشن الفبا نداشتیم چون آخه هیچوقت نشده یه سوال بپرسه و بره که،همیشه سوالاش ادامه داره و می دونستم دیگه..آخرش باز....ولی بابا میگه هیچوقت بهش دروغ نگم،میگه هر وقت هر سوالی درباره مامان پرسید راستشو بگم.منم گفتم آره،پشت سرش پرسید بابا هم اومده بود؟گفتم آره.
بعد یه کم فک کرد گفت عکسم گرفتین؟
خدا ببخشه ولی دیگه راستشو نگفتم ،دیگه نمیشد.
گفتم نه.گفت حتی یه دونه ام نگرفتین؟ گفتم نه.آخه اگه میگفتم آره، خب معلوم بود دیگه بعدش میخواست عکسارو ببینه. همینجوریش جشنش...خراب که نه...همه برنامه ها رو اجرا کرد ولی اصلا اون جوری که تو خونه برای ما اجرا کرد نبود.اصلا دیگه ذوق نداشت.انگار همش داشت گریه اش میگرفت(ای کاش به جای روز جشن اونروز تو خونه ازش فیلم میگرفتیم).
جشن آخر مدرسه ام نرفت.واقعا خداروشکر که مدرسه ها تموم شد.
قرار بود این چیزا رو ننویسم که یادم بره....امروز بین حرفام با بابا اون روزا یادم افتاد.
+چقد سخته آدم چیزی رو قبول کنه که هرروز برعکسش جلوی چشمشه.
امروز چه روزی شد...فک کردن امروز کارنامه مو میگیرم و دیگه واقعا یه نفس راحت میکشم ولی ...حتی یه لحظه تو ذهنم اومد که همش تقصیر عرفانه...آخه چرا اد ایندفعه که زوم کرده بود به کارنامه منو و هی منتظر بود و میگفت بابا رو خجالت زده نکنی و از این حرفا... باید اینجوری بشه؟!!!!
یعنی معدلمو که دیدم هنگ کردم ،18/94.سریع نمره هارو نگاه کردم ولی اونقد هول بودم انگار درست نمیدیدم ، آخر سر بابا نمره عربی رو نشون داد،واای...15 شدم...15!!!!! ولی اصلا نمیفهمم چرا 15؟!!!
گفتم بابا من عربی رو خوب دادم یعنی در حد 20 دادم، مطمئنم.بابا هم گفت پس اعتراض بده هول کردن نداره که.
حالا از شانسم عرفانم باهامون بود این چیزارم شنید... هیچی دیگه گفت وای امیر بد شدی؟نمره کم گرفتی؟بابا بده منم ببینم ...
همونطور یه ریز اظهار نظر میکرد... بابا کارنامه رو داد دستم که برم اعتراض بدم دستمو چسبیده بود هی میگفت بده منم ببینم...
یعنی بابا نگرفته بودتش دیگه نزدیک بود وسط دفتر مدرسه سرش داد بزنم اونقد که اعصابم خورد بود...
هیچی دیگه اعتراض دادم گفتن شنبه بیا جوابشو بگیر.
حالا کو تا شنبه...بابا بهم گفت من اون فسقلی رو برای کارنامه اش دلداری دارم تو هم با این قدت باید دلداری بدم؟!!!
ولی آخه اصلا ناراحت نمره نیستم ...فقط...یه جور بدی شد دیگه امروز.
+هیچی نشد...هیچی که نه..
اصلا روم نمیشد بیام خونه...ناظم برگه امتحانیمو بهم نشون داد.یه غلط یک نمره ای داشتم ولی صفحه آخر امتحانم سفید بود،یه سوال سه نمره ای و یه سوال یک نمره ای رو کلا جواب نداده بودم..یعنی اصلا ندیده بودم اون صفحه رو...اصلا باورم نمیشه همچین اشتباهی کردم...
داشتم میرفتم جوابو بگیرم بابا ازم قول گرفت.. گفت الان دیگه داری میری نمره واقعی تو بگیری ، اگه نمره ت همین بود دوباره نیای دو روز دیگه م برا این ۱۵ عزا بگیریا...اگه اینجوریه اصلا نرو...منم قول دادم...
قولم مدل عرفانی شد..
ممنون از پیگیریتون..
هفته های آخر اردیبهشت خیلی به عرفان خوش گذشت
، درسشون تموم شده بود و همش یا اردو میرفتن یا از بازیا و خوراکی خوردن و مسابقه های مختلف تو مدرسه تعریف میکرد.
قبل از هر اردویی بابا همیشه با عرفان کلی حرف میزد و سفارش میکرد که به حرف معلم و بقیه بزرگترا گوش بده و از جمع دور نشه و ..از این جور حرفا عرفانم همیشه میگفت چشم بابا و قوله قول و..از این جوابا
.خب واقعانم همیشه حرف گوش میداد و هیچیم نمیشد، بعد از هر اردویی هم یه دو سه روزی ازش تعریف میکرد و کلا خیلی خوشحال بود 

ولی یه روز که اومد خونه و با ذوق گفت داداش میخوان ببرنمون شهربازی...
من همون لحظه به بابا نگاه کردمو بابا هم فقط آروم سر تکون داد
دیگه فهمیدم فکری که تو سرم اومده رو قبلا بابا هم کرده
آخه هروقت ما خودمون میریم شهربازی کلا حرف حرفه عرفانه اونجا...
یعنی مثلا همیشه کارت بازیا دست عرفانه،یا هربازی که میخواد میکنه، به همون ترتیبی که میخواد و بعضی وقتام چند بار...خلاصه که در کل تو شهربازی تقریبا رئیس اونه.
حالا ما فکرمیکردیم که این آقای رئیس بخواد با همکلاسیا و معلما بره شهربازی چی میشه؟!!!
که درستم فک کرده بودیم
بابا که قشنگ معلوم بود دلش میخواد عرفان نره..چون اولش گفت: عرفان حالا حتما میخوای بری؟!!!تنها تنها؟!!!،منو داداش چی پس؟
میخوای نری ،بعدا سه تایی بریم؟
ولی عرفان اونقد ناراحت شد و بعدم دیگه نزدیک بود گریه ش درمیاد بابا دیگه گفت باشه برو ولی ...بعدم دیگه شروع کرد و دو سه برابر دفعه های قبل با عرفان حرف زد و تذکر داد تا عرفان قشنگ متوجه شه که این شهربازی رفتن با دفعه های قبل فرق داره، ولی کار خیلی سختی بود چون وسطا عرفان خیییلی تعجب میکرد از بعضی حرفا ،مثلا میگفت یعنی کارت و نمیدن به خودمون؟!!!خب چرا برای هر کدوم یکی نمیخرن؟!خب من یکی میخرم بعد من و مانی و محمد حسین اجازه میگیریم باهم بازی می کنیم!!!! 
یعنی هر چیم بابا میگفت سریع پشت سرش یه راه حل میداد

خلاصه که من و بابا دو ساعت توضیح دادیم و دویستا چشمم شنیدیم و آخرشم ده بیستا قوله قول.ولی...ولی ای کاش واقعا نمی رفت.
فردایی که رفتم دنبالش با گریه از مدرسه اومد بیرون و اشکش همونطور میریخت
بعد اردو قرار بود زودتر تعطیل شن و بابا گفته بود من برم دنبالش چون امتحانم نداشتم.
هرچی ازش می پرسیدم چی شده جواب نمیداد
فقط گریه میکرد و همونطور راه افتاد طرف خونه،منم رفتم دنبالش دستشو گرفتم باز گفتم خب بگو چی شده دیگه داداشی؟
با گریه گفت مثلا قرار بود امروز کلی خوش بگذره همش کیف کنیم ولی نذاشتن که ...کلی دعوامون کردن تازه امتیازمونم کم کردن
گفتم چرا؟
گفت نمی دونم که ..خب بازی کردیم دیگه...
گفتم مگه چی بازی کردین دعوا کردن؟همه رو دعوا کردن ؟
گفت نه فقط من و مانی و محمد حسین و داداش...بعدم گریه اش بیشتر شد

وااای یعنی وقتی گفت من و مانی و محمد حسین دیگه فهمیدم یه دسته گل بدی به آب دادن و امروزاز اون روزا قراره بشه

گفتم داداش چیکار کردین مگه؟ها؟!!
گفت هیچی...
گفتم یعنی چی هیچی؟الکی که دعوا نمیکنن حتما یه کاری کردین دیگه،بگو چی بازی کردین؟!!
یهو عصبانی شد دستشو کشید گفت نخیرم کاری نکردیم ...بازی کردیم دیگه خب آدم میره شهربازی بازی کنه دیگه.بعدم شروع کرد تند راه رفتن.. من سریع رفتم دنبالش گفتم خب باشه یواش، بعدم دستشو گرفتم ولی باز دستشو درآورد..منم دیگه ولش کردم.
ولی نزدیک خیابون که رسیدیم و خواستم دستشو بگیرم رد شیم ، باز دستشو کشید بعدم همونطور داشت میرفت وسط خیابون
منم دیگه اعصابم خورد شد
بازوشو گرفتم کشیدم عقب گفتم وایسا دیگه چته؟دیوونه میری زیر ماشین.
عصبانی داد زدگفت نخیرم خودم بلدم رد شم.به بابام میگم بهم حرف بد زدی
...همونطورم گریه میکرد،اصلا قاطی بود بدجور.

ولی من دستشو سفت گرفتم تا خونه
.. کلی هم غرغر کرد و آبروریزی کرد وسط خیابون که ولش کنم ولی من گوش ندادم ...تو خونه هم رفت تو اتاقش و فقط گریه میکرد.

دیگه اصلا نمیخواستم برم پیشش ولی صدای گریه ش همش میومد نمیشد درس خوند
.رفتم تو اتاقش دیدم لباسشم در نیورده، همونطور رو تخت خوابیده بود گریه میکرد
گفتم داداشی بگو چی شده دیگه ،گریه نکن.
معلوم بود دیگه دلش میخواد تعریف کنه چون یه بار که گفتم بلند شد اشکشو پاک کرد گفت داداش آخه ما کار بد نکردیم که فقط بازی میکردیم همش تقصیر مانی بود.
گفتم خب بگو چی بازی کردین؟
گفت اولش.. یه کم با وسیله ها بازی کردیم ....بعدش خیلی منتظر موندیم نوبتمون بشه یه کم قایم موشک بازی کردیم!!!!!!
من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفااان تو شهربازی قایم موشک بازی کردین؟!!!

گفت نرفتیم بیرون که همونجا داداش...ولی بعدش این مانی و محمد حسین نتونستن منو پیدا کنن الکی گفتن که من گم شدم یعنی مانی گفتش همش تقصیر اون بود..بعدآقائه پلیس هست.. ولی مال شهربازی بودا داداش واقعی نبود، تفنگ نداشت...منو پیدا کرد!!!!!!!!!!ولی من گم نشده بودم که داداش.
بعد گریه اش بیشتر شد گفت اونقد دعوا کردن.. مانی و محمد حسینم دعوا کردنا ولی منو بیشتر دعوا کردن.
فامیل دور میگه من دیگه حرفی ندارم...،اون لحظه قشنگ درک کردم فامیل دورو چون واقعا نمی دونستم چی بگم دیگه ؟!! یه کاری کرده بودن که مجبور شده بودم مامورای شهربازی رم خبر کنن بعد می گفت کاری نکردیم!!
یعنی من فقط به این فک میکردم که بابا بفهمه...

گفتم عرفان ناظمتون به بابا زنگ نزد؟!! یه کم فک کرد بعدم گفت نمی دونم. بهش گفتم که اگه بابا اومد و مثلا میدونست و دعوات کرد هی نگی کاری نکردم تقصیر مانی بودا بگو ببخشید باشه؟ ....آخه باز داشت خیلی بهونه میاورد
گفت خب گفتم ببخشید بعدش بگم چی شد؟!!

گفتم نه نگو اگه بابا اجازه داد بگو.
بعدم بلاخره گریه ش بند اومد و منم رفتم سر درسم تا بابا بیاد هیچیم نخوندم.
بابا که اومد خونه همه چیزو می دونست ،
خیییییییلیم عصبانی بود
از مدرسه زنگ زده بودن همه چیو گفته بودن
بابا داشت با من حرف میزد،انگار صدای بابا رو شنیده بود یهو از بالای پله ها با بغض گفت بابا اجازه؟...ببخشید بابا خب ولی مانی الکی گفتش که من گم شدم..همش پیش بقیه بودم همونجا بودم!!!!!!!!!



اون لحظه دلم میخواست سرمو بزنم به یه جایی
ولی الان که یادم میاد خندم میگیره
مثلا داشت به حرفم گوش میداد
یعنی کلا حرف گوش کردنش این شکلیه که بعدش میگه گوش دادم و کاری نکردم


هیچی دیگه بابا که خودش عصبانی بود،عصبانی ترم شد بلندگفت اول سلام دیگه عرفان خان نه؟سلامت چی شد پس؟ها؟!!بی ادب.
همیشه هول که میشه کلا سلام یادش میره
آروم سلام کرد .بابا هم گفت علیک سلام و بعدرفت بالا بازوشو گرفت و رفتن تو اتاق بابا منم سریع رفتم بالا.
ولی عرفان اصلا نمیتونست ساکت بمونه که ....
باز شروع کردتوضیح دادن ولی چند ثانیه بعد یهو بلند گفت خط کش چرا آخه؟!!!
وقتی از اتاق اومدن بیرون بابا واقعا خط کش دستش بود 
گفت چرا؟!!چون دیگه امروز قراره از من کتک بخوری.
بعدم رفتن تو اتاق عرفان و عرفانم باز زد زیر گریه
بابا گفت دیگه صدات نیاد عرفان فقط دستت جلو باشه.
عرفان دستشو پشتش گرفته بود گفت نه آخه چرا من...ولی بابا دیگه بدجوری از کوره در رفت یکی با خط کش زد به بازوش گفت هیس... دیروز کم گفتم که میگی چرا؟آره؟!!!چند بار گفتی چشم بابا؟!همونقد میزنم تا دیگه الکی نگی چشم.
عرفانم بازوشو گرفته بود و فقط گریه میکرد
من دم در وایساده بودم و بابا پشتش بهم بود منو نمیدید،با اشاره باز به عرفان گفتم بگو ببخشید بابا 

با اینکه تجربه نشون داده که هر وقت من اینکارو میکنم بعدش یا هیچی نمیشه یا همه چی بدتر میشه ولی نمیدونم چرا اون لحظه کار خاصه دیگه ای به ذهنم نمیرسه و بازم امید دارم که مثلا وضع بهتر شه
ولی...ولی یهو گفت داداش خب من صد بار گفتم ببخشید که ولی اصلا بابا گوش نمیدن که همش عصبانین!!!!!!!!!

حالا خوبه مثلا شمردن بلده ،معلوم نیست چجوری اون ببخشید زورکی رو صدتا حساب کرده بود.
بابا هم که انگار حواسش نبود من اونجا وایسادم یهو عصبانی گفت الان شما چرا اینجایی ها؟مگه فردا امتحان نداری؟بجنب سر درست.
منم دیگه گفتم چشم و رفتم عقب بابا هم در و بست و ...
ولی بعد دوتا فک کنم دستشو کشیده بود چون باز شروع کرد حرف زدن.گفت توروخدا ببخشید دیگه خواهش میکنم ...خیلی امتیازمو کم کردنا بابا دیگه همش نمینویسه خیلی خوب که دیگه خراب شد..مانی و محمد حسینم با من قهرن با خودشون دوستن فقط ،ناظمم دعوام کرد خیلی و ...کلی چیز دیگه ،آخرشم گفت که دیگه واقعا خیلی تنبیه شده ولی بابا ایندفعه دیگه خیلی عصبانی بود ازش ،بهونه هاش نتیجه نداد
گفت بچه ای که حرف گوش نمیده باید خیلی بیشتر از اینا دعوا و تنبیه شه.بعدشم دیگه...
ولی بازم خیلی نشد.
آخرسرم که بابا بهش گفت فردا باید بره از مدیر و ناظم و معلمش عذرخواهی کنه که به حرفشون گوش نداده و اذیتشون کرده و بعدم باید از همه همکلاسیاشم معذرت بخواد که اردوشونو خراب کرده... از گریه نمی تونست حرف بزنه ها
ولی به زور باز گفت چشم بابا ولی از مانی و محمد حسین معذرت نمیخوام هیچوقت نمیخوام ،اصلانم آشتی نمیشم دیگه

+آخرشم یادش رفت به بابا بگه من بهش حرف بد زدم
++اوه اوه چققققدر طولانی شد!!!!!!
+++فردا کارنامه میدن...

سلام به همه دوستان وبلاگی .
اول از همه ماه مبارک رمضان رو به همه و فرارسیدن تعطیلات تابستان رو به طور ویژه به محصلا تبریک میگم.
ان شاالله که بهترین ماه رمضون و بهترین تعطیلاتو داشته باشیم همگی
خب بلاخره یه سال تحصیلیه دیگه م با همه بالا و پاییناش تموم شد و دیگه راحت شدیم
امتحانام خداروشکر خوب بود
البته هنوز کارنامه نگرفتم ولی همه رو خوب دادم.
عرفان و بابا هم خوبن .عرفان که با کارنامه همش "خیلی خوب" کلاس اول و تموم کرده و منتظره ببینه بلاخره بابا قراره خجالت زده بشه از دست من یا نه؟!!!! 



آخه وقتی بابا ازم پرسید که امتحانا چطور بود و منم گفتم خوب بود یه جوری نگاه کرد
بعدم گفت فقط خوب بود؟!!یعنی خیلی خوب نبود؟اگه خیلی خوب نشی بابا خجالت زده میشه جلوی ناظم و معلما بیاد مدرسه کارنامه تو بگیره ها امیر!!!



یعنی آدم کف میکنه از بعضی حرفاش، 
بابا هیچوقت نشده درباره نمره و کارنامه اینطوری حرف بزنه ها ،حتی چند وقت پیش که سر یه ماجرایی
امتیازشو (همون انضباط خودمونه
)کم کرده بودن و کلی حرص خورد و گریه کرد که کارنامه ش قراره خراب شه و دیگه همش خیلی خوب نمیشه
،بابا به خاطر کارش دعواش کرد ولی هیچوقت درباره کارنامه همچین چیزی نگفت تازه بعدش کلی دلداریشم داد که به خاطر کارنامه نباید ناراحت باشه ،باید به خاطر کار بدش ناراحت باشه و دیگه تکرار نکنه ...،بعد حالا یهو همچین حرفی میزد!!!!
انگار نه انگار که خودش رکورد داره


ولی وقتی اینجوری حرف میزنه خوبه
،معلوم میشه که حالش دیگه قشنگ سرجاشه
آخه روزای آخر مدرسه خیلی براش سخت گذشت .یعنی کلا روزای بیخودی داشتیم ولی خداروشکر دیگه تموم شد.
از بعد از تعطیل شدنشم حسابی کیف کرده چون روزایی که امتحان داشتم بابا از صبح میذاشتش خونه باباجونم و بعد از ظهر میرفت دنبالش.
از بعد مدرسه هام جو باسوادی بدجوری گرفتتش
آخه تا همین چند وقت پیش اگه یکی ازش میپرسید که کادو چی میخوای یا چی دوست داری برات بخرم یا میگفت بریم شهربازی یا لگو میخواست یا پازل یا رنگ آمیزی یا ماشین کنترلی و کلا از اینجور چیزا ولی الان فقط میگه کتاب!!!!!

بعدم میگه چون خانم معلممون گفته تو تابستون باید همش کتاب بخونیم که سوادمون تموم نشه یعنی از یادمون نره
وای عمو کیارش برای کارنامه اش یه لگوی بزرگ خریده بود ،عرفان کادو رو که باز کرد یهو گفت إ کتاب نیسکه بازم لگو خریدین چرا؟
بابا گفت إ زشته پسرم آدم که از کادو ایراد نمیگیره ،لگو هم دوست داری که،بگو دست شما درد نکنه.عرفانم گفت ..ولی عمو چون از قضیه خبر نداشت واقعا داشت شاخ در میاورد که عرفان خوشش نیومده از لگو
با تعجب گفت کتابه چی ؟کتاب چیه؟!!!!
عرفانم گفت کتاب دیگه عمو کتاب کتاب ایناهاش از اینا!!!!
بعدم یه کتابو از زمین بلند کرد به عمو نشون داد

یعنی دیگه مردیم از خنده .. فک کرد عمو واقعا نمی دونه کتاب چیه!!!
چند روز پیشم یه جلسه توجیحی مفصل درباره ماه رمضون و روزه داری و روزه کله گنجشکی باهاش داشتیم.
یعنی بابا هنوز دو کلمه حرف نزده ،شروع کرد کلی دلیل آوردن که دیگه باید روزه کامل بگیره،
مثل اینکه..دیگه بلدم قرآن بخونم ، کلی سوره حفظم ، پارسال باسواد نبودم ،اون روز که ناهار نخوردم چیزیم نشد، از امیر خییییلی قویترم(دقیقا همینجوری گفت
) ،چرا ؟چونکه امیر اصلا شیر نمیخوره و مال امیرم من میخورم و....بعدم که بلاخره مهلت داد بابا حرف بزنه و بعد دو ساعت مثلا قانع شد، آخرش گفت خب باشه ولی به یه شرطا!!!
هیچوقت نشده بابا اجازه بده براش شرط بذاره ولی نمی دونم چرا بازم اینو میگه،اونم چه شرطی!!!!یعنی منو بابا فقط وایساده بودیم نگاش میکردیم از تعجب... گفت به شرطی که شیر و با پاکت بخورم!!!!!!



دیگه از نگاهامون خودش فهمید شرطش خیلی ضایعست گفت نه خب منکه می دونم کار زشتیه که ولی یه فکری کردم دیگه بد نباشه خب.بگم مثلا چجوری؟!
بابا هم یه نفس عمیق کشید و گفت بفرمایید.
گفت ما که یدونه شیر نمیخریم که مثلا دوتا میخریم یا سه تا،بعد یکی میذاریم یخچال چندتا میذاریم تو کابینت.خب الان دوتا بذاریم یخچال بعد من روی یکیش مینویسم عرفان اون دیگه فقط مال منه دهنیم شد اشکال نداره که مال خودمه دیگه بعد دیگه زشت نیست.

الان دیگه یکسال شده که عرفان اومده پیشمون ولی نمی دونم چرا این حرکت از ذهنش پاک نمیشه
خدایی هم این راه حلش بد نبودا
ولی خب بازم موفق نشد چون بابا گفت که کلا این کار زشته ،چه مال خودت باشه چه نباشه.
خلاصه که دعا کنید ماه رمضون بخیر بگذره با این فسقلیه با سواد.
+خیلی ممنون تو این مدت به اینجا سر زدید و حالمونو پرسیدید.منم دلم خیلی برای اینجا و همه تنگ شده بود.ببخشید که دیر جواب دادم.
+تو این ماه مبارک التماس دعای شدید از همه.