ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

تابستون...

کلاسای تابستونی عرفان از امروز شروع شد.باشگاهم وقتی دید من از این هفته میخوام برم گفت که اونم میخواد بیاد، ولی وقتی میخواستیم بریم برای ثبت نام فهمیدیم که منظورش این بوده که میخواد با من بیاد.. یعنی دقیقا تو کلاس من!!!!!

وقتیم بابا بهش گفت نمیشه و باید با همسالای خودت کلاس بری اولش قبول نمیکرد و خییییلی ناراحت شده بود، فکر می کرد من از قصد نمیخوام ببرمش هی می گفت منم بیام دیگه داداش قول میدم اذیت نکنم. ,

ولی وقتی بابا قشنگ براش توضیح داد که هر کلاسی برای یه سن خاصه و فهمید واقعا نمیشه با من بیاد، گفت که پس اصلا باشگاه نمیخواد بره.

بابا بازم خیلی باهاش حرف زد و گفت که عوضش با همسالای خودتی و کلی دوست پیدا میکنی و خوش میگذره.ولی بازم قبول نکرد.بابا هم دیگه اصرار نکرد.

دیروز که داشت وسایل کلاسشو با ذوق آماده میکرد  بین  حرفاش چندبار حرف از محمد حسین زد ، یه بارم مانی... که مثلا باهم این کار میکنیم، اون کارو میکنیم .

بابا بهش گفت عرفان مگه محمدحسینم این کلاسو ثبت نام کرده؟

گفت آره

بابا گفت از کجا می دونی؟ 

گفت خب مدرسمونه دیگه...محمد حسینم تو کلاسمون هست دیگه...

بابا گفت اینا کلاسای تابستونی مدرسه تونه ، هر کس دوست داشته باشه ثبت نام میکنه.ممکنه محمد حسین اصلا ثبت نام نکرده باشه،یا یه جای دیگه کلاس بره.فردا که بری میفهمی هست یا نه...ولی هی میگفت حتما هست و مطمئن بود.

اما امروز از مدرسه اومدم معلوم بود سرحال نیست چون مثل همیشه  شروع نکرد برام از اول تا آخر امروزشو تعریف کردن. همش تو اتاق بود.

از بابا که پرسیدم چشه گفت  محمد حسین نبوده تو کلاسشون ، واسه همین اومده خونه، دیگه بهش زنگ زده اونم گفته یه جای دیگه نزدیک خونه پدربزرگش کلاس میره.هیچی دیگه  گیر داده که پس منم میخوام همونجا برم کلاس که با محمدحسین باشم و باز یه کم بحثشون شده آخرم گفته پس من دیگه نمیرم کلاس و  رفته در حالت "اصلا دیگه باهاتون دوست نیستم" (چون بابا به قهر حساسیت داره چند وقته این جمله رو به جاش میگه)  حالا باز خوبه مانی بود.

خلاصه  بابا چند ساعت بعد باز رفت باهاش حرف زد و فعلا که راضی شده باز بره ولی هنوز یه کم ناراحته  انگار حالا دیگه یه کم  با محمد حسین دوست نیست ولی یه کم دیگه از این حالتم بیرون میاد

یه خاطرم از ماه رمضون یادم افتاد که ننوشتم.یه روز که بابا از سرکار اومد گیر داده بود که بریم پارک ....بابا میگفت بذار برسم خونه یه کم استراحت کنم بعد .... ولی میگفت همین الان بریم دیگهمن اجازه گرفتم  دوتایی بریم که بابام اذیت نشه ولی اولش  باز یه کم لج کرد که باباهم باید بیاد ولی چون تحمل نداشت  دیگه راضی شد دوتایی بریم.

رفتیم و خلاصه کلی بازی کرد. وقتی داشتیم برمیگشتیم خیس عرق شده بود . اصلا حال نداشت راه بره اونقد که گرم بود هوا.

رسیدیم خونه من رفتم تو اتاقم لباس عوض کنم یهو دیدم صدای گریه عرفان میاد.سریع رفتم پایین دیدم تو آشپزخونه داره گریه می کنه بابا هم هی ازش می پرسید چی شده بابا؟...خوردی زمین؟داداش دعوا کرده؟!! ...بابا همونجور سوال میکرد و اونم جواب نمیداد!!!

یعنی من داشتم شاخ در میاوردم   آخه تا تو خونه ام خوب بود!! 

بابا منو دید پرسید چی شده؟ منم گفتم نمی دونم بابا!! همین الان خوب بود...عرفان چیه؟!!!

آخر سرگفت آخه روزه ام باطل شد

هیچی از بیرون که اومده بودیم یه راس رفته بود سر یخچال شیر خورده بود.

عرفان نجات دهنده!!!

تو این دو روز در هفته ای که مدرسه دارم عرفان فعلا قراره بره خونه بابابزرگم تا ببینیم بلاخره چه کلاسی میخواد بره و اگه بشه همون یکشنبه دوشنبه باشه که منم مدرسه دارم.

یکشنبه که بابا قرار بود عرفان و بذاره خونه باباجون روز قبلش خیلی باهاش حرف زد و سفارش کرد که اذیتشون نکنه و حرف گوش بده.سر همین یاد یکی از روزایی که فصل امتحانا عرفان اونجا میرفت افتادم.

اون روزبابا و عرفان دیرتر از همیشه برگشتن خونه و وقتی اومدن تو صدای گریه عرفان میومد.من بلند شدم از اتاق بیام بیرون که عرفان اومد تو اتاق و با گریه بغلم کرد گفت: داداشی تو رو خدا...به بابا بگو منو نندازه تو انباری!!!!!!

گفتم عرفان چی شده باز؟!!

گفت داداش دیگه میخواد منو نبره خونه باباجون که..گفتش  از صبح منو میندازه تو انباری ...تو رو خدا داداش بگو 

هیچوقتم سریع نمیگه چی شده که..اعتراف کردنش حداقل نیمساعت وقت میبره هیچی دیگه تا بخواد حرف بزنه بابا اومد تو اتاق.سلام کردیم و بعد بابا عصبانی گفت: مگه نگفتم مستقیم میری تو اتاقت؟!اومدی اینجا چیکار؟ها؟بجنب تو اتاقت. 

ولی بلند نشد که گفت نه یه دقیقه  به داداش بگم .

من گفتم داداش الان برو بعدا بگو ولی بازم گوش نداد.

بابا گفت چی بگی؟بگی باباجون سرت داد زده ؟میخوای داداش طرفتو بگیره؟ یه کلمه دیگه نشنوم ازت،سریع بیرون.

 من واقعا داشتم شاخ در میاوردم از حرف بابا!!!!!!آخه تا حالا ندیدم باباجونم سر کسی داد بزنه،واقعا هیچوقت ندیدم!!!!!

عرفان گفت: نخیر داد نزد که دعوا کرد یه کم...ولی من مواظب بودم بلدم رد شم خودم.. تازه الکی نرفته بودم که  میخواستم اون بچه هه رو نجات بدم دیگه!!!!!!!

وای خدا یعنی من همونطور با تعجب نگاه میکردم و به مخم فشار میوردم که بفهمم چی شده؟!بابا هم دیگه از حاضر جوابی عرفان حوصلش سر رفت خودش اومد دست عرفان و گرفت برد بیرون ولی نرفتن تو اتاق عرفان که..بابا رفت سمت انباری...

البته اول یه کم از انباریمون بگم  که واقعا انباری نیستا،ما بهش میگیم انباری چون یه سری وسایل اضافه اونجاست در واقع اونم یه اتاقه،قشنگ پنجره داره،چراغشم داخله فقط سه تا پله بالاتر از اتاقای دیگست خیلیم بزرگه اصلانم ترسناک نیست ولی عرفان بازم می ترسه معلوم نیست از چی؟!!!

عرفان که فهمید بابا میخواد بندازتش تو انباری گفت نه نه هنوز که صبح نشده..میخوام برم تو اتاق خودمولی بابا بردش بالا و بلند گفت چند بار گفتم بدون حرف برو تو اتاقت؟ها؟وقتی حرف گوش نمیدی حقته از الان بندازمت اینجا.

بعدم فرستادش تو اتاق و درو بست عرفانم دیگه گریه ش بیشتر شد و چند بار درو کوبید گفت نه من خودم داشتم میرفتم...خب ببخشید بابا...

این "خب ببخشیدم" اصلا نگه فک کنم خیلی بهتره آخه یه جور بدی میگه،مثلا میگن''خب بیا اینم برای تو'' ...خب ببخشیدم دقیقا همین شکلی میگه ،انگار داره لطف میکنه.

بعد بابا رفت پایین و منم رفتم که بلاخره بفهمم ماجرا چیه؟

وقتی بابا برام تعریف کرد یعنی حرصم گرفتا ازش...آخه اصلا قرار نبود بابا چیزی بفهمه،یعنی فک کنم اگه عرفان لو نمیداد باباجون مامان جونم چیزی به بابام  نمیگفتن.

بابابزرگم خیلی روزا نماز میره مسجد و روزایی هم که عرفان اونجا بوده عرفانم باهاش میرفته.

اون روز تو مسجد سر نماز بودن که عرفان یهو وسط نماز میره بیرون!!!بیچاره باباجونم دیگه نفهمیده چطوری نمازشو تموم کرده و سریع رفته حیاط دنبالش ولی اونجام نبوده بعد میره بیرون دنبالش که میبینه  آقا عرفان از مغازه اونور خیابون یه پنیر که مامانبزرگم به بابابزرگم گفته بوده بخره خریده و داره از خیابون رد میشه  ... بابا گفت که بابا جون خیلی دقیق نگفته ولی انگار نزدیک بوده ماشین بهش بزنه ،باباجونمم دیگه حتما خیلی ترسیده و سرش داد زده ... عرفانم تا خونه و تا وقتی بابا برسه فقط گریه کرده...،بعدم وقتی بابا رسیده  به بابا شکایت کرده که باباجون سرش داد زده الکی!!!!!!!! بچه پرو هیچی دیگه بابا هم عصبانی شده بود گفته بود  از فردا به جای اینکه ببرمت اونجا که اذیتشون کنی از صبح میندازمت تو انباری تا ظهر

حالا چرا عرفان نجات دهنده؟!!!! چونکه سر نماز یهو دیده یه بچه کوچولو هم قد زهرا همینجوری داره میره بیرون..اونم رفته نجاتش بده!!! 

بابا که داشت تعریف میکرد دیگه صدای عرفان نمیومد ولی یهو دوباره شروع کرد داد زدن و درو کوبیدن.انگار گریه اش تموم شده بود.هی یه جمله میگفت بعد دوبار به در میکوبید. میگفت من الکی نرفتم که...رفته بودم اون بچه هه رو بگیرم...باباجونم بلند داد نزد که..آروم داد زد...من و باباجون آشتی شدیماا بابا...چونکه من گفتم ببخشید....تازه باباجونم به من گفت ببخشید...گفتش منو ببرید اونجا بازم.

یعنی دیگه جمله های آخر رو دااااد میزدا هی هم محکمتر میکوبید.یعنی خل شده بود واقعا. 

 بابا سرشو با تاسف تکون داد گفت روش کم نمیشه که...بعدم بلند شد بره بالا ..منم دیگه دنبالش نرفتم ولی یه چند ثانیه بعد یهو صدای گریه عرفان بلند شد باز منم دیگه نشد نرم...سریع رفتم دم انباری.

بابا داشت میگفت هییس هیچی نشده بابایی..الان خوب میشه....آخه آدم کف انباری میخوابه؟!!!!!

دیگه رفتم تو دیدم بابا عرفان و بغل کرده داره پاشو ماساژ میده...پرسیدم چی شده عرفان با گریه گفت داداش  بابا محکم زد به پام

بابا  گفت  وقتی پشت در  دراز میکشی همین میشه دیگه...من بهت میگم صدا نشنوم بعد با پات میکوبی به در؟!

پشت در دراز کشیده بوده با پاش میکوبیده به در...بابا هم در و که باز کرده خورده به پاش 

عرفان گریه اش بیشتر شد با گریه گفت خب من میخواستم بگم باباجون ....بعدش دیگه مفهوم نبود

بابا گفت هیس بسه دیگه الکی گریه نکن...دیگه خوب شدی...پاشو ببینم. 

بعدم عرفان و از بغلش در آورد به من گفت بریم....داشتیم میرفتیم بیرون عرفانم  داشت دنبالمون میومد.آخه همیشه وقتی کار بدی میکنه بابا بعد از دعوا یا تنبیهش که باهاش حرف میزنه ، آخرشم بغلش میکنه ..حالا اگه  بابا به هر دلیلی قبلش بغلش کنه فک میکنه دیگه همه چی تموم شده ولی بابا گفت شما کجا؟شما فعلا جات همینجاست...

عرفان گفت نه ..اینجا در میخوره به پام...تورو خدا بابا برم تو اتاق خودم ...خواهش میکنمیعنی دیگه  اصلا نمی دونستیم چجوری قانع نشیم از این دلیل

بابا گفت نترس سر صدا نکنی چیزیت نمیشه.ولی یک ساعتم نشد بابا بعدش اجازه داد بره تو اتاقش تا شب.

کشتی بازی نامحسوس:)))

دیشب مهمون داشتیم ..خداروشکر خوب بود و خوش گذشت ولی خب عرفان یه کم حالش گرفته شد.آخه از چند روز قبل همش داشت برای دیشب برنامه میریخت که با بچه ها چه بازیایی کنه و چه چیزایی بهشون یاد بده ولی ...ولی یهو دیدم که با گریه اومد پایین  

وقتی پرسیدیم چی شده با گریه گفت مثلا قرار بود امشب کلی بازی کنیم کیف کنیم ولی اصلا گوش نمیده که همش بازی رو خراب میکنه.

 بعدم به طاها گفت  زهرا از تو کوچیکتره ولی سوادش از تو بیشتره آخرشم نفهمیدیم ماجرا چی بود که اینو گفت  ولی خب طاها  کلا خیلی شیطونو شلوغه،شاید به زور بتونه ده دقیقه یه جا بشینه.بعد انتظار داشت که  قشنگ بشینه یه بازی رو کامل باهاش بکنه یا میخواست حتی بهش شعر یاد بدههیچی دیگه کلا قهر کرده بود میگفت دیگه باهاش حرف نمیزنه.بابا هم یه کم باهاش حرف زد و گفت که اونا مهمونن و تو باید به حرف اونا گوش بدی و هر بازی که اونا خواستن بکنی و... 

مثلا قبول کرد و  گفت باشه ولی تا موقع شامم یه کم سرسنگین بود باهاش سر شامم بیچاره طاها رفته بود پیشش نشسته بود هی میگفت قهری؟ 

عرفانم فقط ابروشو میبرد بالا که یعنی نه ولی جواب نمیداد.

 آخر سر طاها گفت خب من معذرت میخوام باشه؟آشتی هستی؟میای بازی کنیم بازم؟

عرفانم  گفت خب آره الان غذا بخور بعد

 بعد از شامم عمو کیارش دیگه طاقت نیورد و  وارد عمل شد آروم همه مونو صدا کرد که بریم بالا و به صورت نامحسوس کشتی بازی کنیم 

آخه از همون اول طاها هی به عمو میگفت بیا کشتی بازی کنیم ولی عمو کیارش هی میگفت نه نمیشه ،آخرسرم بابام گفت طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه؟ 

طاها ام گفت چرا؟

بابا گفت عرفان قشنگ به طاها بگو که چرا ممنوعه. 

عرفانم شروع کرد برای طاها توضیح دادن که کشتی بازی چقد خطرناکه و بعدم اون خاطره دماغ عمو رو تعریف کردن....عرفان که داشت تعریف میکرد عمو آروم به من گفت نگاه کن چجوری از مضرات کشتی سخنرانی میکنه شیطونه میگه  همین الان پاشم بگم  اون روز صبح منو بیدار کرد چی گفتااا  

واسه همین فک کردیم عمو دیگه بی خیال شده ولی چون عرفان و طاها یه کم حرفشون شده بود عمو گفت  بریم  بالا که یه کم بازی کنیم با هم ولی معلوم بود دیگه...عمو...یواشکی..بالا..مساویست با کشتی بازی

رفتیم تو اتاق مهمون چونکه اونجا وسیله کمه و جا زیاده بعد عمو مثل مربی با عرفان و طاها حرف زد بعدم شروع کردن کشتی گرفتن ولی هنوز شروع نکرده زهرا اونقد هیجان زده شده بود شروع کرد جیغ زدن عمو سریع طاها و عرفان و نگه داشت، بعدم زهرا رو بغل کرد گفت هیسسسس جیغ نزن الان لومون میدی.

بعد به عرفان گفت برو رنگ آمیزی و مداد رنگیاتو بیار...طاها فک کرد دیگه عمو نمیخواد بازی کنه گفت آبجی چرا جیغ زدی؟ عمو دیگه جیغ نمیزنه.

ولی عمو گفت صبرکن بازی میکنیم...عرفان برو بیار..عرفانم رفت آورد بعد عمو به عرفان و طاها گفت اگه یهو یکی اومد بالا سریع بیایید پیش این رنگ آمیزیه که کسی نفهمه داریم چیکار میکنیم فهمیدین؟ بعدم به من گفت برم دم در بشینم نگهبانی بدم

منم دم در  نشستم و یه لحظه که سه تاییشون داشتم باهم کشتی میگرفتن و زهرا هم تو بغلم داشت براشون دست میزد داد زدم بابا اومد...

یعنی در کسری از ثانیه طاها و عرفان رفتن سر رنگ آمیزی ،عمو هم اومد زهرارو بغل کرد...مثلا داره با اون بازی میکنه چند ثانیه بعد عمو گفت کو پس؟ گفتم إإإ ببخشید سایه دیدم هیچی دیگه نزدیک بود یه پس گردنی بخورم ...  خب میخواستم سرعت عکس العملشونو  تست کنم.

دیگه یه کم که گذشت عمو گفت کسی نمیاد ...بعدم  در و بستیم و با حفظ سکوت ادامه دادیم که یهو دیدم در باز شد و بابا اومدتو!!!! زهرا هم بغلش بود!!!!...ما اصلا نفهمیدیم زهرا کی رفته بود بیرون!!!!!!

اون لحظه عرفان و طاها داشتن کشتی می گرفتن و منو عمو کنار بودیم ...و البته خیس عرق عرفانم سریع پرید پیش رنگ آمیزی ولی طاها...وااای اونقد هیجان داشت که اصلا نفهمید چی شده رفت باز پرید رو عرفان گفت بیا دیگه   

عرفان داد زد گفت إإإ نکن طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه

منو عمو هم دیگه ترکیدیم از خنده...بابا هم خندش گرفته بود. عمو کیارش طاها رو گرفت گفت طاها ول کن.. طاها. 

طاها هم برگشت و بلاخره بابا رو دید

بابا گفت خب زهرا خانم گفتی  داشتن چیکار میکردن؟

واای زهرا با ذوق دستاشو  تکون داد گفت همش اوشی بازی کردن  طاها ....  بعدم شروع کرد کشتی گرفتم عرفان و طاها رو تعریف کردن...اونقد بامزه شده بود..موقع تعریف کردن دستاشو با هیجان هی تکون میداد،همش نزدیک بود بخوره تو صورت بابا..بابا  هی سرشو میبرد عقب که  نخوره بهش..یعنی دیگه مردیم از خنده...

بابا هم هی وسطا می گفت آها که اینطور... عمو کیارشم بود؟ !!امیر چی؟!! ..بعد زهرا هم می گفت آره و بازتعریف میکرد...خلاصه که به قول عمو کیارش اول لومون داد بعدم قشنگ همه مونو با کیفیت فول اچ دی فروخت

ولی همش تقصیر عمو کیارش بدآموزنده بود

+از یکشنبه هم کلاسای مدرسه شروع میشه!!! گفته بودن از آخرای مرداد، نمی دونم چی شد یهو؟!!!! یکشنبه و دوشنبه هر هفته از کله سحر باید برم مدرسهخوبه باز به خاطر ماه رمضون امتحانا زودتر تموم شد... حداقل یه ماه تعطیلی داشتیم....


عید فطرمبارک:)))

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت 

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...

شبهای قدر و...

دومین شب قدرکه فرداییش تعطیل بود رفتیم خونه بابا بزرگم و از اونجا همگی رفتیم احیا...از خوبی و حال فوق العاده  اون شبا هم که هر قدر بگم کمه،اصلا قابل توصیف نیست...فک نکنم هیچ موقع از سال بشه که آدم خدا رو اونقد صدا کنه...

عرفانم خیلی سعی می کرد با بقیه دعای جوشن کبیر و بخونه ولی سختش بود...همش  می پرسید مثلا کجا نوشه یا حلیم...یا، یا مجیب کجاست؟...ما هم بهش نشون میدادیم ولی باز جا میموند و گم میکرد بعد پرسید الغوث کوش؟کجا نوشته؟....منظورش همون تیکه ای بود که بعد از هر فراز تکرار میشه.

گفتم اونو ننوشته باید خودمون بگیم.گفت چرا ننوشته؟گفتم چرا نوشته ولی یه بار اولش نوشته دیگه.. به هر شماره که رسیدیم خودمون باید بگیم.گفت برای تو هم ننوشته؟ گفتم نه ننوشته ولی کتاب و خم کرد نگاه کرد که مطمئن شه بعد رفت پیش بابا گفت برای شمام ننوشته؟

بابا گفت چی رو؟ ولی جواب نداد کتاب بابا رو خم کرد خودش نگاه کرد .من گفتم نه تو هیچ کدوم ننوشته ..ولی  رفت سراغ باباجون بعدشم عمو کتاب همه رو نگاه کرد که ببینه شاید تو یکیش نوشته باشه 

بابا پرسید دنبال چیه؟ منم گفتم. دوباره که عرفان اومد پیشمون گفت أه چرا تو هیچکدوم ننوشته؟!  دیگه بابا براش توضیح داد و اون یه باری که اول دعا نوشته بهش نشون داد و گفت که چند بار بگی تو هم یاد میگی.

دیگه فقط همون تیکه رو می خوند و با بقیه تکرار میکرد تا اینکه بلاخره یاد گرفت.کلی هم ذوق کرده بود دیگه تا خونه هم همش می گفت که یادش نره.

دیگه سحری هم خونه باباجون خوردیم و همونجا خوابیدیم.چون تولد عرفانم بود و قرار بود که بعد از افطار براش کیک بیاریم که شمع فوت کنه و کیک ببره.البته چون شب تولدش شب شهادت بود و شب قدر کلا میخواستیم کاری نکنیم ولی باباجونم گفت که فردا شبش که ایرادی نداره دور هم کیک بخوریم که عرفانم خوشحال بشه.

صبح که بیدار شدیم(البته همون ظهر) عمو و عرفان خیلی با هم پچ پچ میکردن، اصلا خیلی مشکوک بودن. رفتم پیششون گفتم چی شده؟چه خبره؟  عمو بهم چشمک زد بعد با اخم به عرفان نگاه کرد گفت هیچی...یه رازه بین منو عرفان مگه نه؟!

عرفانم مظلوم نگاه کرد گفت میخوام به داداشم بگم..اشکال نداره

عمو گفت إإإ اشکال نداره؟ باشه پس منم میخوام به داداشم بگم...بعد میخواست بابا رو صدا کنه ولی عرفان گفت نه نه خب باشه نمیگم.

بعد بابا که اومد پایین عرفان  بلند شد رفت پیش بابا گفت بابا میریم خونه؟! بابا گفت الان ؟! الان که نه بعد افطار میریم چی بود؟

گفت آخه یه چیزی جا گذاشتم تو خونه..بریم ورداریم بعد دوباره بیایم؟

بابا پرسید چی ولی نمی گفت که فقط میگفت یه چیز مهمه واجبیه..بابا هم میگفت تا ندونم چیه نه نمی برمت.

عرفان بلاخره گفت خب psp رو میخوام!!!

بابا قشنگ شکه شد!!!!! گفت چی میخوای؟!!!! 

البته منم اگه حرفای عمو و عرفان و نشنیده بودم همونقد تعجب میکردم آخه ما چند وقت پیش طی یه پروژه خیییلی طاقت فرسا psp بازی کردن عرفان و ترک دادیم. تقریبا دوماهی میشه که دیگه اصلا بازی نکرده.واسه همین بابا خیلی تعجب کرد.

عرفان گفت psp دیگه بابا، همون که مامان داده بود.

بابا گفت عرفان تو که خیلی وقته دیگه تو خونم بازی نمیکنی بعد الان خونه بابا جون میخوای چیکار؟!!!

وااای عرفان یهو به عمو کیارش اشاره کرد گفت نه من نمیخوام که عمو میخواد

یعنی قیافه عمو دیدنی شده بودا ..اصلا شوکه شده بود گفت چی میگی بیا اینجا بینم.ولی بابا نذاشت بیاد با لبخند گفت آها پس عمو میخواد...اصلا برای عمو گفتی که دیگهpsp بازی نمیکنی و دوست نداری؟!به جاش همش بازیای گروهی و فکری خوب میکنی؟ برو تعریف کن تا عمو هم بدونه که psp چقد ضرر داره. برو.

منم بدجور خندم گرفته بود، روز شهادتم بود..اصلا یه وضعی بودا..همشم تقصیر این عمو و عرفانه بود دیگه

عرفان اومد پیش عمو ،عمو گفت چی میگی به بابات؟ 

گفت خب شما psp میخواید دیگه..میخوام برم بیارم...عمو گفت اصلا وقتی به بابات گفتم میفهمی..عرفانم بغض کرد و داشت گریه اش می گفت گفت نه نه خب ببخشید منکه میخوام بدم  

عمو هم دید جدی جدی داره گریه اش میگیره دیگه بغلش کرد بوسش کرد گفت نه نمیگم شوخی کردم عمو.. psp رم شوخی کردم واقعا نگفتم که

ولی عمو خیلی بدجنسه روز تولدش نزدیک بود گریه شو در بیاره. 

بعد عمو برام گفت که چی شده بود.عرفان زود بیدار شده بوده بعد رفته بوده سراغ عمو بیدارش کرده گفته بیایید یه کم کشتی بازی کنیم بابام الان بیدار میشه ها عمو هم سر همین میخواسته اذیتش کنه گفته  باید psp تو بدی بهم تا به بابات نگم. عرفانم چون دیگه بازی نمیکرده راحت قبول کرده واسه همینم قشنگ رفت به بابا گفت. ولی عمو که نمی دونست ...فک نمیکرد عرفان اصلا قبول کنه و تازه بره به بابام بگه

بعد از افطارم کیک آوردیم و شمع 7 گذاشتیم ولی عمو باز شیطنت کرد و دو تا شمع دیگم گذاشت و شد 167...بعدم عرفانو سر کار گذاشته بود که تو و داداشت رو هم 167 سالتونه...عرفانم هی حساب میکرد میگفت نخیر ۲۳ سالمون میشهآخه فردایی شم تولد من بود ولی خب کیکو برای عرفان خریده بودیم.

این کارم اولین بار عمو کیارش موقع تولد عرفان کرده بود.برای شب تولد من که کیک خریده بودن چون عرفان همون روز  به دنیا اومده بود عمو یه شمع صفر برای عرفان خرید و گذاشت  کنار 9 و شد90 بعد هی میگفت امیر چقد پیر شدی ۹۰سالت شده