ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

این هفته م بلاخره تموم شد...

این هفته م بلاخره تموم شد.فردا مامان داره میره و عرفانم دیگه میاد خونه.

این هفته خوب گذشت.راحتر از هفته پیش.بازم خونه سوت و کور بود.بازم جای عرفان خییلی خالی بود ولی خوب بود.یعنی عرفان یه کاری کرد که... 

پنجشنبه صبح منو بابا رفتیم دنبال عرفان و رفتیم راهپیمایی که خییلی خوب بود.منو عرفان اونقد داد زدیم که صدامون گرفته بود.البته اوایل که نشد شعار بدیم اونقد که عرفان سوال پرسید.اول گفت: امیر مرگ بر آمریکا یعنی چی؟ منم گفتم:یعنی ان شاالله آمریکا بمیره نابود شه. اخم کرد جدی یه کم فک کرد بعد گفت:بابا زمینا چجوری میمیرن؟!!!! 

بابا گفت:زمینا چیه؟ گفت زمین دیگه خب معلممون رو کره زمین به ما نشون داد همه جارو از همونا که تو خونه م داریما ولی بزرگتره بعد گفتش که اینا کشورن خب همش زمینه دیگه بعضی جاهام دریاست بعد امریکا هم کشور بود دیگه یعنی زمینه بعد زمینا چجوری میمیرن؟

من تا همین چند سال پیش میومدم راهپیمایی که بابا برام بادکنک بخره  بعد این فسقلی چه حرفایی میزد.(البته منظورم از چند سال پیش، چچچچچچچننننننندددددد سال پیش بودا)

دیگه بابا بغلش کرد که توضیح بده اونقد که سر صدا بود.نفهمیدم بابا چی جواب داد.

بعد بابا مارو رسوند پیش مامان .عرفان اول کلی برای مامان از راهپیمایی تعریف کرد بعدم رفت سراغ psp.من فک میکردم اونروز دیگه عرفان میاره به بابا نشون میدهpspرو ولی نیورده بود.من یواشکی پرسیدم عرفان چرا اینو نیوردی بابا ببینه؟

یه کم فک کرد بعد گفت:آخه...خب یادم رفت دیگه.بعدا نشون میدم حالا.

شبم رفتیم شهربازی.خوب بود خوش گذشت.به عرفان که خیییلی خوش گذشت یه جا هم یاد بابا افتاد گفت :ای کاش بابا بود بابا از این بازیا خوب بلده همش برنده میشه کلی بلیط میبریم.

موقع خوابم اومد پیشم بخوابه.یعنی اولش رفته بود پیش مامان بخوابه ولی بعدش اومد پیش من.گفت داداش پیشت میخوابم نترسی راحت بخوابی.آخه خودش اینجوریه  جای جدید میترسه تنها بخوابه.واقعا چقدم راحت خوابیدم.مگه میذاشت بخوابم همش سوال میکرد سوالای عجیب غریبه سخته...من هی فقط میگفتم نمی دونم نمی دونم ولی کم نیورد که هی می پرسید.دیگه آخر گفتم:عرفان من دیگه خوابیدم.بازم حرف زد ولی  من دیگه جواب ندادم بلاخره ول کرد خوابید.

جمعه م تا غروب همش بیرون بودیم.وقتی برگشتیم عرفان تلوزیونو روشن کرد که پویا ببینه مامان گفت: برو مشقاتم بیار بنویس آفرین پسرم!!!

من خیلی تعجب کردم لبمو گاز گرفتم گفتم: عرفان هنوز مشقاتو ننوشتی؟!!!!!!  بد نگفتما مثلا عصبانی یا با اخم نگفتم فقط تعجب کردم اونجوری گفتم. ولی عرفان هول شد گفت: نه نه الان زودی مینویسم داداش یه کمه فقط.بعدم رفت آورد با هم انجام دادیم.

بعد از شام من به بابا زنگ زدم بیاد دنبالم بعدم رفتم تو اتاق داشتم حاضر میشدم عرفان با اون قیافه مظلوما اومد.فک کردم که ای خدا الان بازم میخواد گیر بده بگه نرو وبمون و از این حرفا ولی گفت: داداش به بابا نگیا خب؟آفرین؟

گفتم چیو نگم؟ گفت : من مشقامو ننوشتم دیگه.باشه؟توروخدا داداش...بعد همونطور کم کم داشت بغضشم میگرفت گفت: تقصیر من نبود که من از مدرسه اومدم بعد پویا دیدم بعدش خب مامان نگفت که بیا درس بخونیم منم حواسم رفت داداش یادم رفت ..دیگه نمیکنم خب؟قوله قول....بعدم اشکش ریخت.من  اصلا نمیفهمیدم چرا گریه میکنه.

گفتم: داداشی چرا گریه میکنی ؟!!!!!!اشکال نداره خب نوشتی دیگه الان.

گفت :نخیرم همش بازی کردم پویا دیدم تازه شبام یه کم دیدم بعد درسامو نخوندم اولش که آخر همه خوندم تنبل شدم.بعد به بابا بگی دیگه منو را نمیده بیام خونه!!!

!!!!!!!گفتم :چی میگی عرفان؟!!!!کی گفته راه نمیده؟!

گفت: بابا خودش گفت. گفتم کی گفت ؟ گفت: همون موقع دیگه تو گفتی امتحانو بد دادی غلط نوشتی همه رو بعد بابا گفت خونه رات نمیدم دیگه، منم درسامو نخوندم  به بابا بگی دیگه نمیذاره بیام خونه بعدش مامان منو میبره داداش بعد من چجوری برم مدرسه؟تو رو خدا داداش خب؟بگو من بچه خوبی بودم همش  که بابا منو دوست داشته باشه 

 من همیشه از این فکرای عرفان خندم میگیره ولی ایندفه خندم نگرفت تازه داشت گریه مم میگرفت نمی دونم چرا

 بغلش کردم دیگه صدای گریه ش کم بشه میترسیدم مامان بشنوه بیاد.گفتم :عرفان بابا شوخی کرد اونروز واقعی نگفت که الکی گفت .

گفت نخیرم واقعی گفت .

گفتم: خب باشه نمیگم گریه نکن الان مامان میفهمه ها...

گوشیم زنگ خورد بابا رسید نمی دونستم چی بگم دیگه بهش فقطسریع اشکاشو پاک کردم گفتم:باشه قوله قول نمیگم .میگم پسر خوبی بودی دیگه گریه نکن.دیگه خیالش راحت شد گفت:خب وایسا .بعدرفت بازم کاپشن پوشید با من اومد پایین.

بابا تا عرفان و دید گفت: گریه کردی بابایی؟ باز چشماشو پاک کرد گفت نه نه..بعدم خندید.

عرفان که گفت نه دیگه بابا چیزی نگفت ولی داشتیم برمیگشتیم بازم ازم پرسید منم  قول داده بودم نگم ولی بعدش فک کردم بگم بهتره ،دیگه  گفتم به بابا.بابا هم مثل من اصلا خندش نگرفت فقط لبخند زد گفت موذیه فسقلی باز فکر و خیال کرده واسه خودش آره؟!!! 

یکشنبه که بازم رفته بودم اونجا و بابا  اومد دنبالم  عرفان که اومد پایین بابا تو ماشین رو پاش نشوندش آروم حرف زد باهاش من دیگه نفهمیدم چی گفت ولی فک کنم که  میخواست خیالش و راحت کنه که از این فکرا نکنه دیگه .

 تو این مدت خیلی ها بهم گفتن که با فکرای خودم خودمو اذیت میکنم و ناراحتیام تقصیر خودمه.آره...واقعا همه راس میگفتن. چون اگه عرفان اون چیزا رو نمیگفت من کل این هفته رم با کلی فکر و خیال بیخود میگذروندم.

البته بعضی  از ناراحتیام واقعا بیخود نبود و نیست ولی خب فک کردن بهشون واقعا چه فایده ای داشت؟! اگه فقط فایده نداشتم خوب بود،همش ضرر بود برای خودم و بقیه باید خودمو درست کنم چون تو این روزا همه خوب بودن جز من که....(اینو قرمز نوشتم که یادم نره ..برای دفعه بعد).

تو این هفته که چند بار رفتم اونجا و بابا رم دیدعرفان ولی بازمpsp شو نشون نداد.می دونستم که اونروزم الکی میگه یادم رفت.خودش خوب می دونه که بابا ...فک کنم  موذی یه نقشه ای داره باز


+از همه کسایی که تو این روزا دعام کردن ،دلداریم دادن و راهنماییم کردن خیلی خیلی ممنونم.دعا میکنم زندگی شون همیشه شاد و بی غصه باشه

+یهو یاد یه جمله افتادم که فک کنم تو یه فیلمی شنیدم،خیلی جالبه فک کردم بذارم اینجا بقیه م بخونن.

هر وقت  خواستی بین خودت و حق طرف  یکی رو بگیری حتما طرف حق و بگیر چون اون موقع ست که طرف خودتو گرفتی.

+ آهنگ "ارث اجدادی" از رضا یزدانی


هفته ی....

این هفته خیلی ....

مامان یه جا نزدیک مدرسه عرفان گرفته و عرفان و برده پیش خودش.واقعا احمقم فک کردن عرفان دیگه قرار نیست بره.فک کردم مثلا مامان میخواد بره هتل و بعد بیاد دنبال عرفان روزی چند ساعت ببینتش.فک نمی کردم اینکارو کنه.واقعا احمقم.

قراره تا آخر هفته دیگه اونجا باشه ... واقعا بدون عرفان خونه یه جوریه...یه جور خیلی بدیه.خیلی ساکته.

با بابا خیلی کارا می کنیم.کارایی که وقتی عرفان پیشمون نبود می کردیم.ولی بازم...همه چی یه جوریه.

وقتی فهمید مامان این کارو کرده و میخواد چند روز بره  هی می گفت داداش تو هم  بیا .می گفت اینجا که دیگه شیراز نیست و مدرسه م می تونی بری و از این حرفا .بابا بهم گفت هرجور خودم میخوام.منم گفتم نمیرم.

باباهم با عرفان کلی حرف زد که راضی شه و هی بهم نگه بیا... راضی م شد.خودمم بهش گفتم، با مهربونی، آخرش قبول کرده بود. دیگه قشنگ رفت وسایلشم جمع کرد.ولی فرداش مامان داشت میومد دنبالش باز شروع کرد.اصلا انگار نه انگار اون همه حرف زدیم .هرچی میگفتم ول نمیکرد گیر داده بود.منم خب عصبانی بودم  اعصابم خورد بود دیگه قاطی کردم سرش داد زدم که ولم کنه. گریه ش گرفت رفت از اتاق بیرون.خیلی پشیمون شدم خودمم گریه م گرفت ولی  بعدش رفتم پیشش گفتم داداش ببخشید ولی خیلی ناراحت بود اصلا جواب نمیداد بابا هر کاری کرد باهام حرف نزد.

مامان که اومد اونم گفت باهاشون برم ولی من...نشد که برم.عرفانم همونطور قهر رفت .یعنی داشتم دق میکردم.تو روی بابامم نمیتونستم نگاه کنم .گند زدم.

 بابا هم به جای اینکه عصبانی باشه ازم دلداریم داد گفت عیب نداره شب زنگ میزنیم زود آشتی میکنه.فک کنم بابامم دیگه فهمید زیادی ازم انتظار داشته.

 ولی هنوز شب نشده عرفان خودش زنگ زد.گفت داداش من تورو بخشیدم دیگه قهر نیستم باهات ولی بعدا مثلا چند روز دیگه یه کم میای اینجا؟توروخدا داداش..منم دیگه گفتم آره.

دیشبم شام رفتم اونجا.

مامان براش psp آورده.اونقد خوشحال بود دوساعت داشت نشون میداد همه بازیاشو هی بازیای مختلف و  رو میاورد میگفت یه کم بازی کن.بعد آروم گفت داداش ناراحت نباشا مامان برای تو هم یه کادو آورده به من نگفت چیه که ..تازه جعبش خیلی بزرگه مثل مال من کوچولو نیست که فک کنم خیلی خوبه به منم بده داداش باشه؟منم اینو میدم بهت .

من همش  تو فکرم بود که اینو بیاره خونه بعدش قراره چی بشه ،تازه داشت برا اون یکی که اصلا نمی دونست چیه نوبت میگرفت !!!.بیاد خونه  ماجرا داریم حالا...یعنی این همه چیز تو دنیا هست بعد مامان ...

وقتی به بابا زنگ زدم بیاد دنبالم  می گفت نه نرو بمون توروخدا داداش.هی التماس می کرد.گفتم فردا مدرسه دارم کتابامو که نیوردم ولی گفت خب به بابا بگو بیاره برات.گفتم دیگه بابا الان را افتاده نمیشه.

وقتی بابا رسید دم در دستمو گرفته بود نمیذاشت برم.هی میگفتم بابا  منتظره اصلا گوش نمی داد ول نمی کرد.مامانم هیچی بهش نمی گفت.دیگه به زور دستمو کشیدم داشتم کفش می پوشیدم با دو رفت زود اومد،کاپشن پوشیده بود به مامان گفت با بابا کار دارم الان میام.دیگه خداحافظی کردم با من اومد دم در بابا عرفان و دید پیاده شد عرفانم سریع رفت پیشش بغلش کرد.نفهمیدم چیکار داشت.

امروزم مامان زنگ زد خواست فردا و پس فردا رو کلا برم پیششون.بابا ایندفعه گفت بری بهتره.نمی دونم برای کی بهتره .فک کنم برای عرفان چون خیلی دلش میخواست.خب همینم خوبه.دیگه چون بابا گفت ،میرم.

فردا صبح اول قراره بریم دنبال عرفان که با هم بریم راهپیمایی بعد دوباره بریم پیش مامان .

می خوام برم  سرآمریکا و اسراییل داد بزنم خالی شم که دیگه سر عرفان داد نزنم.

 این روزا خیلی ....فقط میخوام زودتر تموم شه.


+آهنگ"هفته دلتنگی" از رضا یزدانی.

مامان

اون اولا که عرفان اومده بود پیشمون، مامان هر وقت زنگ میزد و با عرفان حرف می زد بعدش عرفان شروع میکرد سوال کردن و آخرسرم گریه می کرد.بابام می بردش تو اتاقش یا بیرون که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه چون این موقعه ها من به جای اینکه به بابا کمک کنم عرفان آروم شه خودمم...خلاصه که وضع بدی بود.

ولی چند وقت بعدش دیگه وضع بهتر شد دیگه وقتی حرفش تموم میشه فقط یه کم میره تو خودش ولی دیگه من و بابا باهاش شوخی می کنیم و با هم می خندیم زود عادی میشه.

حالا چند روز پیش که مامان زنگ زد عرفان بعدش خوشحال بود.اومد با ذوق برای بابا تعریف کرد که مامان چیا گفته. فهمیدم که قراره بیاد.

عرفان به بابا گفت مامانم اومد اجازه میدید برم پیشش؟بابام گفت بذار مامان بیاد بعد ببینیم چیکار می کنیم.

از اون روز دیگه دست خودم نبود حالم گرفته شده بود اصلا نمی خواستم دیگه هیچوقت عرفان بره شیراز حتی چند روز.کلا اعصابم از عرفان خورد بود که اونقد خوشحال بود.چندبار بیخودی سرش داد زدم دعواش کردم، یه بارم گریه ش در اومد.با بابا بد حرف زدم.نمی دونم چرا ولی یه جور استرس گرفته بودم. بابا یه حرفایی زد که آروم شم ولی بازم یه جوری بودم.

وقتی مامان اومد ،از شیراز زنگ زد خبربده. بعد اینکه با عرفان حرف زد عرفان به بابا گفت مامان با شما کار داره.

گوشی رو که داد اومد پیشم.گفت امیر من بخوام برم شیراز تو و بابام میاین؟

من بازم اعصابم خورد بود پرسیدم که مامان نگفت چند وقت میمونه؟ گفت فک کنم گفت دوهفته.بعد گفت میاین داداش؟

گفتم نه من مدرسه دارم تازه تو هم داری بابا نمیذاره اصلا بری...خیلی ناراحت شد حالش گرفته شد.

گفت خب چند روز که اشکال نداره.

گفتم عرفان دوهفته چند روزه؟!!!

بغض کرد گفت خب مامان داره میگه که بذاره...

اونقد دلم سوخت براش...پشیمون شدم .گفتم خب شایدم بذاره.

 گفت پس شمام بیاید باشه؟مثل اون موقع ها که میومدید.

گفتم اون موقع یا عید بود یا تابستون الان که نمیشه.حالا ولش کن دیگه بذار بابا حرفش تموم شه بیاد.

گفت الان خودم میرم ببینم...هرچی گفتم نرو گوش نداد رفت بالا.

ولی می دونستم بابا نمیذاره.بابا یه روزم اجازه نمیده آدم همینجوری مدرسه نره چه برسه دوهفته. برای همین قرار شد مامان خودش بیاد تهران چند وقت بمونه.

عرفان وقتی فهمید اونقد خوشحال شد. معلومه اونم دیگه دوست نداره تنهایی بره شیراز...منم خیلی خوشحال شدم خداروشکر کردم که  عرفان دیگه قرار نیست جایی بره.ولی خیلی می ترسم.می ترسم  وقتی مامان بره عرفان بازم مثل قبل شه آخه تازه داشت براش عادی میشد.

ای کاش...هیچی.

+آنیتا خانم آهنگ وبم  ایندفه پاشایی گذاشتم که خواسته بودید.

من و هندسه و بابا و عرفان

یکشنبه هندسه داشتیم.معلم که اومد سر کلاس یه پوشه دستش بود که معلوم بود برگه امتحانیا توشه.دیگه همه استرس گرفته بودن.

یکی از بچه ها گفت آقا برگه هارو امروز میدین؟

معلم سر میزش نشست و دیگه شروع کرد توبیخ کردن که:حالا هی سر کلاس مسخره بازی در بیارین،هی بخندین وقت کلاس و بگیرین،هی از زیر تمرین حل کردن در برین که آخرش این افتضاح و به بار بیارین.

دیگه همه  استرسشون صدبرابر شد.منکه داشتم سکته میکردم دیگه،همه هی باز گفتن سخت بود آقا و خارج کتاب بود و...ولی دیگه ساکت کرد همه رو چون چهارشنبه قبلش دیده بودیمش گفته بود که سوالا همه طبق کتاب بوده واسه همین نه نمره ها میره رو نمودار نه دوباره امتحان میگیره نه به کسی نمره میده 

در پوشه رو باز کرد اولین برگه رو برداشت گفت:اکبری 12...بیا برگه تو بگیر.

وااای یعنی کلاس باز به هم ریخت بچه ها هی گفتم آقا تو رو خدا نخونید.ولی اصلا گوش نمی داد به کسی... تند تند اسما و نمره ها رو می خوند.

۱۳،۸،۹/۵،۱۴/۷۵،۱۵،....نمره ها همه این شکلی بود.

بعد نمره فرهاد و خوند ۱۵.فرهادم درسش خیییییلی خوبه.گفتم یا خدا فرهاد ۱۵ شده منم حتما گند زدم دیگه.فرهاد بیچاره که همونطور هنگ کرده بود.

نمره علی ام شد ۱۳/۷۵فقط چند تا برگه مونده بود دیگه نداد .بعد گفت یعنی از یه کلاس ۲۵نفره فقط ۳نفر باید نمره به نسبت قابل قبول بگیرن؟خجالت نمیکشید؟!! یعنی من دیگه یه نفس راحت کشیدم.ولی هنوز داشت شکنجه میداد،نمیداد برگه رو که.

بلاخره گفت رسولی ۱۶/۵،کاوه۱۷، آخرم منو گفت ۱۸.وای یعنی من دیگه فقط خداروشکر میکردم.حالا این علی به جای اینکه ناراحت نمره پایین خودش باشه هی میگفت ایول خوب حال فرهاد و گرفتی... قیافشو..بعد هی می خندید.

آخه فرهاد یه حالت رقابتی داره همش ...بعد امتحانا همیشه میاد نمره مو میپرسه ببینه کمتر شده یا بیشتر وقتی هم که کمتر میشه خییییلی حالش گرفته میشه.علی همش مسخرش میکنه.ولی خب ضایست دیگه،علی راس میگه.

هی می گفتم علی امروز و ول کن دیگه.ولی ول نمیکرد که

داشتم میرفتم خونه همش فک می کردم چجوری به بابا بگم.مثلا همینکه رفتم تو خوشحال داد بزنم ۱۸ شدم،یا مثلا شیرینی بخرم ببرم خونه.ولی یهو نمیدونم چی شد امیر بدجنس شدم فک کردم بابا رو یه کم اذیت کنم مثلا ناراحت برم خونه بعد بابا دیگه خودش حدس میزد از هندسه ست بعد مثلا برگه رو بدم دستش بگم ببخشید بابا جبران میکنم.بعد بابا نمره مو ببینه و کلی بخندیم البته سریع باید فرار میکردم چون هر چیزی ممکن بود.

ولی این کارو نکردم که.این عرفان اونقد بهم گفته امیر بدجنس امیر بدجنس انگار واقعا خیییلی بدجنس شدم چون فک کردم اینجوری بابا باز زود می فهمه حال نمیده.

این کارو کردم فقط دعا می کردم خندم نگیره.با قیافه خیییلی ناراحت رفتم خونه عرفان و بابا داشتن درس می خوندن.آروم سلام کردم.بابا قیافمو دید دیگه فک کنم یه حدسایی زد.دیگه من رفتم ناهار خوردم ولی مثل هر روز نرفتم پیششون رفتم اتاقم.بیست دقیقه بعد بابا صدام کرد گفت:امیر جان کجایی؟بیا پسرم.

وای من خندم گرفته بود بدجور،بابا حدس زده بود که کم شدم و برا همین پکرم ،میخواست که بگه اشکال نداره.

من یه کم تو اتاق خندیدم، دوباره قیافه ناراحت گرفتم رفتم پایین.

عرفان داشت هم رنگ آمیزی میکرد هم پویا میدید حواسش به ما نبود.

بابا از هندسه پرسید منم گفتم ...۸شدم ...ببخشید بابا جبران می کنم.

وای بابا اصلا هنگ کرده بود چون دیگه گفته بودم شاید کم شم ولی دیگه انتظار تک و نداشت اصلا.برای همین بدجور شکه شده بود قشنگ معلوم بود داره عصبانی میشه ولی خیلی جلوی خودشو گرفته بود ولی با اخم گفت برو برگه تو بیار ببینم.

برگه مو گذاشته بودم رو سکوی آشپزخونه رفتم آوردم . برگه رو که دادم دست بابا سریع اومدم اینور  آخه می دونستم دیگه... بابا برگه مو نگاه کرد خندید یه نفس راحت کشید ولی بعد گفت امیر یعنی کشتمت!!!بیا اینجا ببینم

من دیگه اصلا نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم باخنده هی میگفتم ببخشید بابا شوخی کردم .

بابا م  خندش گرفه بود.هی میگفت بیا اینجا امیر.می دونستم میخواد بزنه دیگه 

عرفانم یه کم حواسش به ما شد ولی وقتی داره پویا نگاه می کنه خیلی توجه نمی کنه به دور و بر.

بابا دیگه گفت یعنی چی مگه نمیگم بیا اینجا؟!!.بجنب.

 من دیگه آروم رفتم پیش بابا.بابا دستشو آورد بالا من فک کردم داره میزنه یه ذره اومدم عقب ولی بابا دست انداخت گردنم با خنده گفت این چند وقت این همه ادا در آوردی منو حرص دادی حالا مسخره بازیم در میاری آره؟!

گفتم ببخشید بابا شوخی کردم بخندیم دیگه.

بعد پیشونیمو بوس کردگفت آفرین پسرم می دونستم الکی نگرانی

منم دیگه خیالم راحت شد که نمیزنه ولی یهو پشت گردنم سوختاااا. بی هوا یکی محححکم زد پشت گردنم به قول دوستم برق سه فاز از سرم پریدیعنی اونقد درد داشت واقعا اشکم داشت درمیومد بلند گفتم آخخخخخ باباااا چرااااا؟ 

عرفان صدای زدن و داد منو شنید یهو بلند شد ما رو نگاه کرد ناراحت گفت بابا داداش قول میده دیگه نکنه.داداشمو نزنید

بابا خندش گرفته بود منم همینطور آخه هیچی نمی دونست ،خیلی باحال بود.

بابا هی میگفت داداش قول میده چیکار نکنه دیگه؟!!! ولی فقط میگفت خب کار بد کرده دیگه..دیگه نمیکنه قول میده وااای اونقد باحال شده بود. هی میخواست توضیح بده که مثلا من دیگه نمی کنم ولی نمی دونست چی بگه.

 بابا دیگه طاقت نیورد رفت گرفتش بغلش کرد محکم بوسش کرد گفت آخخخ فسقلیه بابا.چرا نمیگی حواسم نبود از فضولی کردن جا موندم؟!!ها؟!! بعد دیگه گفت من و داداشی داریم شوخی میکنیم ،دیگه خیالش راحت شد. ولی واقعا خیلی دردم اومداا


+امروزم بابابزرگم اینا خونه مون بودن عمو کیارش برای عرفان یه لگو خریده بود. یعنی به زور فقط اومد ناهار و شام خورد.عمو پشیمون شده بود از خریدش.کشتی بازی ام کردیم یه کمی که با دعوای بابا زود تموم شد.کار همیشگیمونه

++شنبه م کارنامه میدن ولی معدلمو می دونم چون دانش آموزای ممتاز و زودتر اعلام کردن.شدم 19.61 .خدا رو شکر این امتحاناتم به خیر گذشت

عرفان و امتحانا

عرفان خان با اینکه دیگه خودشم میره مدرسه ولی ایام امتحانا تا تونست اذیتم کرد. چه قدر دیگه بابا باهاش حرف زد و آخرشم چقد باز دعواشون شد و که همه رو نمیشه گفت ولی کلا این ایام خیلی عصابش خورد بود.چون پنجشنبه جمعه ها انتظار داشت مثل همیشه مثلا درس و مشق کلا تعطیل باشه و همش بازی باشی ولی نمیشد که چون اتفاقا همش شنبه ها امتحانای سخت و مهم داشتم .

البته بازم شبا بازی میکردیم ولی راضی نمیشد .بابا  سرشو گرم می کرد ولی هی میگفت امیرم باشه.بابا بازم هی توضیح میداد و حرف میزد باهاش دیگه به زور قبول میکرد.

ولی پنجشنبه جمعه ای که شنبه ش امتحان فیزیک داشتم اصلا قاطی کرده بود واقعا نمیذاشت درس بخونم.میگفت بسه دیگه درس نخون. بابا می گفت یه کم دیگه تحمل کن دیگه زود تموم میشه امتحاناش ولی ول نمیکرد.دیگه رفتم یه کم باهاش پلی استیشن بازی کردم .قول داد اگه نیمساعت باهاش بازی کنم دیگه تا شب کاریم نداشته باشه ولی بعد بازی نمیذاشت برم...اصلا یه جور عجیبی شده بود هی می گفت تو رو خدا تورو خدا نرو ..تورو خدا داداشی..انگار مثلا من داشتم کجا میرفتم؟!!

بابا گفت :عرفان دیگه داری پسر بدی میشیا...مگه قول ندادی؟!داداش دیگه باهات بازیم کرد بیا با من بازی کن. 

ولی اصلا به حرف بابا گوش نمی داد همونطور التماس می کرد.بابا به من اشاره کرد که محلش نکنم و برم منم رفتم یهو عصبانی داد زد:امیر بدجنس نرو..ازت بدم میاد..

اصلا نمی دونم چرا اینجوری شده بود؟!!!من دیگه رفتم سر درسم نمی دونم بعدش چی شد ولی فرداییش دوباره همون ماجرا بود!!!از صبح به من چسبیده بود...یعنی حاضر نبود با بابا هیچ کاری کنه.نمی دونم چرا؟!! 

قبلانم شده بود که مثلا من میانترم داشتم یا یه پروژه درسی ، میرفت با بابا بازی میکرد اصلا کاریمم نداشت ولی اون روز اصلا ولم نمیکرد.انگار از قصد سر امتحان فیزیکا دوس داره اذیت کنه.

دوباره گفت یه کم بازی کنیم بعد برو باشه؟

بابا گفت نه امیر دیگه بازی نمیکنه باهات دیروز بازی کرد بعدش چیکار کردی ؟!! بی ادبی کردی  معذرتم نخواستی.

گفت نه بی ادبی نکردم.. داداش بیا..دستمو گرفته بود میکشید. منم امتحان قبلیمو که هندسه بود اونجوری داده بودم دیگه برای فیزیکم استرس گرفته بودم. گفتم نه درس دارم ولم کن وقت ندارم.بابا گفت اصلا برو لباس  بپوش بریم بیرون.عرفان گفت کجا؟ گفت هرجا خواستی،میریم پارک بدو..من خیلی حال کردم بابا اینو گفت فک کردم بابا چرا زودتر نگفت.

گفتم عرفان بدو پارک.گفت پس تو هم بیا..تو رو خدا امیر تو هم بیا...

واقعا این عرفان عجیب غریبه..یعنی بعضی وقتا قشنگ انگار از قصد دوست داره بابا عصبانی شه.

گفتم تو که هزار بار با بابا تنهایی رفتی پارک خب برو دیگه بازم.گفت نه خوب نیست...تو هم بیا..بابا دیگه داشت عصبانی میشد گفت نه مثل اینکه این آقا باز هوس کرده امروز منو عصبانی کنه..بعد یه کم بلند گفت آ ره عرفان؟!!

عرفان ناراحت گفت نه..گفت پس برو حاضر شو..امیر تو هم برو سر درست.

دستمو گرفته بود من کشیدمش که بیاد بالا بره لباس بپوشه .گفتم بیا...ولی با حرص گفت نه نمیام..از پارک بدم میاد.

بابا گفت: خیله خب عرفان خان  پس برو ریاضیتو وردار بیار بشین تمرین حل کن .بجنب.

دیگه داشت گریه ش میگرفت گفت آخه چرااا؟منکه خوندم همه رو حل کردم.امیر تنبله همش جمعه هام درس میخونه من خوندم درسامو دیگه تمرین ندارم حل کنممن خندم گرفت آخه خیلی باحال گفت تنبلم ولی بابا عصبانی بود اصلا خندش نگرفت.

 گفت حرف نباشه دیگه ..خودم تمرین میدم حل کنی...برو بیار...

دیگه زد زیر گریه اشکش همونطور میومد...دستمو گرفته بود گفتم بیا..همونطور با گریه  و حرص آروم غرغر میکرد داشتیم میرفتیم .گفت خب آخه چرا ؟من حل کردم نمیخوام دیگه.بابا صداشو شنید گفت باز که صدات میاد،نگفتم حرف نباشه دیگه؟!

گفتم هیس ول کن دیگه عرفان .خب لج میکنی همینه دیگه، چرا نرفتی پارک؟ ولی دیگه فقط گریه میکرداونقد دلم سوخته بود با اینکه تقصیر خودش بود.. رفت ریاضیشو آورد رفت پایین.منم دیگه رفتم سر فیزیک.یه نیمساعت چهل و پنج دقیقه بعد رفتم ببینم دارن هنوز ریاضی میخونن یا نه.دیدم نه بابا دارن پاتک بازی میکنن.کلی هم عرفان داشت کیف میکرد سرو صدا می کرد.


+وای تو این چند روز چقد پست گذاشتم!!!!!کل این مدت و که نبودم تلافی کردمآدم عقده ای به من میگن