سلام این پستو دیشب یه بخشیشو نوشته بودم ولی وقت نشد تموم کنم دیگه فک کردم امشب کامل کنم بذارم.
برای اینکه به ترافیک نخوریم بابا گفت صبح بعد نماز راه میفتیم.ولی عرفان بیدار نشد.چون عادت داره برای مدرسه ساعت ۶:۳۰بیدار شه نمی تونست زودتر پاشه.بابا هرچی صداش کرد گفت پاشو قراره بریم شمال ...ولی فقط چشاشو به زور یه کم باز کرد دوباره خوابید.بابا دیگه همونطور تو خواب لباس تنش کرد.
تو ماشینم خواب بود.دیگه ساعت ۷بیدار شد ولی انگار هنگ بود گفت کجا داریم میریم؟
من گفتم یادت نیست ؟داریم میریم شمال دیگه عرفان...
وااای اینوگفتم شروع کرد غر زدن هی میگفت چرا منو بیدار نکردید؟
بابا هرچی میگفت من کلی صدات کردم قبول نمیکرد.خیلی عصبانی بود هی میگفت باید بلند صدام میکردید روم آب میریختید که پاشم.
بابا گفت حالا چی شده مگه عوضش خوابیدی الان سرحالی دیگه.ولی یهو گریه ش گرفت گفت آخه یه چیزی جا گذاشتم.
ولی نمیگفت چی که هرچی میپرسیدیم فقط میگفت یه چیز خیلی مهمه واجب بود.بابا گفت خب بگو چیه؟..اگه واجب باشه بابا اونجا برات میخرم.
گفت نخیرم نمیخرید.
من گفتم عرفان خب بگو چیه دیگه داداشی.
در گوشم گفت پلی استیشنو میخواستم...من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفااان..چه بهتر خواب موندی.
عصبانی شد گفت نخیر امیر بدجنس.
بابا گفت چی گفت مگه؟من نگفتم ولی خودش عصبانی گفت چیه مگه پلی استیشنمو میخواستم.
بابا گفت عرفان بازم میخواستی بری سراغ پلی استیشن بابارو عصبانی کنی؟!!!
با گریه گفت نخیر میخواستم یواشکی بیارم که عصبانی نشید.
وای یعنی نزدیک بود بلند بخندم ولی جلوی خودمو به زور گرفتم چون بعد بیشتر عصبانی میشد بیشتر لج میکرد.
بابا گفت آفرین آقا عرفان...یواشکی؟!!!اونجا که اگه می دیدم آوردی دیگه خیلی بیشتر عصبانی میشدم،نمیذاشتم بازی کنی تازه تنبیهتم میکردم.
گریه ش بیشتر شد گفت آخه چرااا؟!

بابا گفت چون قبلا بهت گفته بودم که تو سفر نباید پلی استیشن بازی کنیم.
ولی باز گریه میکرد.من و بابا کلی قربون صدقش رفتیم گفتیم قراره مثل دفعه قبل کلی کیف کنیم ولی عرفان گریه ش بگیره دیگه تموم نمیکنه که....
آخرسر بابا گفت عرفان یعنی حتما باید دعوات کنم که تموم کنی؟ها؟
گفت إإإ خب میخوام برای امام حسین گریه کنم.منو دعوا کنید خدا دیگه دوستون نداره.
عرفان واقعا تو بهونه پیدا کردن خیلی موذیه و زرنگه.

منو بابا خندمون گرفته بود بابا یه کم سر تکون داد بعد جدی گفت خب اگه برا امام حسینه که اشکالی نداره ولی یادته که خدا پسرای دروغگو هم دوست نداره؟آره؟
عرفان گفت منکه دروغگو نیستم. بابا گفت می دونم فقط گفتم یه وقت یادت نرفته باشه...
بابا اینطوری گفت واقعا زود گریه شو تموم کرد یه کم بعدم عادی شد دیگه،باز شروع کرد سوال کردن که کی میرسیم کی میرسیم؟هی هر یه ربع یه بار می پرسید
+آخر هفته یه پست دیگه درباره سفر میذارم.
پیشاپیش اربعین و تسلیت میگم به همه .
چند روز فکرم مشغول بود خیلی.همش فک میکردم که چرا ۱۲ آذر افتاده آخر هفته؟افتاده پنجشنبه؟ چون دلم میخواست اونروز خونه نباشم، برم مدرسه کل روزو...همش دعا میکردم چون چهارشنبم اربعینه و تعطیله مثلا بابا بگه بریم خونه بابابزرگ و این چند روز و اصلا خونه نباشیم.
اولش خودم میخواستم به بابا بگم ولی نشدیعنی فک کردم شاید مثلا بابا پنجشنبه کار داشته باشه بعد یادشم نباشه بعد بپرسه چرا منم دیگه روم نمیشد بگم یعنی نمیخواستم یادش بیاد دیگه.
دیگه فقط دعا میکردم که بلاخره براورده شد
بابا امروز گفت که تعطیلات میریم شمال.خیلی خوشحال شدم خداروشکر کردم.اصلا باورم نمیشد.عرفان اونقد جیغ کشید از خوشحالی بعدم که خوشحالیش تموم شد گفت من برم چمدونمو ببندم .بابا گفت خدا به داد برسه باز شروع شد
نمی دونم بابا هم پنجشنبه رو یادش بود یا نه ولی من که همش یادم میاد ولی خوش بحال عرفان که اصلا یادش نمیاد....چه بهتر البته.ای کاش منم یادم بره زودتر ولی فک نکنم.
چون آخر هفته دیگه نیستم پست و الان گذاشتم.
تو این هفته هم دو تا پس گردنی خوردم ...
معلم فیزیکمون یه جوریه وقته امتحان بین نیمکتا راه میره رو برگه بچه هارو نگاه میکنه بعد مثلا سر برگه بعضیا یه چیز میگه ولی نمیزنه هیچوقت.این هفته امتحان بود.سر برگه یکی گفت خاک بر سرت تو هیچی نمیشی...بعد رسید به یکی دیگه گفت بیچاره بدبخت این همه من توضیح دادم!!
هیچوقتم تعریف نمیکنه ..همش یا فحش میده یا فقط نگاه میکنه میره.کلی آدم سر امتحاناش استرس میگیره...
به من که رسید چند لحظه ورقمو نگاه کرد بعد یهو فقط دوتا پس گردنی محکم بهم زد.من اصلا شکه شدم.همه کلاسم فقط مارونگاه میکردن از تعجب. گفتم آقا مگه غلط نوشتیم؟!!
گفت نه ذوق کردم مهندس آینده رو از الان دیدم.آفرین بنویس بنویس.بعد یهو کل کلاس زدن زیر خنده.
نمی دونستم باید خوشم بیاد مثلا یا عصبانی باشم
..آخه خیلی محکم زد.چرا خب؟!!!!
...بعد کلاس دوستم اونقد خندید گفت خیلی باحال بود بلاخره تو هم یه بار از معلم کتک خوردی، دلم خنک شد.بعد هی میخندید 
+تعطیلات همگی خوب باشه.
چند شب پیش نصف شب عرفان یه بلایی سرم آورد که...


من از شیر متنفرم...واقعا بدمزه ترین چیز تو دنیا شیره
.کوچیک که بودم یا با شیر کاکائو شیر میدادن بهم یا توش عسل یا مربا یا شربت میریختن تا راضی شم بخورم
ولی الان دیگه بابا فقط مستقیم از پاکت میریزه تو لیوان میگه بخور
منم به زور دیگه میخورم
ولی این عرفان...بابا همش بهم میگه یاد بگیر...اینجوری شیر میخورنا آدم کیف میکنه
آخه عرفان عااااااشق شیره.از وقتی اومده پیشمون بابا میگه سه برابر بیشتر از قبل شیر میخره.حالا چرا؟چون مثلا تشنشم میشه میره سر یخچال آب نمیخوره که،پاکت شیرو ورمیداره سر میکشه

بابا اونقد دعواش کرد که این کار از سرش بیفته آخه میگفت مامان اجازه میداده اینجوره بخوره
بعد گیر داده بود که پس تو آبسرد کن یخچال باید شیر بریزید آب نریزید.
بابا میگفت عرفان خودت میگی آبسرد کن یعنی باید آب ریخت، آخه کی تو آبسرد کن شیر میریزه؟!!!!
ولی میگفت إإإ شما زرنگید خودتون راحت آب میخورید بعد نمیذارید من با پاکت بخورم که باید برم لیوان بیارم بعد در یخچال و باز کنم بعد شیرو بیارم بعد بریزم تو لیوان بعد بخورم بعد دوباره بذارم سرجاش یه عااااالمه سختی بکشم تا یه کم تشنگیم بره
بابا میگفت خب تو هم آب بخور راحت تشنگیت بره
میگفت نخیرم شیر دوس دارم
بابا هم میگفت شیر دوس داری پس یه کم سختی بکش تا تشنگیت بره
ولی الانم دیگه فقط جلوی بابا پاکت و سرنمیکشه...بابا نباشه باز همونجوری میخوره منم هرچی میگم گوش نمیده
هی میگه ببخشید ببخشید آخه خیلی تشنم بود هواسم رفت
نمی دونم چرا هر وقت بابا نیست هواسش میره
حالا چند شب پیش نصف شب بیدار شدم رفتم آب بخورم..از آبسردکن آب گرفتن...وااااایییییی..یه جا چند قلپ خورده بودم
...یعنی حالم داشت بد میشد

چراغو روشن کردن دیدم شیره
یعنی همون نصف شب دلم میخواست برم عرفانو له کنم
موذی یواشکی شیر ریخته بود تو آبسرد کن
فردایی از مدرسه اومدم بابا برام تعریف کردکه از مدرسه که برگشتن بابا رفته تو آشپزخونه خواسته آب بخوره لیوان که برداشته عرفان گفته بابا آب میخواید؟ بابام گفته آره گفته آب تو یخچاله بابا.بابام خندش گرفته گفته خیلی ممنون که گفتی عرفان جان فک کردن تو ماکروفره.بعد لیوانو که گذاشته زیر آب سرد کن دوباره گفته نه نه بابا تو یخچاله تو یخچال...بعد دیگه فهمیده چه خرابکاری کرده.
بعدش منم گفتم می دونستم و تعریف کردم که چه بلایی سرم اومده
...بابا اونقد خندید...یعنی داشت قش میکرد دیگه
گفت ای کاش بودم قیافتو میدیم امیر
من اونقد عصابم خورد شده بود گفتم إإ بابا دعواش کنید دیگه نکنه هاا...
ولی آخرش دیگه خودمم خندم گرفت.
ولی فهمیدیم چرا کرده.آخه تازگیا یه تبلیغی میده که یه آدم میره جلوی اشعه ایکس استخوناش کجه بعد شیر میخوره درست میشه.آدمه پاکت شیرو سر میکشه.یعنی همه زحمتای بابا همش هدر رفت چون باز جلوی بابام دوباره سر میکشید


بابام که دعواش میکرد میگفت خب اون آقاهم سر میکشه .بابام میگفت اون آقاهه خیلی کار زشتی میکنه تو که می دونی چرا باز میکنی؟ولی هی میگفت نخیرم تلوزیون که کار زشت نمیکنه.
بابا هرچی میگفت فقط همین جوابو میداد
بابا اونقد عصبانی شده بود دیگه میگفت مثلا این تبلیغ فرهنگیه؟!!!
بعدم گفت عرفان یه کاری نکن دیگه نذارم تلوزیون ببینیا...
عرفانم دیگه ترسید نکرد ولی بهونش نگرفته بود باز یاد آبسرد کن افتاده بود

+ از اونروز دیگه هر وقت از آبسردکن آب میگیرم اول نگا میکنم بعد میخورم

معلم هندسمون خیلی آدم جالبیه...درس دادنشم یه جور خاصیه، یعنی مثلا داره یه قضیه رو میگه یهو آخرش میخنده معلوم نیست اصلا چرا؟!!!
صداشم یه جور جالبیه کلا حرف زدنش جالبه.دوستم علی خیلی بهش میخنده.یعنی میاد سرکلاس علی خندش میگیره
مبحث استدلال استنتاجی و استدلال استقرایی بود، این دوتا کلمه رو خیلی خنده دار میگفت بعد زیادم میگفت دیگه...یعنی علی داشت میمرد دیگه سر کلاس از خنده.هی سرشو میکرد تو کیفش میخندید منم خندم میگرفت.هی میگفتم ول کن علی آخر یه چیزی میشه ولی میگفت به خدا نمی تونم دست خودم نیست.

یه روز باز گفت استدلال استنتاجی...علی باز سرشو کرد تو کیف شروع کرد خندیدم منم نتونستم جلوی خندمو بگیرم یه لحظه خندیدم.
بعد معلم که علی رو نمیدید چون سرش پایین بود ولی منو دید گفت: استدلالم خنده دار بود؟!!!!
من دیگه سریع خندمو جم کردم گفتم نه آقا.
گفت نه بگو...شاید تو از یه زاویه دیگه استدلال کردی که خنده داره...بگو مام بخندیم


این علی نامردم سریع از تو کیفش یه کاغذ درآورد خیلی عادی اومد بالا بعدم سرشو کرد تو کتاب هندسه...

گفتم نه آقا به شما نمی خندیدم...ببخشید آقا.
شانس ندارم علی این همه بهش خندید متوجه نشد حالا یه بار من خندیدم لو رفتم
ولی خدارو شکر بی خیال شد...زنگ که خورد علی ترکید از خنده

گفتم خیلی نامردی علی هی میگم نخندببین
گفت خییلی باحال بود ولی بدبخت شدم امیر دیگه از این بعد سر کلاسش یاد این ماجرا هم میفتم بیشتر خندم میگیره
منم گفتم پس منم از این بعد سر کلاسش پیشت نمیشینم.

آرم شبکه پویا عوض شده.قبلا اینجوری بود که یه تلوزیون زرد بود بعد عوض میشد میشد کلمه پویا بعد دوباره تلوزیون میشد...الان چند وقته دیگه اینجوری نیست فقط نوشته کودک پخش آزمایشی.
تازه که اینجوری شده بود عرفان به بابا گفته بود که این شبکه پویا نیست.شبکه پویا چی شده؟!!
بابام اولش اصلا نفهمیده بود چرا میگه
بعد گفته چون اونجا ننوشته پویا، یه چیز دیگه نوشته
بابام گفته خوب نوشته کودک دیگه یعنی شبکه کودک فقط اسمشو عوض کردن ...همون پویاست...
ولی انگار شک داشته باز کنترل و ورداشته یه دور آروم شبکه هارو گشته دوباره اومده رو پویا.بابا پرسیده خوب پویا سر جاشه؟! اخم کرده جدی گفته: آره فک کنم..ولی فردا از دوستام میپرسم مطمِئن بشیم..

بابا اینو تعریف کرد من اونقد خندیدم بابا هم خندش گرفته بود ولی هی میگفت هیس آروم..الان میشنوه باز قهر میکنه

ولی آخه گفته مطمئن بشیم خیلی خنده دار بود.چون بابا پرسیده بود پویا سرجاشه یا نه فک کرده برای بابا م خیلی مهمه خواسته بابارم مطمئن کنه.

یه روز تو هفته پیش عرفان اومد گفت امیر به بابا میگی برام تبلت بخره؟!
من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفان بازم گفتی تبلت...بابا بشنوه بازدعوا میکنه ها.
گفت خوب من نگفتم که خانم معلممون گفته.
تعجب کردم گفتم واقعا عرفان؟!!!
گفت آره من که نگفتم.میگی امیر؟
گفتم خوب اگه معلمتون گفته خودت به بابا بگو دیگه.اشکال نداره.
گفت نه بابا منو میزنه دوباره.
گفتم نمیزنه.وقتی معلمتون گفته که نمیزنه دیگه.
گفت پس اولش تو بگو بعد من میگم خوب؟
گفتم باشه.
رفتیم پیش بابا.بابا داشت یه چیزی می نوشت.گفتم بابا معلم عرفان بهشون گفته باید یه چیزی بخرن.
بابا گفت چی؟
عرفان هی میزد به پهلوم آروم هی میگفت بگو دیگه آفرین تو بگو بگو.
گفتم خوب خودت بگو دیگه.
بابا گفت چیه عرفان؟چی میخوای بابا.
گفت نهههه منکه نمیخوام یعنی منکه نگفتم که خانوممون گفته. بابا گفت خوب خانومتون چی گفته؟
یه کم فک کرد گفت: آخه منو تنبیه میکنید.بابا گفت به خاطر حرف معلمت؟!نه تنبیه نمیکنم حالا بگو.
گفت :گفته که...تبلت بخرید.
بابا خودکار و دفترچشو داشت میذاشت رو میز نمی دونم چرا عرفان فک کرد بابا عصبانی شده
. ترسید گفت نه نه من نگفتم که بابایی مگه نه امیر؟
بعد بهم چسبید
بابا گفت عرفان معلمتون اینو گفت؟!!!
گفت آره دیگه.
بابا گفت: معلمتون چی گفت؟قشنگ چیزی که معلمتون گفت یه بار برای بابا بگو.
باز یه کم فک کرد بعد گفت: گفتش که....نه اولش ما تو کلاسه کامپیوترا بودیم بعد خانممون داشت موس یاد میداد من همه رو بلد بودما ولی مانی بلد نبود بعد با موس نقاشی یاد داد بعدش افشین گفت که خانم اجازه من با تبلت نقاشی میکنم بعد محمد حسینم گفت که منم میکنم بعد دیگه همه شلوغ کردن همه گفتن بعد خانوممون گفت آفرین آفرین خوبه با اونم بلدید ..بابا از همون اولا خندش گرفته بود.من فک کرده بودم عرفان واقعا گفته ،ولی وقتی داشت اونجوری تعریف میکرد و بابا هم با خنده گوش میداد دیگه فهمیدم الکی میگه و به قول بابا باز یه بازی جدید را انداخته
عرفان یهو اخم کرد گفت إإإ خوب منکه الکی نمیگم که.بابا گفت خوب منکه چیزی نگفتم دارم گوش میدم دیگه.داری میگی معلمتون چی گفت دیگه.بگو.
گفت آخه همش میخندید بهم....عرفان خیلی بدش میاد بهش بخندی.خیییلی.
بابا گفت دوست داری بابا اخم کنم؟باشه حالا بگو.بعد دیگه جدی شد.
گفت خوب چی بگم دیگه گفتم دیگه؟!!..
بابا گفت گفتی؟!!!منکه نشنیدم؟ یه بار دیگه بگو.
عرفان گفت چی بگم؟
بابا گفت اینکه معلمتون درباره تبلت خریدن چی گفت؟
عرفان گفت خوب همین دیگه.
بابا گفت خوب کجاش معلم گفت تبلت بخرید؟
گفت خوب همه بلدن با تبلت نقاشی بکشن دیگه بعد من بلد نیستم بعد خانوممون دیگه به من نگفت آفرین که به اونا گفت
بعدشم بغض کرد. بابا گفت بیا اینجا ببینم فسقلی بابا..تا برسه بغل بابا دیگه اشکش را افتاد
.خیلی دلم سوخته بود براش آخه وقتی بغض میکنه خیلی مظلوم میشه

بابا بوسش کرد اشکاشو پاک کرد گفت : آخه این گریه داره؟!!خوب به امیر میگیم تبلتشو بده تو هم نقاشی کنی یاد بگیری...مگه نه امیر؟ تبلتتو که میدی به داداشی نمیدی؟ گفتم آره میدم...
گفت نخیر مال اونو نمیخوام برای خودم میخوام.
بابا گفت خوب باشه... ماله هردوتون باشه اینجوری خوبه؟هر وقت تو لازم داشتی تو بردار هر وقت داداش خواست داداش برداره.با هم استفاده کنید.مثل لب تاپ که با هم استفاده می کنید خوبه؟
گفت نخیرم. بابا گفت الان میخوام به امیر بگم بره برات یه برنامه نقاشی بریزه ها یعنی نگم؟دیگه نمیخوای یاد بگیری؟
یه کم فک کرد گفت امیر بدجنسه به من نمیده.


گفتم إإإ چرا الکی میگی خوب هی میگفتی بازی بده خوب بازی نداره دیگه.
واقعا تو تبلتم یه دونه بازیم نیست. آخه کلا بابا بدش میاد تو گوشی یا تبلت بازی کردنو یعنی کلا از اینجور بازیا خوشش نمیاد.برای همین منم خیلی بازی نکردم و خوشم نمیاد.
بعد بابا بهم گفت برم یه برنامه نقاشی بریزم براش منم رفتم ریختم آوردم .کلی ذوق کرد و با بابا نشستن کلی نقاشی کردن.
موقعی که عرفان نبود بابا گفت: ناراحت که نشدی گفتم تبلت برای هردوتون؟
گفتم نه منکه اصلا زیادم کار نمیکنم باهاش.
بابا گفت پس شانس آوردی چون اگه ناراحت میشدی کلا میدادمش به عرفان



خلاصه الان نزدیک دو هفتهست تبلت و با عرفان شریک شدم ولی خیلی ور نمیداره یعنی روزای اول یه کم توش نقاشی کشید ولی بعدش هی بهم میگفت برام بازی بریز.
منم میگفتم عرفان میدونی بابا اجازه نمیده این تو بازی کنی.ولی میگفت این تبلت منم هست هرچی بخوام باید بریزی.منم گفتم اصلا ببر هرچی میخوای بابا بریزه من نمیتونم.بلاخره به بابا گفت، بابا هم گفت که قرار نشد حرف بازی بزنی... فقط نقاشی.یه کم باز لج کرد و گریه کرد ولی دیگه تموم شد.الان فقط نقاشی میکنه توش اونم چند روزه دیگه اصلا نمیکشه
بابا گفت چون نقاشی بهونش بود.باز نقشش نگرفت فسقلی 

+این همون پست هفته پیش بود...