ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

فلش

خیلی وقت  پیش مدرسه ی عرفان بهشون گفته بود که برای کلاس کامپیوتر که دارن ورد توش یاد میگیرن باید یه فلش کم حجم برای جابه جا کردن تمرین و تکلیفای ورد داشته باشن.بابا هم یه فلش 2 گیگ برای عرفان خرید ،البته همیشه دست بابا ست و عرفان فقط میبره مدرسه.کار کردن باهاشم خودم بهش یاد دادم.

ولی..یه روز که بابا خونه نبود و عرفانم داشت پویا میدید چشمم افتاد به تلوزیون و حس کردم کارتونی که عرفان داره می بینه یه جوریه!! یعنی هم به نظر خیلی خشن اومد هم اینکه اصلا آشنا نبود...چون بلاخره کارتونایی که تو پویا می بینه کم و بیش دیگه برام آشنان.

رفتم جلو گفتم این کارتونه چیه عرفان؟ پویا جدید گذاشته؟

یه لحظه انگار ترسید ولی بعد گفت آره آره جدید گذاشته

گفتم اسمش چیه؟!

یه کم فکر کرد گفت اسمش؟! یادم نیست.

منم خم شدم  کنترل و از بغلش وردارم که بزنمep gببینم اسم کارتونه چیه، ولی سریع کنترل و ورداشت گفت نه میخوام ببینم.

گفتم می خواستم بزنم ببینم اسم کارتونه چیه...خب خودت بزن.

گفت چی رو بزنم؟!

هنوز نمی دونه وقتی خودشو میزنه به گیجی بدتر تابلو میشه که یه کاری کرده چون واقعا من تا قبلش فکر می کردم پویائه ولی وقتی اونجوری جواب داد تقریبا مطمئن شدم که تلوزیون نیست.

گفتم دکمه ی Info رو بزن ببینیم اسم کارتونه چیه

یه چند ثانیه با اخم به تلوزیون نگاه کرد بعد یهو گفت إإإ حواسم پرت شد اصلا نفهمیدم کارتونه چی شد که..اصلا دیگه نمی خوام  بینم.

بعدم زد تلویزیون رو خاموش کرد قهر کرد رفت بالا.هر چی ام صداش کردم که قهر نکن و بیا ببین! گوش نداد.

منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پشت تلوزیون و نگاه کردم دیدم بله...فلشش وصله به تلوزیون!!!! منم فلششو ورداشتم.فقط می خواستم ببینم چیکار میکنه؟ 

رفتم بالا تو اتاقش بازم گفتم : خب حالا چرا قهر می کنی داداش.. برو ببین دیگه.

هیچی نگفت... منم رفتم اتاقم ولی دوقیقه نشد دیدم رفت پایین.منم یه کم بعد رفتم پایین و یواشکی نگاش می کردم.

تلوزیون و روشن کرد و بعد خواست بره روی فلش، ولی منوی فلش نمیومد.یه چند باری زد ولی فلش و پیدا نمیکرد...یه بارم تلوزیون و خاموش روشن کرد ولی بازم نیومد.بعد رفت پشت تلوزیون و دیگه فهمید فلشش نیست و داشت میومد بالا منم سریع رفتم بالا.

 فک میکردم مثلا به روی خودش نیاره یا اینکه بخواد یه نقشه ای بکشه که لو نره ولی یه راس اومد پیشم شاکی گفت: داداش فلشمو بده!!!!

گفتم فلشت؟!! فلشت کجا بود مگه؟

گفت داداش بده دیگه...چرا ورداشتی؟

منم خندم گرفته بود بازم گفتم خب بگو کجا بود؟

گفت  چیه مگه کارتونِ بدی نبود که داداش بده دیگه!!!

منم دیدم دیگه خودش اعتراف کرد گفتم پس چرا داشتی یواشکی میدیدی؟

گفت نه یواشکی نمیدیدم ؟!

گفتم یواشکی نمیدیدی؟! پس چرا الکی گفتی پویائه؟!

گفت نه من نگفتم که تو گفتی پویائه!!!!!

یعنی بعضی وقتا چنان حرفو می پیچونه که آدم به خودش شک میکنه.

گفتم خب اگه یواشکی نمیدیدی بذار بقیشو وقتی بابا اومد بعد نگاه کن.

گفت اون موقع دیگه وقت تلوزیون دیدنم تموم میشه.

گفتم داداشی می دونی بابا بفهمه یواشکی کارتون میبینی ناراحت میشه ازت؟از کجا آوردی اصلا؟

 ناراحت شد یه کم فک کرد بعد گفت: مانی داده  ولی آخه کارتونش بد نیست ...مناسب سنمم هست..مانی گفت هست..گفت باباش میذاره ببینه.

با خودم فک کردم این از الان این کارارو یاد گرفته و فلش میده دوستش براش کارتون بریزه بعدها میخواد چیکار کنه؟!!!

گفتم باشه ولی بذار بابا بیاداول بهش بگو اگه اجازه داد  بعد ببین خب؟

آروم گفت باشه و داشت می رفت ولی یهو برگشت گفت نه اصلا نمی خوام ببینم ولش کن.پاک میکنم.بده پاک کنم.بعدم فلش و گرفت و واقعا رفت پاکش کرد.چون مطمئن بود بابا نمیذاره .

حالا بابا که اومد و نشسته بودیم  بابا گفت: پسرم، مانی فلشتو امروز آورد؟!!!!!!!!!

عرفانم گفت آره الان میارم....بعدم پاشد آورد داد به بابا.منم شاخام داشت میزد بیرون از تعجب ولی اونجا چیزی نگفتم.

بعدش به عرفان گفتم :به بابا گفته بودی که فلشو دادی به مانی برات کارتون بریزه؟!!!!!

گفت نه من ندادم کارتون بریزه که...من تو کلاس جا گذاشته بودم،بعد مانی ورداشته بود که گم نشه.. خودش ریخته بود.

 وای یعنی اونقد عذاب وجدان گرفتم راجع بهش فکر بد کردم و تو فکرم تهمت زدم بهش.

آخرشم سر شام طاقت نیورد و ماجرای کارتون و برای بابا گفت. البته با پاره ای تغییرات...که مانی که فلشم و داد گفت برام یه کارتون ریخته و منم پرسیدم مناسب سنمون هست یا نه.. اونم گفت آره بعدم شما نبودید که اجازه بگیرم واسه همین خودم زدم ببینم واقعا مناسب سنم هست یا نه و بعد دیدم که یه کم خشنه ولی نه خیلی ها، یه کم فقط  ،بعد دیگه ندیدم و  پاکش کردم.

بابا هم یه کم اعصابش خورد شد از شنیدنش ولی عصبانی نشد بعدم بهش گفت که به مانی بگه دیگه هیچوقت بی اجازه چیزی رو فلشش نریزه و بگه که فلش مدرسه فقط برای درس و تکالیف مدرسه است و نباید هیچ چیز دیگه ای توش ریخته بشه و آخرم گفت که از این به بعد اگه من خونه نبودم وخواستی برای کاری اجازه بگیری ، یا زنگ بزن یا از داداش اجازه بگیر یا صبر کن برگردم خونه.

عرفانم گفت ببخشید و قول داد.ولی بعدش بابا باز عصبی بود چون فکرش درگیر این بود که نمی دونست عرفان چی دیده و اصلا چه کارتونی بوده

منم خیالش و راحت کردم و گفتم که چند صحنه از کارتونه رو دیدم و  واقعا همونطوری بود که عرفان گفت فقط خشونتش یه کم بیشتر از یه کم بود.صحنه اش هم این بود کهچند تا آدم آهنی و آدمای مسلح داشتن به هم تیراندازی می کردم ،دوبله فارسی و موسسه ای هم بود ولی آخرش نفهمیدم اسم کارتونه چی بود.

+ولی فک کنم این مانی رفیقِ نابابیه واسه خودشا ولی نه..خدایا توبه...شاید بازم دارم تهمت می زنم

++پیشاپیش  میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر رو  به همه به خصوص به همه مادرا تبریک میگم.

+++سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم.ان شاالله که سال خوبی داشته باشید.

++++امسالم مثل پارسال هفته اول شیرازیم.ولی هفته دوم رو اگه آقا بطلبه قراره بریم مشهد. 

+++++راستی عرفان تقریبا یک چهارم پیک نوروزیشو حل کرده...میگه قبل از سال تحویل میخوام تمومش کنم!!!! فک کنم پارسال و خیلی خوب یادش مونده

فعلا خداحافظ همگی چون احتمالا ایام عید نتونم خیلی بیام.

من و عرفان و مامان

به خاطر قولی که داده بودم کل هفته پیش رو با عرفان رفتیم پیش مامان ...همه چی خوب بود فقط اگه می شد یه کاری کرد که عرفان کلا اینقد حرف نزنه می تونست عالی باشه همه چی...

وقتی رفتیم اونجا همین که مامان و دید و سلام کردیم بعدش با ذوق گفت: امیرم با خودم آوردما مامان!!!...یه جوری گفت که مامان فک کرد من به زور رفتم اونجا...خیلی ضایع بود...یعنی یه جوری ام چرت و‌پرت میگه که دیگه نمیشه هیچ کاریشم کرد..ولی حالا این خوبش بود.

همون روز اول که مامان از مدرسه اش پرسید شروع کرد مثل همیشه با جزئیات از درس و اردو ها و مسابقات و نمایشگاهای مدرسه تعریف کردن و من منتظر بودم که برسه به بخش ابتکارات و دسته گلاش ولی در کمال تعجب یهو تعریف کردنش تموم شد!!! بدون اینکه یک کلمه از شیرین کاریاش برای مامان گفته باشه!! آخه همیشه شیطنتاشم برای باباجون اینا یا عمو اینا تعریف می کنه ...ولی برای مامان ،هیچی....حالا اگه هیچی بود که خوب بود.،،وقتی حرفش تموم شدو مامان گفت آفرین پسرم...تو هم پسر نمونه منی ..مثل داداش امیر.

 یهو گفت: آره داداشم خیلی نمونه ست همش شاگرد اول میشه ولی چند بارم ناظمشون بابا رو خواسته بود مدرسه..یه بارش الکی بودا..ولی یه بارش بابا خیلی عصبانی بود...

یعنی واقعا حقش بود بزنم لهش کنم همونجا ولی دیگه جلوی خودمو گرفتم، هرچی ام فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که هدفش چی بود مثلا؟!!!مامانم اصلا حرفش و نشنیده گرفت و یه حرف دیگه زد منم دیگه بی خیال شدم...

ولی این دفعه که پیش مامان بودیم کلا عرفان رو حالت" ضایع کردن امیر" بود.

یکی از روزا که از مدرسه اومدم دیدم با مامان تو آشپزخونه دارن آزمایشای علمی آب و روغن انجام میدن ، با پنج شیشتا رنگ خوراکی!!!!!

یعنی یه کیفی داشت میکردا...بعد از ماجرای نذری ،بقیه آزمایشای کتاب مونده بود ،چون دیگه هر وقت  از بابا  میخواست براش رنگ بخره بابا راضی نمی شد..یعنی اصلا حرفشو که میزد بابا بازم عصبانی می شد از یادآوری اون روز...واسه همین دیگه از موقعیت استفاده کرده بود و از مامان خواسته بود براش بخره ولی بابا واقعا حق داشت و خوب کرده بود براش نخریده بود ...یه روز عصر که میخواست کیک و شیر بخوره از مامان پرسید که برای شمام بیارم؟!! مامانم گفت آره..بعد از من پرسید منم گفتم نه نمی خوام دستت درد نکنه.

دیگه چیزی نگفت و رفت ولی چند دقیقه بعد با یه سینی اومد که توش دوتا لیوان شیر و یه لیوان شربت بود.

مامان پرسید این چیه؟

گفت برای داداش آوردم.شربته..

مامانم کلی قربون صدقش رفت و گفت داداش مهربون.

منم کلی تشکر کردم ازش ،بعدم لیوان و ورداشتم سرکشیدم ولی...وااای یعنی اونقد توش رنگ ریخته بود که مزش فاجعه شده بود..یعنی صد رحمت به مزه شیر...واقعا حالم داشت بد میشد.فقط بلند گفتم عرفاان!!!!

غرفانم فرار کرد رفت پیش مامان گفت ببخشید فقط میخواستم تو هم بخوری.

گفتم مگه نگفتم نمی خورم...تو باز رنگ ریختی تو خوراکی؟!!

گفت خب رنگ خوراکیه دیگه..چیزی نمیشه که..

یعنی اونقد عصبانی بودم که دلم میخواست بگیرم بزنمش ولی نمی شد که..،مامانم تازه متوجه قضیه شده بود واسه همین براش گفت که رنگ خوراکی برای چیه و نباید اینجوری خوردش ...منم قاطی بودم گفتم نمی فهمه که هرچی میگیم....هیچی دیگه بدجوری قاطی کرد از حرفم ولی بغضشم گرفت عصبانی گفت خیلی ام میفهمم فقط میخواستم تو هم بخوری..خب اصلا چرا شیر دوست نداری؟!!

من نمی دونم این قضیه شیر دوست نداشتن من چه ضرری بهش میزنه که ول نمی کنه؟!!!!

دیگه مامان بغلش کرد که غصه نخوره ولی بعدش اومد باز کلی معذرت خواهی کرد و ده ساعت التماس کرد که به بابا نگم چیکار کرده و قول داد دیگه هیچوقت نکنه..منم دیگه دلم سوخت قبول کردم ولی گفتم زیر قولش بزنه میگم.

وقتی ام برگشتیم خونه یه روز رفت کتابشو آورد پیش بابا بعدم رنگارو آروم از پشتش درآورد گذاشت رو میز سریع گفت مامان خریده...بابا هم فقط یه کم با اخم نگاش کرد...عرفانم گفت خب ببخشید دیگه بابا..قول دادم دیگه نکنم دیگه..باشه؟!!

باباهم دیگه چیزی نگفت و قبول کرد ولی نمی دونست یه بار زیرقولش زده قبلا...

یه روزم:( ... مثل همیشه می نویسم که یادم نره:(

عرفان همیشه با بابا درساشو کار می کنه. واسه همین هفته ای که پیش مامان بودیم درساشو میاورد و با مامان می خوند...ولی چجوری؟ دقیقا انگار مامان بچست و اون داره بهش درس یاد میده...مامان هر چی که می گفت ، می گفت نه باید اینجوری باشه..مثلا می گفت کاربرگ علوم و بیار انجام بدیم می گفت نه اول باید ریاضی رو انجام بدیم...یا مثلا می گفت بیا شکلاشو رنگ کنیم می گفت نه اول باید فلان کارو بکنیم...حالا انگار فرقی می کرد اول کدوم کار و بکنن!!!! یه چند بارم بین حرفاش شنیدم که گفت : نه شما نمی دونیدکه!!!!.مامانم می گفت خب بگو مامان بدونم.

اگه همون چند بار که شنیدم اینو گفت بهش می گفتن که حرفش خیلی بده و نباید اینجوری به مامان بگه شاید دیگه به خودش اجازه نمیداد اون حرف و بزنه و اونجوری کنه...منم :(

یه روز که داشتن درس می خوندن باز عرفان شروع کرد همون مسخره بازیا رو در آوردن ولی نمی دونم چی شد که یهو عرفان عصبانی دفترشو پرت کرد رو زمین و تقریبا بلند گفت آخه شما هیچی نمی دونید که...

یعنی من  واقعا هنگ کرده بودم از کارش و حرفش...اصلا باورم نمی شد...مامان که طبق معمول اصلا ناراحت نشد و فقط خواست آرومش کنه ولی من ...یهو داغ کردم...عصبانی تقریبا داد زدم بی ادبِ پررو...به مامان بگو ببخشید.

مامان گفت نه امیر جان چیزی نشده...

ولی عرفان... فک نمی کرد من اصلا چیزی بگم...با بغض گفت آخه چرا؟!!!!

فقط گفتم: نمی دونی؟!!!!

ولی یهو زد زیر گریه...اونم چه گریه ای!!!قشنگ انگار کتک خورده باشه...یعنی اونقد بدم میاد عین بچه کوچولوها اون شکلی می زنه زیر گریه...منم دیگه قاطی بودم فقط رفتم تو اتاق ولی یه کم بعدش پشیمون شدم از کارم چون بابا قبلا گفته بود حق ندارم به عرفان چیزی بگم وقتی اونجاییم:(( کلا می دونم تو این مواقع نباید دخالت کنم  ولی باز...:((

نیم ساعت نشد عرفان اومد پیشم گفت ببخشید داداش.

گفتم باید به مامان بگی.

گفت گفتم... به مامانم گفتم...چند بار گفتم...ببخشید خب؟!

منم بغلش کردم بوسش کردم بعدم بهش گفتم که خوب نیست به مامان اون حرف و می زنه...

اونم قول داد دیگه نگه...واقعانم نگفت دیگه...منم...بعدش از مامان معذرت خواهی کردم که دخالت کردم و داد زدم:(