شبهای قدر همیشه یه فرصتی بوده که آدم حالش بهتر شه چون به غیر تمام دلیلایی که برای خوبی و بزرگی شبای قدر گفتن،مثل بالاتراز هزار ماه بودن و درهای باز آسمون و مستجاب شدم دعا ...گریه کردن و هزاران بار خدا رو صدا زدن خودش کلی دل و سبک می کنه و حال و خوب.
ولی هر قدرم که تو این شبا گریه می کنیم و بعدم حس می کنیم که خیلی سبک شدیم و گریه هامون تموم شده ،فقط چند ساعت طول می کشه برسیم به یه چیزی که جای خالی عمو بدجوری تو چشممون بیاد و دوباره بغضمون از اول بشه...از اوله اول...انگار که تو عمرت اصلا گریه نکرده باشی ...همونقد دلمون گریه می خواد....
این شبا مثل سال های قبل رفتیم مسجد نزیک خونه بابابزرگ اینا...عمو کوروش اینا بیشتر شبای قدر می رفتم مسجد محل خانومش اینا به غیر از شب ۲۱ ام ولی همیشه همگی همه ی سحر های شب قدر رو خونه بابابزرگ دور هم بودیم ..اما امسال...نبودن ...هیچکدوم نبودن...عمو که نبود زن عمو هم نبود طاها و زهرا هم نبودن...
عمو کیارشم سر همین باز شروع کرد به گریه زاری کردن ...با اینکه تو مسجد از اول تا آخر مراسم فقط یه ریز گریه کرده بود اما جای خالی عمو تو خونه داغشو تازه کرد...وقتی بابا و باباجون هر کاری کردن آروم نشد، بابا عمو رو برد بیرون ، چون مامان بزرگ نزدیک بود حالش بد شه ولی وقتی بابا رفت عرفان حالش بد...
عرفان کلا همیشه خیلی به بابا وابسته ست،خیلی، روز به روزم وابستگیش داره بیشتر میشه ولی بعد از فوت عمو یهو این حالتش ده برابر شده ،اصلا یه جور غیرعادی شده...بابا که می خواد بره سر کار صبح زود بیدار میشه و جلوی بابا رو می گیره...بعدم التماس می کنه که یا نره یا اونم با خودش ببره...دیگه بابا کلی باهاش حرف زد تا قبول کرد پیش من باشه تا از سرکار بیاد ولی بازم هر روز صبح موقع رفتن باباحتماً بیدار میشه... تا چند وقت دیگه ام که کلاسای مدرسه ام شروع بشه نمی دونم قراره چی بشه؟!!!
دیشبم تو مسجد بین من و بابا نشسته بود و آخرای مراسم بود که سرش و گذاشت رو پای بابا و خوابش برد...
یه کم بعد دیدیم که باباجونم زیاد حالش خوش نیست و بابا گفت که باباجون و میرسونه خونه و دوباره میاد،واسه همین بابا عرفان و بلند کرد و بهش گفت :سرتو بذار رو پای داداش پسرم...عرفانم گیج خواب بود و فقط سرشو گذاشت اینور و باز خوابید ولی مراسم که تموم شد و بیدار شد ، وقتی دید بابا نیست اصلا قیافه اش به هم ریخت و سریع بغضش گرفت،گفت بابا کو؟
گفتم: الان میاد.
ولی انگار نه انگار که بهش جواب دادم، بلند شد و همونجور داشت میرفت.منم یه لحظه عصبی شدم از کارش دستشو گرفتم کشیدم که دوباره بشینه و گفتم کجااا؟ ولی انگار محکم کشیدم چون کنارم افتاد زمین ،البته آروم افتاد ولی آماده بود که بزنه زیر گریه:((
عصبانی و با گریه گفت: ولم کن..می خوام برم پیش بابا.،،بعد باز بلند شد که بره...
می دونستم حالتش غیر عادیه و دست خودش نیست واقعا، ولی به جای اینکه آرومش کنم اشکشو درآورم بدتر..،واسه همین ایندفعه گرفتمش که بغلش کنم ولی نمیومد..گفتم ببخشید داداشی یه دقیقه بیا نرو..بعدم به زور بغلش کردم بهش گفتم بابا کجا رفته و زود میاد...دیگه نرفت ولی تا بابا بیاد تو بغلم گریه کرد و هی می گفت چرا منو بیدار نکرد؟منم میخواستم برم...وقتی ام که بابا اومد قشنگ شروع کرد باهاش دعوا کردن...بابا هم فقط ساکتش کرد و گفت که تو مسجد گناه داره دعوا کردن و بذار بریم خونه بعداً حرف بزنیم.
وقتی رفتیم خونه بابا جون و عموکیارش حالش خراب شد ،بابا که داشت میبردش بیرون عرفانم می خواست باهاش بره...ولی بابا فقط بهش گفت بمون زود میایم بعدم رفت.. ولی عرفان یهو جوش آورد، عصبانی دنبالشون رفت گفت نه یه دقیقه وایسید!
من سریع بلند شدم که یه جوری جلوشو بگیرم و بلاخره وسط حیاط دستشو گرفتم گفتم کجا میری عرفان وایسا !!
دستشو که گرفتم دیگه نتونست بره و صدای در حیاط که اومد و دیگه بابا اینا رفتن یهو داد زد :هنوز دعوای قبلیمو نکردم که....هنوز حرف نزده بودیم که...چرا رفتید دوباره ؟!!بعدم زد زیر گریه وهمونجا وسط حیاط نشست.
گفتم باباجون مامان جون غصه می خورنا بیا بریم تو..بابا گفت خونه خودمون حرف میزنیم نه اینجا...پاشو زود میان...
ولی با هر زبونی باهاش حرف زدم بلند نشد و آخر باباجون اومد ببینه که چرا نمیایم تو.
اما وقتی به حرف باباجونم گوش نداد و حتی سرشم بلند نکرد باز قاطی کردم و بلند سرش داد زدم ، یه کمم بدوبیراه گفتم بهش...جلوی باباجون!! شب قدر!! شب شهادت...یعنی یک ساعتم نگذشته بود که از خدا خواسته بودم به خاطر کارام ببخشه منو...
بابا و عمو نیم ساعت بعد برگشتن و بابا خودش عرفان و از حیاط آورد تو...ولی عرفان یه کلمه ام با بابا حرف نزد...تو خونه ام حرف نزد...از کنارش تکون نمی خورد ولی حرفم نمیزد.
اما امروز صبح که پاشد دیگه عادی بود با بابا.
ولی خدا می دونه فردا صبح قراره چه جوری باشه؟ یادشه که قراره پیشم باشه تا بابا بره سر کار یا سر این ماجراها دوباره همه قرارا یادش رفته.
هرچند... وقتی هم دیشب هم امشب رفت پیش بابا خوابید یعنی که یادش رفته.
دیروز چهلم عمو کوروش بود...بابابزرگ همش تو این روزا گفت امتحان خداست..که صبور باشیم...اما فقط خودش شاگرد اول بود و هست تو صبوری ..بعدشم مامان بزرگ ...ولی بقیه...هر کدوم یه جور رد شدن فک کنم...البته نه ..رد که نه...ولی کم که حتما آوردن:(((((
مثل عموکیارشم..که انگار تازه فهمیده بود عمو کوروش مرده ..اونقد سر خاک گریه کرد و ناله کرد که راهی بیمارستان شد،فک نکرد چی به سر طاها و زهرا میاد،چی به سر بابابزرگ و مامان بزرگ میاد...چی به سر زن عمو کوروش میاد...
یا زن عموم که آخر هفته ها نمی ذاشت طاها و زهرا رو ببریم بیرون ،چون می گفت تفریحگاه ما دیگه فقط بهشت زهراست...فقط بهشت زهرا...
یا حتی بابام ...بابام که حواسش همیشه به همه بود ،به همه ی همه... یه وسط هفته که طاها رو آورده بودیم خونمون که با عرفان باشه و روحیه اش عوض شه، وقتی یه دعوای ساده بینشون شد و طاها زد زیر گریه ، دیگه اون لحظه حواسش به عرفان نبود و سرش داد زد...خیلی بدجور...بدون اینکه بپرسه اصلا چی شده...فقط خداروشکر کردم که نزدش..هزاربار شکر کردم.... نه به خاطر عرفان ،فقط به خاطر خودِ بابا...
وقتی دعواشون شد و عرفان با داد بابا رفت اتاقش،طاها با گریه همش می گفت میخوام برم پیش مامانم.بابا هم همونموقع بردش.منم رفتم پیش عرفان.
بدجوری گریه می کرد ،خیلی شدید...ولی گریه اش با همیشه فرق داشت...یه غم خاصی توش بود..یه جوری بود که دلمو آتیش می زد ...اما حرفاش ...ده برابر بیشتر از گریه اش دلمو سوزوند...
بغلش کردم که آروم شه...گفتم داداشی بابا این روزا حالش خوب نیست.غصه نخور باشه ؟
گفت داداش بابا دیگه منو دوست نداره...
گفتم مگه میشه؟ فقط این روزا به خاطر عمو خیلی ناراحته...
گفت آخه همیشه می پرسید که چی شده؟اما دیگه نمی پرسه،فقط منو دعوا می کنه ولی من کاری نکردم داداش.. طاها هولم داد که خوردم به ساختمونو خراب شد..من کاری نکردم...تازه اون دفعه ام خودش مداد شمعیشو شکوند ولی بابا منو دعوا کرد...
از ماجرای اوندفعه ای که می گفت اصلا خبر نداشتم ولی حدس زدم که یه چیزی مثل ماجرای امروز بوده و ...خیلی غصه خوردم.
گفتم می دونی عرفان چون طاها دیگه باباش نیست و به خاطر همین خیلی گریه کرده و غصه خورده ،بابا ناراحت میشه که ناراحتی وگریه طاها رو ببینه برای همین یهو عصبانی شد.از دست تو که عصبانی نشده...
اینو گفتم که قانعش کنم ..که از بابا دلخور نباشه ولی با گریه گفت: خب منم مامانم پیشم نیست منم خیلی گریه کردم ،غصه خوردم بابا از گریه من ناراحت نمیشه؟
نمی دونم چی شد که اینو گفت؟که اصلا همچین مقایسه ای کرد؟ ولی دیگه نتونستم چیزی بگم چون دیگه خودمم گریه ام گرفت و فقط باهاش زار زدم...
ولی بعد فک کردم تقصیر خوده عرفانم بوده...اونقد تو اونروزا بزرگتری کرد برای طاها و زهرا ، اونقد هواشونو داشت و اونقد یه شبه بزرگ شده بود که بابا یادش رفته بود عرفان فقط ۸سالشه...که اونم هنوز خیلی بچه ست......که هنوزم دنبال بهونه می گرده که واسه نبود مامان اشک بریزه..
اما بعدی که میگم خیلی دیر بود دیگه....خیلی دیر...
چون منِ احمق اونقد دلخور بودم از بابا که وقتی بابا اومد و رفتم پیشش که یادش بندازم ..خیلی بد یادش انداختم ،..خیلی بد .،،با اینکه دیدم با همون جمله اول بدجوری حالش گرفته شد و اشک تو چشماش جمع شد...ولی بازم ادامه دادم ....همونجور فقط گفتم ....تا آخرین جمله عرفان و براش گفتم ..اونقد گفتم که حالش بد شد ..اونقد گریه کرد که حالش بد شد...یعنی یه لحظه ام فک نکردم چه غلطی دارم می کنم...فک نکردم بعدش که به خاطر حال بابا عرفان بزنه زیر گریه و ازم بپرسه: بابا که دیگه آروم شده بود دیگه اینقد گریه نمی کرد !پس چرا دوباره اینجوری شد داداش ؟... چی باید جواب بدم ؟بگم منِ نفهم بابا رو اینجوری کردم!!
هنوز تموم نشده البته...بقیه رم می نویسم که یادم نره...یادم نره چیکارا کردم...که سر این ماجراها دوباره دلم پر شد..،دوباره اون حس لعنتیِ مزخرف برگشت...که دوباره قرارام با خودم با خدا، یادم رفت...که بد حرف زدم با مامان... بعدشم دیگه اصلا نزدم....
با اینکه دیدم عرفان چقد غصه خورد که داداشش دوباره داره مثل امیرِ احمق نفهم قبل میشه...دیدم که وقتی میومد ازم بخواد حرف بزنم ،دیگه اصرار نمی کرد..التماس نمی کرد..فقط آروم یه بار ازم می خواست..با احتیاط...بعدم می رفت....اونقد که به خاطر اصراراش سرش داد زدم...
بعضیا تو این ماجرا شاید یه کم، کم آوردن ... ولی من یکی...راس راسی رد شدم.،،بدجورم رد شدم...
عمو می دونم ازم راضی نیستی..،می دونم زحمتات ، حرفات همه رو یادم رفت...ولی تو رو خدا ببخشید عمو ...خودت دوباره کمکم کن.
روز میلاد حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود که عمو کوروش رفت...شاید خوب نباشه اینجوری بگم ولی خیلی بد رفت...خیلی بد...خیلی یهویی:((
دکترا گفتن بر اثر ایست قلبی بوده ولی بابابزرگ اسمشو گذاشت تقدیر، گفت هر کسی تقدیری داره، تقدیر کوروشم این بود که الان بره.
بابابزرگ گریه اش تمومی نداشت،چون خب فک کنم فقط خدا و کسی که داغ فرزند دیده می دونه که چقد سخته داغ بچه ولی دائم هم به مامانبزرگ و همه یادآوری می کرد که: امانتی بود دست ما،خودش داد،خودشم گرفت، راضی هستیم به رضایتش.
بابزرگ واقعا آدم بزرگیه..اگه حرفای بابابزرگ نبود فک نکنم مادربزرگم این داغ و طاقت میورد.
از زن عمو هم چیزی نمی گم...چی بگم واقعا ؟ درد و غم زن عمو واقعا تو کلمات جا نمیشه که بخوام بنویسمش پس می گذرم از گفتنش:(
پدر و مادر زن عمو هم با رفتن عمو داغ فرزند دیدن...شاید عجیب باشه ولی واقعا چیزی بود که دیدم...تو مراسمای عموی، دوستا و آشناهای دور تری که اعضای خانواده مارو خیلی نمی شناختن راحت پدر مادر زن عمو رو با بابابزرگ مامان بزرگ اشتباه می گرفتن.،اونقد که داغ دار بودن اونام...
پدر زن عمو می گفت:یعنی تو این ده سالی که دامادمون بودی هیچ ناراضایتی و دلخوری از دخترمون یا خودمون نداشتی که سرسوزنی ازت بی احترامی یا حتی گلایه ای ندیدیم و نشنیدیم؟!!!یعنی واقعا میشه همچین چیزی؟!!...اینا رو می گفت،گریه میکرد و بعدم حالش بد می شد.شاید بعضیا فک میکردن چون عمو رفته اینا رو می گفت ولی ما می دونستیم که واقعا راس میگه،چون عمو کوروش واقعا خیلی خوب و مهربون بود... خیلی مهربون و خیلی ساکت و آروم.
این وسط فقط خدا می دونه که بابا چی کشید:( چون من نفهمیدم.،،یعنی فهمیدم ولی خیلی دیر..،بابا حواسش به همه بود.به بابابزرگ ومامان بزرگ،به زن عمو و بچه هاش به عمو کیارش، به من و عرفان... ولی هیچکس حواسش به بابام نبود،منم حواسم نبود...که چقد آرومه،چقدصبوره...عرفانم خوب بود چون بابا حالش خوب بود...بابا هم همش به عرفان می گفت حواسش به بچه ها باشه..مراقبشون باشه...عرفانم واقعا مثل یه برادر بزرگ حواسش بهشون بود.،ولی بابا به من چیزی نگفت،کمکی نخواست چون من گیج بودم..چون بابا مجبور بود حواسش به منم باشه به جای اینکه من حواسم باشه به بابا:(( ولی بعد از یه هفته که برگشتیم خونه تازه فهمیدم چقد داغونه.،،که چقد بغض داره بابا..ولی تو خونه ام دلش نمیومد گریه کنه ...به خاطر عرفان،چون اونم پا به پاش گریه می کرد...ولی سه تایی اونقد از عمو یاد کردیم و گریه کردیم که سبک شیم،یعنی بیشتر بابا سبک شه.
۲۱ روزه که عمو رفته ولی هنوز باورم نمیشه که نیست،که دیگه نمی بینیمش،ولی می دونیم که خواست خدا بوده و به قول بابابزرگ راضی میشیم به رضایتش.
الانم درسته که هنوز داغ داریم...هنوز بعضی شبا صدای گریه بابا رو می شوم و دلم خییلی میگیره...که بابابزرگ و مامان بزرگ تا اخر عمرشون داغ فرزند و تو قلبشون حس می کنن...که حالا حالاها مونده تا زن عمو حالش سرجاش بیاد ولی...ولی،خداروشکر که حال همگی خوبه..چون خدا وقتی داغی رو میده حتما صبر و طاقتشم باهاش میده.
اما بازم برامون دعا کنید که هممون تو این آزمون خدا قبول بشیم..مخصوصا برای زن عموم.
+فردا امتحانات نهاییم شروع میشه برای همین تا ۲۵خرداد نمی تونم پست جدیدی بذارم ولی بعدش ان شاالله اگه زنده بودم حتما بازم مینویسم.
++امتحانات عرفانم تموم شده...بابا میخواد طاها و عرفان وتو کلاسای تابستونی ثبت نام کنه که طاها تنها نباشه..،احتمالا امسالم قراره تو مدرسه عرفان ثبت نام کنه و بره کلاس اول.
+++حلالم کنید.التماس دعا.