-
به پایان آمد این دفتر ،حکایت همچنان باقیست.
شنبه 25 فروردین 1397 20:05
یه حدیث از امام صادق (ع) خودندم که فرمودند: کسى که مؤمنى را براى گناهى سرزنش کند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتکب شود. پست قبلیم مصداق کامل این حدیثه....تا حالا آدمای زیادی رو به خاطر "بد رفتن" سرزنش کردم و یهو دیدم...که خودم بهش دچار شدم ...پس با خودم گفتم حالا که فهمیدم باید یه جوری جبرانش کنم..هرچند اگه...
-
دور باطل
جمعه 17 فروردین 1397 00:53
بعضی چیزا هست که دلت نمی خواد بنویسیشون...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی...اصلاً نمیشه..هیچ رقمه راه نداره. بعضی چیزام هست که نمیشه ننویسی،چون تا وقتی ننویسیش دیگه دلت نمی خواد از هیچ چیز دیگه ای بنویسی...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی.. اصلاً نمیشه... هیچ جوره راه نداره. حالا وقتی همهچیز روزگار دست به دست هم بدن...
-
اردوی مشهد
سهشنبه 29 اسفند 1396 00:35
(داداش می دونم نمیری الکی میگی، اوندفعه ام نرفتی ،خب چرا اصلا میگی از اولش؟...خوشت میاد همش التماس کنم؟) این جمله ای بود که وقتی بهش گفتم میخوام برم مشهد گفت...خیلی جدی و بدون حتی یه لحظه معطلی!!! معنیش این بود که دوتا راه بیشتر نداشتم، یا همون لحظه می گفتم: شوخی کردم داداش می خواستم اذیتت کنم و....کلا بی خیال اردو شم...
-
احوالات دی و بهمن.
پنجشنبه 17 اسفند 1396 01:00
چند وقته سر پنجشنبه ها بدجور رو اعصاب عرفانم...یعنی بدجورا!!! تقریبا از اواسط دی ماه دیگه پنج شنبه هام معمولا کلاس دارم و باید برم مدرسه سر همین قضیه هم بدجور برنامه پنجشنبه هامون به هم ریخته و خب بیشتر از همه هم عرفان اذیت میشه...هرچند که خداروشکر هیچ اذیتی رو بی جواب نمیذاره که خدای نکرده یه وقت عذاب وجدان نگیریم:|...
-
اردوی مشهد
دوشنبه 7 اسفند 1396 22:25
اگه خدا بخواد امشب عازم مشهدم، البته با مدرسه...تا آخر هفته...خدا قبول کنه نائب الزیاره همه دوستان مجازی میشم. +انگار ایندفعه داره میشه جدی جدی!! البته هنوز مونده.. هنوز سوار قطار نشدم:)) ++ شاید تو این سفر وقت شد یه کم نوشتم...این چند وقته که نمی دونم چرا وقت نبود هیچوقت!! +++عرفان !!! بهتره نگم...شایدوقتی...
-
فلش جدید...با متن پاک نشده :|
یکشنبه 8 بهمن 1396 11:59
تو پست قبل نوشته بودم که عرفان لو داده که یه فلش جدید برای خودش خریده و یواشکی داده به دوستش که براش فیلم کاردستی بریزه و قرار شد وقتی برگشتیم قضیه رو به بابا بگه. ولی وقتی برگشتیم من دیگه قضیه رو فراموش کردم و یه هفته بعد، وقتی عرفان داشت فلشی که بابا براش خریده بود و بعد از مدرسه میداد به بابا یهو یاد ماجرا افتادم و...
-
فلش جدید
جمعه 6 بهمن 1396 21:06
سه ساعت یه پست نوشتم... همش پاک شد...به همین راحتی...انگار این وبلاگم دیگه از پستام خسته شده... فقط عنوانش پاک نشده...خسته نباشه.
-
نبودن
جمعه 29 دی 1396 23:05
یه روزا و شبایی بود که فکر می کردم نبودن با نبودن فرقی نمی کنه...تا جایی که حتی گاهی با خودم فکر میکردم...خدایا یعنی یه آدم چقدر می تونه چرند فکر کنه؟!! تا چه حد؟!! ولی حالا دیگه فکرم درست شده...یعنی روزگار قشنگ فکرمو آورده سرجاش....حالا می فهمم نبودن با نبودن خیلی فرق داره. همینکه آدم بدونه یکی هست خوبه، همین...
-
شاید...پایان!!!
چهارشنبه 20 دی 1396 18:28
این روزا..همش به این فکر می کردم که یه جایی باید تموم کنم بلاخره...وبلاگ نویسی رو منظورمه...انگیزشم به شدت دارم...ولی...هنوز قطعی تصمیم نگرفتم...نمی دونم! ۱۰/۲۶ دلم بدجوری برای نوشتن تو وبلاگ تنگ شده...عجیبه ولی هیچ نوشتنی وبلاگنویسی نمیشه!
-
شب یلدا
جمعه 1 دی 1396 02:37
عمو امشب...با جای خالیتون .... طولانیترین ،طولانی ترین شب ساله:((
-
سفر خانوادگی
پنجشنبه 30 آذر 1396 04:30
ساعت طرفای ۱۱بود که راه افتادیم سمت خونه باباجون اینا.وقتی رسیدیم همه دم در آماده بودن و یه کمم شاکی که چرا اینقد دیر کردیم. خلاصه همگی سوار شدیم ولی به این شکل که من و طاها و عرفان تو ماشین عمو کیارش بودیم. باباجون و مامان جون و زن عمو و زهرا هم تو ماشین بابا. عرفان چند باری به زهرا گفت که تو چرا نمیای پیش ما؟ ولی...
-
اردوی آذر
جمعه 24 آذر 1396 08:45
عرفان که با خبر شد سه شنبه ی قبل از تعطیلات قراره برن اردو از اوایل هفته عملیات"نجات اردو" رو شروع شد. چند روز قبلش اومد پیشم که وساطت کنم بابا اجازه بده بره اردو...بهش گفتم می دونی که بابا اجازه نمیده تازه اونم ماه اول و...حالا اگه یکی دو ماه گذشته بود شاید قبول می کرد ولی الان اصلا قبول نمی کنه.. ولی خیلی...
-
پست عجله ای
سهشنبه 14 آذر 1396 22:03
اول از همه میلاد با سعادت رسول اکرم(ص) رو به همه تبریک میگم. دومم اینکه به جبران این چند وقت که نه وقتشو پیدا کردم نه خیلی حوصلشو..میخواستم تو این چند روز تعطیلی سر فرصت ماجراهای این چند وقت رو بنویسم ولی فکر نکنم بازم بشه،البته تقصیر من نیست،همش تقصیر باباست که تازه امشب بهمون گفت که قراره آخر شب بریم مسافرت ،یعنی...
-
روز مبادا...
یکشنبه 12 آذر 1396 00:13
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها ... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه...
-
بازم منه...
دوشنبه 6 آذر 1396 23:08
میگن افکار آدم باعث خیلی از اتفاقایی میشه که برای آدم میفته...نمی دونم این قضیه چقد درسته ولی اگر واقعیت داشته باشه فک کنم همه بلاها و ماجرا های مزخرفی که همین یه هفته اول سرم اومده باعثش خودمم، تقصیر کسی نیست. چهارشنبه صبح خواب موندم.عالم و آدم ممکنه براشون پیش بیاد که خواب بمونن ،بعدش چیکار می کنن؟هیچی مثل آدم...
-
خدایا صبر بده فقط:(
شنبه 27 آبان 1396 16:28
بعضی وقتا یه اتفاقی تو زندگی میفته که سرش ، آدم همه حق دنیا رو به خودش میده...هر کاری که می کنه، آخرش به خودش حق میده...به خاطر همه عصبانیتاش، داد زدناش،گریه هاش، همه ی بد رفتاریا و دیوونه بازیاش ، همه دلتنگیاش ..به خودش حق میده...به خاطر همون یه اتفاق حتی...بعضی وقتا ..شاید فقط به اندازه یه لحظه ، ولی به خاطر فراموش...
-
آخرین اردوی امسال:|
جمعه 19 آبان 1396 20:19
اینکه طاها و عرفان تو یه مدرسه ان واقعاً خوبه،چون بلاخره یه جورایی مراقب همند و هیچکدوم تنها نیستن ولی خب اشکالات و معضلاتی هم داره که فکر کنم هرچی بگذره بیشتر هم بشه!!! بعد از دعوای اول مهر، عرفان یه چندباری به بهونه های مختلف می رفت سرکلاس طاها که بهش سر بزنه ببینه حالش خوبه یا نه!! یه چندباری هم طاها اینکارو تکرار...
-
پیاده روی های عرفان
دوشنبه 8 آبان 1396 22:39
شروع این ماه خداروشکر بدون هیچ اتفاقی گذشت ولی با پیاده روی هایی که هفته قبل عرفان رو مخ بابا کرد و همچنان هم ادامه داره من هر لحظه منتظر یه اتفاقم. ماجرا هم اکثراً با یه سوال از من شروع میشه و ایندفعه هم عرفان با سوال: داداش تو کلاس سوم بودی بابا میومد دنبالت مدرسه؟!..،پروژه جدیدشو استارت زد. گفتم آره میومدن دنبالم...
-
خاطره خیلی جا مونده!!!!!!
جمعه 28 مهر 1396 23:23
به غیر از روز اول مهرکه... کلاً مهر آرومی داشتیم....عرفان و طاها مثل دوتا پسر آقا و عاقل و بزرگ میرن مدرسه و میام،فکر کنم کل سهمیه ی شیطنت مهر ماهشون رو همون روز اول خرج کردن و الان دارن انرژی ذخیره می کنن برای ماه آینده ..خدا رحم کنه فقط. مدرسه من هم خداروشکر همه چی امن و امانه...درسا خوبن معلم ها خوبن، ناظم هم...
-
دیگه بَسه...
جمعه 21 مهر 1396 04:15
هنوزم بس نیست؟!! شما که اینطوری نبودید!!! ازم دلخور می شدید گاهی ...ولی هیچوقت قهر تو کارتون نبود...حالا چی شده؟ از پنج ماهم رد شدا...پنج ماه!!!بس نیست واقعاً؟ منکه جبران کردم...یعنی سعی کردم جبران شه کارام دیگه چرا نمیایید؟دیگه بسمه ...دیگه نمی تونم...دیگه نمی تونم فقط دلمو خوش کنم به آخر هفته ها و یه اتوبان که آخرش...
-
اول مهر96-قسمت دوم
سهشنبه 18 مهر 1396 23:45
وقتی رفتم اتاقش دیگه گریه نمی کرد داشت لباسای پاره مدرسه شو با غصه بالا پایین می کرد گفتم: عرفان چیکار کردین؟ روز اول؟!!!! منو دید ناراحت گفت : داداش هیچ کار نکردیم....اونا شروع کردن. گفتم :داداش خونه عمو اینا همین بغله ها، بابا زود میاد..اگه میخوای بگی زود بگو اگه نه که من برم. اینجوری گفتم که زود تعریف کنه چون هربار...
-
اول مهر 96- قسمت اول
جمعه 14 مهر 1396 21:00
امسال اول مهر عجیبی داشتیم....از عجیبیش همینقدر بگم که بابا ساعت نه و خورده ای صبح مجبور شده بود تصمیم بگیره که اول بیاد مدرسه من یا بره مدرسه طاها و عرفان و آخرم چون امیدوار بود که مورد من مثل دفعه های پیش سوتفاهم باشه ، به این نتیجه رسیده بودکه اول بره سراغ طاها و عرفان و سر همین امید، منِ بدبخت کل اول مهر و تو...
-
اسنپ
جمعه 31 شهریور 1396 21:00
یکشنبه صبح قرار بود من و عرفان بریم خونه مامان و باباجونم بیاد دنبال بابا که برن گچ پاشو باز کنن ولی عرفان حاضر نشد بریم، گفت حتماً میخواد ببینه گچ پای بابا رو چجوری باز میکنن .. آخه دیشبش کلی سوال کرده بود که بفهمه چجوری گچ وباز می کنن؟ اولش گفت: این گچ که خیلی سفته...چطوری باز می کنن؟ با چکش می شکننش؟ بابا گفت:نه...
-
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
شنبه 18 شهریور 1396 23:22
خیلی دیره...شرمنده...ولی عید همگی با تاخیر مبارک باشه. +امروز با باباجون اینا رفته بودیم جشن...مولودی خوان گفت امروز باید از امام علی (ع) و پیامبر(ص) عیدی بخواید،بخواید که دست خالی نمیذارن امروز هیچکس رو...نمی دونم چرا ،ولی همون لحظه هواسم رفت به عرفان ...چشماشو محکم بسته بود....وقتی اومدیم خونه مامان زنگ ..گفت فردا...
-
غلط کردم...همین!
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:32
این روزا کارم شده خوندن پست های اول وبلاگم... می خواستم با جزئیات بیشتری یادم بیاد روزای اولی رو که عرفان اومده بود پیشمون...یادم بیاد که چجوری بود با بابا،با بقیه...غصه هاش گریه هاش،بغضاش..همه رو یادم بیاد تا شاید بتونم یه کم به خودم حق بدم که اون دعا ها رو کردم اون روزا ،اما...هرچی بیشتر می خونم بیشتر می فهمم که...
-
شیر بانمک:|
شنبه 4 شهریور 1396 02:00
شنبه بعد از یک هفته بلاخره برگشتیم خونه...از وقتی بابا پاش شکست و رفتیم دنبالش و بعدم رفتیم خونه باباجون ،دیگه نذاشتن بریم خونه و گفتن که هفته اول رو باید خونشون بمونیم. اون روز وقتی رسیدیم بیمارستان بابا جون کلی با عرفان حرف زد که دیگه گریه نکنه و صورتشو شست که معلوم نشه گریه کرده ولی تا بابا رو دید زد زیر...
-
تصادف
پنجشنبه 19 مرداد 1396 01:30
امروز سر کلاس که نشسته بودم یه استرسی داشتم همش..،واقعا نمی دونستم چرا اینجوریم ولی زنگ دوم دیگه فهمیدم.یکی اومد سر کلاس گفت از دفتر منو خواستن منم اجازه گرفتم رفتم پایین. وقتی رفتم تو دفتر یعنی قشنگ انگار قلبم یهو ریخت تو دلم...دیدم عرفان و بابا جون تو دفتر نشستن.. عرفانم قشنگ آماده گریه بود... وقتی منو دید اومد بغلم...
-
پول تو جیبی!
جمعه 13 مرداد 1396 00:55
از وقتی که عرفان رفت کلاس دوم بابا دیگه از همون موقع هر هفته یه کم پول تو جیبی بهش میده. ولی قبلش کلی باهاش حرف زد تا قشنگ براش روشن شه که این پول برای چیه و باید باهاش چیکارا بکنه. بابا اولش فقط بهش گفت که هر چی خواست و لازم داشت می تونه باهاش بخره اما وقتی عرفان با کلی ذوق گفت: یعنی هرچیییی؟! هرچیه هرچی؟! بابا گفت:...
-
عمو جات بدجوری خالیه...
جمعه 30 تیر 1396 19:00
اون موقع ها که عمو کوروش هنوز مجرد بود و عرفانم به دنیا نیومده بود، یه بار یک ماه و نیم رفته بود سفر...اون روزا طولانی ترین زمانی بود که ندیده بودمش...یادمه وقتی از سفر برگشت اولین جایی که اومد،حتی قبل از اینکه بره خونه،خونه ما بود...می گفت دلم برات یه ذره شده بود امیرِ عمو...کلی هم برام سوغاتی آورده بود ولی من...
-
امیرِ بی انضباط :|
یکشنبه 25 تیر 1396 00:18
منم مثل همه کسایی که خواهر برادر کوچیکتر از خودشون دارن خیلی سر مچاله شدن وپاره کردن و خط خطی کردن دفتر کتابام و خراب شدن وسایل و اسباب بازیام درگیری داشتم با عرفان وقتی وسیله ای مو خراب می کرد یا دفتر کتابی مو پاره ،خیلی ناراحت و عصبانی می شدم و همش به مامان بابا غر میزدم چند باری هم که خیلی چیز مهمی مو خراب کرده...