از خدا برامون صبر بخواید...صبر زیاد...
فردا هفتم عمو کوروشِ...
حالمون خوب نیست.برامون دعا کنید.بیشتر از همه برای زن عمو و دوتا بچه هاش.
التماس دعا...
+سلام
این روزا همه چی خیلی سخت گذشته و می گذره، ولی خدا بزرگه و می دونم با کمکش این روزام بلاخره می گذره.
خیلی ممنونم از پیام های تسلیت و دلگرم کننده تون.خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
ببخشید که نشد تک تک پیام ها رو جواب بدم:(
این پست هم از سری پست های درخواستیِ..اما این بار یه کم بهم رحم شده و درخواست درباره شیطنت خودم نبود،درخواستِ یکی از شیطنت های مشترک من و عرفان شده بود
خلاصه که من هر چی هم بخوام از این پست های آب کننده
طفره برم که بقیه یادشون بره نمیشه انگار.
...ولی نه ...اتفاقا خوبه که ایناروبگم، چون اونقد اینارو سانسور کردم و فقط از شیطونیای عرفان بیچاره گفتم که خیلیا درباره من فکر می کنن که دیگه خیلی خوب و حرف گوش کن و...اینا هستم
...درحالی که
....حالا بگذریم.
این ماجرا مال اون اوایلیِ که عرفان اومده بود پیشمون. تابستون بود و اون روزم مثل روزای قبل من و عرفان خونه بودیم و بابا هم سرکار بود.
ماجرا از اونجا شروع شد که من داشتم تو اتاقم کتاب می خوندم و عرفانم داشت همونجا رنگ آمیزی می کرد. البته این صحنه ای که گفتم ،به دست آوردنش به همین راحتی که الان نوشتم نبود
.بعد از چند ساعت پلی استیشن و توپ بازی تو حیاط و چند دستم منچ و مار پله به دست اومده بود
...یعنی باید چند ساعت باهاش بازی میکردم تا شاید راضی شه یه چند دقیقه بره برای خودش یه کاری بکنه،مثلا نقاشی یا رنگ آمیزی.
ولی اونم چجوری؟
وقتی رفتم تو اتاق و شروع کردم به کتاب خوندن یهو در و باز کرد و با وسایلش اومد تو..منم اعصابم خورد شد گفتم:عرفاان قرار شد بری برای خودت رنگ آمیزی کنی
. ولی اومد وسط اتاق نشست گفت:خودم می دونم.. میخوام اینجا خودم رنگ کنم دیگه.
منم دیگه هیچینگفتم.. ولی ظرف یه ربع یه صفحه از رنگ آمیزی رو رنگ کرد و وسایلشم جمع کرد و اومد جلو گفت: امیر بریم بیرون.
گفتم:عرفان این همه بازی کردیم بسه دیگه خسته شدیم.قراار شد رنگ آمیزی کنی،تو که اصلا رنگ نکردی،یه صفحه دیگه رنگ کن.
گفت نه بسه دیگه رنگ کردم.بریم دیگه توروخدا پاشو...بعد هی التماس می کرد و دستمو می کشید می گفت خواهش می کنم.
منم دیگه دلم سوخت،راستش از این"خواهش می کنم"گفتنشم خیلی خوشم میومد
آخه از وقتی کوچیکترم بود می گفت...خیلی باحال بود واقعا.
دیگه پاشدم گفتم باشه ولی نیم ساعتا فقط.. گرمه عرفان.
گفت آخ جوون بعدم با دو رفت طرف اتاقش...من فک کردم داره میره توپ بیاره..گفتم:کجا میری؟توپ تو حیاطه ها...گفت می دونم می خوام لباس بپوشم!!!!
من یه لحظه نفهمیدم! گفتم لباس چی؟
ولی جواب نداد.. دیگه دنبالش رفتم دیدم داره شلوار بیرونشو از جالباسی ورمیداره!!!!
گفتم اینو برا چی میخوای بپوشی؟
گفت:خب داریم میریم بیرون دیگه...تو هم برو بپوش!!
من تازه اونجا فهمیدم که منظورش از بیرون ،حیاط نیست!!واقعا بیرونِ..بیرونِ خونه.
گفتم عرفان مگه نمی خوای بریم حیاط بازی؟!!
گفت نه بریم پارک دیگه!!
گفتم پااارک؟! نه اصلا نمیشه...فقط حیاط.
اینو که گفتما باز شروع کردخواهش کردن ولی وقتی قبول نکردم بغض کرد و نزدیک بود بزنه زیر گریه
منم اون موقع ها واقعا از گریه عرفان می ترسیدم
یعنی حاضر بودم هرکاری بکنم که گریه رو شروع نکنه چون دیگه بعدش هرکاری می کردی به این راحتیا تموم نمی کرد که
واسه همین گفتم به بابا زنگ می زنم اجازه میگیرم،که گریه نکنه
...ولی بابا اجازه نداد.یعنی نگفت نرید
.. ولی گفت صبر کنیم برگرده که عصر با هم بریم ولی من گفتم حالا نمیشه بریم آخه الان گریه کنه دیگه ساکت نمیشه
.بابا هم گفت گوشی رو بدم بهش که باهاش حرف بزنه.
عرفانم اون موقع ها خیلی با بابا حرف نمیزد..واسه همین گوشی رو که گرفت فقط گوش داد و اولش گفت سلام ،بعد گفت باشه ، آخرا هم فقط آروم و زیر لبی گفت چشم.
منم دیگه خیالم راحت شد
ولی پنج دقیقه نگذشته بود که با قیافه ناراحت و با التماس گفت امیر بیا بریم دیگه.
..
گفتم عرفان نشنیدی مگه بابا گفت بیاد میریم.
ولی هی می گفت نه بیا خودمون بریم و بابا که نیست و ....!!! آخرم زد زیر گریه
اونم چه گریه ای....هر کاری ام کردم ساکت نشد واسه همین دوباره بابا رو گرفتم و دیگه ایندفعه من به بابا التماس می کردم که اجازه بده بریم و هی می گفتم مراقبمو چیزی نمیشه و زود میایمو ...خلاصه اونقد خواهش کردم که بابا با اینکه قشنگ معلوم بود راضی نیست و می ترسه که چیزی بشه،دلش به حالم سوخت و قبول کرد... ولی کلی سفارش کرد که چشم ازش برندارم و هر چقدر می تونم زود برشگردونم خونه و موبایلمو جا نذارم که بتونه زنگ بزنه و....آخرم گفت که باید یه فکری به حال این لجبازی و گریه های عرفان بکنه

دیگه راه افتادیم و توی پارکم کلی بازی کرد و نیم ساعت بعد گفتم عرفان بریم دیگه؟
ولی گفت نه زوده الان اومدیم که...بازم یه کم موندیم که یهو دوستم علی با پسر داییش رو دیدم ...پسر داییش سه چهار سالی بزرگتره ازمون و خونشون شهرستانِ . اومده بودن بدمینتون بازی کنن.
یه کم که بازی کردن پسر داییش رفت بستنی بخره و علی گفت بیا بازی...خلاصه یه دست بدمینتونم بازی کردم که خیلی کیف داد.
پسر دایی علی که اومد و داشتیم بستنی می خوردیم پرسید این پارک میز پینگ پنگ نداره؟
علی هم بهش گفت که اینجا نداره ولی اون یکی پارک که یه کم دورتر از خونه هامونه داره.
وقتی خواستن برن علی گفت شمام بیاین ...من گفتم نه حالا بعدا ..ولی عرفان
هی می گفت ما هم بریم، منم می خوام پین پون بازی کنم
اسمشم بلد نبودا
گفتم اصلا می دونی چه بازیه؟!! گفت خب می خوام یاد بگیرم ..بریم دیگه.
منم می خواستم به بابا زنگ بزنم و بهش بگم ولی راستش...نزدم
یعنی ساعت و نگاه کردم دیدم خیلی وقت نیست اومدیم بیرون..بعدم دیدم بابا فعلا یه بارم زنگ نزده پس چرا من باز زنگ بزنم.خب پارک پارکِ دیگه چه فرقی می کنه.
هیچی دیگه خلاصه شیطون گولم زد و با علی و پسر داییش رفتیم اون یکی پارک...که انصافانم خیلی خوش گذشت و خیلی خندیدم
.
دو به دو پینگ پنگ و بدمینتون بازی می کردیم ولی چون عرفان هیچکدومو بلد نبود بازی کردنش آخر خنده بود.قدش که به میز پینگ پنگ نمیرسید فقط توپ و می گرفت با راکت رو هوا پرت می کرد می خورد به علی ، علی هم الکی داد و بیداد می کرد و ما هم می خندیدیم، یا بدمینتون بازی کردنش...توپ و که اصلا نمی تونست بزنه...راکت و الکی فقط رو هوا تکون میداد..توپم که می افتاد رو زمین،همون روی زمین با راکت میزد بهش یه کم پرتش می کرد جلو...یعنی راکت علی رو داغون کرداااا
خلاصه اونقد سرگرم شده بودیم که کلا ساعت از دستم در رفت ،از یه طرفم همش ته ذهنم منتظر تلفن بابا بودم و هی فک می کردم بابا که هنوز زنگ نزده
.با اینکه زنگ نزدن بابا برام غیرعادی بود نمی دونم چرا یه درصدم شک نکردم که یه جای کار م ایراد داره.
وقتی ساعت و نگاه کردم که دیگه دو و نیم بود
گفتم عرفان خیلی دیر شده بیا بریم... بعدم گفتم گوشیم و یه نگاه بندازم ولی....وااای دستمو که کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!!!!

یعنی قشنگ چند ثانیه خشکم زد... یهو یادم افتاد که اصلا از خونه ورنداشتم
با اینکه بابا سفارش کرده بود
یعنی تو دلم کلی به خودم بد و بیراه گفتم که چرابا اینکه برام غیرعادی بود بابا این همه وقت حتی یه بارم زنگ نزده ،فک نکردم یه نگاه به گوشیم بندازم که لااقل زودتر بفهمم جا گذاشتمش
یعنی دیگه قلبم تند تند میزد سریع دست عرفان و گرفتم و با علی و پسر داییش خداحافظی کردم و گفتم عرفان بجنب فقط
ولی راه نمیومد که...هی می گفت إإإإ یواش...دستمو کندی
وقتی رسیدیم خونه و دیدم بابا هنوز نیومده یه لحظه خوشحال شدم ولی وقتی گوشیمو نگاه کردم فهمیدم که دیگه حسابم رسیده ست چون 17 تا تماس بی پاسخ رو گوشیم بود!!!! همشم از بابا
همونطور که داشتم فکر می کردم که جواب بابارو چی بدم گوشیم زنگ خورد.بابا بود.یعنی جرات نمی کردم جواب بدم ولی می دونستمم که دیگه خیلی نگران شده..دیگه جواب دادم ..تا گفتم الو
اول از همه نگران حالمونو پرسید منم گفتم خوبیم بابا ببخشید.
بابا هم خداروشکر کرد و بعدم گفت الان کجایید؟
گفتم خونه و بعد بازم شروع کردم معذرت خواهی ولی دیگه قطع کرده بود.
پنج دقیقه ام نشد که بابا رسید خونه و دیگه معلومه که چقد عصبانی بود.
همون اولم یه سیلی خوردم که واقعا حقم بود..،یعنی شاید اون موقع با اینکه می دونستم مقصرم از بابا انتظار داشتم که حداقل بذاره یه کم حرف بزنم و توضیح بدم ولی با بلاهایی که تو این مدت عرفان سرم آورده دیگه کاملا به بابا حق میدم،چون دیگه قشنگ درک می کنم که بی خبری چقد سخته و وحشتناکه.
بابا عصبانی داد زد: کجا رفته بودین ها؟می دونی وجب به وجب اون پارک و گشتم؟می دونی آخرین بار که بهت زنگ زدم تو راه کلانتری بودم؟!!
منم فقط می گفتم ببخشید.
عرفانم جیکش در نمیومد
،خیلی ترسیده بود و با فاصله وایساده بود.
بعد از اینکه بابا کلی سرم داد زد و آخرش عصبانی بهم گفت از جلو چشمش دور شم تا بعد و منم راه افتادم برم بالا، عرفانم با دو اومد سمت پله ها که بیاد بالا ولی بابا جلوشو گرفت گفت کجا؟ مگه با تو بودم؟بیا اینجا ببینم.
بعدم دستشو گرفت که ببرتش اون ور تو هال ولی عرفان با بغض گفت نه نه من که کاری نکردم که میخوای بگی پلیس منو ببره زندان!!

...(اون موقعا عرفان هنوز یه کم بی ادب بود
)
وای یعنی خیلی باحال گفت
البته اون موقع اوضاع اونقد بد بود که اصلا خندم نگرفت ولی الان هر وقت یادم میوفته خندم میگیره
البته اون روز بابا اصلا به عرفان کاری نداشت و فقط یه کم دعواش کرد و بعدم حرف زدن ولی خب من..دیگه یه کم به حسابم رسیده شد
چون وقتی کامل ماجرا رو گفتم دیگه تابلو شد که اصلا قصد نداشتم به بابا خبر بدم که داریم جای دیگه میریم
وگرنه می فهمیدم گوشی مو جا گذاشتم.
خلاصه که این بود شیطنت مشترک ما
واقعانم چقد خلاصه بود!!