ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

عمو جات بدجوری خالیه...

اون موقع ها که عمو کوروش هنوز مجرد بود و عرفانم به دنیا نیومده بود، یه بار یک ماه و نیم رفته بود سفر...اون روزا طولانی ترین زمانی بود که ندیده بودمش...یادمه وقتی از سفر برگشت اولین جایی که اومد،حتی قبل از اینکه بره خونه،خونه ما بود...می گفت دلم برات یه ذره شده بود امیرِ عمو...کلی هم برام سوغاتی آورده بود ولی من اصلا‌کاری به سوغاتیا نداشتم،فقط به خودش چسبیده بودم...

روزای هفته که میگذره و نمیبینمش..همش یاد اون روزا میفتم..تصور میکنم عمو بازم مثل اوندفعه رفته یه سفر طولانی و بلاخره میاد..ولی هر پنجشنبه ،جاده بهشت زهرا یادم میاره که...

این هفته نمی دونم کی پیشنهاد داد که بچه ها بمونن خونه و نیان سرخاک، واسه همینم مامان جون موند خونه پیش طاها و زهرا وعرفان و بدون بچه ها من خیلی چیزا فهمیدم...فهمیدم تو روزا و ماه هایی که بدون عمو میگذره هیچ کس خودش نیست..همه خوبن، فقط به خاطر بچه ها...

می شنیدم همه می گفتن خاک سرده ،بعد از چهلم دیگه عمو کیارش بهتر میشه ،واقعانم  میدیدم که بهتر شده،ولی دیروز از قبل از چهلمم بدتر بود.. خیلی بدتر و من فهمیدم که فقط داشته ادای خوب بودن و درمیاورده...بابامم دیروز نتونست آرومش کنه چون بابا هم دیروز یکی رو می خواست که خودشو آروم کنه،اگه بابا جونم نبود نمی دونم چی میشد...اونقد دلم برای باباجون سوخت...به این فکر کردم که بابا،عمو یا زن عمو جلوی بچه ها خودشونو قوی و خوب نشون میدن و حالا که بچه ها نیستن غم و غصه دلشونو ریختن بیرون ولی بابا جون چیکار کنه که هر جا هست همش بچه هاش پیششن و باید همیشه قوی باشه ...فک کنم درد و داغ دل باباجونمو فقط خدا می دونه و بهشون گوش میده.. واقعانم خدا چه صبری داده بهش...خداروشکر که باباجونم هست..هزار بار شکر...

ولی هفته آینده دیگه نمیذارم اینشکلی شه...حتی شده یواشکی به بچه ها بگم که بهونه بگیرن و دنبالمون بیان حتما یه کاری میکنم بچه هام بیان...بابا جون حقش نیست اینقد اذیت شه...

هرچند که خدا می دونه با این وضع عمو تو خونه چقد اذیت میشم مامان جون باباجون.

می دونم که دیگه هیچی مثل قبل از بودن عمو کوروش نمیشه ،واسه همین دیگه انتظار ندارم عمو کیارشم مثل قبلش بشه،ولی آرزومه و فقط دعا می کنم  که حداقل حالش مثله یه آدم معمولی بشه ،مثل همه آدمای دیگه...

امیرِ بی انضباط :|

منم مثل همه کسایی که خواهر برادر کوچیکتر از خودشون دارن خیلی سر مچاله شدن  و‌پاره کردن و خط خطی کردن دفتر کتابام و خراب شدن وسایل و اسباب بازیام درگیری داشتم با عرفان 

وقتی وسیله ای مو خراب می کرد یا دفتر کتابی مو پاره ،خیلی ناراحت و عصبانی می شدم و همش به مامان بابا غر میزدم چند باری هم که خیلی چیز مهمی مو خراب کرده بود شده بود که بزنمش..البته نه زدن اونجوریا!! درحد هل دادن یا یکی به بازوش زدن مثلاً..عرفانم که هیچی، بعدش دنیا رو به هم ریخت و من می موندم و مامان بابا..به خاطر همین بابا یه بار خیلی جدی درباره این قضیه باهام حرف زد و قانون گذاشت..،اینکه اگه عرفان هر چیزی مو که بیرون اتاقم باشه خراب یا پاره کنه نه تنها حق ندارم بزنمش،یا دعواش کنم ،حتی حق ندارم به خودش یا مامانم اعتراض کنم چون اونقد بزرگ شدم که بفهمم خودم باید حواسم به وسایلم باشه و همونجوری هر جای خونه ول نکنم برم که بعد عرفان بیاد خرابش کنه...

اوایلم خیلی سخت بود، چون قانون بابا یادم می رفت و باز داد و بیداد می کردم که خب مامان بابا دیگه محل نمی کردن و بعدشم قرار و یادم میوردن ولی بخش سخترش اونجایی بود که مثلا یه صفحه مشقمو پاره می کرد و من یکی میزدم رو دستش و گریه شو در میاوردم..هیچی دیگه...البته یکی دوبار اول در حد تذکر و یادآوری قانون بود بازم.. ولی بار سوم بابا دیگه واقعا عصبانی شد...گفت:مثل اینکه قانون سرت نمیشه! باید یه جور دیگه حالیت کنم...

بعدم دفتر کتابامو داد دستم گفت: میری دو دور از رو مشقات مینویسی فهمیدی؟تا ننوشتی هم از اتاق نمیای بیرون! 

گفتم چرا؟ یه دورشم زیاد بود کلی طول کشیده بود نوشته بودم!

گفت: دور دوم جریمه ات میشه که دفتر کتاباتو ول نکنی بری!

دور اول و چون می دونستم باید بنویسم و قبولم داشتم که یه جورایی تقصیر خودم بود راحت نوشتم ولی دور دوم که جریمه بود... وای یعنی هر کلمه شو انگار داشتم رو سنگ حکاکی می کردم..اونقد که سختم بود و کند می نوشتم کلی هم تو دلم همش غر میزدم که: چرا ؟!! 

تقریبا نصف جریمه رو‌نوشته بودم که مامان اومد و پرسید که تکلیفمو تموم کردم یا نه...منم گفتم که نصف جریمه مونده..،مامانم گفت: دیگه نمی خواد بنویسی ،بریم شام...ولی بعد از شام بابا بازم منو برد تو اتاق باهام حرف زد و اولش گفت که  اگه بازم همچین چیزی ببینه ازم حسابی تنبیه میشم ودیگه با یه نصفه جریمه ماجرا تموم نمیشه ،بعدم کلی نصیحت کرد که من داداش بزرگِ هستم و باید خیلی با عرفان مدارا کنم و هوای داداش کوچولومو داشته باشم..منم قول دادم و دیگه ام هیچوقت عرفان و سر وسایلام نزدم ..اول از همه هم دیگه حواسمو جمع می کردم که وسایلم دم دستش نباشه، ولی اگرم گاهی حواسم پرت می شد دیگه قشنگ یاد گرفته بودم که بی سرو صدا وسایلمو ازش بگیرم و با یه چیز دیگه سرگرمش کنم...ولی یه بار که یه چیزی رو از دستش کشیدم بدجوری جیغش رفت هوا،هر قدرم حواسشو پرت کردم آروم نشد تا بلاخره مامان اومد ببینه چی شده..گفت امیر بازم داداشو زدی؟

گفتم نه فقط اینو گرفتم نزدمش  ..

مامان عرفان و بغل کرد بوسش کرد ولی بازم آروم نشد تا اینکه گفت: دستتو ببینم! ولی عرفان دستشو مشت کرده بودو باز نمی کرد.،.مامان آروم لای انگشتاشو باز کرد و گفت الهی بمیرم چی شده دستت؟! بعد کف دستشو بوس کرد گفت: هیچی نشده مامانی خوب میشه...

گفتم: ببینم مگه چی شده؟ مامان دستشو آورد پایین ،دیدم یه خراش قرمز بزرگ کف دستش افتاده ..مامان گفت: از دستش کشیدی دستشو خراش داده... دیگه از دستش نکِش باشه مامانی...خطرناکه...آروم بگیر ازش...

وقتی ام که بابا اومد خونه عرفان سریع رفت پیش بابا دستشو نشون داد ولی مامان گفت که تصادفی بوده...

یه روزم خونه باباجون اینا بودیم و داشتیم میوه می خوردیم که عرفان از تو  پیش دستی یه چاقو برداشت،طوری که تیغه چاقو تو دستش بود...بابا، مامان و صدا زد که چاقو رو از عرفان بگیره و مامان سریع پا شد ..ولی من دوییدم که زودتر به عرفان برسم و دسته چاقو رو گرفتم که از دستش در بیارم ولی بابا بلند داد زد:امیر وایسا!!!

 یعنی بابا اونقد بلند صدام کرد که قشنگ سر جام میخکوب شدم و بغضم گرفت! چون مثلاً داشتم کمک می کردم اما بابا جلوی همه سرم داد کشید...ولی  بابا خوب فهمیده بود که دسته چاقو رو گرفته بودم که از دستش بکشم بیرون و... اگه کشیده بودم....

بعدش که دیگه مامان یواش چاقو رو از دست عرفان در آورد بابا گفت: بابایی مواظب باش..اگه چاقو رو می کِشیدی! دست داداش می بریدا پسرم.

اون موقع تازه فهمیدم که داشتم چیکار می کردم و بابا داشته دعوام نمی کرده ،فقط میخواسته جلوی کارمو بگیره

اون شب تو خونه هم مامان بابا بازم بهم گفتن که نباید چیزی رو از دستش بِکِشم و خراش اون روز و اتفاق خیلی بد اون شب و که ممکن بود بیفته رو تذکر دادن ولی از اونجایی که به قول بابا من قانون و تذکر سرم نمیشد و باید حتما یه جور دیگه حالیم می شد یه روز باز شلختگی کردم  و یه طرحی که برای مدرسه کشیده بودم و پایین ول کردم و اومدم دیدم دست عرفانِ و یه کم  مچالش کرده...هیچی دیگه،بدجور قاطی کردم و دیگه قانون و قرار و تذکر و کلاً همه چی یادم رفت و عصبانی رفتم کاغذ و از دستش کشیدم...عرفانم جیغ کشید و زد زیر گریه ولی من محل نکردم و عصبانی فقط داشتم کاغذمو صاف می کردم ...عرفانم هرچند ثانیه یه بار بازم هی وسط گریه هاش جیغ بلند می کشید و هی می گفت امیر بد...ولی من حتی یه بارم نگاش نکردم تا اینکه مامان  یهو گفت: خاک بر سرم چی شدی مامانی؟امیر چیکار کردی بچه رو؟! بعدم نگران بابا رو صدا کرد 

یه کم بعد آروم با ترس رفتم تو آشپزخونه که ببینم چه خبره...مامان عرفان و بغل کرده بود بابا هم انگشتشو با دستمال گرفته بود...آروم گفتم هیچی مامان!! کاری نکردم ! ولی اصلا گوش نمیدادن،یعنی صدای گریه عرفان نمی ذاشت صدامو بشنون.. 

واسه همین بلندتر گفتم: بابا من کاریش نکردما!!

بابا دیگه ایندفعه صدامو شنید و عصبانی گفت: برو کف زمین و ببین تا بفهمی کاری کردی یا نه؟!!

من اصلاً منظور بابا رو نفهمیدم فقط رفتم بیرونو همینطوری یه کم زمینارو نگاه کردم ولی یهو یه جایی رو سرامیک چند قطره خون دیدم و دیگه واقعا هول کردم سریع دوییدم تو آشپزخونه گفتم: من نمی دونم چی شده ولی  کاریش نکردم فقط کاغذ دستش بود کاغذُو ازش گرفتم  ...

بابا دیگه دست عرفان و بسته بود و عرفانم دیگه فقط آروم آروم تو بغل مامان گریه می کرد...

مامان گفت: کاغذ دستشو بریدِ دیگه!مامان چقد گفتیم بی انضباطی نکن ؟!! گوش نمیدی چرا امیر؟؟

اومدم بگم ببخشید و نمی دونستم که کاغذ...ولی  بابا نذاشت، گفت: حرف نباشه ،،فعلاً میری از تو کشو خط کشو ورمیداری می بری تو اتاقت تا بعد ..منم دیگه فهمیدم حسابم رسیدست...

وقتی رفتم اتاقم بابایه نیم ساعت بعد اومد...من سریع کلی معذرت خواهی کردم و گفتم که نمی دونستم کاغذم می تونه دست و ببره ولی بابا کلی دعوام کرد که چرا بعد از اون همه تذکر هنوز اینقد بی انضباتم که وسایلم همش همه جا ریخته و عرفان می تونه ورداره و اینکه قرار بود هیچی رو از دستش نکشم که عادتم شه هیچوقت این کارو نکنم ولی بازم گوش ندادم ،واسه همین دیگه حقمه حسابی کتک بخورم و واقعانم حسابی خوردم...ولی یادمه وسط تنبیه از بابا خواستم دست چپمو کمتر بزنه چون باید طرح مدرسه مو دوباره می کشیدمواقعانم کمتر زد..بعدم کمک کرد دوباره با هم کشیدیم

+یاد اون روزا بخیر:)

خاطرات جا مونده!!

با اینکه پست قبلیم بیش از حد معمول طولانی شده بود، یهو دیدم که یه سری از خاطرات این سفر رو جا انداختم و گفتم بیام اونارم بنویسم  که یادم نره...

عرفان از قبل از سفر تصمیم گرفته بود که وقتی رفتیم شمال کلی برگ از انواع مختلف جمع کنه برای همین از همون روز اول همش داشت برگ جمع می کرد،  اما یه روز یه بلایی سرش اومد که فک کنم تا آخر عمرش دیگه سمت هیچ برگی نره!!!!

یه بعد از ظهر، بعده ناهار گفت که میره حیاط که بازم برگ جمع کنه ،بابا هرچی بهش گفت سر ظهره و‌آفتاب خیلی داغِ و بذار عصر با هم بریم، راضی نشد و گفت: نه هوا خیلی هم خوبه!! تازه عصر میخوایم بریم دریا  بعدم بریم بستی بخوریم بعدم که دیگه شب میشه،وقت نیست.

جمله اش که تموم شد سریع راه افتاد طرف در که از در بره بیرون و من و بابا هردو قشنگ فهمیدیم چرا اینجوری تند تند حرفاشو زده و داره در میره...چون داشت همه خواسته هاشو درقالب قرارِ از قبل تعیین شده می گفت...بابا قبل از اینکه بره بیرون انگار که مثلاً خوب نشنیده باشه پرسید: گفتی بعد از دریا کجا میریم؟!...دقیقانم همون روزی بود که قبل از ظهر سه تا بستی خورده بود!!!!

گفت:بستی فروشی دیگه!! ...یه جورم می گفت"دیگه"که  انگار بابا قرار داد کتبی امضا کرده  که توش نوشته  قراره عصرم ببرتش بستنی فروشی   وحالا یادش رفته!!!!!

بابا گفت: بریم بستنی فروشی چیکار کنیم؟

گفت: خب بستنی فروشی میرن چیکار می کنن؟

بابا گفت: چیکار می کنن ؟

وااای یعنی من از خنده داشتم می مردم،به زور جلوی خندمو گرفته بودم... بابا هم یه کم خندش گرفته بود....میخواست ببینه کی از رو میره و بلاخره به روی خودش میاره که همین چند ساعت پیش سه تا خورده ولی کم نمی آورد که فسقلی..

کلکِ موذی گفت: میرن چند تا  بستنی می خورن !!!

بابا دیگه قشنگ داشت میخندید...گفت: چندتا؟ مثلاً  ۳تا دیگه نه؟

عرفانم ،موذی با خنده گفت:نه  مثلاً ۴تا

بابا نیم خیز شد گفت عرفان یعنی بگیرمت اونقد قلقلکت میدم چهارمی یادت بره...

عرفانم سریع در و باز کرد گفت: نمی تونید که ..از خورشید می ترسید.. بیایید بیرون ذوب میشید ،من ضد خورشیدم فرار می کنم بیرون

بعدم رفت و در و بست.

ولی یه نیم ساعت بعد جناب ضد خورشید صدای گریه اش از حیاط اومد و چند ثانیه بعدم اومد تو و هی می گفت :دستم .،بابا دستم...

بابا گفت : دستت چی شده؟ 

گفت: دستم می سوزه..خیلی می سوزه...

بابا گفت چرا به چی زدی؟

هی لحظه به لحظه ام گریه اش بیشتر میشد ،دیگه به زور حرف میزد گفت: نمی دونم.،اولش تیغ رفت تو دستم..بعدشم دیگه همش میسوزه 

یهو دیدیم دستش کم کم پر از تاول شد..تاولای ریزه سفید...واقعا خیلی بدجور بود .

یه لحظه واقعا استرس گرفتم گفتم:یا علی..بابا چرا اینجوری شد؟ تاول زد!!!

اینو که گفتم دیگه عرفان داشت از ترس سکته می کرد گفت: وای بابا توروخدا زنگ بزنید اورژانس بیاد.. الان  دیگه بیهوش میشم.

ولی بابا تاولا رو که دید یهو انگار خیالش راحت شد، گفت: نترس هیچیت نمیشه بابایی،الان یه چیزی میارم خوب میشی ....بعد بلند شد، ولی عرفان نمیذاشت گفت نه نرید...

بابا گفت: میخوان برم دارو بیارم خوب شی..اصلا بیا با هم بریم...

بعد دستشو گرفت ولی به جای اینکه برن آشپزخونه رفتن سمت در حیاط!!! برا همین منم  دیگه پاشدم دنبالشون رفتم.

تو حیاط بابا به یه گیاه اشاره کرد گفت: به این دست زدی؟ عرفانم سر تکون داد، یعنی آره.. بابا یه کم به دور و بر حیاط نگاه کرد و بعد رفت یه برگ از یه گیاه و کند گفت: دستتو بیار بابا...

ولی وااای عرفانو میگی یهو دستشو برد عقب گفت نه نه می سوزونه...

بابا گفت :نه این یه برگِ دیگه ست، خوب می کنه....بعد می خواست دستشو بگیره بیاره جلو ولی عرفان با گریه فرار کرد دویید پیش من گفت داداش توروخدا به بابا بگو می سوزونه...

بابا گفت: امیر بگیرش...پسرم این اون نیست.. این داروشه..خوب می کنه..بذار بابا بذارم روش زود خوب شه...

بابا که داشت میومد عرفان میخواست فرار کنه ولی من سفت گرفته بودمش...بعدم دستشو به زور آوردیم بالا و بابا بلاخره برگَ رو گذاشت روش..عرفانم هی التماس میکرد می گفت نه توروخدا توروخدا...

یعنی یه کولی بازی درآورد که...یه چند ثانیه که گذشت بابا گفت الان سوزوند؟ الان دستت میسوزه عرفان؟

عرفان با گریه گفت آ ررره...

بابا با خنده گفت عرفان قشنگ دقت کن! الان دستت می سوزه؟!!! دیگه نمی سوزه هااا!

عرفان واقعا دیگه گریه اش بند اومده بود  ولی با بغض گفت: چرا می سوزه...

بابا گفت نه نمی سوزه..دیگه خوب شدی بابایی..حواست نیست.

بعد بابا گفت: شما مگه قرار نبود فقط از رو‌ زمین برگ جمع کنی؟ ببین نتیجه اش چی شد؟ برگِ زنده رو که آدم نباید بچینه بابایی!! 

آروم گفت آخه از اون برگا رو زمین نبود.

بعد بابا قشنگ توضیح دادکه  اون برگِ گزنه بوده که روش پر از تیغای نرم و سمیِ و اگه دست آدم بهش بخوره اونجوری میسوزونه و تاول میزنه، ولی اصلا خطرناک نیست.. ضدشم‌ برگِ پیلامِ.

ولی واقعا خیلی برام جالب بود که برگ پیلام اونقد تاثیر سریعی داشت. 

عصر که رفتیم دریا موقع برگشت گفت: بابا بریم بستنی بخوریم؟

بابا گفت: فردا میریم.

عرفان گفت: چی میشه الانم بریم؟قول میدم فقط یکی بخورم..قول بابا !!

بابا گفت: شیرینیِ زیاد ضرر داده بابایی.،امروز زیاد خوردی،دیگه باشه واسه فردا.

گفت: امروز خیلی گریه کردم همه شیرینیام تموم شده ..همش ذوب شده...دیگه ضرر نداره...بریم؟

بابا خندش گرفته بود ولی گفت :نه!!فردا!

گفتم: عرفان حالت از بستنی به هم نمی خوره دیگه؟!!منکه فردا هم نمی خورم...حالا شاید چند روز دیگه باز هوس کنم..چجوری اینقد میخوری؟!

گفت: نخیر خیلیم خوبه...تازه تو هم باید بخوری...امروز صبح شیر نخوردی ..به جاش باید الان بازم بستنی بخوری!!

گفتم الان کیه؟! بابا گفتن نمیریم!نشنیدی؟

گفت: چرا میریم.. نه بابا ؟

بابا گفت آره پسرم میریم ،ولی فردا!..باشه عرفان؟!

بابا اصلا ناراحت یا عصبانی نشده بود فقط  "باشه عرفان" آخر رو یه ذره با تاکید گفت،فقط یه کم ..ولی همین بس بود که عرفان باز توهم بزنه که بابا رو ناراحت کرده واسه همین یه چند ثانیه ساکت موند و  یهو خیلی ناراحت گفت: باشه باشه ..ببخشید بابا دیگه نمیگم..اصلا فردا هم نریم.

بابا گفت آفرین پسرم.. فردا مثل هر روز میریم بستنی بخوری...

بابا اینو گفت، چون قشنگ عرفان و می شناخت و می دونست حرفی که می زنه یادش نمیره  ...ولی با اینکه بابا گفته بود که فردا میریم.. فرداییش باز تو بستنی فروشی بازی درآورد...بابا بستنی رو که داشت میداد دستش، قشنگ تا نصفه هم دستش بالا اومده بودا ،ولی یهو کشید عقب گفت نه نمیخوام!!!!

بابا هم به روی خودش نیاورد که از غد بازیشه..،الکی با تعجب پرسید إ چرا؟

گفت نمیخوام دیگه.،بدید به داداش!

بابا گفت داداش گفت نمیخوره..بگیر...

گفت: نه آخه دیروز خیلی خوردم..شیرینیام هنوز تموم نشده... یه کم دیگه شنا کنم  تا فردا همشو‌ ذوب می کنم....مثلا میخواست ناراحت کردن بابا رو اینشکلی جبران کنه.

بابا گفت: شیرینیای فسقلی بابا مگه تمومی ام داره؟!ها؟! منتظر باشی تموم شه بابا دیگه هیچوقت نمی تونم برات بستنی بخرما!!! بعدم پیشونیشو ماچ کرد عرفانم دیگه به قول خودش ذوب شد از خجالت..بعدم با ذوق خندید بستنی رو گرفت.

بابا عرفان!!!!!

بابا برای تعطیلات عید فطر و چند روز بعدش برنامه ریخته بود که با باباجون اینا و زن عمو و طاها و زهرا بریم شمال ولی زن عمو گفت که قراره با برادرش و پدر مادرش برن سفر، عمو کیارشم گفت که کلی کار عقب افتاده داره و اصلا نمی تونه چهارشنبه وپنج شنبه رو نره!!!هرچند که معلوم بود داره بهونه میاره چون عمو کلا متخصصه تو بهونه جور کردن ...مامان جون باباجونم چون عمو کیارش گفت نمیاد نیومدن،یعنی مامان جون گفت که نگرانشه و نمیشه تنهاش گذاشت..خلاصه که آخرش طبق معمول ما سه نفر موندیمکه خیلی هم خوب بود البته!!!  چون سفرهای ما با توجه به حال و روز و روحیات عرفان هر بار یه مدل خاصی میشه و دیگه اصلا حوصلمون سر نمیره !!! 

قبلاً گفته بودم که همش فکر می کنه داداش بزرگمه و حواسش به کارام هست....حالا جدیدا از داداش بزرگه بودن به بابا بودن ارتقا رتبه پیدا کرده!!!! 

از بعد از فوت عمو خیلی خیلی حواسش جمعِ که بابا رو اصلا ناراحت و عصبانی یا نگران نکنه...اصلاً..،ولی هرقدر حواسش جمع خودشه ده برابرش جمعِ منه که دست از پا خطا نکنم یه وقت!!! یعنی من تذکری که شاید تو سه ماه از بابا بگیرم و ظرف دو هفته از عرفان گرفتم،اونقد که مراقب تک تک حرفا و حرکاتمه....یعنی رسماً دیگه راحت نمی تونم با بابا حرف بزنم چون هر چقدرم مراقب باشم، بعد از حرفمون میگه: امیر یه دقیقه  میای تو اتاق؟!!!!!

بعدم کلی دعوام میکنه که چرا اینو گفتی؟ چرا اونجوری گفتی؟بابا ناراحت شد!!!!

آخرشم میگه:فقط لطفاً دیگه تکرارنشه!! این لطفاً نم جدیدا میگه..نمی دونم دقیقا از کی و‌کجا شنیده؟!

ولی حالا الان اینه..چند وقت پیش داشتم با بابا درباره یه چیزی حرف می زدم و  گفتم: نه بابا اشتباه می کنید دوشنبه بود،سه شنبه نبود....وااای یعنی یهو قاطی کردا عرفان..،عصبانی اومد جلو گفت: چی گفتی؟!!

گفتم: چی رو؟!!!  

 یهو گفت: ساکت باش بی ادبِ پررو....زود از بابا معذرت بخواه!!!!

من اصلا نمی فهمیدم چی شده که...بابا هم همینطور...ولی بابا اخماش رفت تو هم و عصبانی شد گفت: آقا عرفان این الان چه طرز حرف زدن با داداش بزرگت بود؟ها؟

عرفان باز با اخم گفت: دیدی بابا رو ناراحت کردی؟!!! 

بابا گفت دارم با شما حرف میزنما...منو نگاه کن ببینم!! 

عرفان ناراحت بابا رو نگاه کرد گفت: الان از من عصبانید یا امیر؟!

بابا گفت معلومه که از تو عصبانی ام...دیگه ام نبینم و نشنوم با داداش اینجوری حرف بزنیا فهمیدی یا نه؟

بدجور بغض کرد گفت: آخه امیر بی ادبه!

 بابا گفت من از امیر بی ادبی نشنیدم ولی از تو چرا!! سریع بگو ببخشید.

من گفتم: اصلا بگو چی شده؟ مگه چی گفتم عرفان؟!

ولی بابا نذاشت بگه گفت: چه فرقی میکنه؟!! می دونه هیچوقت حق نداره اینطوری حرف بزنه.نشنیدی چی گفتم عرفان ؟

عرفانم دیگه گریه اش گرفت و شروع کرد یه ریز معذرت خواستن،هم از من هم بابا چون خب واقعا منظور بدی نداشت ،می خواست که مثلا بابا ناراحت نشه ولی فکر نکرده بود که این شکلی بی ادبانه حرف زدن بابا رو عصبانی می کنه نه اینکه آدم بگه "شما اشتباه می کنید"!!!

 بابا هم متوجه نشده بود که یهویی این شکلی حرف زدن عرفان برای چی بود وگرنه مطمئنم اینقد عصبانی نمیشد و سخت نمی گرفت. 

ولی دیگه از بعد این ماجرا تذکراتشو خیلی مودبانه و پشت درهای بسته انجام میده

چمدون جمع کردنشم این دفعه واقعا دیدنی بود..تقریبا هیچی بر نداشته بود..فقط لباس،واقعا تو چمدونش فقط لباس گذاشته بود،برای اولین بارم اصلا حرف پلی استیشن و نزد... حتی بالششم بر نداشته بود...،بابا خودش گفت عرفان بالشتو بر نداشتی که! برو بیار جا نمونه،ولی گفت :نه نمیخواد اونجا بالش هست، چیزایی که اونجا هستو که نباید دیگه ورداریم!!!

البته این حرفی بود که بابا وقتی هر چیز بیخودی رو میخواست بیاره میزد ولی هیچوقت نگفته بود نباید بالشتو بیاری!! اما چون فک میکرد ممکنه همین کارشم بابا رو ناراحت کنه میخواست از بالششم بگذره!!

ولی بابا گفت: بله ولی بالش عرفانِ بابا که اونجا نیست..برو بیار بابایی شبا بدخواب میشی.. دیگه خوشحال رفت ورداشت.

یه روزم بابا براش سوال بود که چجوری گوشیش خود به خود سایلنت شده ،آخه  بابا هیچوقت گوشیشو سایلنت نمی کنه، اگر بخواد جواب نده کلا خاموش میکنه.‌ولی فرداییش که رفت تو اتاق بخوابه صداش اومد که گفت: با گوشی من چیکار داری عرفان ؟!! عرفانم گفت هیچی و سریع می خواست از اتاق بیاد بیرون ولی بابا جلوی در دستشو گرفت و رفت گوشیشو برداشت بعد گفت: پس دیشبم تو سایلنت کرده بودی آره؟ گفت آره...بابا پرسید چرا؟

 گفت آخه صبح هی زنگ می زنن شمارو بیدارمی کنن،خب الان تعطیلاته!!!

بابا چون دیگه نیتشو می دونست عصبانی نشد،گفت اگه یکی کار واجب داشته باشه چی؟ گفت خب شماره امیر و بدید بگید اگر شما برنداشتید به اون زنگ بزنن

یعنی اینکه  اشکال نداره اگه امیر و ۶صبح بیدار کنن،امیر که تعطیلیش نیست .  عرفان اینو که گفت بابا یه لحظه به قیافه من که داشتم تو لطف و محبت عرفان نسبت به خودم غرق میشدم نگاه کرد و قشنگ خندش گرفت ولی سریع جدی شد و اصلا نذاشت عرفان بفهمه ، گفت: الان اینکه شما هم دیشب هم امشب موبایل منو ورداشتی سایلنت کردی یعنی اینکه  یادت رفته حق نداری بی اجازه به گوشی کسی دست بزنی؟!!آره ؟

سرشو انداخت پایین‌آروم گفت : کاری نکردم،فقط سایلنت کردم.

بابا گفت:جواب سوال من این بود؟

گفت:ببخشید بابا

بابا گفت:  ببخشید یعنی یادت بوده...پس یعنی باید تنبیهت کنم.

عرفان دیگه اشک تو چشاش جمع شد ولی نمی خواست گریه کنه گفت: دیگه تکرار نمیشه..قول میدم بابا

می دونستم بابا نمیخواد تنبیهش کنه ولی خب انگارمی خواست تا آخرین لحظه عرفان فک کنه قراره تنبیه شه واسه همین گفت: چند بار سر این ماجرا قول دادی؟!

عرفان دیگه هیچی نگفت چون اگه حرف میزد حتما گریه اش می گرفت...بابا هم دیگه فقط بهش گفت که بره تو اتاق و بعدم رفت کلی باهاش حرف زد و آخرم عرفان سرحال ازاتاق اومد بیرون.

در کل هم سفر خیلی خوبی و بود واقعا خوش گذشت،...هر روز می رفتیم دریا شنا ..یعنی در واقع کلا فقط تو دریا بودیم اونقد که هوا گرم بود و جای دیگه ای به غیر از دریا خوش نمی گذشت،..شیر بدنشم  عرفان تو این مسافرت فقط در قالب بستنی تامین کرد. یعنی دم ظهر که میخواستیم  از دریا برگردیم و ناهار بخوریم التماس می کرد که بریم بستنی فروشی و قشنگ دو سه تا بستنی می خورد! البته بار اول که بعد از بستنی اول بازم میخواست بابا نخرید و  گفت جلوی ناهارتو می گیره ولی روز دوم اونقد التماس کرد که دیگه بابا قبول کرد،هی می گفت اگر ناهار نخوردم دیگه نخرید...واقعانم راحت ناهارشم می خورد...یه روز که بعد از بستنی سوم بازم می خواست!!!! یعنی وقتی تموم کرد و بابا گفت بریم ..گفت بابا..بابا هم انگار حدس زده بود که چی میخواد، یه جوری نگاش کرد گفت بله... عرفانم یه چند ثانیه مکث کرد بعد گفت نه هیچی اشتباه شد میخواستم بگم داداش...بابا که رفت سمت ماشین سریع گفت داداش تو دیگه بستنی نمیخوای؟... گفتم نه ...گفت چون تو یکی خوردی اگه بازم بخوای بابا میخره..بعد بگو نمیخورم بده به من!!!

یعنی واقعا مونده بودما...هیچوقت ندیده بودم به خاطر خوردنی اینجوری کنه!اونم بعده سه تا!! نمی دونم شمال چش شده بود!!دیگه دستشو گرفتم گفتم بیا ببینم بسه دیگه مریض میشی...باشه فردا..

خلاصه که همه چی واقعا خیلی خوبی بود اما از اونجایی که عرفان تا یه روز از سفر و خراب نکنه و کار رو به جاهای باریک نکشونه اصلا سفر کیفش نمیده،، باز سر این نگرانی و مراعات بیخودش برای بابا کار دست خودش و همه مون داد و اتفاقا هم روز تولدش بود.

اون روز خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم و هرکاری ام کردم خوابم نبرد واسه همین گفتم پاشم برم نونوایی چندتا نون بخرم صبحونه بخوریم،خیلی هم شلوغ بود و کلی تو صف وایساده بودم که بابا زنگ زد بهم.

گفت پسرم کجایین؟!!!

صدای بابا رو درست شنیده بودما ولی فک کردم حتما اشتباه شنیدم..گفتم هیچی صبح دیگه خوابم نبرد گفتم بیام نون بگیرم،دیگه الان نوبتم میشه زود میام.

اینو که گفتم بابا انگار صداش عوض شد گفت عرفانم باهاته دیگه؟

منم دیگه مطمئنم شدم که درست شنیده بودم.. ،گفتم نه...مگه خونه نیست؟..داشتم میومدم خواب بود.

بابا گفت وای باز شروع شد...تو فقط سریع برگرد خونه منم میرم دنبالش...

منم دیگه راه افتادم سمت خونه که یه ده دقیقه بعد یهو از دور دیدمش و تا منو دید شروع کرد دوییدن و وقتی بهم رسید همونطور با نفس نفس عصبانی گفت: کجا رفته بودی ها؟ نمیگی بابا نگران میشه بیدار بشه ببینه نیستی؟!!!!حالا نمیخواد بگی..بدو بریم خونه فعلاً.

بعدم دستمو گرفت شروع کرد کشیدن..منم بدجور قاطی بودم ازش دستمو کشیدم بعدم بازشو گرفتم گفتم  :دیوونه بابا بیدار شده  داره دنبال تو‌میگرده..برا چی باز بیخبر اومدی بیرون ؟بعدم گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم به بابا..عرفانم هی می گفت: ولم کن بیا بریم خونه بابا دنبال تو میگرده، تو واسه خودت رفتی بیرون من نرفتم که...من اومدم دنبال تو...هی هم تکون میخورد که ولش کنم ولی سفت گرفته بودمش...،تا بابا گوشی و ورداشت و‌گفتم الو ..بچه پررو داد زد: بابا دیگه نگران نباشید امیر و پیدا کردم..الان زود میاییم خونه!!!

 یعنی دلم میخواست همونجا یدونه بزنمش ...بابا هم صداشو شنیدعصبانی گفت بهش بگو یه پیدا کردنی نشونش بدم بعدم قطع کرد.

کل راه تا خونه رو دعوا کردیم.،من که داد میزدم اونم داد میزد ،باز زبون نفهم شده بود و هر چی می گفتم  فقط میگفت میخواستم بابا نگران نشه!!!

نزدیک خونه بهش گفتم عرفان بابا خیلی عصبانیه ها، حواستو جمع کن ولی اصلا محل نکرد و در و هل داد رفت تو ولی بابا هنوز برنگشته بود ...معلوم نبود کجا رفته بود دنبال عرفان،فک کنم رفته بود دم ساحل.

من به عرفان هشدار دادم ولی اوضاع بدتر از اونی بود که حواس عرفان بخواد تاثیری داشته باشه چون بابا که اومد دستش یه ترکه بود!! 

وقتی رفت تو اتاق اونقد عصبانی بود که اصلا نمی تونست حرف بزنه و فقط به عرفان اشاره کرد کرد دستش بیاد بالا..عرفان با ترس گفت آخه بابا ...ولی بابا فقط گفت هیسسس...

ولی عرفان باز آروم گفت..فقط یه چیزی بگم لطفاً...

ولی بابا یکی زد به بازوش و فقط منتظر بود عرفان دستشو بیاره بالا ولی عرفان اشک تو چشاش جمع شد و بازوشو گرفت و باز با بغض یواش گفت : ولی این عدالت نیست..

بابا هم دیگه یهو از کوره در رفت داد زد: می دونی عدالت چیه؟ عدالت اینه که یه کاری نکنی الان این ترکه رو بشکنم به جاش کمربندمو باز کنم.دستتو بگیر بالا ببینم.بجنب.

جمله آخرم اونقد بلند گفت که عرفان انگار ناخودآگاه دستش اومد بالا....

دیگه خیلی وقت بود که بابا اینقد عصبانی نشده بود ولی واقعا این کار عرفان دیگه  قابل تحمل نبود برای بابا...

بابا بعدش خیلی ناراحت بود ،مخصوصاً که یادش اومد تولدش بوده ولی گفت که  بعد از اون همه بیخبر بیرون رفتناش و اون همه تنبیه و تذکر و حرف و نصیحت و قربون صدقه واقعا دیگه ازش انتظار نداشته اینجوری قلبشو بیاره تو دهنش، اونم دقیقا با این دلیل که نمیخواسته بابا نگران شه!!! 

ولی بازم شب مثل همیشه صلح برقرار شد،،،البته بعد از کلی حرف ...بعدم رفتیم شام و موقع برگشتم  کیک خریدیم.

قرار بود اون روز عصر بریم  برای کادوی تولد، هرقدر خواستیم کتاب بخریم ولی به جاش فرداییش که روز تولد من بود رفتیم،..یعنی واقعا یکی از هیجان انگیز ترین کادوهای عمرم بود...برای من کلی هیجان داشت چه برسه به عرفان...یعنی از ذوق نمیدونست چیکار کنه...البته ذوقش دوبرابرم شده بود چون فک میکرد به خاطر اتفاق دیروزش بابا حتما دیگه از کادوش پشیمون شده.خلاصه که شهر کتاب و کلا بار زدیم آوردیم خونه

+ببخشید می دونم خیلی طولانی شد.باید این پستارو سریالی بنویسم فک کنم.

++عید همگی هم با تاخیر مبارک.طاعات قبول

ماموریت عرفان

اولین روز که عرفان موقع سرکار رفتن بابا بیدار شد و خواهش التماس می کرد که یا بابا نره یا اونم با خودش ببره منم از سروصداها بیدار شدم.من از رفتار عرفان داشتم شاخ در میوردم ولی بابا همونموقع فهمیده بود که حالش عادی نیست برای همین هیچی بهش نگفت فقط یه کم بغلش کرد بعدم بردش تو اتاق.

وقتی بابا دستشو گرفت و گفت بیابریم تو اتاق ..خیلی خوشحال شد ،گفت: الان زود می پوشم...

فکر کرده بود بابا میخواد ببرتش ولی وقتی بابا گفت: خوابت میاد بابایی ،یه کم دیگه بخواد بعد پاشو لگوهاتو درست کن....دوباره گریه اش گرفت.خلاصه اون روز بابا اونقد موند که بلاخره بخوابه بعدم بهم سفارش کرد که ۶دنگ حواسم بهش باشه.

وقتی بابا رفت منم رفتم دوباره خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم دیدم تو اتاقم با لباسِ بیرون نشسته و آروم آروم داره گریه می کنه...یعنی واقعا یه لحظه هول کردم، فک کردم یه چیزی شده گفتم چی شده داداشی.

گفت داداش چرا در قفله؟ می خواستم برم تو حیاط.

ولی قشنگ معلوم بود داره الکی میگه چون هیچوقت نشده تنهایی بره حیاط بازی،اونم با لباس بیرون.اگه بابا در و قفل نمی کرد راحت رفته بود پیش بابا.

با این کارش دیگه قشنگ فهمیدم ۶دنگ حواسی که بابا می گفت واسه چی بود!! وقتی در و براش باز کردم یواشکی به جاش رفتم در حیاط و قفل کردم.چون هر چی گفتم حاضر نشده بود لباس بیرونشو عوض کنه.

تو کل روزم حاضر نشد هیچ کاری بکنه..،هر پیشنهادی که میدادم می گفت نه میخوام نقاشی بکشم ولی با این بهونه فقط پامیشد میرفت یه گوشه می نشست الکی کاغذ خط خطی می کرد.با بغض ..یعنی کل روز و بغض داشت ...گاهی هم اشکش می ریخت.

دیگه رفتم پیشش گفتم عرفان چیه؟چرا گریه می کنی داداش؟

گفت نه گریه نمی کنم.

گفتم گریه نمی کنی؟!!!‍

اینو که گفتم بغضش ترکید و اومد بغلم و قشنگ زد زیر گریه...دوباره ازش پرسیدم ...گفت برای عمو...کلی براش حرف زدم..گفتم که عمو از گریه هات ناراحت میشه.،گفتم بابا ناراحت می شه..یادش آوردم که قرار گذاشته بودیم خودمون گریه نکنیم و بابارو خوشحال کنیم که بابا هم گریه نکنه...

یه کم گریه اش بند اومد ولی نه خیلی...بغضش همونطور باهاش بود تا اینکه بابا اومد .من تازه اون موقع فهمیدم درد عرفان فقط بابا بوده. صدای ماشین بابا رو که شنید خندید و با دو رفت تو آشپزخونه و چند بار صورتشو شست بعدم سریع خشک کرد.

یعنی وقتی این صحنه رو دیدم غمم گرفت و فهمیدم اوضاع از این بعد قراره این شکلی باشه...

اون روز بابا خیلی باهاش حرف زد...ولی فردا صبحش دقیقا همون ماجرا تکرار شد.. و روز بعدیش...اما بابا هرروز حرفاشو یادآوری می کرد و عرفانم هرروز بهتر میشد...دیگه کم کم تو نبود بابا گریه نمی کرد ولی به جاش دائم تلفن دستش بود و به بهانه های مختلف زنگ می زد به بابا...مثلاً برای اجازه گرفتن...اوایل، اجازه گرفتناش تقریبا منطقی بود... مثلاً ..اجازه میدید یک ساعت بیشتر پویا ببینم؟(هرچند که اصلا پویا نمیدید تو اون روزا)،...اجازه میدید یه کم بیشتر پلی استیشن بازی کنم؟..اجازه میدید تبلتو وردارم؟ ...

ولی کم کم اجازه منطقیاش که تموم میشد دیگه زنگ میزد اجازه هایی رو بگیره که جواب بابا رو می دونست...مثلاً اجازه هست ناهار نخورم؟ اجازه میدید تو تبلت بازی بریزم؟ اجازه میدید برم بیرون؟ اجازه هست  خمیر بازی رو بذارم تو ماکروفر؟!!!!!

یه بارم دیگه واقعا اجازه کم آورده بود زنگ زد گفت:بابا میشه یکی از پنجره ها رو بشکنم؟!!!!!!!!‌! بعدم شروع کرد توضیح دادن که: نه نمی خوام قشنگ بشکنم که مثلاً اولش از نزدیک با توپ بزنم بهش،خب نمی شکنه که بعدش یه کم برم عقب دوباره بزنم بهش ..بعدم همونطور هی برم عقب بزنم..،تا بلاخره ممکنه...،ممکنه بشکنه...

یعنی فقط ده ساعت داشت حرف بیخود میزد که با بابا حرف بزنه:)))

اما بابا کم کم عرفان زنگ که میزد زود خداحافظی می کرد و به حرفا و داستاناش گوش نمیداد..یه کم بعدم دیگه اصلا تلفن خونه رو جواب نمیداد و بهم گفت کاری پیش اومد با گوشیم زنگ بزنم تا جواب بده...به عرفانم گفت که سر کار دیگه نمی تونه جوابشو بده و حرفا و اجازه هاشو نگه داره واسه وقتی که برگشتم خونه..،عرفانم یه چند روزی باز زنگ زد ولی وقتی دید بابا واقعا جواب نمیده دیگه بی خیال شد.

خلاصه بعد یه مدت در طول روز خوب بود،هرچند که مثل قبل اصلا خودشو سرگرم بازی و تلوزیون نمی کرد چون همش حواسش به ساعت بود...حتی وقتی بهش پیشنهاد بازی میدادم قبول نمی کرد،انگار میترسید حواسش از ساعت پرت شه،.. به هر زوری که بود راضیش می کردم باهم بازی کنیم که حواسش پرت شه اما..بازی رو خراب می کرد ولی حواسش پرت نمیشد.اما در کل خوب بود.

اما وقتی بابا میومد خونه یک لحظه ام ولش نمی کرد...حتی یه لحظه...دقیقا شده بود مثل اون اوایلی که اومده بود پیشمونو یه لحظه ام از پیش من جم نمی خورد.

نه اینکه بابا ناراضی باشه که همش بهش میچسبه نه،ولی خب معلوم بود که این حالت غیر عادیشم باید درست شه،مخصوصا که چند وقت دیگه کلاسای مدرسه مم شروع میشه و باید بره خونه باباجون. برای همین بابا بهش ماموریت داد..،گفت که بعد از ظهرها که دیگه عمو کیارش از سرکار برگشته بره خونه باباجون اینا تا مثل قبلنا با عمو بازی و شوخی کنه که عمو حالش خوب بشه و دیگه غصه نخوره...

روز اول که بابا بردش اونجا چند ساعت بعد عمو کیارش زنگ زد به بابا و گفت که بیاد عرفان و ببره چون بچه داره اذیت میشه...ظاهراً باز بیقراری خونه و بابا رو کرده بود،بابا همونموقع رفت دنبال عرفان ولی به عمو کیارش گفت که اگه یه سر سوزن مثله قبلنات باشی و به قولت عمل کنی عرفانم اذیت نمیشه...تو خونه ام بازم کلی با عرفان از ماموریت مهمش حرف زد و گفت که باید هرروز تا قبل از رفتن کلی فکر کنی و نقشه بکشی که چطوری عمو رو خوشحال کنی...عرفانم  دیگه در طول روز همه فکر و ذهنش همین بود و یکی دو روزی اوضاع به نظر خوب میومد ولی یه روز بابا جون طرفای عصر عرفان و برگردوند خونه...یعنی یه جوری با گریه  اومد تو که من و بابا قشنگ سکته زدیم از ترس.

بعدم عصبانی و با گریه به بابا گفت: همش تقصیر شماست ...من گفتم عمو از من بدش میاد شما همش گفتید نه..حالا دیگه منم بدم میاد ازش...تا آخر دنیا بدم میاد!!!!!!

باورم نمیشد داره اینارو درباره عمو کیارش میگه...

ولی ظاهراً اون روز عمو کیارش، عمو کیارش نموده ..یعنی یه مدتی هست که دیگه مثل قبل نیست ولی اون روز دیگه....

عرفان اون روز از صبح دنبال تفنگ آبپاشش می گشت...گفتم عرفان یه وقت تو خونه آب نپاشیا! یادته که بابا گفت تو خونه ممنوعه؟! یه کم فکر کرد بعد گفت نه نمیخوام آب بپاشم.،،حواسم هست داداش...بعدم که بابا اومد خونه اصرار کرد که زودتر بریم خونه باباجون اینا...بابا گفت عمو که هنوز برنگشته خونه ..ولی گفت اشکال نداره ،خواهش می کنم...باباهم حقیقتش خیلی خوشحال شده بود که عرفان دیگه خودش مشتاق به رفتنه واسه همین زودتر بردش .

زودتر رفته بود و تو اتاق عمو قایم شده بود بعدم به بابا جون اینا گفته بود به عمو نگن که تو اتاقه چون میخواد غافل گیرش کنه ..،با چی؟ با تفنگ آبپاش پر از  آب و جوهر تقلبی!!!!!

 ولی برعکس همیشه عمو غافلگیر نشده بود...عصبانی شده بود..خیلی عصبانی...سرش داد زده بود...،تفنگشو ازش گرفته بود و پرت کرده بودیه گوشه ...آخرم...یکی زده بود تو‌گوشش...عمو کیارش!!زده بود تو گوش عرفان!!!! اونم به خاطر جوهر تقلبی که خودش چند وقت پیش داده بود بهش...

خب شاید عرفان یه کم زیاده روی کرده بود و حال و روز عمو رو درنظر نگرفته بود ولی دیگه واقعا حقش نبود عمو بزنتش و این خیلی براش سنگین شده بود.،خییییلی..،اونقد که فرداییش که عمو اومد خونمون که از دلش در بیاره و معذرت خواهی کنه حاضر نشد حتی یه کلمه حرف بزنه...عمو بغلش کرد بوسش کرد معذرت خواست..ولی عرفان هیچی..،فقط جلوشو نگاه کرد...با اینکه قبلش بابا کلی باهاش حرف زده بود و گفته بود که عمو رو ببخشه و خودشم معذرت خواهی کنه ولی بازم هیچی..

عمو هم دیگه بیشتر اصرار نکرد و رفت. عمو که رفت بابا فقط گفت:عرفان.،،بابا چی گفتم؟ چی خواستم ازت؟

عرفانم فقط گفت ببخشید و بغضش ترکید و دوساعت گریه کرد...اما فرداییش از بابا خواست که ببرتش خونه باباجون تا با عمو آشتی کنه...

از اون روز دیگه اوضاع خوبه خداروشکر... عمو هم داره به قولش عمل می کنه و عرفان هر روز سرحال تر از قبل میاد خونه.مخصوصا روزایی که طاها هم باشه...

+احتمالا تعطیلات عید رو میریم شمال...پیشاپیش عیدتون مبارک:)