سلااام به همه
فعلا یه سراومدم که بگم آخییییش بلاخره این امتحانای
...تموم شد راحت شدیم.
دیگه طاقت نداشتم تا پنجشنبه صبر کنم.خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا و آدماش .دیگه اومدم خبر آزادیمو اعلام کنم
.امتحانام خدا رو شکر خوب بود.خودم که تقریبا راضی بودم
.تا دیگه ببینیم کارنامه چی میگه!!!


گفتم تقریبا چون هنوز معلوم نیست بدبخت شدم یا نه
.
آخه من هر امتحانی رو که میدم می دونم که در چه حدی دادم و مثلا یه نمره ای ازش تو ذهنم هست که بیشتر وقتام درسته ولی سر امتحان هندسه یه جور خیلی وحشتناکی شد
. من خوب خونده بودم ولی سر جلسه وقتی ورقه ها رو دادن یعنی من پنج دقیقه همونطور فقط نگاه میکردم.قشنگ هنگ کرده بودم
آخه سوالا یه جوری بود حتی شبیه سوالای جزوه یا تمرینای کتابم نبود
فقط سه تا اثبات قضیه بود که خب عین کتاب بود. همه بچه ها هی سراغ معلم و می گرفتن ولی اصلا نیومده بود
ناظم گفت معلمتون گفته اگه خونده باشید 20 میشید.یعنی واقعا خسته نباشه تا حالا اونقد قانع نشده بودیم.


دیگه از اون سه تا اثبات شروع کردم بقیه م دیگه هر چی می دونستم نوشتم ولی از هیچکدوم مطمئن نیستم که درسته یا نه.هیییییچکدوم
برای بابامم ماجرای امتحانو تعریف کردآخرشم گفتم: خلاصه بابا یا بیست میشم یا صفر.
بابا خندید گفت: که اینطور پس اینارو گفتی منو آماده کنی آره؟امیر گفته باشم تجدید شی دیگه خونه رات نمیدما
بابا شوخی کردا آخرشم گفت ان شاالله که بیست میشی... ولی من بدجور استرس گرفتم چون فک کنم بابا فک کرد شوخی می کنم ،الکی گنده ش کردم ولی واقعا هر نمره ای بین بیست تا صفر ممکنه بگیرم
معلمم خدا .....
که از روز امتحان تا آخر امتحانا دیگه مدرسه نیومد جوابارم رو سایت نذاشت بعد امتحان.قشنگ از قصد داره شکنجه میده همه رو.
واقعا اگه تجدید شم هندسه رو ؟
اگه بیفتم خودم دیگه خونه نمیرم.خدا رحم کنه
تو عمرم همچین امتحان عجیب غریبی نداده بودم.
یعنی فقط شب و روز دعا میکنم که قبل کارنامه نمره مو بفهمم.خدا کنه اینقد شکنجمون کرد حداقل ، ورقه ها رو قبل کارنامه بده.
بابا و عرفانم خوبن.این عرفانم تا تونست موقع امتحانا اذیتم کرد .حالا تعریف می کنم بعدا ولی فردا پس فردا می خوام از آخرین دسته گلش بنویسم.
+ آهنگ انیمیشن "6قهرمان بزرگ" با صدای رضا یزدانی.
+خیلی ممنون تو این مدت به اینجا سر زدید نظر گذاشتید
ان شاالله بتونم جبران کنم.
این آخرین پستیه که تو دی ماه میذارم چون دیگه واقعا امتحانا از شنبه شروع میشه و تا 29 دی ادامه داره و دیگه اینترنت تعطیله تو این روزا چون قراره جای شام و ناهارم کتاب بخورم

این پست همون ماجرای پنجشنبه جمعه ست .واای خدا
یعنی با ماجرای دیروز دیگهکامله کامل شدا



پنجشنبه با صدای بابا بیدار شدم.هول شدم دوییدم برم ببینم چی شده...واای چه صحنه ای بود
!!بابا تو تختش نشسته بود و کل صورتو یه کمی از لباسش خیس بود.عرفانم یه لیوان خالی دستش بود و تند تند میگفت :عمو کیارش بود عمو کیارش بود.
یعنی من واقعا داشتم شاخ درمیوردم گفتم عرفان چیکار کردی؟
بابا دادزد:یعنی چی عمو کیارش بود؟...هنوز لیوان دستته میگی عمو کیارش بود؟!!!
عرفان ترسیده بود گفت:نه نه عمو کیارش گفت...ایناهاش.بعد از میز کنار تخت تلفن و برداشت گذاشت رو گوشش گفت:مگه نه عمو؟!!بعد گوشی و داد دست بابا گفت:ایناهاش...ایناهاش
.بعد دویید اومد پیش من.
بابا گوشی وگذاشت رو گوشش بعد گفت:زهره ما...لا اله اله الله...دیوونه شدی؟..بعد گفت:تلافی ها؟یه تلافی نشونت بدم کیارش حالا بخند...بعدم قطع کرد.
عرفان آروم گفت:دیدید عمو بود.
بابا گفت:ساکت ببینم....حسابتو بذارم کف دستت بچه پررو؟!!
عرفان داشت گریه اش میگرفت گفت: نه نه تقصیر من نبود که..تقصیر عمو بود.حسابو بذارید دست عمو.
بابا گفت:حالا عمو گفت تو باید گوش کنی؟نگفتی بابام سکته میکنه؟ها؟
گفت:نه منکه نمیخواستم بکنم که بابایی ولی عمو گفتش که دیگه باهات کشتی بازی نمی کنم.
یعنی عرفان راس راسی خله
بابا دیگه خیلی عصبانی شد.گفت:کشتی بازی ها؟یه کشتی بازی نشون جفتتون بدم.
بعد از تخت بلند شد.
عرفان دیگه گریه اش گرفت پشتم قایم شد گفت: نه نه امیر به بابا بگو تقصیر من نبود
.
من فقط گفتم بابا ببخشیدش.. ولی بابا دست عرفان و گرفت برد بیرون اتاق گفت:بیخود امیر امیرنکن میری تو اتاقت به کار خیلی خیلی زشتت فک می کنی هر وقت فهمیدی کارت خیلی بد و زشت بوده میای بیرون.بجنب.
عرفان سریع گفت کارم خیلی زشته بد بود..ببخشید ببخشید بابا.
بابا گفت اینجوری که قبول نیست قشنگ میشینی ۲ ساعت فک میکنی بعد میگی ببخشید.
معلوم بود بابا خیلی عصبانی نیست دیگه چون قبول داشت تقصیر عرفان نبوده..یعنی یه کم فقط بوده.
عرفان با گریه گفت: نه نمی تونم،چجوری فک کنم صبونه که نخوردم.خانم معلممون گفته اگه صبونه نخورید نمی تونید خوب فک کنید منمکه نخوردم هنوز..تو رو خدا اول صبونه بخورم.
خیلی خندم گرفته بود
بابا هم همینطور ولی جلوی خندشو گرفته بود معلوم بود قشنگ.
گفت:باشه میریم صبحونه میخوریم ولی بعدش برمیگردی تو اتاقا...اشکاشو پاک کرد گفت: باشه قوله قول.
سر صبحونه بابا دیگه اصلا عصبانی نبود ولی بعد از صبحونه که به عرفان گفت برو تو اتاق نمیرفت بالا که... هی میگفت تقصیر من نبود که به عمو بگید بره تو اتاقش
من کار بد نکردم میخوام پویا ببینم .اونقد حاضر جوابی کرد که بابا باز عصبانی شد گفت عرفان خودم ببرمت بالا خطکش میخوری ازم.
گفت آخه چرااا؟
بابا گفت میری یا ببرمت؟
گفت خب باشه ولی فک نمیکنم که همش نقاشی میکنم کلی کیف میکنم.بعد فرار کرد بالا.
بابا گفت بچه پررو...ولی از خنده داشت می ترکید.منم همینطور..
وقتی عرفان رفت دیگه منو بابا ترکیدیم از خنده.کلی خندیدیم.آخه خیییلی باحال گفت.اصلا قیافش یه جور باحالی شده بود وقتی گفت.

فک کنم نیم ساعت بعد با اون قیافه مظلوماش اومد
گفت:بابایی من خوبه خوب فک کردم...این عموی بدجنس گولم زد بعد دیگه خیلی کار زشته بده بیخودی کردم ببخشید بابا بعد پرید بغل بابا بوسش کرد.
بابا هم بوسش گفت: خوبه خوب فک کردی یا نقاشی کردی؟!
گفت نه نه فک کردم یعنی اولش نقاشی کردما ولی بعدش هی نقاشیم همه خط خطی شد خراب شد پاره کردم دیگه همش فک کردم.
بابا گفت:آفرین پسرم دیگه با هیچکس از این کارا نکنیا..می دونی بابایی چقدر ترسیدم...این کارا خطرناکه خوب؟
گفت:چشم ولی با عمو کیارش بدجنس میخوام بکنم تا ادب بشه.
بابا اخم کرد گفت:من الان چی گفتم؟گفتم نباید با هیچ کس این کارای بدو بکنی.عمو کیارشم تو که نباید ادبش کنی باشه؟ گفت باشه.
جمعه هم زنگ زده بود به عمو کیارش بگه که باهامون بیاد استخر.همیشه من یا عرفان زنگ می زنیم که بیاد آخه خیلی باهاش خوش می گذره ولی بیشتر وقتا با دوستای خودش قرار داره نمیاد.حالا ایندفعه به عرفان گفته بود بابات ازم عصبانیه بیام منو دعوا میکنه
عرفانم به بابا گیر داده بود که باید به عمو زنگ بزنید بگید دعواش نمی کنید تا بیاد.حالا معلوم بود عمو باز بدجنس شده الکی بهونه آورده بودا
دیگه منو بابا چقد حرف زدیم که به زور با کلی اخم اومد
.ولی تو استخر کلی شیطونی کرد.
حالا دیروز
دیروزخونه بابابزرگم بودیم عموم اینام بودن.وااای یادم میاد خندم می گیره بازم.


سر ناهار یهو عمو کیارش پشت یقه شو گرفت جیغ کشید هی می گفت آی آی آیییییی بعد داشت از رو صندلی می افتاد، اونقد بد بلند شد که صندلی از پشت افتاد هیچ کس نفمیده بود چی شده ولی همه خندشون گرفته بود آخه کاراش خیلی خنده دار بود.کلا صحنه باحالی بود...وقتی عمو پا شد پشتش عرفان وایساده بود با یه لیوان خالی تو دستش... یواشکی از پشت آب ریخته بود تو یقه عمو.

همه هی می گفتن چی شد؟عمو کیارش گفت آی آی یخ زدم.عرفان چیکار می کنی؟
عرفان گفت تلافی کردم.دیگه بابامو اذیت نکنیا عموی بدجنس.
بابا میخواست عرفانو دعوا کنه ولی نمی تونست اونقد که خندش گرفته بود
فقط گفت عرفان ولی بعد دیگه فقط می خندید
یعنی منو بابا چون ماجرا رو می دونستیم بیشتر می خندیدیم...عمو خودشم خندش گرفته بود رفت لباس عوض کنه عرفانم دنبالش رفت.
من ماجرا رو برای همه تعریف کردم.یه دورم با هم خندیدیم.اون یکی عموم گفت حقشه بلاخره یکی کارای خودشو رو خودش پیاده کرد.

بعد عمو کیارش اومد چون ناهارش مونده بود ولی عرفان دیگه نیومد دختر عمو پسر عمومم رفتن پیش عرفان بازی.دیگه باز همه به عمو کیارش خندیدن و هی می گفتن حقت بود
بعد ناهار بابا عرفان و صدا کرد گفت بیا کارت دارم ولی نمیومد هی می گفت نه نه میخوام بازی کنم تو روخدا...
ترسیده بود.
بابا گفت بیا یه چیزی بهت بگم بعد برو بازی..بیا پسرم.
دیگه اومد.باباهم بغلش کردکلی حرف زد باهاش.وسطا عرفان بغض کرد آروم یه چیزایی هم میگفت.فک کنم آروم داشت حاضر جوابی می کرد بازم.
ولی آخرش دیگه عادی شد. رفت پیش عمو کیارش معذرت خواهی کرد.تازه عمو هی میگفت نه بابا خیلی هم باحال بود کلی خندیدیم
.دیگه بابام چپ نگاه کرد عمو حرفشو عوض کرد.
بعد عرفان گیر داده بود که حالا تو بگو ببخشید...بابام گفت پسرم تو چیه بگو شما..عرفان دیگه یاد گرفته که به بزرگتر نگه تو ولی برای عمو کیارش بعضی وقتا نمیگه
تو زبونش نمیچرخه بهش بگه شما.
عرفان گفت ببخشید شما..ولی عمو هی چونه میزد نمی گفت....می گفت تو رو من و بابات آب ریختی من بگم ببخشید؟!!!
بابا باز یه اخم کرد عمو دیگه گفت خب باشه ببخشید
عرفانم کلی حال کرده بود فک کرده بود عمو رو مجبور کرده عذرخواهی کنه آخه بابا رو که نمیدید پشتش بهش بود

+ دعا کنید امتحانا به خیر بگذره.ان شاالله هر کی امتحان داره خوب بده.فعلا خداحافظ
این پست و خورد خورد نوشته بودم دیگه امتحانام که عقب افتاد امروز کامل کردم گفتم بذارم.ماجرای این پنجشنبه جمعه رم شاید وقت شه سه شنبه بنویسم.
کارای خونه رو همیشه ما خودمون انجام میدیم یعنی بیشترشو بابا انجام میده منم کمکش میکنم.عرفان که اومد پیشمون میخواست که اونم تو کارا کمک کنه.
بابا میگفت تو خونه رو به هم نریزی و اتاق خودتو مرتب کنی بزرگترین کمکه.
ولی میگفت نه مثلا میخوام خونرو جاروبرقی کنم.یا شیشه هارو تمیز کنم!!
حالا یه روز عرفان باز گیر داده بود که کمک کنه. بابا میخواست لباسارو بریزه تو ماشین گفت من میرم میارم ولی بابا گفت تو نمی تونی سنگینه. بابا داشت میرفت بالا دنبالش رفت بعد صدای خنده عرفان اومد بعدشم بابا گفت: الان مثلا داری کمک میکنی دیگه..
من رفتم دیدم کل لباسا رو پله ها ریخته پایین.عرفانم غش کرده بود از خنده.

همونطور با خنده جمع میکرد میگفت: خوب شد دیگه خسته نشدید لباسا خودشون اومدن پایین...
منو بابا هم فقط با خنده نگاه کردیم خودش همه رو جمع کرد ریخت تو سبد.بابا سبد و برد تو آشپزخونه عرفان گفت من بریزم تو ماشین بلدم بلدم دیگه خوب کمک میکنم قوله قول...
بابا گفت باشه بریز تا بیام بعد رفت بیرون آشپزخونه منم یه کم نگاش کردم دیگه منم رفتم بیرون.
وقتی داشتم لباسارو از تو ماشین در میوردم دیدم واااای همه خراب شدن...
همه لباسا رنگشون رفته بود سفید شده بود...کامل سفیدم نه تیکه تیکه سفید بود اصلا رنگا یه وضی شده بودا.بابا رو صدا کردم بابا خیلی تعجب کرد گفت یعنی چی اینا چرا این جوری شدن ؟انگار وایتکس خورده باشن...
من خندم گرفت گفتم اشتباهی وایتکس ریختین بابا؟ گفت نه مایع همیشگی رو ریختم بعد یهو گفت آخ عرفان
.
بعد صداش کرد گفت عرفان خان بیا اینجا ببینم
. عرفان اومد بابا گفت تو تو ماشین چیزی ریختی؟
گفت آره دیگه لباسارو ریختم دیگه..
گفت نه.. شوینده ریختی تو ماشین؟!! بابا داشت حرف میزد اخم کرده بود برای همین عرفان فهمیده بود یه چیزی شده آروم گفت : مگه شوینده نمیریزین که تمیز بشه؟...
بابا داشت عصبانی میشد دوتا کوبید به در کابینت گفت جواب منو درست بده عرفان تو به شوینده های این تو دست زدی؟!
عرفان یه کم ترسید ولی باز خیلی حاضر جوابی میکرد گفت : خب همه شوینده میریزن دیگه که تمیزشه تو اون تبلیغم خانوما همش میریزن چیه مگه؟!!
بابا دیگه صداشو بردبالا گفت با اجازه کی دست زدی به شوینده ها؟ها؟ مگه من بهت نگفتم فقط لباسارو بریز تا بیام؟نگاه کن چیکار کردی...
دیگه بغضش گرفت گفت خب منکه نمیخواستم خراب کنم که میخواستم کمک کنم تازه بوی خیلی خوب میداد میخواستم لباسامون خوش بو بشه تقصیر من نیسکه.
بابا عصبانیتش بیشتر شد گفت ساکت ببینم به جای اینکه بگی ببخشید بابا معذرت میخوام میگی تقصیر من نیست؟!!!!
عرفان دیگه داشت گریه ش می گرفت بعد یه لحظه که به من نگاه کرد من اشاره کردم که بگو ببخشید دیگه...
ولی پررو گفت نخیرم کار بد نکردم که اشتباهی شده دیگه خب...
بابا دیگه خیلی جوش آورد نزدیک بود بزنه تو صورت عرفان
عرفان گفت نه نه داداشی...
هیچوقت به حرف من گوش نمیده ها بعد وقتی بابا دیگه خییییلی عصبانی میشه ازم کمک میخواد.

بابا نزد ولی.. داد زد مگه نمیگم دهنتو ببند.. بچه پررو برو تو اتاق تا بیام تکلیفتو روشن کنم.بجنب.عرفانم دویید رفت دیگه.
بابا عصبانی گفت یه کیسه وردار اینارو بریز توش. داشت میرفت من آروم گفتم بابا میشه ببخشید از قصد نکرده که..
بابا گفت شنیدی بگه ببخشید که ببخشم؟!!
خب بابا هم راس میگفت دیگه
.نمی دونم چرا عرفان سختشه بگه ببخشید یعنی هربار که بابا خیلی عصبانی میشه و کار به جاهای خطرناک میرسه سر همینه وگرنه اگه عرفان همون اول یه ببخشید بگه بابا هم عصبانی نمیشه.
بابا رفت بالا منم دیگه سریع لباسارو جمع کردم سریع رفتم بالا پشت در.
عرفان گفت آخه منکه کار بد نکردم اشتباه شد.
بابا گفت وقتی اشتباه کردی فقط باید بگی ببخشید...نگفتم بچه ای که به جای معذرت خواهی حاضر جوابی کنه تنبیه میکنم ها؟دیگه حرف نباشه دستتو بگیر بالا.
دیگه فهمیدم بابا خطکش دستشه میخواد بزنه.
عرفان اونقد گریه داشت نمی تونست حرف بزنه به زور گفت نه نه ببخشید بابا ببخشید دیگه دست نمیزنم دیگه حاضر جوابی نمیکنم قوله قول تو رو خدا...


بعدم فقط گریه می کرد. بابا بلند گفت عرفان بلند شو منو نگاه کن...دفعه بعد به جای ببخشید گفتن حاضر جوابی کنی ،بعد از اینکه خطکش دستم دیدی دیگه هزاربارم بگی ببخشید فایده نداره ها دستتو کبود میکنم فهمیدی چی گفتم؟
عرفان گفت آره فهمیدم بابایی.
باباگفت تا وقتی نگفتمم پاتو از این در نمیذاری بیرون فهمیدی؟!!عرفان هیچی نگفت نمی دونم یادش میره یا از قصد میکنه؟!

بابا داد زد: نشنیدم بگی چشم بابا... گفت چشم چشم بابا.
من دیگه سریع رفتم پایین نمی دونستم لباسارو باید چیکار کنم دوباره رفتم تو آشپزخونه بابا اومد پایین عصبی بود هنوز گفت یعنی چی تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟!! گفتم اینا رو چیکار کنم؟
گفت ولش کن شب میبریم بیرون...بعد گفت حتما باید با خطکش بالا سرش وایسم تا شااااید یادش بیفته بگه ببخشید
ولی دیگه موقع شام بابا رفت پیشش دیگه آشتی شدن
...سر شامم گفت داداش ببخشید لباساتو خراب کردم
چند روز بعد میخواستیم بریم بیرون عرفان داشت لباس پیدا میکرد بپوشه هی از تو اتاق داد میزد میگفت صبر کنید صبر کنید دیگه ما حاضر شده بودیم بابا یهو گفت عرفان چه خبره چیکار میکنی؟
منم رفتم تو اتاقش دیدم کل لباساش وسط اتاق ریخته
ناراحت گفت آخه نیستش اون لباس آبیم نیست.. بابا گفت کدوم آبیه؟ گفت همون که نوشته زرد داشت...گفتم عرفان اونو که انداختیم دور...
گفت آخه چرا؟ گفتم وایتکس ریخته بودی تو ماشین خراب شد دیگه.
خییلی عصبانی شد میخواست منو بزنه گفت امیر بدجنس چرا انداختیش دور؟
بابا جلوشو گرفت گفت یعنی چی اینکار؟من انداختم دور لباس خرابو میندازن دور دیگه بیا اینو بپوش..بعد از بین لباساش یه لباس آبی پیدا کرد.
با حرص از بابا گرفت پرت کرد رو تخت گفت بدم میاد از این.
حالا خوبه خودش خراب کرده بودا ما میکردیم چیکار میکرد دیگه؟!!
بابا عصبانی شد گفت بی ادب نگفتم چیزی رو پرت نکن؟!! برو بیارش .
گفت نمیخوام اونو بپوشم...اون زشته. بابا گفت برو اونو بیار بعد هرچی خواستی بپوش...بجنب.
با اخم رفت آورد اندخت رو لباسای دیگه
یه لباس قهوه ای داره خیلی دوست داره اونو پیدا کردم گفتم عرفان بیا اینو بپوش خوشت میاد بابا دیگه رفت بیرون گفت عرفان سریع پوشیدیا...
گفتم عرفان خوشت میاد بابا دعوات کنه؟!!چرا اینجوری میکنی؟
دیگه داشت میپوشید گفت آخه اون لباسم خیلی قشنگ بود یه کم پوشیده بودم فقط
.گفتم خب خودت خراب کردی دیگه حالا اینم قشنگه دیگه اونو ول کن.
وقتی برگشتیمم لباساشو جمع نمیکرد که آخر بابا گفت تا جمع نکردی حق نداری از اتاق بیای بیرون...یعنی یک دقیقه نشد اومد پرید رو مبل نشست.بابا گفت آقا عرفان نشنیدی چی گفتم؟
گفت خب جمع کردم دیگه...همه لباسارو مچاله کرده بود چپونده بود تو کشو و کمد


+یکی از کامنتای فاطمه خانم این ماجرا رو یادم انداخت
ببخشیدطولانی شد.