ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

نبودن

یه روزا و شبایی بود که فکر می کردم نبودن با نبودن فرقی نمی کنه...تا جایی که حتی گاهی با خودم فکر می‌کردم...خدایا یعنی یه آدم چقدر می تونه چرند فکر کنه؟!! تا چه حد؟!!

ولی حالا دیگه فکرم درست شده...یعنی  روزگار قشنگ فکرمو آورده سرجاش....حالا می فهمم نبودن با نبودن خیلی فرق داره.

همینکه آدم بدونه یکی هست خوبه، همین دونستنه بسه..حتی اگه پیشت نباشه ، حتی اگه  نبینیش...حتی اگه کیلومترها دورتر باشه...

عمو ای کاش اینشکلی نبودی....ای کاش اون سردنیا بودی ولی فقط می دونستم هستی... همین بس بود برام...همین دونستنه.


+دنیا بدون اوناییکه رفتن دیگه هیچوقت شبیه دنیای با اونا نمیشه...

++شرمنده ام...شرمنده از همه کسایی که برای پست قبلیم کلی لطف داشتن بهم و منه...فقط با دو کلمه جواب اون همه محبت رو دادم...شرمندم...ببخشید.

شاید...پایان!!!

این روزا..همش به این فکر می کردم که یه جایی باید تموم کنم بلاخره...وبلاگ نویسی رو منظورمه...انگیزشم به شدت دارم...‌ولی...هنوز قطعی تصمیم نگرفتم...نمی دونم!


۱۰/۲۶

دلم بدجوری برای نوشتن تو وبلاگ تنگ شده...عجیبه ولی هیچ نوشتنی وبلاگنویسی نمیشه!

شب یلدا

عمو امشب...با جای خالیتون .... طولانی‌ترین ،طولانی ترین شب ساله:((