با بابا زیاد راحت نبود.تو خونه فقط به من چسبیده بود.
شب بعده شام سه تایی جلوی تلوزیون نشسته بودیم. رو مبل بغلم چسبیده بود و تکون نمی خورد.بلند شدم که برم یه کم میوه بیارم باهم بخوریم که اونم بلند شد دنبالم بیاد.
گفتم: کجا داداشی؟ تو بشین من خودم میارم.
گفت: منم میخوام بیام.
بابا گفت: بیا اینجا ببینم...چیه همش به امیر چسبیدی؟ کم کم داره حسودیم میشه ها...بیا پیش بابایی ببینم.
همونطور وایساده بودو جم نمی خورد.بابا خم شدم و بازوشو گرفت و کشید تو بغل خودش منم رفتم آشپزخونه و میوه آوردم...تو بغل بابا نشسته بود ولی قشنگ معلوم بود که معذبه.
شب موقع خواب همینطور تو اتاقم نشسته بود و نمی رفت بیرون.
گفتم: عرفان جان خسته نیستی داداشی؟ دیگه برو بخواب منم میخوام بخوابم.
گفت: میخوام پیش تو بخوابم.
گفتم: نمیشه که هر کس باید تو اتاق خودش بخوابه...
گفت: تنهایی میترسم بخوابم.
گفتم: ای شیطونه کلک تو که خونه مامان تنهایی میخوابیدی دروغ نگو بلا.
گفت: اونجا اتاق خودم بود،نمی ترسیدم.از اینجا میترسم.
گفتم: خوب این اتاقم اتاق خودته فقط باید عادت کنی..اگه توش نخوابی که عادت نمیکنی.بیا من باهات میام تا بخوابی.
اما یهو لج کرد گفت نه نه نه نمیخوام..میخوام اینجا بخوابم...فقط پیش تو بخوابم...
واقعا نمی دونستم چیکار کنم.گفتم:اصلا مسواک زدی؟
گفت: بدم میاد.
گفتم: بدو...بدو مسواک بزن.اگه نزنی دیگه دوستندارما...اینو که گفتم دویید تو دستشویی.منم رفتم پایین پیش بابا.بهش گفتم.
گفت :امکان نداره...باید تو اتاق خودش بخوابه...یه شب پیشت بخوابه دیگه نمیشه جمش کرد.
وقتی رفتم بالا دیدیم تو تختم جا خوش کرده.
با خنده گفت: بیا داداش بیا بخوابیم.
گفتم: داداشی اذیت نکن دیگه.اینجا تخت منه تو باید رو تخت خودت بخوابی.پاشو پاشو دادش خوشگلم.بعد پتو رو کنار زدم و دستشو گرفتم که دستشو کشید گفت: نه نه ولم کن نمیخوام برم اونجا میخوام اینجا باشم.
فهمیدم امشب ماجرا داریم..بغلش کردم و از تخت کشیدمش بیرون که زد زیره گریه.
همونطور با گریه گفت: نه داداش میخوام پیشت بمونم.
دستشو گرفتم و بردمش سمت در که یهو جیغ کشید. به زور خودشو میکشد سمت اتاق.
بابا که صدای جیغو شنید اومد تو اتاق.گفت :چی شده اینجا؟
من هیچی نگفتم عرفانم فقط گریه میکرد.بابا گفت: عرفان بابایی چرا گریه میکنی؟
عرفان آروم گفت: میخوام پیش امیر بخوابم.
بابا عرفان و بغل کردو به سمت در رفت اما عرفان شروع کرد به داد و بیداد:نه نه میخوام بمونم نه.
اما بابا از در رفت بیرون و به من اشاره کرد که چراغ و خاموش کنم و بخوابم.
بعد شنیدم که بابا گفت: میریم تو اتاق حرف بزنیم باشه...حرف میزنیم بعد میخوابیم خوب.
وقتی بابا رفت تو و در اتاق عرفان و بست هنوز صدای غرغرای عرفان میومد.ولی وقتی در اتاقمو بستم دیگه صداشونو نشنیدم.
فرداییش از بابا پرسیدم دیشب چی شد؟
گفت:اونقدر ازش حرف کشیدم که از خستگی بیهوش شد.بعد خندیدیم
وقتی عرفان اومد پایین با اون قیافه ی خواب آلودش اخم کرده بود و با هردومون قهر بود.خیلی قیافش بامزه و خنده دار بود.من و بابا واقعا نمیخواستیم بهش بخندیم که عصبانی نشه ولی هرکاری کردیم نشد.
ساوایل خرداد بود که عرفان اومد خونه.با بابا رفتیم فرودگاه دنبالش.غریبی می کرد و حرف نمیزد...البته حق داشت بچه ،تو سه سال شاید 3 بار از نزدیک همدیگرو دیدیم اونم هربار فوقش 24 ساعت.
من و بابا اونقدر تو راه باهاش شوخی و بگو بخند کردیم که بلاخره یخش وا شد.
خونمون یه حیاط بزرگ داره. وقتی تو حیاط از ماشین پیاده شدیم با ذوق گفت: وااای خونتون حیاط داره!!!
منو بابا خندمون گرفته بود.
گفتم: خونتون نه.... خونمون.
البته ما همیشه تو همین خونه بودیم ولی وقتی عرفان و مامان رفتن عرفان خیلی کوچیک بود.تو اون سه سالم دیگه تو این خونه نیومده بود.ما میرفتیم شیراز دیدنش.مامان چون تو تهران فامیل نداشت رقبتی هم برای اومدن نداشت(منم که هیچی!!!)
سه تایی رفتیم تو خونه. یه نگاهی دور و بر کرد و یهو آکواریومو دید.با ذوق دویید جلوش و گفت خونتون آکواریوم دارید؟!!!خیلی قشنگه.
من باز خندم گرفت.بابا گفت:داداشی چی گفت؟گفت خونمون.... نه خونتون.معلوم بود حرف بابارو نشنید چون همه فکر و ذهنش به ماهی ها بود یه ربعی همونجور نگاه کرد.
گفتم :بسه دیگه بعدا می تونی نگاه کنی.فعلا بیا بریم اتاقتو نشون بدم، اتاقتو یادت میاد؟
گفت: نه
گفتم:بیا بریم.
دستشو گرفتم و رفتیم سمت پله های سالن.پله ها رو که دید یهو گفت:آخ جوون خونتون پله هم دارین. بعدشم دویید بالا.
منم دنبالش رفتم بالا.بالای پله ها منتظر وایساده بود چون یادش نمیومد اتاقش کدوم وره.سمت راست اتاق بابا و اتاق مهمون بود.سمت چپم یه راهرو بود که دو تا اتاق روبه روی هم توش بود.اتاق دست چپ مال من بودو سمت راستی مال عرفان.انتهای راهرو هم سرویس بود.
همونجا اتاقارو بهش یادآوری کردم و بردمش اتاقش.
از وقتی عرفان رفته بود دیگه کاری به کار اتاقش نداشتیم وقتی هم که قرار شد برگرده بابا براش یه تخت و یه میز تحریر خریده بود.بقیه وسایل کوچیکیهاش همش همونجا بودن.
پرسیدم :خوشت میاد؟
خندید و گفت:آره.
بعد دوتایی باهم لباساشو تو کمدا چیدیم و وسایلشو جابه جا کردیم.
سر ناهار بابا گفت: خوب فسقلی یه کم حرف بزن ببینم چه خبره؟؟
یه اخمی کرد که نگو...اینقدر بامزه میشه وقتی اخم میکنه.
گفت: من که فسقلی نیستم.خیلی هم بزرگم.امسال دیگه میخوام برم مدرسه.
من و بابا هردو خندیدیم.بابا لپش و کشید و گفت: وای اخمشو نگا...تو همیشه فسقلی بابایی فهمیدی؟
گفت:اصلا از خونتون میرم.
اینو که گفت بابا یهو خنده از لبش رفت.یه لحظه ترسیدم که از کوره در بره ولی گفت: پسر خوشگلم مگه هم داداش هم من بهت نگفتیم نگو خونتون؟ ها؟...مگه امیر اتاقتو بهت نشون نداد؟
عرفان سرشو تکون داد
بابا گفت:وقتی آدم تو یه خونه اتاق داره یعنی اون خونه خونشه فهمیدی؟!! دیگه نشنوم اینو بگی ها؟ باشه؟
عرفان بازم سرشو تکون داد.بابا گفت بگو چشم بابا. عرفانم آروم و به زور گفت چشم بابا.معلوم بود تو عمرش چشم نگفته.
بعدش دیگه بابا گفت غذامونو بخوریم که یخ کرد.بعد ناهارم بابا رفت بیرونو من موندمو داداش کوچیکه و یه دنیا حرف نگفته