بلاخره بعد از کلی شایعه که درباره تاریخ امتحانا تو مدرسه بود این هفته برنامه امتحانی رو دادن.از 25 ام اردیبهشت تا 18 ام خرداده.هفته ی آینده هم تقریبا هر روز کلاس فوق العاده داریم چون بعضی درسارو عقبیم.
امتحانات این ترم ساعت 10 تا 12ست.ساعت امتحانارو که دیدم وقتی رفتم خونه اول به عرفان خبر دادم!!!
بابا از کارم خندش گرفت
ولیآخه ترم پیش سر همین ساعت امتحانا یه بلایی سرم اومد که.
ترم پیش امتحانا 8 تا10بود.منم اصلا عادت ندارم صبح امتحان درس بخونم .حتی کتاب یا جزوه هم با خودم نمیبرم مدرسه فقط با دوتا خودکار میرم برای همین قرار شد چون صبحگاهم نداشتیم صبح یه کم بیشتر بخوابم .
ولی صبح اولین امتحان عرفان منو سکته داد
.نمی دونم بابا اون لحظه کجا بود که به طرز فجیعی بیدارم کرد.
یهو انگار زلزله اومده باشه ،بدجور تکونم میداد و هی میگفت امیر امیر امیر امیر پاشو پاشو چرا خوابیدی هنوز؟

من یهو پریدم رولبه تخت نشستم... گیجه گیجم بودم گفتم چیه؟ گفت داداش چرا پانمیشی دیر شدا مدرسه ت.منم ساعتو نگاه کردم دیدم پنج دقیقه به هشته!!!!!!!!یعنی دلم ریخت
گفتم وااای
بعدم مثل فنر پریدم و دیگه فقط شروع کردم لباس پوشیدن... قلبمم هزار تا میزد.
عرفان گفت داداش هنوز صبحونه نخوردیم که تازه دست و صورتم نشستی چرا لباس می پوشی اول؟!
من تازه انگار مخم یه کم از هنگی دراومد، فک کردم اصلا عرفان چرا هنوز خونه ست؟ ولی بازم نفهمیدم که

.همونطور که می پوشیدم گفتم شمام خواب موندید؟ بابا کو؟ خوابه؟
گفت نه ما خواب نموندیم تو خواب موندی!!

بابا همون موقع اومد تو اتاق... سلام کردیم گفت عرفان اینجایی؟!!بعد منو که دید لبشو گاز گرفت گفت داداشو تو بیدار کردی؟!!!! بعدم گفت حالا چرا لباس پوشیدی مگه نگفتی امتحانت هشته؟
منم ساعتو نگاه کردم گفتم خب هشته دیگه...ولی دیدم نه ساعت هفته..هفت..نه هشت!!!!!!!!!!
وای یعنی خیلی ضایع بود اونقد هول کرده بودم ساعتو اشتباه دیده بودم
.دیگه یه نفس راحت کشیدم رو لبه تخت نشستم ولی گفتم عرفاااان
بابا گفت خیلی بدجور بیدارت کردآره؟عرفان چند بار گفتم کسیو اینجوری بیدار نکن؟ ها؟!! 
آخه عرفان کلا بیدار کردنش اینشکلی بود همیشه
.. . منو بابا کلی زحمت کشیدیم تا یاد بگیره آروم بیدار کنه ...البته ما همیشه با ساعت بیدار میشیم نمیذاریم عرفان بیاد سراغمون
ولی ایندفعه بهونه پیدا کرده بود مثل قبلناش یکی رو بیدار کنه
حالم و دیده بود ترسیده بود ناراحت گفت نه من می دونم که آخه بیدار نشده بود.دیر بود
بابا گفت پاشو بریم صبحونه بخوریم رنگت پریده فشارت افتاده فک کنم.
منم دیگه بلند شدم رفتم دست و رومو بشورم .بابا و عرفان داشتن میرفتن پایین بابا گفت مگه قرار نشد هیچوقت دیگه هیچ کسو اینجوری بیدار نکنی ؟اصلا کی گفت داداش و بیدار کنی؟
عرفانم باز حرفای قانع کنندش و شروع کرد گفت خب من یه کم تکونش دادم بیدار شه دیگه مگه نباید بره مدرسه؟خب دیر میرفت بعد ناظمشون تاخیر مینوشت...دیگه نشنیدم بقیه شو. 
ولی وقتی رفتم سر صبحونه دیگه اصلا ناراحت نبود، تازه حاضر جوابیم میکرد چون دیگه بابا بهش گفته بود که من امتحانم هشته و و قرار بوده دیرتر برم.میگفت تقصیر من نبود که خب نمی دونستم ...
هیچی دیگه باز کلی یادآوری کردیم که کلا نباید آدم و اینجوری بیدار کنه

.
بعد گفتم بابا حس میکنم هرچی خونده بودم یادم رفته.

عرفان گفت اشکال نداره که داداش...خب الان من زود بیدارت کردم دوباره بخون یادت بیاد!!!!!!!!!!



بابا که نتونست جلوی خندشو بگیره
دیگه منم خندم گرفت از خنده بابا.
آخه قیافشم یه جوری بود انگار بعدش منتظر بود بگم دستت درد نکنه

حالا حق داشتم اول از همه عرفان و مطلع کنم آیا؟!!
+مبعث رسول اکرم (ص) رو به همه تبریک میگم.

+ امتحانای ترمم نزدیکه و بازم قراره نت تعطیل شه به امید موفقیت های بیشتر
.ان شاالله همه ی کسایی ام که فصل امتحاناشونه موفق باشن . التماس دعا و خداحافظ همگی تا ماه مبارک رمضان
.
با اینکه بابا کلی از کادوی روز پدری که از طرف عرفان داده بودیم تعریف کرد و خونه باباجونمم پوشید و همه هم باز کلی تعریف کردن و گفتن خیلی قشنگه و به بابا میاد ولی عرفان بازم راضی نشد
این هفته یه روز با هم رفتیم که به انتخاب خودش کادو بخره

داشتیم میرفتیم که جلوی اسباب بازی فروشی وایساد.منم فک کردم یه کم میخواد نگاه کنه و زود میاد ولی خیلی طولش داد گفتم عرفان دیر میشه بیا..دستش تو دستم بود،کشیدمش ولی نیومد گفت إ وایسا یه کم...یه کم دیگه صبر کردم بعد گفت خب بیا..بعدم راه افتاد ولی داشت میرفت تو مغازه!!!
گفتم کجا؟! عرفان قرار بود بریم برا بابا کادو بخریم..ولی دستشو از دستم درآورد گفت خب برای بابا دیگه..بیا.
بعدم رفت تو مغازه.دنبالش رفتم گفتم اینجا برا بابا چی میخوای بخری؟! مگه نمیخواستی لباس بخری؟
گفت نه..تو خریدی دیگه..بابا زیاد لباس داره..میخوام اونو بخرم.
یه پازل سه بعدی چوبی برج میلاد بود!!!آخه عرفان خودش عاشق برج میلاده.یعنی از روزی که رفتیم بازدید برج میلاد دیگه همش حرفشو میزنه.اگه بگم تا حالا بیشتر از 200سوال درباره برج میلاد پرسیده الکی نگفتم.تازه تمومیم نداره..یعنی هی فک میکنه و یه سری سوال جدید به ذهنش میرسه که بپرسه.آخرین سوالاشم اینا بود فک کنم:
برج میلاد اینقد بلنده ،اگه بیفته ممکنه بیفته رو خونه ما؟!!اگه بیفته صداشو ما میشنویم؟!! اگه بخوان رنگش کنن چند سال طول میکشه؟!!اگه یه شب برقا بره بعد دیگه دیده نمیشه که،هواپیما نمیخوره بهش؟!!اگه هواپیما بخوره بهش برج میلاد میفته یا هواپیما؟!هربارم سوالاش هی عجیب غریب تر میشه
فقط نمی دونم چرا تو 60درصد از سوالاش برج میلاد میفته؟!!

گفتم داری برا بابا میخری یا خودت؟!!
گفت نخیرم برای باباس...بابا پازل دوست داره همش با هم درست میکنیم.تازه اینکه لگو نیسکه.. پازل چوبیه.. برای بزرگاس،منم دست نمیزنم فقط نگاه میکنم،بابا خودش درست کنه.
هیچی دیگه خریدیم ولی خوبیش این بود که سریع خریدیم
میخواست لباس انتخاب کنه دوساعت بعدم خونه نمیرفتیم
رفتیم خونه بابا هم تعجب کرد که اونقد زود برگشتیم!!بعد عرفان رفت بابا رو بغل کردبوس کرد گفت بفرمایید کادوی روز بابائه دیر شده!!

بابا هم بوسش کرد و تشکر کرد.
بابا وقتی کادو رو باز کرد واقعا غافلگیر شد چون فک میکرد قراره لباس باشه. خیلی هم خوشش اومد و کلی ذوق کرد عرفانم دیگه داشت بال در میاورد اونقد که از ذوق بابا ذوق کرده بود.
منم.
..منم خوشحال شدم بابا خوشش اومد
ولی عرفان یهو برگشت گفت دیدی امیر خان..دیدی گفتم بابا دوست داره؟!
بعدم به بابا گفت میخواست نذاره من اینو براتون بخرم.

گفتم إإإ کی نذاشتم؟
..خریدی که
گفت نخیر گفتی این چیه؟ برا خودته؟!لباس بخر..ولی من گفتم که اصلا دست نمیزنم برای خوده باباست.فقط نگاه میکنم...هیچی باز شروع کرد حاضر جوابی و چغلی
بابا گفت إإ داداش درس داشت ولی باهات اومد کادو بخریا..برو داداشم بوس کن.
دیگه اومد یه بوس الکی هم منو کرد
..نه شوخی کردم
واقعی کرد منم بوسش کردم
بعد بابا بازش کرد که درست کنه گفت عرفان بیا این تیکه هاشو جدا کن.
ولی عرفان گفت نه نه این برای شماست..فقط شما باید کیف کنید ما فقط باید نگاه کنیم.
بابا هرچی گفت خب بیا باهم کیف کنیم و تنهایی که کیف نداره و سختمه و کمک میخوام و بلد نیستم..ولی نه خودش دست زد نه گذاشت من دست بزنم.
بابا هم پازل برداشت گفت پس من برم تو اتاقم اینو درست کنم.
عرفانم بلند شد دنبال بابا بره ولی بابا گفت کجا میای؟کادوی منه دیگه میخوام تنها درست کنم
عرفان مظلوم گفت خب باشه منکه دست نمیزنم فقط نگاه میکنم، قوله قول
بابا گفت نه دیگه نمیشه نگاه کنی..اگه میخوای ببینی باید کمک کنی
آروم گفت آخه برای شما خریدم؟برای من نیسکه!!!
...از بس غد و سرتقه هااا

بابا هم فهمیده بود از غد بازیشه باز وگرنه دوست داره...گفت مگه همیشه من و داداش کمک نمیکنیم با هم لگوهای تو رو درست میکنیم؟!! خب الانم تو و داداش کمک کنید با هم درست کنیم دیگه باشه؟!!
اونقد خوشش اومد از حرف بابا
با ذوق خندید گفت باشه..موذی فسقلی
ولی یهو جدی شد به من گفت بابا خودش میخوادا امیر!!!!
حالا من یه کلمه گفتم برا خودت میخری یا بابا!!!دیگه ول نمیکرد
گفتم مگه چی گفتم؟!!
بابا سریع گفت هیچی بیایید درست کنیم.
بلاخره شروع کردیم درست کردن ولی واقعا سخت و وقتگیر بود.یه نقشه پیچیده ای هم داشت که..چهار تا لایه چوب بود که تو هر لایه قطعات برش خورده بود...باید به ترتیب نقشه قطعات و جدا میکردیم و سوار میکردیم رو هم .یه تیکه هم اشتباه رفتیم و باید ستون برج و باز میکردیم و یه قطعه اضافه میکردیم...عرفان اونقد استرس گرفته بود که انگار داشتیم ستون برج میلاد واقعی رو باز میکردیم
هی میگفت الان میشکنه، الان خراب میشه
ولی عملیات با موفقیت انجام شد
.
بعد از چند ساعتم بلاخره تمومش کردیم.واقعا چیز قشنگی شد
.عین خوده برج میلاده
(اعتراف میکنم کادوش از کادوی من خیلی بهتره...یاد بگیر امیر نصف توئه
(نصف منم نیست
))
وقتی تموم شد بابا یه کم فک کرد که کجا بذارتش بهتره بعدم رفت بالا ما هم دنبالش رفتیم.بابارفت تو اتاقش و گذاشت رو میزش و بعدم شروع کرد کلی تعریف کردن.گفت به به چقد میزم شیک و با کلاس شد..دست شما درد نکنه آقا عرفان..مگه نه امیر؟!!
منم کلی تعریف کردم و عرفان دیگه رو ابرا بود از ذوق و خوشحالی..اصلا قرمز شده بود
...ولی واقعانم میز بابا خیلی قشنگ شده
همون شب بود بابا چند بار صداش کرد ولی جواب نداد رفتم بالا صداشم میزدم ولی هیچی... همه جا رم نگاه کردم نبود، آخر سر دیدم تو اتاق باباست و محو برج میلادست
...دیگه هر وقت هیچ جا نیست میفهمیم پیش برج میلاده
بابا چند بار بهش گفته امانت ببر تو اتاقت هر وقت ازش سیر شدی بیار بذار سر جاش ولی راضی نشده...
+تازگیام یه عادتی پیدا کرده
!!! وقتی بیرونیم هر نیم ساعت یه ساعت یه بار میگه: بابا من خوبم؟!!!منظورش این نیسکه من بچه خوبیم یا نه ها..منظور سر و وضعشه
موقع گفتنشم یا موهاشو صاف میکنه یا لباسشو
بعد اگه بابا بگه: آره خوبی..میگه: خوبه خوب؟!! تا اینکه بابا بگه:عالی
بعد دیگه میره. تا بابا نگه عالی راضی نمیشه.بابا هم می دونه ها ولی بعضی وقتا یادش میره..همون اول نمیگه عالی
منم قبول نداره
یعنی دو سه بار که بابا نبود از من پرسیده ها ولی فقط دو دقیقه بعدم بابا بیاد دوباره از بابا هم میپرسه
از بابا پرسیدم عمو کیارش بچه بود اینجوری بود؟!! بابا گفت بیچاره کیارش



عرفان این هفته بدجوری سرماخورده بود.اونقد مظلوم شده بود که آدم دلش می سوخت ولی
...ولی خییییلی هم لوس شده بود
..همش میخواست تو بغل بابا باشه،بابا هم بیچاره همش بغلش میکردا ولی یه لحظه م که میرفت کلی غرغر میکرد و بعدم میومد بغل من...
یا آب دماغش که میومد میگفت دستمال میخوام..ولی دستمال نمیخواست که ،این یعنی یه دستمال وردارین دماغمو پاک کنید..یعنی قشنگ برگشته بود به سه سالگیش
...ولی از همه بدتر گریه هاش بود
..یه کلمه حرف که می زدیم میزد زیر گریه
..تازه با مهربونی و قربون صدقه ها!!!
دعواش میکردیم دیگه چیکار میکرد؟!!! 


مثلا اولین بار که اومده بود بغل من، بابا که اومد گفت پسر خوشگلم نرو بغل داداشی..داداشی مریض میشه امتحان داره، بیا بغل بابایی...هیچی دیگه بغض کرد
، بعدم با گریه رفت بغل بابا و همونطورم غر میزد که:خب من سردمه شما رفتین منکه....
بعدشم دیگه با گریه حرف میزد معلوم نبود چی میگه
بابا هم هی قربون صدقش میرفت که بیشتر لوس شه

یه بارم بابا بهش گفت شیر سرد میخوری گلوت درد میگیره بابایی بیا این شربت عسل و آبلیمو رو بخور، دوست داشتی که...وااای..اصلا قاطی کرد، نشست کف آشپزخونه پاکت شیر و محکم کوبید زمین یه قلپ شیر برگشت رو شلوارش دیگه زد زیر گریه
بعدم باز شروع کرد غر زدن که:منکه همش اونو خوردم پس کی شیر بخورم...بعدم باز دیگه خودشم نمیفهمید چی میگه چه برسه به ما

یا بابا رفته بود بیرون ،سرش رو پام بود و پویا میدید تا بابا بیاد که تلفن زنگ زد... گفتم عرفان یه لحظه پاشو...گفت نه نمی تونم
...بالش مبل و آوردم گفتم یه دقیقه سرتو بذار رو این ببینم کیه ...بدو قطع شد...ولی تکون نخورد گفت ولش کن امیرنمیخواد!!...گفتم شاید بابا باشه..ولی پا نشد.
آخرم قطع شد.دیگه بلندش کردم برم ببینم کی بود،خدایی هم آروم بلندش کردم ولی الکی باز شروع کرد گریه کردن.
تلفنم مادربزرگم بود زنگ زده بود حال عرفان و پرسه خیلی هم نگران شده بود جواب نداده بودیم ، بعدش میخواست زنگ بزنه به بابام... بابا هم که اومد هنوزاز در تو نیومده گفت بابا امیر بدجنس هولم داد!!!!!!!!!!!!


هیچی دیگه بگذریم
..بخوام همه رو بگم تا فردا صبح باید بنویسم

چند روزم نتونست بره مدرسه.روز اول بابا با گریه بردش دکتر.میخواست بره مدرسه...بابا میگفت تا برسن دکتر کلی براش توضیح داده که چرا نبردتش مدرسه ها ولی تا رفتن پیش دکتر شروع کرده شکایت کردن
گفته بابای بدجنس نذاشته من برم مدرسه بگید بذاره
دکترم باز دو ساعت همون حرفارو بهش زده. بعد آخرش که گفته وقتی خوبه خوب شدی باز میری مدرسه..عرفان گفته پس بهم آمپول بزنید که زودتر خوب بشم!!!!!!!!!!

بابا میگه دکتره دهنش باز مونده بوده!!!...بعدم دیگه راحت دوتا آمپول داده.
سر هیچکدومم جیک نزده..بغض کرده ولی آخرش گریه نکرده!!
موقعی که باید گریه کنه نمیکنه بعد الکی اشکش میریزه!!!!!!!
شبام میرفت پیش بابا میخوابید..یه شب رفتن بخوابن عرفان صدام کرد.رفتم دیدم داره گریه میکنه از دماغشم همونطور آب میومد و کل صورتش خیس بود.گفت داداش بابا اذیتم میکنه!!!!
بابا گفت امیر تو بگو فردا عرفان بره مدرسه معلم میذاره بره سر کلاس؟!!!
گفتم نه نمیذاره هنوز خوب نشدی که...نمیذاره.
عصبانی گفت امیر بدجنس الکی نگو...بابا گفته منو گول بزنی
...هردوبدجنسین..بعدم کله شو کرد تو بالش همونطور گریه میکرد.
بابا گفت عرفان جان هم من گفتم هم آقای دکتر گفت وقتی تو مریضی بری مدرسه بقیه دوستاتم مریض میکنی بعد اونام نمی تونن برن مدرسه بایدبرن آمپول بزنن..تو دوست داری دوستات به خاطر تو آمپول بزنن؟!!
گفت خب بزنن منم زدم ترس نداره که..

بابا گفت إإ حالا کی بدجنسه؟!! ما یا تو؟!!

گفت نخیر بدجنس نسیتم تازه آمپول زدم مریضم نیستم.
مریض بودا ولی حاضر جوابیش سالمه سالم بود


بابا گفت هیس دیگه بخواب..امیر تو هم برو بخواب...منم دیگه رفتم ولی صدای حاضر جوابیش همونطور میومد.

صبحشم داشتم حاضر میشد برم مدرسه که اومد تو اتاق.لباس پوشیده بود و کیفشم دستش بود!!!
گفتم واسه چی لباس پوشیدی؟برو بخواب.
گفت داداش با من بیا مدرسه...
گفتم عرفان مگه بابا نگفت امروزم نباید بری..هنوز مریضی معلم رات نمیده برو بخواب.
گفت نه خوابم نمیاد ..دیگه خوب شدم داداش!!
با اون همه آمپول و دارو هم باز آب دماغش عین شیر آب میومد 
گفتم نه خوب نشدی برو بخواب..بعدم رفتم پایین داشتم کفش می پوشیدم ولی انگار نه انگار...
اومد کفششو از جا کفشی ورداشت شروع کرد پوشیدن.
گفتم عرفان کجا میای؟ گفت داداش توروخدا با من بیا دیگه من خودم برم بابا دعوام میکنه...بعدم در و باز کرد رفت بیرون
گفتم منم ببرم بابا باز دعوا میکنه...اذیت نکن دیگه آفرین داداش برو تو ...گفت نه داداش باید برم خانمون میخواد درس مهم بده آفرین دیگه بیا بریم.
منم اعصابم خورد شد کفشمو در آوردم که دیگه برم بابا رو بیدار کنم.
گفت إإإ کجا میری امیر؟!!ولی من جواب ندادم فقط رفتم بالا ولی با دو اومد دنبالم دستمو گرفت نذاشت برم تو اتاق گفت نه نه توروخدا بابارو بیدار نکن...بعدم زد زیر گریه
گفتم پس برو لباساتو در بیار ..بدو..ولی همونطور دستمو محکم گرفته بود گریه میکرد
..گفتم دیرم شدا داداش امتحان دارم..ولی باز هیچی..دیگه بردمش تو اتاق سریع لباسشو در آوردم گفتم همینجا میخوابی یا میری پیش بابا؟!! گفت آخه اصلا خوابم نمیاد..
گفتم خب برو پویا ببین.
گفت نه بابا اجازه نمیده..الان باید درس بخونم وقت پویا نیسکه!!!!!!!!!!!!
بعدم گریه ش بیشتر شد
گفتم چرا گریه میکنی؟چرا اجازه میده الان که درس نداری..اشکال نداره..بیا خودم روشن میکنم ببین.
ولی یهو داد زد گفت: نه ..از پویا بدم میاااد!!!!!


دیگه مطمئن شدم حالش خیلی بده چون داشت هذیون میگفت پشت سر هم
دادکه زد بابا بیدار شد اومد تو اتاق گفت:چیه؟بابایی تو چرا پاشدی؟...منم سریع گفتم چی شده...بابا دست زد به صورت عرفان گفت خیلی تب داره و بازم باید برن دکتر بعدم گفت دیگه من برم که دیرم نشه...وقتیم خداحافظی کردم از اتاق اومدم بیرون صداش میومد که با گریه میگفت نه نرو امیر تو هم نرو.
+خدارو شکر دیگه الان خیلی بهتر شده ولی هنوز لوس شدنش به مقدار اولیه ش برنگشته

++میلاد امام علی (ع) و روز پدر رو به همه تبریک میگم.عیدتون مبارک.
+++کادوی روز پدرم قرار بود من وعرفان با هم بریم بخریم ولی من همش دنبال یه راهی بودم که تنها برم
واقعانم مریض شد دیگه نمی تونست بیاد منم رفتم از طرف هردومون کادو خریدم .وقتی بردم بهش نشون دادم عصبانی شد گفت خیلی زشته من اینو نمیدم خودت بده
.ولی من کادوهارو دادم گفتم یکیش از طرف عرفانه
. عصبانی گفت نخیرم
بعدم بغض کرد گفت من مریض بودم نتونستم برم کادو بخرم هیچی نخریدم هیچکدوم از طرف من نیست
بعدم زد زیر گریه میکرد.
باباهم فهمیده بود آقای صاحب نظر چرا اینو میگه هی میگفت خیلی قشنگن ..خیلی بهم میان..ولی میگفت نخیر هیچم نمیاد
دیگه بابا بغلش کرد گفت بابا رو یه بوس محکم بکنی بهترین کادوئه
ولی بازم راضی نشد که گفت بعدا با امیر میرم یه کادوی قشنگ میخرم.
