امروز سر کلاس که نشسته بودم یه استرسی داشتم همش..،واقعا نمی دونستم چرا اینجوریم ولی زنگ دوم دیگه فهمیدم.یکی اومد سر کلاس گفت از دفتر منو خواستن منم اجازه گرفتم رفتم پایین.
وقتی رفتم تو دفتر یعنی قشنگ انگار قلبم یهو ریخت تو دلم...دیدم عرفان و بابا جون تو دفتر نشستن.. عرفانم قشنگ آماده گریه بود...وقتی منو دید اومد بغلم کرد زد زیر گریه گفت: داداشی، بابایی!!!...واای..وقتی اینو گفت یهو انگار چشمم سیاهی رفت ،زانوهام شل شد ، یعنی قشنگ نزدیک بود همونجا کف دفتر بشینم زمین،به زورگفتم: بابا چی شده؟
ولی جواب نداد فقط گریه می کرد.. وقتی جواب نداد سرم یهو داغ شد انگار هزار درجه شده باشه قشنگ داشتم سکته میکردم ولی بابا جون سریع اومد جلو عرفان و کشید عقب گفت: إ عرفان..،قول ندادی گریه نکنی که داداش نترسه ؟! هیچی باباجون یه تصادف کوچیک کرده پاش شکسته،زنگ زدگفت بریم دنبالش...
با اینکه فقط چند ثانیه طول کشید تا باباجون بگه چیزی نشده ولی حس می کردم تو همون چند ثانیه کل خون بدنم رفته تو کله ام..اصلا یه حال مزخرف غیر قابل توصیف پیدا کرده بودم که یه کم بعدشم تبدیل شد به یه سر درد وحشتناک ...یعنی اونقدرم از این حرکت عرفان شاکی بودم که دلم میخواست بزنم لهش کنم یا حداقل سرش داد بزنم و بدوبیراه بگم بهش که یه کم حالم بهتر شه ولی اونجا و جلوی باباجون که نمیشد !!فقط وقتی داشتیم از دفتر میومدیم بیرون و اومد دستمو چسبید ،محکم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم :روانی!!
ولی آخرش تو ماشین طاقت نمیاوردم، آخه یه ریز گریه می کرد.،بابا جونم اصلا بهش چیزی نمی گفت، شاید قبلا خیلی بهش گفته بود و دیگه بی خیال شده بود ولی من واقعا تحمل صدای گریه شو نداشتم..بدجور رو اعصابم رفته بود...خیلی آرومم گریه می کردا ولی دیگه نفهمیدم چی شد یهو گفتم: چته الان عرفان؟! چرا گریه می کنی؟!
ولی اصلا محل نکرد...منم قاطی بودم دیگه تقریبا بلند گفتم: با تو ام واسه چی گریه می کنی؟
شاکی گفت: واسه بابا دیگه!!
گفتم: بابا مگه چی شده؟ ها؟ برای چی الکی گریه می کنی؟
گفت: اصلا فهمیدی بابا جون چی گفت؟ بابا پاش شیکسته ها.
گفتم: خب این کجاش گریه داره ؟!
گفت: تو نمی فهمی که...نمی دونی چقد درد داره...
منم دیگه جوش آوردم گفتم: تو هیچی نمی فهمی که همش مثه دوساله ها گریه می کنی ..ساکت شو چرت و پرت نگو الکی ام گریه نکن..
یعنی جلوی باباجون هم که هر چند ثانیه یه بار یا اسم منو صدا می کرد یا عرفان که بحث و تموم کنیم ،بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم..،فقط می دونم اونقد عصبی بودم که اگه عرفان دم دستم بود قشنگ میزدم لهش می کردم...
عرفانمدیگه بدجوری قاطی کرد،،ساکت نشد که هیچی ،گریه اشو بلندتر کرد و عصبانی گفت: بابا جون راس می گفت... اصلا نباید میومدیم دنبال توئه بدجنس...بعدم یکی محکم کوبید به بازوم گفت: اصلا پیاده شو...دیگه نمیخوام تو هم بیای.
منم...بدجوری از کوره در رفتم...منه احمق...مچ دستشو محکم گرفتم و فشار دادم و...،با اون یکی دستمم میخواستم بزنم تو گوشش...واقعا نزدیک بود بزنم..فقط با صدای بابا جون که بلند گفت:" امیر خان"دستم اومد پایین اما... بازم نتونستم...بازم آخرش عصبانیتمو خالی کردم... با همون دستش که تو دستم بود محکم هلش دادم عقب گفتم:نکن ....احمقِ نفهم بابا صدبار نگفت کمربندتو باز نکن نیا این وسط؟!!
...........
+ الان یهو دارم فک می کنم چرا دارم می نویسم اینارو؟! که مثلاً یادم بمونه؟ که بعدا درس بگیرم ازش؟!!...خودمو مسخره کردم!! بی خیال نوشتن بقیه اش...
++امروز خیلی مزخرف بود...یعنی هنوزم هست،فک کنم فردام باشه...عرفان ازم بدش میاد،حق داره،خودمم از خودم بدم میاد...حتما بابا هم....
از وقتی که عرفان رفت کلاس دوم بابا دیگه از همون موقع هر هفته یه کم پول تو جیبی بهش میده.ولی قبلش کلی باهاش حرف زد تا قشنگ براش روشن شه که این پول برای چیه و باید باهاش چیکارا بکنه.
بابا اولش فقط بهش گفت که هر چی خواست و لازم داشت می تونه باهاش بخره اما وقتی عرفان با کلی ذوق گفت: یعنی هرچیییی؟! هرچیه هرچی؟!
بابا گفت: هرچیه هرچی، جز چیزایی که می دونی ممنوعه.یه کمشم می تونی پس انداز کنی.هر چی ام که می خری باید تو یه دفترچه حتما یادداشت کنی.
تو تمام مدتم عرفان با ذوق گوش می داد و فقط می گفت چشم بابا، ولی آخرش که بابا گفت: هر چیزی ام که گم کنی باید با همین پول تو جیبیت بخری....عرفان یهو پکر شد، چون تقریبا هفته ای نیست که چیزیشو گم نکنه...
گفت: چرا ؟ مگه نگفتید هرچی دلم خواست باید با پول توجیبیم بخرم؟
بابا گفت: گفتم هرچی دلت خواست و هرچی لازم داشتی، تازه با شرایطی که گفتم!!
گفت:یعنی دیگه هر چی بخوام برام نمی خرید؟!
بابا گفت: چرا نمیخرم؟!! هرچی لازم داشته باشی بابا مثل همیشه برات میخرم فقط اگه اون چیزو گم کرده باشی خودت باید دوباره بخری.. همین!!
معلوم بود اصلاً از این بخش ماجرا خوشش نیومده ولی دیگه مجبوری گفت: خب باشه.منکه دیگه گم نمی کنم.
اما دو روز بعد از اولین پول توجیبیش بازم پاکنشو گم کرد و مثل قبل اومد پیش من گفت: داداش پاکن داری؟
گفتم آره
گفت:یه دقیقه قرض میدی؟ الان میارم.
گفتم خودت مگه نداری؟
گفت داداش یه لحظه میخوام فقط یه لحظه....منم باخنده فقط نگاش می کردم
گفت خب نصفه لحظه...داداش بده دیگه...
گفتم گم کردی باز؟
گفت نخیر...میدی یه لحظه؟!
گفتم: بگو گم کردی تا بدم.
گفت:خیلی خسیسی امیرِبدجنس...آدم باید بخشنده باشه...اصلاً نمیخوام...بعدم رفت :))
بعد از شام نشسته بودیم که گفت: بابا شما از پاکن استفاده می کنید؟
بابا قشنگ همون اول فهمید و خندش گرفت، چون اونقد که وسایلشو گم میکنه دیگه مثلا نمیاد عادی بگه فلان چیزمو گم کردم و برام بخرید..هربار یه ابتکاری میزنه و سر حرفو یه مدل جدید باز می کنه..
ولی بابا همون اول به روی خودش نیورد، گفت: آره
گفت:یعنی الان پاکن دارید؟
بابا گفت: بله دارم.
گفت: یه لحظه قرض میدید یه کلمه رو پاک کنم؟
بابا گفت: اگه بازم پاکنتو گم کردی چرا امروز نگفتی دم لوازم التحریری نگه دارم بری بخری؟!
دیگه یه کم خجالت کشید گفت: ببخشید، یادم رفت فردا صبح میگم...الان میدید؟
بابا هم گفت : اون کلمه رو علامت بزن فردا که خریدی درستش کن.
گفت: حالا نمیشه بدید؟ فردا شاید یادم بره.
بابا گفت :نه پسرم، خودم یادت میارم....
با اینکه بابا دو بار توحرفاش برعکس همیشه که می گفت "بخریم" و "خریدیم" گفت بخری و خریدی ولی انگار عرفان بازم متوجه جدی بودن قضیه نشده بود و وقتی متوجه شد که فرداییش تا مرز اینکه بدون پاکن بره مدرسه ،پیش رفت.
صبح که داشتن می رفتن بابا ازش پرسید پول برای خریدن پاکن همراش هست یا نه؟؟
عرفان گفت: پول؟! نه همرام نیست ...بعدم داشت می رفت پایین.ولی بابا جلوش و گرفت گفت: پس چطوری میخوای پاکن بخری؟ برو وردار بیار.
عرفان اصلا منظور بابا رو نمی فهمید،پرسید: از کجا وردارم؟
بابا گفت:از من می پرسی!!خودت نمی دونی پولاتو کجا میذاری؟!
عرفان گفت:آهاا پولای خودمو؟!دیگه ندارم که،تموم شده.
بابا هم گفت: خب پس دیگه نمیشه بریم لوازم التحریری...بریم دیرشد.
عرفانم اصلا یادش نمیومد و با تعجب گفت:إ چرا؟
وقتی بابا قضیه رو یادآوری کرد، شروع کرد خواهش و التماس که ایندفعه رو بخره ولی وقتی دید بابا راضی نمیشه دیگه شروع کرد کولی بازی که: الان من چجوری بدون پاکن برم مدرسه؟! اگه یهو لازم شد چیکار کنم ؟!بعد همش باید از محمدحسین قرض بگیرم بعد اگه بازم بخوام دیگه روم نمیشه به محمدحسین بگم که باید به مانی بگم بعدم باید به سعید بگم بعد دیگه هی از همه قرض بگیرم خانم معلم میگه چرا خودت پاکن نداری همش قرض میگیری منم باید بگم گم کردم دیگه... بعدش نمی پرسه چرا نخریدی؟ بعد چی بگم؟ مجبورم راستشو بگم دیگه،،بگم بابام برام نخرید..بعد معلم شما رو میخواد مدرسه میگه چرا برا بچه تون پاکن نمی خرید...بعد شما از خجالت آب می شید :))
بابا گفت: معملومه که باید راستشو بگی،ولی راستش اینه که بگی من با بابام یه قراری گذاشته بودم که ظرف دو روز همه رو یادم رفت،برای همین الان پاکن ندارم.....اونوقت شما باید از خجالت آب بشی.
گفت: خب باشه دیگه یادم میمونه قول میدم...
خلاصه اونقد خواهش کرد و قول داد و مظلوم شد که بابا دلش سوخت و پاکن و فقط برای اون روز بهش قرض داد ولی گفت که بعد مدرسه باید مفصل حرف بزنن.
طرفای عصر بابا عرفان و صدا زد که بیاد پاکن و پس بده ولی عرفان با قیافه خیییلی مظلوم و ناراحت و بدون پاکن اومد پایین.
گفت:بابا میشه یه کم دیگه دستم باشه ،آخه مشقم تموم نشده،شاید بازم بخوام.
بابا گفت: حالا برو بیار تا ببینیم حرفمون به کجا میرسه ..برو پسرم،دفترچه خریداتم بیار.
دوباره رفت بالا و پاکن و آورد ولی ایندفعه دفترچه رو نیاورده بود...بابا که پرسید گفت آخه چیزی توش ننوشتم!!
بابا گفت:چرا؟مگه همه پولاتو خرج نکردی ؟قرارمون چی بود عرفان؟
گفت:نه می دونم ولی آخه اون اولش که چندتا چیز خریدم یادم رفت بنویسم بعد دیگه گفتم از هفته دیگه همه رو بنویسم.
بابا یه کم نگاش کرد گفت: اگه تو این دو روز همه حرفا و قرارامون یادت رفته منم قرار پول تو جیبی دادن و یادم میره عرفان.... ها؟چیکار کنیم؟ کلاً همه چی یادمون بره؟!
گفت: نه نه..،دیگه از هفته دیگه قول میدم هم یادداشت کنم هم پس از انداز کنم ،دیگه یادم نمیره.
بابا هم گفت: باشه ان شاالله که نمیره...ولی بعد عرفان همونجور وایساده بود نمی رفت مشقاشو بنویسه..
بابا نفهمیده بود عرفان معطل چیه...پرسید چیه پسرم؟
ولی من دیدم که موذیانه داره به پاکن بابا نگاه میکنه ومیخنده واسه همین سریع از رو میز پاکن و ورداشتم گفتم:هیچی کاری نداره برو مشقاتو بنویس..البته خندمم گرفته بود...
عرفانم دیگه با خنده پرید روم گفت:إ پاکن بابا رو بده...امیر بدجنس...
خلاصه یه کم کشتی گرفتیم و بلاخره مثلاً تونست پاکنو ازم بگیره و برد که بده به بابا ولی بابا دیگه فهمید و ازش نگرفت گفت: این هفته دستت باشه ولی فقط همین یه بارا،چون اولین بار بود....پول تو جیبیتم که آخر هفته گرفتی باید واسه خودت پاکن بخری و مالِ منو پس بدی قبوله؟!
عرفانم دست داد و گفت:قبوله.
ولی آخر هفته مجبور شد دوتا پاکن با پول تو جیبیش بخره،چون مال بابارم گم کرده بود:|
+میلاد امام رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.
++آدمای عجیب کم نیستن ولی فک کنم خیلی از این آدما تو دنیای مجازی خیلی راحتتر حرفای عجیب می زنن ،چون کسی نمی شناستشون.
اینو گفتم چون چندوقته چند نفر سوالاو خواسته های عجیبی ازم دارن،شایدم همشون یه نفرن،نمی دونم..ولی..بگذریم... فقط می خواستم بگم جوابی ندارم بدم..