ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

به پایان آمد این دفتر ،حکایت همچنان باقیست.

یه حدیث از امام صادق (ع) خودندم  که فرمودند: کسى که مؤمنى را براى گناهى سرزنش کند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتکب شود.

پست قبلیم مصداق کامل این حدیثه....تا حالا آدمای زیادی رو به خاطر "بد رفتن" سرزنش کردم و یهو دیدم...که خودم بهش دچار شدم ...پس با خودم گفتم حالا که فهمیدم باید یه جوری جبرانش کنم..هرچند اگه کامل جبران نشه.

بچه که بودم آرزو زیاد داشتم...مثل همه بچه ها..ولی  ازیه سالی آرزوهای زیادم تبدیل شدن به یه آرزو..فقط یکی..یه آرزو که  فقط برای خودم می خواستم...ولی بابا بهم فهموند که باید برگردم به آرزوهای زیادم و ..اتفاقا اون یه آرزو رو فراموش کنم...فهموندنش  خیلی سخت بود.خیلی دردناک بود، برای هردومون... ولی همیشه از بابا به خاطر فهموندنش تشکر می کنم چون اون روزا من زندگیم خلاصه شده بود به یه آرزوی اشتباهی...تا اینکه عرفان اومد پیشمون...از همون شب اول، وقتی عرفان با گریه خوابید، کنار اون حس عصبانیت و غمی که از قدیما برام زنده شد...اون آرزوی قدیمی لعنتی هم باهاش زنده شد...اون آرزوی اشتباهی...ولی اینبار برای خودم نبود...فقط برای عرفان میخواستمش...هر روزی که زجر عرفانو بیشتر می دیدم..بیشتر آرزو می کردم...عرفانو واقعا مستحق اون آرزو می دونستم...خوب که فک می کردم می دیدم اون آرزو در واقع برای من هیچوقت آرزو نبود، یه خاطره 12 ساله بوده که دوست داشتم تکرار شه ولی عرفان چی؟ هیچی!! واقعا هیچی...هرچقد بیشتر آرزو می کردم اوضاعم با مامان بهتر می شد...انگار بهم انگیزه می داد...تا ااینکه عید امسال..شیراز...شنیدن یه جمله..تو یه لحظه...آرزومو برای همیشه دفن کرد...منم به هم ریختم ..بدم به هم ریختم...به خاطر خودم؟ به خاطر عرفان؟ به خاطر آرزوم ؟ شاید..شاید اینا دلیلای خوب و منطقی باشه ولی..اصل مطلب اینه که من یه آدم ضعیفم...خودزنی نمی کنم..نه..این یه واقعیته...تو یه هفته ای که تنها بودم خیلی فرصت برای فکر کردن داشتم...خیلی فکر کردم...خیلی از خاطراتو مرور کردم ..این وبلاگم خیلی کمکم کرد...کل این وبلاگو از اول زیر و رو کردم و دیدم پره از  ضعفهای مکتوبم.....انکار ناپذیره...

ولی الان حالم خوبه...حالم خوبه که برگشتم خونه...حالم خوبه که بابام مثل همیشه هوامو داشت....حالم خوبه که فهمیدم چقدر ضعیفم و چقد راه دارم تا بزرگ شم تو این ماجرا ، تا برسم به عرفان...حالا واقعا می فهمم که چرا عرفان همیشه حس می کرد داداش بزرگمه....حسش اشتباه نبود...

تو پست قبل نوشتم که افتادم تو دور باطل...نه می تونم بگم و نه نگم...اما دور باطل و شکستم که بتونم درست برم و اینکه از روزی که این وبلاگ و زدم با خودم عهد کردم که بلاخره اینجا رو  به بابا نشونش بدم...که تا قبلش از اینجا نرم به خاطر همین دیروز که وبلاگ و باز کردم تا به بابا نشون بدم  ،فقط گوشیشو آورد، بوک مارکاشو باز کرد و نشونم داد ،اولین تو لیست بود" ما سه نفر" بعدم گفت: خیلی وقته می خونمت...تا قبلش نمی دونستم دست به قلم به این خوبی داری!!

فکر نکنم تا آخر عمرم دیگه همچون غافلگیری برام پیش بیاد...فکر کنم اون دیگه ته تهش بود.

و حالا این اولین و آخرین پستیه که می نویسم درحالی که می دونم می خونید بابا...

نویسنده های مشهور همیشه می گن سخت ترین قسمت هر داستانشون، پایانشه، من نویسنده نیستم ولی این وبلاگ و این پست داره بهم نشون میده که چرا اینو میگن.

24 تا کامنت در انتظار تائید نشون میده که من خراب کردم...آخر ماجرا رو خراب کردم..بدجورم خراب کردم و تنها کاری که همین آخر ماجرا می تونم بکنم اینه که بگم از همتون معذرت میخوام و ازتون تا آخر دنیا ممنونم چون کامنتای شما باعث شد که من اینجا رو بد تموم نکنم.

از همه مخاطبای وبلاگم از همه و همه شونم ممنونم که همراهم بودن، چه خاموش چه روشن چه نیمه روشن....بازم میگم که حلالم کنید هرچند شاید این پست هم چیزی رو جبران نکرده باشه ولی شما با بزرگواری خودتون منو ببخشید و حلال کنید.

عید مبعث رو هم به همه تبریک میگم.

خداحافظ همگی

+ بابا حالا نمیشه بگید از کی اینجا رو می خونید؟! 

دور باطل

بعضی چیزا هست که دلت نمی خواد بنویسیشون...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی...اصلاً نمیشه..هیچ رقمه راه نداره.

بعضی چیزام هست که نمیشه ننویسی،چون تا وقتی ننویسیش دیگه دلت نمی خواد از هیچ چیز دیگه ای بنویسی...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی.. اصلاً نمیشه... هیچ جوره راه نداره.

حالا وقتی همه‌چیز روزگار دست به دست هم بدن ،یه اتفاقی بیفته که هم اولی باشه هم دومی یعنی افتادی تو یه دور باطل...دوری که میگه دیگه ننویس...یعنی بی خیال نوشتن...بی خیال وبلاگ نویسی... یعنی بی خیال نوشتن  خاطرات عرفانی که دو روزه ازش بی خبرم...بی خیال نوشتن از«ما سه نفر»ً.. انگار روزگارم طاقت دیدن ما سه نفر و نداره..دست به دست عزیزترین آدم زندگیم داد تا من...الان خونه نباشم...از دیروز تا امروز و فردا و...

همش گفتم روزگار ولی روزگار مثل همیشه میگه اشکال از منه ..که من نمی تونم...من نمی فهمم و.. ایندفعه حرفشو تائید می کنم...آره ایندفعه من نمی فهمم ،من نمی تونم..‌.همین نفهمی هم ما سه نفرو  ازم گرفت.

ولی آخر آخرش من از بابام که سهل ترین کار دنیاست برام... حاضرم به پای همه دنیا بیفتم تا منو ببخشه و بازم ما سه نفر باشیم ولی بازم ته تهش بگم که نمی تونم و.. قبول کنه  که نمی‌تونم.

+پدر  مادرا و پدربزرگ  مادربزرگا، با تجربه ترین آدمای زندگی هر بچه ای ان. اتفاقی تو زندگی بچه ها و نوه ها وجود نداره که تجربه نکرده باشن یا درک نکنن.همه اینو میگن.

ولی...انگار بعضی کلی گویی ها گاهی اشتباه از آب در میاد.

++معذرت میخوام از اونایی که به هر دلیلی به هر دلیلی ازم ناراحت و دلخور شدن.حلال کنید.

معذرت میخوام از دوستای خوب مجازیم که تو هر شرایطی همراهم بودن و کمکم کردن .ببخشید اگه دارم بد میرم.حلال کنید.