معلم هندسمون خیلی آدم جالبیه...درس دادنشم یه جور خاصیه، یعنی مثلا داره یه قضیه رو میگه یهو آخرش میخنده معلوم نیست اصلا چرا؟!!!
صداشم یه جور جالبیه کلا حرف زدنش جالبه.دوستم علی خیلی بهش میخنده.یعنی میاد سرکلاس علی خندش میگیره
مبحث استدلال استنتاجی و استدلال استقرایی بود، این دوتا کلمه رو خیلی خنده دار میگفت بعد زیادم میگفت دیگه...یعنی علی داشت میمرد دیگه سر کلاس از خنده.هی سرشو میکرد تو کیفش میخندید منم خندم میگرفت.هی میگفتم ول کن علی آخر یه چیزی میشه ولی میگفت به خدا نمی تونم دست خودم نیست.

یه روز باز گفت استدلال استنتاجی...علی باز سرشو کرد تو کیف شروع کرد خندیدم منم نتونستم جلوی خندمو بگیرم یه لحظه خندیدم.
بعد معلم که علی رو نمیدید چون سرش پایین بود ولی منو دید گفت: استدلالم خنده دار بود؟!!!!
من دیگه سریع خندمو جم کردم گفتم نه آقا.
گفت نه بگو...شاید تو از یه زاویه دیگه استدلال کردی که خنده داره...بگو مام بخندیم


این علی نامردم سریع از تو کیفش یه کاغذ درآورد خیلی عادی اومد بالا بعدم سرشو کرد تو کتاب هندسه...

گفتم نه آقا به شما نمی خندیدم...ببخشید آقا.
شانس ندارم علی این همه بهش خندید متوجه نشد حالا یه بار من خندیدم لو رفتم
ولی خدارو شکر بی خیال شد...زنگ که خورد علی ترکید از خنده

گفتم خیلی نامردی علی هی میگم نخندببین
گفت خییلی باحال بود ولی بدبخت شدم امیر دیگه از این بعد سر کلاسش یاد این ماجرا هم میفتم بیشتر خندم میگیره
منم گفتم پس منم از این بعد سر کلاسش پیشت نمیشینم.

آرم شبکه پویا عوض شده.قبلا اینجوری بود که یه تلوزیون زرد بود بعد عوض میشد میشد کلمه پویا بعد دوباره تلوزیون میشد...الان چند وقته دیگه اینجوری نیست فقط نوشته کودک پخش آزمایشی.
تازه که اینجوری شده بود عرفان به بابا گفته بود که این شبکه پویا نیست.شبکه پویا چی شده؟!!
بابام اولش اصلا نفهمیده بود چرا میگه
بعد گفته چون اونجا ننوشته پویا، یه چیز دیگه نوشته
بابام گفته خوب نوشته کودک دیگه یعنی شبکه کودک فقط اسمشو عوض کردن ...همون پویاست...
ولی انگار شک داشته باز کنترل و ورداشته یه دور آروم شبکه هارو گشته دوباره اومده رو پویا.بابا پرسیده خوب پویا سر جاشه؟! اخم کرده جدی گفته: آره فک کنم..ولی فردا از دوستام میپرسم مطمِئن بشیم..

بابا اینو تعریف کرد من اونقد خندیدم بابا هم خندش گرفته بود ولی هی میگفت هیس آروم..الان میشنوه باز قهر میکنه

ولی آخه گفته مطمئن بشیم خیلی خنده دار بود.چون بابا پرسیده بود پویا سرجاشه یا نه فک کرده برای بابا م خیلی مهمه خواسته بابارم مطمئن کنه.

یه روز تو هفته پیش عرفان اومد گفت امیر به بابا میگی برام تبلت بخره؟!
من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفان بازم گفتی تبلت...بابا بشنوه بازدعوا میکنه ها.
گفت خوب من نگفتم که خانم معلممون گفته.
تعجب کردم گفتم واقعا عرفان؟!!!
گفت آره من که نگفتم.میگی امیر؟
گفتم خوب اگه معلمتون گفته خودت به بابا بگو دیگه.اشکال نداره.
گفت نه بابا منو میزنه دوباره.
گفتم نمیزنه.وقتی معلمتون گفته که نمیزنه دیگه.
گفت پس اولش تو بگو بعد من میگم خوب؟
گفتم باشه.
رفتیم پیش بابا.بابا داشت یه چیزی می نوشت.گفتم بابا معلم عرفان بهشون گفته باید یه چیزی بخرن.
بابا گفت چی؟
عرفان هی میزد به پهلوم آروم هی میگفت بگو دیگه آفرین تو بگو بگو.
گفتم خوب خودت بگو دیگه.
بابا گفت چیه عرفان؟چی میخوای بابا.
گفت نهههه منکه نمیخوام یعنی منکه نگفتم که خانوممون گفته. بابا گفت خوب خانومتون چی گفته؟
یه کم فک کرد گفت: آخه منو تنبیه میکنید.بابا گفت به خاطر حرف معلمت؟!نه تنبیه نمیکنم حالا بگو.
گفت :گفته که...تبلت بخرید.
بابا خودکار و دفترچشو داشت میذاشت رو میز نمی دونم چرا عرفان فک کرد بابا عصبانی شده
. ترسید گفت نه نه من نگفتم که بابایی مگه نه امیر؟
بعد بهم چسبید
بابا گفت عرفان معلمتون اینو گفت؟!!!
گفت آره دیگه.
بابا گفت: معلمتون چی گفت؟قشنگ چیزی که معلمتون گفت یه بار برای بابا بگو.
باز یه کم فک کرد بعد گفت: گفتش که....نه اولش ما تو کلاسه کامپیوترا بودیم بعد خانممون داشت موس یاد میداد من همه رو بلد بودما ولی مانی بلد نبود بعد با موس نقاشی یاد داد بعدش افشین گفت که خانم اجازه من با تبلت نقاشی میکنم بعد محمد حسینم گفت که منم میکنم بعد دیگه همه شلوغ کردن همه گفتن بعد خانوممون گفت آفرین آفرین خوبه با اونم بلدید ..بابا از همون اولا خندش گرفته بود.من فک کرده بودم عرفان واقعا گفته ،ولی وقتی داشت اونجوری تعریف میکرد و بابا هم با خنده گوش میداد دیگه فهمیدم الکی میگه و به قول بابا باز یه بازی جدید را انداخته
عرفان یهو اخم کرد گفت إإإ خوب منکه الکی نمیگم که.بابا گفت خوب منکه چیزی نگفتم دارم گوش میدم دیگه.داری میگی معلمتون چی گفت دیگه.بگو.
گفت آخه همش میخندید بهم....عرفان خیلی بدش میاد بهش بخندی.خیییلی.
بابا گفت دوست داری بابا اخم کنم؟باشه حالا بگو.بعد دیگه جدی شد.
گفت خوب چی بگم دیگه گفتم دیگه؟!!..
بابا گفت گفتی؟!!!منکه نشنیدم؟ یه بار دیگه بگو.
عرفان گفت چی بگم؟
بابا گفت اینکه معلمتون درباره تبلت خریدن چی گفت؟
عرفان گفت خوب همین دیگه.
بابا گفت خوب کجاش معلم گفت تبلت بخرید؟
گفت خوب همه بلدن با تبلت نقاشی بکشن دیگه بعد من بلد نیستم بعد خانوممون دیگه به من نگفت آفرین که به اونا گفت
بعدشم بغض کرد. بابا گفت بیا اینجا ببینم فسقلی بابا..تا برسه بغل بابا دیگه اشکش را افتاد
.خیلی دلم سوخته بود براش آخه وقتی بغض میکنه خیلی مظلوم میشه

بابا بوسش کرد اشکاشو پاک کرد گفت : آخه این گریه داره؟!!خوب به امیر میگیم تبلتشو بده تو هم نقاشی کنی یاد بگیری...مگه نه امیر؟ تبلتتو که میدی به داداشی نمیدی؟ گفتم آره میدم...
گفت نخیر مال اونو نمیخوام برای خودم میخوام.
بابا گفت خوب باشه... ماله هردوتون باشه اینجوری خوبه؟هر وقت تو لازم داشتی تو بردار هر وقت داداش خواست داداش برداره.با هم استفاده کنید.مثل لب تاپ که با هم استفاده می کنید خوبه؟
گفت نخیرم. بابا گفت الان میخوام به امیر بگم بره برات یه برنامه نقاشی بریزه ها یعنی نگم؟دیگه نمیخوای یاد بگیری؟
یه کم فک کرد گفت امیر بدجنسه به من نمیده.


گفتم إإإ چرا الکی میگی خوب هی میگفتی بازی بده خوب بازی نداره دیگه.
واقعا تو تبلتم یه دونه بازیم نیست. آخه کلا بابا بدش میاد تو گوشی یا تبلت بازی کردنو یعنی کلا از اینجور بازیا خوشش نمیاد.برای همین منم خیلی بازی نکردم و خوشم نمیاد.
بعد بابا بهم گفت برم یه برنامه نقاشی بریزم براش منم رفتم ریختم آوردم .کلی ذوق کرد و با بابا نشستن کلی نقاشی کردن.
موقعی که عرفان نبود بابا گفت: ناراحت که نشدی گفتم تبلت برای هردوتون؟
گفتم نه منکه اصلا زیادم کار نمیکنم باهاش.
بابا گفت پس شانس آوردی چون اگه ناراحت میشدی کلا میدادمش به عرفان



خلاصه الان نزدیک دو هفتهست تبلت و با عرفان شریک شدم ولی خیلی ور نمیداره یعنی روزای اول یه کم توش نقاشی کشید ولی بعدش هی بهم میگفت برام بازی بریز.
منم میگفتم عرفان میدونی بابا اجازه نمیده این تو بازی کنی.ولی میگفت این تبلت منم هست هرچی بخوام باید بریزی.منم گفتم اصلا ببر هرچی میخوای بابا بریزه من نمیتونم.بلاخره به بابا گفت، بابا هم گفت که قرار نشد حرف بازی بزنی... فقط نقاشی.یه کم باز لج کرد و گریه کرد ولی دیگه تموم شد.الان فقط نقاشی میکنه توش اونم چند روزه دیگه اصلا نمیکشه
بابا گفت چون نقاشی بهونش بود.باز نقشش نگرفت فسقلی 

+این همون پست هفته پیش بود...
دیروز صبح که بیدار شدم یه حال خیلی خیلی بدی داشتم.تو دلم یه استرس بدی بود.خیلی پشیمون بودم از کارام مخصوصا از اینکه اونطور با بابام حرف زدم.برا همین از اتاق بیرون نرفتم اصلا.نیمساعت بعد بابام صدام کرد گفت:امیر جان..اگه بیداری بیا پایین.
من یه لحظه شک کردم که درست شنیدم یا نه...آخه بابا وقتی ناراحته ازم بیشتر صدام میکنه امیر خان.برای همین فک کردم شاید اشتباه شنیدم.دیگه رفتم پایین ،فقط دعا میکردم عرفان نباشه و نبود.
بابا عصبانی نبود ولی من اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم آروم فقط سلام کردم.
بابا جوابمو داد و برام چایی ریخت بعد گفت:دیشب نیومدم چون عصبانی بودی..آدم عصبانیم نمی تونه گوش بده.الان که دیگه عصبانی نیستی انشاالله ها؟
منم یه جور ضایعی هستم هر وقت خیلی خجالت میکشم گریم میگیره...
بعدم کلی معذرت خواستم که اونجور بد حرف زدم و اون حرفای بیخود و گفتم و گفتم که نمی خواستم عرفانو بزنمو دست خودم نبود ولی پرسیدم که قبول دارن حق داشتم از حرف عرفان ناراحت شم؟
بابا گفت معلومه که قبول دارم.. چون حرفش خیلی بد بود حق دادم عصبانی باشی..حق دادم نخوای همون دیشب با هم آشتی کنین و مجبورت نکردم وگرنه میدونی چقد از قهر بدم میاد.
بعدش کلی توضیح داد که بفهمم عرفان چرا اون حرفو زده و منم تمام مدت گوش کردن فقط گریه کردم چون همه اون روزا و چیزایی که ازش بدم میومد دوباره جلوی چشمم اومدن
.
آخرشم گفت باید قبول کنم که از ته دلش نبوده و باید بزرگوار باشم و ببخشمش.
بابا برام تعریف کرد که دیشب که آخر شب رفته پیشش وگفته دیگه بگیر بخواب باورش نمیشده.فک میکرده قراره بیان پیشم آشتی کنن.بابا وقتی گفته عصبانی ام و نباید بیان پیشم دیگه با گریه التماس میکرده که بابابذاره بیاد .گفته من خودم با داداشم آشتی میکنم بهش میگم که دیگه هیچوقته هیچوقت تو اتاقش نمیرم بعد دیگه منو میبخشه.آخرشم با گریه خوابیده
.دلم برای عرفان سوخت.
بابا گفت میخواد عرفانو ببره بیرونو درباره حرفی که زده باهاش حرف بزنه و گفت منم تو اون مدت دلمو باهاش صاف کنم و دیگه ناراحت نباشم،بعدم ازم قول گرفت که وقتی برگشتن باهاش آشتی کنم.منم قول دادم.
ولی از یاد حرفشم باز گریم میومد
.ولی کلی باز به حرفای بابا فک کردمو کامنتای دوستانو چند بار خوندم و حالم دیگه خوب شد.
وقتی عرفان و بابا اومدن من جلوی تلوزیون بودم.عرفان با اون قیافه مظلوماش اومد جلو آروم سلام کرد
.دستش پشتش بود.من جواب دادم.یهو دستشو آورد جلو گفت داداش ببخشید من خیلی کارای بد کردم حرفای بد زدم قول میدم دیگه حرف اشتباهی نزنم خوب فک کنم بعد حرف بزنم ببخشید داداش توروخدا ببخشید.
دستش گل بود
.وقتی خندیدم گل و گرفتم دیگه خجالتش رفت یهو پرید تو بغلم گفت داداش من دیگه هیچوقت نمیام تو اتاقت اصلا ..اگه اجازم بدی من دیگه نمیام هیچوقت که کار بد نکنم قوله قول.
منم محکم بغلش کردم بوسش کردم. گفت داداش آشتی هستیم؟ .گفتم آره دیگه آشتیم.تو هم ببخشید زدمت .یه اخمی کرد گفت نه تو نگو ببخشید من کاربد کردم حرف بد زدم باید ادب میشدم...ولی باشه میبخشم .
بازم بوسش کردم.دیگه هی بالا پایین میپرید میگفت هورا هورا.

واقعا تو اون چند ساعت که خیلی بد بودخونه خیلی سوت و کور شده بود که صدای عرفان نمیومد.شامم رفتیم بیرون که خیلی خوش گذشت.

امروزم من داشتم تمرینایی که چهارشنبه نصفه مونده بود حل میکردم.در اتاقم نیمه باز بود.عرفان دوتا در زد.نگاه کردم دیدم داره سیب میخوره یه سیبم دستشه.گفت بیا امیر بابا گفت اینو بدم بهت.گفتم بیار بده ..همونطور دم در وایساده بود گفت نه نمیام تو...من قول دادم دیگه نیام تو اتاقت.
گفتم خودم میگم بیا تو اشکال نداره که. ولی گفت نه بیا خودت بگیر من نمیام.گفتم خوب پرت کن گفت نه بابا گفته پرت کردن خیلی کار بده زشتیه گفتم اصلا سیب نمیخوام ببر.گفت نه بیا بگیر بابا گفته بدم بهت.گفتم خوب بیار بده دیگه.گفت نه...
بابا اومد گفت إ چرا هنوز سیبو ندادی؟گفت من قول دادم دیگه تو اتاق امیر نرم.بابا دست عرفان گرفت آورد تو اتاق.عرفان خودشو کشید گفت نه نه قول دادم نمیام.بابا گفت عرفان من دیروز چی گفتم بهت؟گفتم هروقت داداش گفت نیا تو یا گفت برو بیرون باید همون کارو بکنی.نه اینکه هیچوقت نیای.حالا سیب و بده داداش. اومد سیب و داد.منم گفتم دستت درد نکنه.گفت داداش اجازه هست برم بیرون؟.
بابا خیلی خندش گرفته بود منم خندم گرفت.
وقتی رفتن بیرون بابا با خنده داشت بهش می گفت که دیگه نمیخواد برا بیرون رفتن اجازه بگیره.

عرفان واقعا عجیبه.عجیب و بامزه.

+خیلی فک کردم.اولش نمیخواستم بگم ولی آخه من که همه چیزو تعریف کردم...خوب اینم میگم دیگه.ولی چون خوشم نمیاد و میخوام فراموش بشه ریز نوشتم.بعدشم شاید پاکش کردم اصلا.
عرفان اون روز بهم گفت :حتما مامانم تو خیلی اذیتش کردی که از خونه رفته.
+یه چیز دیگه..فک کنم این پنجشنبه جمعه بیشتر از یکساعت اینترنت اومدم.فک کنمااا
ولی خوب یه جور خاص بود دیگه.دیگه تکرار نمیشه.

ببخشید اگه ناراحت شدید.دیگه این چیزا رو نمینویسم.به قول عرفان قوله قول
برای فردا میخواستم یه پست دیگه بذارم ولی این عرفان...
خرابش کرد.خیلی عصابم خورده.خیییییییییییلی

امروز یه روز خیییلی بیخودی بود.خیلی.یعنی هنوزم هست.بابا که منو مقصر میدونه چون عرفان بچهست و من بزرگم.ولی عرفان به اندازه صد تا آدم بزرگ بدجنسه.خیلی هم بد جنسه
.
از مدرسه که برگشتم بابام بهم گفت با عرفان درساشو کار کنم چون میخواد بره بیرونو ممکنه تا شب بیاد.آخه این عرفان اگه درسش بمونه و شب بشه اصلا دیگه انجام نمیده.پنجشنبه جمعه هم همینطور.
درساشو باهم انجام دادیم.خیلی هم طولش داد از قصد،مثلا قرار بود یه نقاشی بکشه پنج تا کشیدیم و بلاخره گفت خوب دیگه خسته شدم خیلی درس خوندم من برم پویا ببینم.
منم رفتم سراغ درسام.یعنی چشم بابارو که دور میبینه ها فقط اذیت میکنه
.
بابا صدبار بهش گفته وقتی دارم درس میخونم نیاد پیشم ولی هنوز دوتا تمرین حل نکرده بودم که اومد وکلی سوال کرد که:اینا چین و چیکار میکنی و کی تموم میشه و هزار تا سوال دیگه... منم همه رو جواب دادم بعدم گفتم بره .اصلانم بد نگفتم ولی گوش نداد. گیرداد که بیا بامن مار پله بازی کن.باز گفتم بعدا میام و بذار درسای منم تموم شه ولی باز همون کار دفعه پیشو کرد
.رفت یه کتاب ورداشت.ایندفه من سریع رفتم از دستش کشیدم ولی یکی دیگه ورداشت.عرفان واقعا بدجنسه،می دونه به کتابام دست بزنه اعصابم خورد میشه از قصد میکنه.
گفتم: عرفان دفه پیشو یادت رفت ؟حرفای بابا یادت رفت؟دوست داری بابا تنبیهت کنه؟برو بیرون دیگه.
ولی یهو دست برد همه کتابارو با هم از قفسه ریخت پایین منم دیگه خیلی عصبانی شدم
داد زدم چیکار میکنی دیوونه!!!.گفت دستم خورد دستم خورد.
میخواستم ببرمش بیرون ولی نمیومد.هی میگفت ولم کن بذار جم کنم.ولی من نمیخواستم دیگه دست بزنه فقط میخواستم بره بیرون .
داد زدم :نمیخواد فقط برو بیرون.ولی پررو یه کتاب ورداشت پرت کرد تو قفسه. بلند داد زدم عرفااان .موذیه پررو بغض کرد گفت خوب چرا اذیتم میکنی سرم داد میزنی امیر بدجنس ..بعدشم یه حرفی زد که
....منم دیگه قاتی کردم. دیگه نفهمیدم چی شد فقط یکی محکم زدم تو صورتش گفتم چرت و پرت نگو عرفان .بعدم انداختمش بیرون.تازه اون موقع دلم میخواست بیشترم بزنمش
.مثل همیشه شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن و هی به در اتاقم لگد میزد.ولی من محل نکردم دیگه هم نتوستم درس بخونم اونقد اعصابم خورد شده بود

.
بابا که اومد و فهمید خییلی عصبانی شد. با اینکه گفتم عرفان چیکار کرده و چی گفته ولی همش حرفای قبلو میزد هی می گفت باید به خودش میگفتمو ازم انتظار نداشته و طوری زدمش که هنوز صورتش قرمزه و هزارچیز دیگه....
من هرچی میگفتم بابا حرف خودشو میزد منم دیگه عصبانی شدم گفتم: اصلا حقش بود زدمش بازم حرف بیخود بزنه و اذیت کنه میزنمش بیشترم میزنم.بابا عصبی شد ولی دیگه هیچی نگفت فقط رفت بیرونو در وبست.می دونم چرا رفت..میدونم...فک کرد زبون نفهم شدم و فایده نداره دیگه حرف بزنه...اشکال نداره،آره من زبون نفهمم ولی عرفان صد برابر من زبون نفهم تره.اگه نبود که اینجوری نمیشد.
الانم از بابا خیییلی ناراحتم.خیلی. چون امشب دوباره رفت پیش اون ولی دیگه پیش من نیومد.با اینکه معلومه تقصیر اون بود و حسابی هم دعواش کرد که دلم خنک شد ولی شنیدم که رفت پیشش که فسقلیش غصه نخوره ولی من که کاری نکرده بودم .....یعنی این عرفان هرکاریم بکنه ها برای بابا عادیه و سریع هم میبخشتش ولی من کاری کنم که تقصیر منم نباشه ها میگه ازم انتظار نداره و باز من مقصرم.

ولی اصلا همون بهتر که نیومد.چون بعدش حتما مجبورم میکرد با اون بچه پررو آشتی کنم منم اصلان نمیخوام قیافشو ببینم
چه برسه آشتی کنم.
من و بابام که رفته بودیم دبیرستان ثبت نام کنیم ناظمون من و بابامو یه جوری نگاه میکرد. بعد از بابام پرسید: چه نسبتی باهاشون دارید؟
بابام گفت: پدرش هستم.دوباره یه نگاهی کرد بعد گفت:شناسنامه خدمتتون هست؟
من از تو پوشم شناسنامه مو دادم به ناظم، ناظم که نگاه کرد به بابام گفت: منظورم شناسنامه شما بود. بابام گفت نمی دونستم شناسنامه لازمه همرام نیست. ناظم گفت: کارت ملی هم خدمتتون نیست؟ بابام از جیبش کارت ملی شو داد به ناظم بعد ناظم دوباره شناسنامه من و نگاه کرد و بعدم کارت ملی بابامو. بابام دیگه طاقت نیوورد گفت: مشکلی هست؟
ناظم خندش گرفت گفت: نه...راستش فک کردم برادر بزرگش هستین آخه بهتون نمیاد پسر این سنی داشته باشید.
منو بابامم خندمون گرفت. داشتیم میرفتیم خونه بابام گفت:خوووب داداش کوچیکه ما چطوره؟ باید به کیارش بگم یه داداش کوچولو پیدا کرده.
وقتی رفته بودیم خونه بابابزرگم بابام ماجرا رو برای همه تعریف کرد.عمو کیارشم خیلی کیف کرده بود دیگه ول نمیکرد همش بهم میگفت داداش کوچولو.میگفتم حداقل بگید داداش خالی یا داداش کوچیکه.آخه داداش کوچولو
ولی گوش نمیداد که
وقتی عرفان اومد پیش ما خانواده بابامو خوب یادش نمیومد برای همین بابا قشنگ همه رو بهش یادآوری کرده بود.یه شب همه خونه ما بودن بعد عمو کیارش باز هی صدام میکرد داداش کوچولو.عرفان یهو برگشت به عمو کیارش گفت: تو هم بچه بابامی؟


!!!
یه لحظه همه تعجب کردن و بعد شروع کردن خندیدن ،عمو کیارشم که داشت از خنده میمرد و رو زمین ولو شده بود.

بابام گفت:تو چیه پسرم؟! بگو شما.بعدشم گفتم که این عمو کیارشه داداشه منه عموی تو.ولی انگار عرفان گوش نمیداد چون با اخم به خندیدن عمو نگاه میکرد.
بعد یهو گفت:إإ نخند داداشه بدجنس...
عمو اینو که شنید دوباره از خنده منفجر شد دیگه داشت خفه میشد از خنده.بابام گفت عرفان گوش بده به بابا...ولی یهو خندش گرفت و دیگه اصلا نمیتونست حرف بزنه
. بابابزرگم به عرفان گفت بیا پیش من باباجون بهت بگم.بعد گفت:عمو کیارش پسر منه مثل بابات که پسر منه مثل عمو کوروش.امیر داداش توئه.. فقط امیر داداشته.
عرفان گفت:خوب پس چرا همش به امیر میگه داداش کوچولو؟
بابابزرگ گفت:عمو شوخی میکنه.
عرفان برگشت طرف عمو کیارش عصبانی و با اخم گفت:دیگه به داداشم نگو داداش کوچولوها.به داداش خودت بگو داداش کوچولو.امیر داداشه خودمه فقط داداشه منه
.
ولی عمو فقط میخندید.عرفان از خنده عمو دیگه خیلی عصبانی شد یهو پرید روش میخواست بزنتش.من از خنده داشتم میمرد واقعا صحنه باحالی بود
.
بابام بلند شد عرفان و گرفت گفت:إ این چه کاریه بیا اینور...باشه دیگه نمیخندیم.بابا عرفان و گرفت تو بغلش ولی عرفان دویید اومد تو بغل من نشست همونطور عصبانی
چون اون موقع ها همش به من میچسبید.
دیگه هیچکس نمیخندید ولی این عمو کیارش...مگه بس میکرد.همونطور میخندید.دیگه باباجونم دعواش کرد گفت برو تو اتاق بخند.
بعد از این ماجرا هر بار عمو کیارش به من میگفت داداش کوچولو عرفان قاتی میکرد
.بابام دیگه جدی بهش گفت دیگه نگه.ولی چند بار دیگم باز گفت بعدش میگفت: ببخشید ببخشید یادم رفت
.ولی معلوم بود الکی میگه
،میخواست عرفانو اذیت کنه
.
+یکی از کامنتای تبسم خانم منو یاد این ماجرا انداخت.