ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

امتحان فیزیک و فسقلی

خرداد بود و فصل امتحانات.با وجود عرفان کار سخت شده بود.نمیذاشت درس بخونم.همش انتظار داشت باهاش باشم،باهاش بازی کنم،باهاش حرف بزنم،باهاش کارتون ببینم.... البته میدونستم اوضاع همیشه اینجوری نمیمونه و چون تازه اومده پیشمون اینجوریه ولی من امتحان داشتم،شوخی نبود.
داشتم برای امتحان فردام فیزیک میخوندم قبل از ظهر بود و بابا هنوز برنگشته بود.هیچ جور که از اتاق بیرون نمی رفت ولی ازش قول گرفتم که ساکت باشه بذاره درسم تموم شه...اما مگه طاقت داشت...همش ازم سوال میکرد.
:داداش کلاس چندمی؟
داداش امتحانت سخته؟
داداش فردا منم باهات بیام؟
خلاصه بدجور رو اعصابم بود ولی دلمم براش میسوخت.سه سال نبودن و حرف نزدن با داداش و نمیشد تو یه هفته خالی کرد ولی اون کوچیک بود طاقت نداشت.
گفتم:داداشی مگه نگفتی پلی استیشن خیلی دوست داری؟ میری یه کم بازی کنی تا من درسم تموم شه؟آره داداشی؟
گفت: دوست دارم ولی دوست دارم با تو بازی کنم.تنهایی دوست ندارم.
بعد یهو بلند شد و بازومو کشید گفت:داداش بیا بریم بازی...بدو بدو...بسه دیگه درس..بیا دیگه داداش توروخدا.
با خودم گفتم عجب غلطی کردم یادش انداختم.
گفتم:داداشی من میگم درس دارم تو میگی بریم بازی؟تو برو منم میام باشه؟
لجبازبود..خیلی لجباز..حریفش نبودم..میدونستم اگه نرم میزنه کانال گریه بعد دیگه بیچاره میشدم.
با خودم گفتم باداباد حداقل تا وقتی بابا بیاد باهاش بازی می کنم بعد دیگه بابا می دونه و فسقلیش.
رفتیم پای بازی...کلی ذوق کرده بود داشت کیف میکرد...راستش منم از ذوقش کیف میکردم.
بابا که اومد وقتی منو پای بازی دید تعجب کرد ولی چیزی نگفت.چون من تو کل ایام امتحانات دست به پلی استیشن نمیزدم.
بعد ناهار به بابا گفتم:بابا یه کاری بکنید اصلا نمیذاره درس بخونم.
گفت:یعنی امروز مجبورت کرد باهاش بازی کنی؟
گفتم:آره دیگه پس چی؟من که موقع امتحانا بازی نمی کنم..شما که می دونید!!
گفت:یعنی تو از پس یه بچه 6 ساله بر نمیای؟از الان بهت بگم امیر اینجوری نشه هرکاری گفت بکنیا.باید باهاش جدی باشی وقتی کاری رو نباید بکنه.
گفتم:آخه گناه داره تازه اومده پیشمون.
گفت:چه ربطی داره.از الان باید یاد بگیره که اینجا خونه مامانش نیست که هر کاری خواست بکنه و هرچی بگه اجرا میشه.من و تو باید اینو بهش یاد بدیم.
گفت:دیگه نبینم به کاری مجبورت کنه ها...
چشم گفتم و برگشتم تو اتاقم که دیدم جناب فسقلی وسط اتاق جا خوش کرده و داره نقاشی می کنه.
بهش محل نکردم و نشستم پشت میزم و شروع کردم به خوندن که دوباره شروع کرد.
داداش بلدی فیل بکشی؟
داداش میای برام یه فیل و یه خرس بکشی؟میای داداش؟
بلند شدم رفتم بالا سرش جدی(به روش بابا) گفتم:عرفان مدادرنگی ها ودفترت و بردار برو تو اتاقت.
گفت:چرا؟
گفتم:چون من میخوام درس بخونم.
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خوب بخون...من که کاری ندارم.
گفتم:عرفان همش حرف میزنی و حواسمو پرت میکنی...بلند شو(خدایی اصلا خوب جدی نمیشم)
گفت:دیگه حرف نمیزنم.
گفتم:عرفان وقتی تو اتاقی حواسم پرت میشه پاشو.
ولی اصلا محل نذاشت.مامان واقعا پرو کرده بودتش.منم دولا شدم دفترشو برداشتم.
عصبانی شد گفت:اااا...دفترمو بده.
از اتاق رفتم بیرون و رفتم تو اتاقش و دفتر و گذاشتم رو میز تحریرش.داشتم برمیگشتم تو اتاقم که با دو از کنارم رد شد و رفت دفترشو برداشت و دوباره برگشت تو اتاق ونشست کف اتاق و با غر گفت:دیگه به دفترم دست نزنیا..فهمیدی؟
دیدیم اینجوری نمیشه ایندفعه دفتر و مدادرنگیشو با هم برداشتم و رفتم به طرف اتاقش.دیگه شروع کرد به دادوبیدادو گریه:نه...وسایلمو بده...امیر بدجنس..
وسایلشو گذاشتم رو میزش و گفتم:داداشی همینجا بشین نقاشی کن.
اومدم برم بیرون که گفت:میخوام اونجا نقاشی کنم.از این اتاق بدم میاد.
گفتم:دوباره بیای تو اتاقم وسایلتو برمیدارم دیگه بهت نمیدم.
اینو که گفتم یهو باگریه جیغ زد که:امیر بدجنس..حق نداری به وسایلم دست بزنی...دلم میخواد هرجا خواستم نقاشی کنم.
بابا که سروصداهارو شنید بلاخره اومد.
عرفان بابارو که دید گفت:امیر منو اذیت میکنه.
مثلا داشت چغلی منو میکرد.
تو این یه هفته ای که گذشته بود خیلی به بابا نزدیک شده بود.
بابا گفت:امیر...چجوری عرفان بابارو اذیت کردی ها؟
گفتم:فقط گفتم درس دارم..بره تو اتاقش نقاشی کنه.
عرفان گفت:هر جا دلم بخواد میخوام نقاشی کنم.
بابا گفت:نه دیگه...وقتی داداش درس داره نباید مزاحمش بشی.یا برو تو اتاقت یا بیا پایین پیش من ولی تا داداش اجازه نداده نباید بری تو اتاقش.
عرفان از این حرف بابا لجش گرفت یهو با اخم هلم داد و گفت:اصلا از اتاقم برو بیرون..چرا بی اجازه اومدی تو؟
بابا اخم کرد و گفت:ا..این چه رفتار زشتیه.. سریع بگو ببخشید.
عرفان فقط با اخم نگاه میکرد.
بابا گفت:نشنیدی چی گفتم؟ زود معذرت خواهی کن.
عرفان واقعا قد و بی ادب بود و من نگران آینده بودم چون قشنگ معلوم بود که بابا داره با عضو جدید خونه مدارا میکنه و این وضعیت طولانی نمیشه.
معلوم بود عرفانم هنوز با بابا رودروایسی داره و برای خیلی قد بودن خجالت میکشه.
زیر لبی گفت:ببخشید.
بابا گفت:قشنگ بگو ببخشید داداش.
گفت:ببخشید داداش.
بابا بهم گفت:شما برو سر درست.
من رفتم سمت اتاقم.بابا به عرفان گفت:دیگه نبینم با برادر بزرگت اینجوری رفتار کنیا؟ وگرنه تنبیهت می کنم.فهمیدی؟....فهمیدی چی گفتم آقا عرفان؟
شک داشتم اصلا معنی کلمه تنبیهم بدونه!!!
بابا گفت:بگو بله بابا.
حتما دوباره سرشو به زور تکون داده بود...شیطون بلا.
صداشو شنیدم که آروم گفت:بله بابا.
نمی دونم چرا ولی دلم براش سوخته بود.تا شب دیگه خبری ازش نبود و من با خیال راحت فیزیک و دوره کردم.
 
 
 
 
 

 

شب اول

با بابا زیاد راحت نبود.تو خونه فقط به من چسبیده بود.

شب بعده شام سه تایی جلوی تلوزیون نشسته بودیم. رو مبل بغلم چسبیده بود و تکون نمی خورد.بلند شدم که برم یه کم میوه بیارم باهم بخوریم که اونم بلند شد دنبالم بیاد.

گفتم: کجا داداشی؟ تو بشین من خودم میارم.

گفت: منم میخوام بیام.

بابا گفت: بیا اینجا ببینم...چیه همش به امیر چسبیدی؟ کم کم داره حسودیم میشه ها...بیا پیش بابایی ببینم.

همونطور وایساده بودو جم نمی خورد.بابا خم شدم و بازوشو گرفت و کشید تو بغل خودش منم رفتم آشپزخونه و میوه آوردم...تو بغل بابا نشسته بود ولی قشنگ معلوم بود که معذبه.

شب موقع خواب همینطور تو اتاقم نشسته بود و نمی رفت بیرون.

گفتم: عرفان جان خسته نیستی داداشی؟ دیگه برو بخواب منم میخوام بخوابم.

گفت: میخوام پیش تو بخوابم.

گفتم: نمیشه که هر کس باید تو اتاق خودش بخوابه...

گفت: تنهایی میترسم بخوابم.

گفتم: ای شیطونه کلک تو که خونه مامان تنهایی میخوابیدی دروغ نگو بلا.

گفت: اونجا اتاق خودم بود،نمی ترسیدم.از اینجا میترسم.

گفتم: خوب این اتاقم اتاق خودته فقط باید عادت کنی..اگه توش نخوابی که عادت نمیکنی.بیا من باهات میام تا بخوابی.

اما یهو لج کرد گفت نه نه نه نمیخوام..میخوام اینجا بخوابم...فقط پیش تو بخوابم...

واقعا نمی دونستم چیکار کنم.گفتم:اصلا مسواک زدی؟

گفت: بدم میاد.

گفتم: بدو...بدو مسواک بزن.اگه نزنی دیگه دوستندارما...اینو که گفتم دویید تو دستشویی.منم رفتم پایین پیش بابا.بهش گفتم.

گفت :امکان نداره...باید تو اتاق خودش بخوابه...یه شب پیشت بخوابه دیگه نمیشه جمش کرد.

وقتی رفتم بالا دیدیم تو تختم جا خوش کرده.

با خنده گفت: بیا داداش بیا بخوابیم.

گفتم: داداشی اذیت نکن دیگه.اینجا تخت منه تو باید رو تخت خودت بخوابی.پاشو پاشو دادش خوشگلم.بعد پتو رو کنار زدم و دستشو گرفتم که دستشو کشید گفت: نه نه ولم کن نمیخوام برم اونجا میخوام اینجا باشم.

فهمیدم امشب ماجرا داریم..بغلش کردم و از تخت کشیدمش بیرون که زد زیره گریه.

همونطور با گریه گفت: نه داداش میخوام پیشت بمونم.

دستشو گرفتم و بردمش سمت در که یهو جیغ کشید. به زور خودشو میکشد سمت اتاق.

بابا که صدای جیغو شنید اومد تو اتاق.گفت :چی شده اینجا؟

من هیچی نگفتم عرفانم فقط گریه میکرد.بابا گفت: عرفان بابایی چرا گریه میکنی؟

عرفان آروم گفت: میخوام پیش امیر بخوابم.

بابا عرفان و بغل کردو به سمت در رفت اما عرفان شروع کرد به داد و بیداد:نه نه میخوام بمونم نه.

اما بابا از در رفت بیرون و به من اشاره کرد که چراغ و خاموش کنم و بخوابم.

بعد شنیدم که بابا گفت: میریم تو اتاق حرف بزنیم باشه...حرف میزنیم بعد میخوابیم خوب.

وقتی بابا رفت تو و در اتاق عرفان و بست هنوز صدای غرغرای عرفان میومد.ولی وقتی در اتاقمو بستم دیگه صداشونو نشنیدم.

فرداییش از بابا پرسیدم دیشب چی شد؟

گفت:اونقدر ازش حرف کشیدم که از خستگی بیهوش شد.بعد خندیدیم

وقتی عرفان اومد پایین با اون قیافه ی خواب آلودش اخم کرده بود و با هردومون قهر بود.خیلی قیافش بامزه و خنده دار بود.من و بابا واقعا نمیخواستیم بهش بخندیم که عصبانی نشه ولی هرکاری کردیم نشد.





روز اول

ساوایل خرداد بود که عرفان اومد خونه.با بابا رفتیم فرودگاه دنبالش.غریبی می کرد و حرف نمیزد...البته حق داشت بچه ،تو سه سال شاید 3 بار از نزدیک همدیگرو دیدیم اونم هربار فوقش 24 ساعت.

من و بابا اونقدر تو راه باهاش شوخی و بگو بخند کردیم که بلاخره یخش وا شد.

خونمون یه حیاط بزرگ داره. وقتی تو حیاط از ماشین پیاده شدیم با ذوق گفت: وااای خونتون حیاط داره!!!

منو بابا خندمون گرفته بود.

گفتم: خونتون نه.... خونمون.

البته ما همیشه تو همین خونه بودیم ولی وقتی عرفان و مامان رفتن عرفان خیلی کوچیک بود.تو اون سه سالم دیگه تو این خونه نیومده بود.ما میرفتیم شیراز دیدنش.مامان چون تو تهران فامیل نداشت رقبتی هم برای اومدن نداشت(منم که هیچی!!!)

سه تایی رفتیم تو خونه. یه نگاهی دور و بر کرد و یهو آکواریومو دید.با ذوق دویید جلوش و گفت خونتون آکواریوم دارید؟!!!خیلی قشنگه.

من باز خندم گرفت.بابا گفت:داداشی چی گفت؟گفت خونمون.... نه خونتون.معلوم بود حرف بابارو نشنید چون همه فکر و ذهنش به ماهی ها بود یه ربعی همونجور نگاه کرد.

گفتم :بسه دیگه بعدا می تونی نگاه کنی.فعلا بیا بریم اتاقتو نشون بدم، اتاقتو یادت میاد؟

گفت: نه

گفتم:بیا بریم.

دستشو گرفتم و رفتیم سمت پله های سالن.پله ها رو که دید یهو گفت:آخ جوون خونتون پله هم دارین. بعدشم دویید بالا.

منم دنبالش رفتم بالا.بالای پله ها منتظر وایساده بود چون یادش نمیومد اتاقش کدوم وره.سمت راست اتاق بابا و اتاق مهمون بود.سمت چپم یه راهرو بود که دو تا اتاق روبه روی هم توش بود.اتاق دست چپ مال من بودو سمت راستی مال عرفان.انتهای راهرو هم سرویس بود.

همونجا اتاقارو بهش یادآوری کردم و بردمش اتاقش.

از وقتی عرفان رفته بود دیگه کاری به کار اتاقش نداشتیم وقتی هم که قرار شد برگرده بابا براش یه تخت و یه میز تحریر خریده بود.بقیه وسایل کوچیکیهاش همش همونجا بودن.

پرسیدم :خوشت میاد؟

خندید و گفت:آره.

بعد دوتایی باهم لباساشو تو کمدا چیدیم و وسایلشو جابه جا کردیم.

سر ناهار بابا گفت: خوب فسقلی یه کم حرف بزن ببینم چه خبره؟؟

یه اخمی کرد که نگو...اینقدر بامزه میشه وقتی اخم میکنه.

گفت: من که فسقلی نیستم.خیلی هم بزرگم.امسال دیگه میخوام برم مدرسه.

من و بابا هردو خندیدیم.بابا لپش و کشید و گفت: وای اخمشو نگا...تو همیشه فسقلی بابایی فهمیدی؟

گفت:اصلا از خونتون میرم.

اینو که گفت بابا یهو خنده از لبش رفت.یه لحظه ترسیدم که از کوره در بره ولی گفت: پسر خوشگلم مگه هم داداش هم من بهت نگفتیم نگو خونتون؟ ها؟...مگه امیر اتاقتو بهت نشون نداد؟

عرفان سرشو تکون داد

بابا گفت:وقتی آدم تو یه خونه اتاق داره یعنی اون خونه خونشه فهمیدی؟!! دیگه نشنوم اینو بگی ها؟ باشه؟

عرفان بازم سرشو تکون داد.بابا گفت بگو چشم بابا. عرفانم آروم و به زور گفت چشم بابا.معلوم بود تو عمرش چشم نگفته.

بعدش دیگه بابا گفت غذامونو بخوریم که یخ کرد.بعد ناهارم بابا رفت بیرونو من موندمو داداش کوچیکه و یه دنیا حرف نگفته