عرفان از وقتی فهمید قراره بریم سفر یه چمدون وسط اتاقش باز کرد و هرچی دستش میرسید میریخت توش.روز اول فقط وسایل اتاقش بود ولی کم کم دیگه تو کل خونه میگشت و یه چیزایی پیدا میکرد هرچی بهش میگفتم اونجام مثل خونمونه همه چیز هست ولی اصلا گوش نمیداد میگفت نه مثلا من همین لیوانو میخوام یا همین بالش و میخوام.بابا گفت ولش کن بذار خوش باشه.
امروز رفتم دیدم چمدونش داره سرریز میشه ولی یه گوشه ی چمدونش خالیه.ازش پرسیدم چرا اینجا چیزی نذاشتی گفت حالا بعدا میگم.
وقتی امشب بابا گفت خوب بچه ها همه وسایلتونو جمع کردین؟عرفان تندی رفت سراغ پلی استیشنو شروع کرد جمش کردن.
ولی بابا هیچوقت به من اجازه نمیداد که تو مسافرت پلی استیشن ببرم.میگفت آدم میره سفر کارایی رو بکنه که تو خونه نمی تونه.
بابا گفت عرفان بابا داره چیکار میکنه؟
عرفان گفت دارم اینو جم میکنم چمدونم جا داره ها.فهمیدم اون جای خالی رو برای پلی استیشن نگه داشته بود.
بابا گفت پسرم نمیشه اونو بیاری.
همونطور جمع میکرد.گفت ولی میخوام بیارم.مگه اونجا از اینا هم داریم؟
بابا گفت نه نداریم ولی اونجا قراره کلی بازی جالب دیگه بکنیم.دیگه نباید اینو بازی کنیم.
گفت ولی من از این بازیا دوست دارم.میخوام از اینام بازی کنم.
بابا گفت وقتی میگم نمیشه بگو چشم بابا.باشه پسرم؟
عرفان وایساد و گفت نه توروخدا بابا میخوام بیارم.
بابا گفت یعنی الان میخوای به حرف من گوش ندی و من عصبانی شم؟
یه قیافه ناراحتی گرفت و گفت نه!!
بابا گفت پس مثل یه بچه خوب اونو ول کن بیا بریم در چمدونتو ببندیم.
عرفان یه کم وایساد دوباره گفت آخه چرا نباید بازی کنم؟پس اونجا چیکار کنم؟
من گفتم اونقدر اونجا کارای جالب میکنیم بازیای خوب میکنیم که اصلا وقت نمیکنی اینو بازی کنی.
باز یه کم فکر کرد و گفت خوب باشه ولی اگه اونجا یهو دلم خواست برام میخرید بابا؟
منو بابا هردو خندیدیم بابا بغلش کرد و داشتیم میرفتیم بالا گفت امری باشه؟یعنی اگه دلت تخت اینجاتم بخواد باید برات بخرم؟عرفان گفت آره دیگه
بابا گفت مبل چی؟ گفت آره
بابا شوخیش گرفته بود
تلوزیون
آره
یخچال
آره
بابا هرچی که میگفت عرفانم میگفت آره.من و بابا داشتیم از خنده میمردیم ولی عرفان اصلا نمیخندید.آخر سر بابا گفت خونه چی؟عرفان باز گفت آره.دیگه منو بابا از خنده منفجر شدیم و دو دقیقه فقط میخندیدیم.
عرفان گفت إإإ بدجنسا به من نخندید.خودشم میدونست داره حرف الکی میزنه ولی نمیخواست کم بیاره.
بابا عرفانو بوسش کرد و گفت وای تو چرا هیچوقت کم نمیاری فسقلی بابا.
عرفان هیچوقت کم نمیاره وبه قول بابا زبون درازی میکنه ولی واقعا بعضی اوقات همین کاراشم خیلی بامزه ست و خیلی خنده دار میشه.
معلومه که سفرمون خیلی قراره خوب باشه.چون هنوز سفرمون شروع نشده این همه خندیدیم
.
عید فطر بر همه مبارک باشه.
شاید نتونم بیام اینترنت .فعلا...خداحافظ
بابا امروز به منو عرفان یه خبر خیلی خوب داد.بهمون گفت تعطیلات عید فطر و چند روز بعدشو میریم شمال.عرفان که از خوشحالی جیغ کشید و بعد با هم بابارو بغل کردیم.
فک کنم مسافرت با عرفان خییییلی خوش بگذره.البته مسافرت با بابا هم خوش میگذشت ولی مطمئنم مسافرت سه نفره خیلی بیشتر خوش میگذره.خیلی ذوق دارم.
چند وقت پیش بود که بلاخره عرفان اولین کتک و خورد.
وقتی که فقط من و بابا بودیم برای تلوزیون دیدن مشکلی نداشتیم.یعنی مثلا شبا با هم سریال میدیدیم و بابا هم اخبار میدید به خاطر همین تو خونمون تلوزیون دوم نداریم ولی از وقتی عرفان اومد پیشمون کل هماهنگیامون به هم خورد چون شبکه مورد علاقش پویا بود.
بدبختی این بود که میخواست همش رو اون کانال باشیم،حتی نگاه هم نمی کردا ولی تا شبکه رو عوض میکردیم میگفت ااا بذار باشه الان مثلا خرگوشا شروع میشه!!
ولی بابا هم کوتاه نمیومد.موقع سریال یا اخبار کانالو عوض میکرد،عرفان داد و بیداد راه مینداخت و وقتی میدید بابا محل نمیذاره قهر میکرد بعد بابا میرفت باهاش حرف میزد و هی میگفت شب که شد دیگه نباید پویا ببینی و هر چیزی اندازه داره.عرفانم حاضر جوابی میکرد و میگفت ولی مامانم میذاشت نگاه کنم.بابا هم میگفت من مامان نیستم، بابامو میگم که باید به اندازه نگاه کنی.
ولی فردا دوباره همون آش و همون کاسه و همون حرفای تکراری.
تا اینکه یه شب که بابا زد اخبار ببینه عرفان قاطی کرد و با لج شروع کرد داد زدن:میخوام ببینم میخوام ببینم بزن بزن بزن بزن...
همینطور یه ریز غر میزد.
بابا با اخم گفت:هیس ساکت..اولا صد بار گفتم بزن نه و بزنید...دوما...باز که شروع کردی؟!!چندبار گفتم شبا حق نداری پویا ببینی؟ها؟
شروع کرد به گریه و گفت:میخوام ببینم میخوام ببینم.مامان میذاشت...
بابا گفت: عرفان چندبار با زبون خوش بهت گفتم پس دیگه یه کلمه هم حرف نمیزنی فهمیدی؟حالا برو تو اتاقت زود.
من رفتم پیشش گفتم:داداشی بیا با هم بریم بالا مارپله بازی کنیم.دستشو گرفتم اما دستشو کشید .گفت:اصلا من تلوزیون میخوام...برام بخرید.
بابا حرفشو نشنیده گرفت و فقط اخبار میدید.من گفتم:هیسسس بابا داره اخبار میبینه عصبانی میشه ها!!بیا بریم خوب؟
ولی عرفان ول کن نبود.آخه عرفان خونه مادرم تو اتاقش تلوزیون داشت ولی بابا میگفت معنی نداره بچه به این سن تو اتاقش تلوزیون داشته باشه.
دوباره شروع کرد:کی میخرید؟کی میخرید؟کی میخرید؟....
من میدیدم که بابا داره از کوره در میره برای همین دستمو گرفتم جلوی دهن عرفان که ساکتش کنم اما بیشتر داد زد.
بابا یهو داد زد:من کی بهت گفتم برو تو اتاقت؟چرا هنوز اینجا وایسادی داری داد میزنی؟دلت کتک میخواد؟
عرفان گفت:نه..دلم تلوزیون میخواد.برام بخرید.
بابا گفت:باز که حاضر جوابی کردی..
عرفان با گریه گفت:شما بدجنسید،مامانم هرچی میخواستم برام میخرید..
بابا خیلی عصبی بود گفت:مادرت خیلی...
معلوم بود چی میخواست بگه ولی حرفشو تموم نکرد.
عرفان فقط گریه میکرد.
بابا گفت:پاشو برو بالا گریه کن بچه ی بی ادب پررو.برو تا بعد حالیت کنم.بعدم صدای تلوزیونو زیاد کرد.ولی عرفان همونجا وایساده بود من آروم گفتم:داداش بیا بریم بالا تورو خدا بیا.
ولی عرفان بلندتر گریه کرد و گفت:ولم کن دوست دارم همینجا گریه کنم.
بابا دیگه صبرش تموم شد.بلند شد و بازوی عرفان گرفت ودنبال خودش کشید و گفت:نه ظاهرا این آقا امشب دلش کتک میخواد.
منم طبق معمول دنبالشون دوییدم.وقتی رفتیم تو اتاق عرفان بابا گفت:امیر برو از اتاقم اون خطکشو وردار بیار.
عرفان گفت:نه نه نرو.
بابا گفت:باز داره حرف میزنه..هیس... ساکت یه کلمه ازت نشنوم دیگه. بعد به من گفت:یعنی چی؟به تو هم یه حرف و باید دوبار بگم؟مگه با تو نبودم.
من با دو رفتم تو اتاق بابا و خط کش و آوردم.گفتم:بابا...
گفت:تو هم حرف نزن.خطکشو بده خودتم برو بیرون.
عرفان گفت: نه نه نرو داداشی..کمکم کن.
بابا گفت:صبر کن..امشب زبونتو کوتاه میکنم بچه پررو.
چاره ای نبود رفتم بیرونو درو بستم و پشت در نشستم.فقط صداشونو میشنیدم.
بابا گفت دستتو بگیر بالا.
عرفان با پرویی گفت:نمیخوام.
بابا خیلی عصبانی بودگفت:نمیخوای ها؟
پشت سرش یه صدای زدن اومد و بعد یکی دیگه و...فک کنم بابا خودش دست عرفان و گرفته بود.
بعد هر زدن صدای عرفان هی بلند تر میشد:آی آِی دستم...داداشی..داداشی...بیا کمکم کن.
با اینکه دلم براش خیلی سوخته بود ولی از ناله هاش خندم گرفت.آخه خیلی فیلمی بود.
بابام یهو خیییلی بلند داد زد:مگه نمیگم دهنتو ببند.دوباره حرف بزنی اول دستتو کبود میکنم بعد تا صبح میندازمت تو کمد فهمیدی؟
عرفان بلاخره ترسید و ساکت شد.دیگه فقط آخ آخ میکرد.وقتی زدن بابا تموم شد بلند گفت:از این به بعد زبون درازی کنی و حرف گوش ندی همینه.تازه چون اولین بار بود خیلی بهت رحم کردم وگرنه حالا حالاها باید میزدمت.فهمیدی؟....فهمیدی چی گفتم؟
فقط صدای گریه عرفان میومد.
بابا دوباره داد زد:برای بار چندم بگم وقتی ازت سوال میکنم سرتو تکون نده..جوابمو بده؟؟
عرفان با هق هق گفت:بله بابا،فهمیدم.
بابا در اتاق و باز کرد و من سریع بلند شدم.عرفان یهو گفت:بابای بد..دیگه دوست ندارم..اصلا دوست ندارم.
واااای من نمیدونم عرفان این همه دل و جرات و از کجا آورده بود با اینکه کتک خورده بود بازم حرف میزد و کوتاه نمی اومد.
من ترسیدم بابا دوباره عصبانی شه و عرفانو بندازه تو کمد ولی فقط گفت: وقتی تو پسر بدی میشی و به حرف کسی گوش نمیدی منم بابای بدی میشم.بچه خوبی باش تا منم کاریت نداشته باشم.
بعد اومد بیرون و درو بست.منم دیگه جرات نکردم برم پیشش چون اگه ایندفعه بعد دعوا میرفتم تو اتاق صددرصد کتکرو خورده بودم.
خدایا دیشب عجب شبی بود...صدای گریه عرفان هنوزم تو گوشمه.منم پا به پاش گریه کردم دیشب.
ما تو این شبا که سریال نیاز میداد اصلا نمیدیدیم آخه بابا میگفت خیلی توش مامان مامان میکنن و برای روحیه عرفان خوب نیست.
ولی دیشب نمی دونم چی شد؟چی شد که حواس منو بابا پرت شد؟تو آشپزخونه بودیم که دیدیم یهو عرفان با گریه داره میره بالا.بابا هی صداش کرد گفت چی شده ولی با همون گریه فقط گفت هیچی هیچی بعدم تندی رفت بالا.
بابا رفت دنبالش.من می دونستم جلوی تلوزیون بود رفتم دیدم آره همون سریالو داره میده حدس زدم که از این باشه.
بعد منم رفتم بالا و از پشت در گوش دادم.آخی... داشت به بابا میگفت که اون دختره تو فیلم مامانشو بغل کرد منم یاد مامانم افتادم.
دیگه نتونستم جلوی گریه مو بگیرم خیلی دلم گرفت صدای گریه عرفان خیلی غم انگیز بود.بابا اونقدر باهاش حرف زد اونقدر دلداریش داد تا خوابش برد.
بعد بابا اومد بهم بگه داره میره مراسم احیا دید منم دارم گریه میکنم.بیچاره بابا،به خاطر عرفان که ناراحت بود منم که اونجوری دید اصلا یه حالی شد.دلم برای بابامم خیلی سوخت.
با شوخی گفت تو هم دلداری میخوای؟
اینو که گفتا نمیدونم چرا بیشتر گریه ام گرفت.بابا یه کم شونه هامو مالید و گفت امشب شبه گریه ست هرقدر خواستی گریه کن پسرم..فقط منو داداش عرفانت یادت نره...حسابی دعامون کن مخصوصا عرفانو.بعدم رفت مسجد.
دیشب دعا کردم که عرفان دیگه هیچوقت اینجوری گریه نکنه و مامانو یادش بره.شاید دعام غلط باشه ولی فقط دلم میخواد که عرفان دیگه اینقدر به خاطر مامان غصه نخوره.
دیشب خونه عموی بزرگم افطاری دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.عرفان اونقدر با پسرعموم و دخترعموم بازی و شیطونی کرد که خدا میدونه ولی خداروشکر کاری نکرد که بابا عصبانی شه.البته قبل رفتن بابا کلی سفارش کرد که شیطونی نکنه و مودب باشه.
وقتی بابا سفارش کرد بعدش عرفان گفت:اگه بچه خوبی باشم چی برام میخرید؟
بابا گفت:هیچی چون باید بچه خوبی باشی.اگه نباشی وقتی بر
گردیم تنبیهت میکنم ،عرفانم یه اخمی کرد و رفت.
بعدش بابا سرشو با تاسف تکون داد.می دونستم چرا،میخواست بگه اینم یکی دیگه از روشهای غلط تربیت مامانمه.اینکه عرفان برای خوب بودن باج می خواست .
ولی خداروشکر که بخیر گذشت و عرفانم کار بدی نکرد.