قراره دوباره پست بذارم...وااای الان نباید میومدم ولی طاقت نیووردم زودتر اومدم خبر بدم
تا جمعه خدافظ.
سلام
تو این سه ماهی که وبلاگ نویسی کردم واقعا یکی از بهترین دوران زندگیمو تجربه کردم.همیشه خاطره نویسی میکردم ولی اینجا نوشتن یه کیف دیگه ای داره واقعا.ولی حیف که دیگه تابستون داره تموم میشه و منم دیگه شروع کردم به درس خوندن و با شروع مدرسه ها هم که دیگه برای کار غیر درسی نمی تونم بیام اینترنت، پس این پستم آخرین پستیه که میذارم و بعدش دیگه دوباره بر میگردم به دنیای کاغذ و خودکار گذشته.
فقط بگم که اینجا بودن و خوندن نظرآدما واقعا جالب بود و واقعا دوست داشتم.درسته که میگن به آدمای مجازی نباید کامل اعتماد کرد ولی آدمایی که تو وبلاگ من نظر میدادن واقعا همشون خوب و مهربون بودن و دلم براشون تنگ میشه.ولی خوب زندگی همینه دیگه، بعضی اوقات آدما میرن بعضی اوقاتم خودت مجبوری که بری ،بلاخره آخرش رفتن و جداییه.
خوب دیگه خدا حافظ همگی.به قول رامبد جوان:شاد باشید
دیروز داشتیم حاضر میشدیم که بریم خونه بابابزرگم.عرفان گفت: من لباس ندارم.چی بپوشم؟
بابا گفت یعنی چی لباس نداری برو از کمدت یه لباس بپوش دیگه.
گفت نه ندارم اونا زشتن من لباس نومو میخوام
بابا گفت آهااا پس بگو چرا لباس نداری....کدوم لباس نو؟تو که لباس نو نداری.
گفت چرا دارم دیروز خریدید...میخوام اونو بپوشم.
بابا گفت دیروز خریدیم ولی همون دیروزم بهت گفتم دیگه لباس تو نیست.
ناراحت گفت نخیرم مال منه برای من خریدید.
بابا گفت برای تو خریده بودم ولی دیروزبخاطر کار بدت ازت گرفتم یادت نیست؟دیگه مال تو نیست .
گفت من که کار بد نکردم..لباسمو میخوام.
بابا گفت عرفان تو کار بد نکردی؟!!دیروز نگفتی ببخشید بابا دیگه کار بد نمی کنم.حالا میگی کار بد نکردی؟!!
گفت خوب گفتم که ببخشید حالا لباسمو میخوام.بدید بپوشم دیر شده هااا
بابا گفت خیلی هم دیر شده پس زود بیابریم لباس بپوش که بریم.بدو.بعد بابا دست عرفان و گرفت و داشتن میرفتن تو اتاق عرفان که عرفان گفت:نه نه لباسه تو اتاقه من نیستا بردید تو اتاق خودتون... اونجاست.بابا خندش گرفته بود منم همینطور
گفت می دونم ولی لباسای تو همشون تو اتاق خودته هیچکدوم از لباسای تو تو اتاق من نیست.بعد یه لباس از کمد برداشت که تن عرفان کنه .عرفان تازه فهمید که بابا نمیخواد لباسرو بده بهش... بغض کرد گفت بابا تورو خدا..
بابا گفت هیس هیس بپوش بریم دیر شد.داشت دیگه میپوشید گفت به بابا جون مامان جون میگم که لباسمو نمیدید.بابا گفت اشکالی نداره بگو...ولی بعدش ازم می پرسن چرا نمیدم منم میگم که چه کار خیلی بدی کردی دیروز اونام دوباره دعوات میکنن.
عرفان گفت نخیرم بابا جون هیچوقت منو دعوا نمیکنه شما رو دعوا میکنه.
بابا گفت باشه پس بگو ببین کی رو دعوا میکنه.
تو ماشین تمام راه اخم کرده بود.تا رسیدیم بدو بدو رفت در گوش بابا جون همه چی رو گفت.
بعد بابا جونم گفت آخه چرااا؟
بابام خندش گرفته بود گفت آها حالا قشنگ برای بابا جون بگو چرا.
ولی تعریف نکرد که فقط اخم کرد رفت پیش مامان جون.بابا خودش تعریف کرد .بعد باباجون عرفانو بغل کرد و گفت که چرا این کارو کردی و خیلی خطرناک بوده و از این چیزا بعدم قول گرفت که دیگه نکنه.
وقتی برگشتیم خونه بابا گفت خوب آقا عرفان حالا باباجون کی رو دعوا کرد؟
عرفان گفت باباجون که منو دعوا نکرد فقط یه کم حرف زد باهام تازه بوسمم کرد.
بابا گفت بوست کرد ولی گفت کاربدی کردی نگفت؟
گفت چرا منم گفتم که دیگه کار بد نمیکنم.بابا رفت لباس عرفان و آورد .عرفان از خوشحالی بپر بپر میکرد بابا گفت هیس هیس گوش کن اول Tعرفان اولین بار و آخرین بارمه که تنبیهمو پس میگیرما.اونم چون اولین بار بود که بابا جون ازم خواست فهمیدی؟!دیگه از خبرا نیستا..
عرفانم خوشحال لباسشو گرفت.
+راستی یادم رفت اینو بنویسم.پنجشنبه شب تو خندوانه مسابقه خنداننده های حرفه ای بود.امیر مهدی ژوله همش راجع به بابا ها و بچه های عجیبه الان حرف می زد مام کلی خندیدیم. بعد آخرش که گفت قدر باباهاتونو بدونید و دستشونو ببوسید عرفان پرید بغل بابام و محکم بغلش کرد و بوسش کرد بابامم کلی بوسش کرد.بعد عرفان گفت امیر تو هم بیا میخوام بوست کنم.
منم رفتم و دیگه نمی دونم کی کی رو بوس کرد.قاطی شده بود دیگه
دیروز رفته بودیم پاساژ که لباس بخریم.ماشینم گذاشته بودیم تو پارکینگ پاساژ.اول بابا خریداشو کرد بعد همونجا ناهار خوردیمو بعد از ناهار رفتیم که برای ما هم خرید کنیم.اول برای عرفان خرید کردیم که کلا کار خیلی سختی هم هست چون خودش انتخاب نمیکنه که ولی هرچی هم که من یا بابا براش انتخاب میکنیم یه ایرادی میگیره.بعد از کلی گشتن بلاخره از یکی از انتخابای بابا خوشش اومد.بعد داشتیم برای من خرید میکردیم که بعدش دیدیم عرفان نیست!!!
اون طبقه ای که توش بودیم و گشتیم ولی نبود بعد رفتیم به اطلاعات گفتیم و چند بار اسمشو صدا زدن ولی باز پیدا نشد.بابا اصلا نگران نبود تازه هی داشت عصبانی ترم میشد چون گفت باز حتما یه جا داره بازیگوشی میکنه..مگه دستم بهش نرسه
.
بعد بابا گفت :بریم پیش ماشین شاید رفته اونجا. ولی من گفتم :نه بابا از کجا می دونه ماشینو کجا گذاشتیم تو پارکینگ به اون گندگی؟
ولی دیگه رفتیم و داشتیم به ماشین میرسیدیم دیدیم عرفان پیش ماشینه و تا ما رو دید رفت پشت ماشین قایم شد!!!
من واقعا داشتم شاخ در میوردم که عرفان چطور یادش مونده بود ماشین کجاست چون خود من دقیق یادم نبود
.
بابا زد رو کاپوت ماشین و گفت: بیا بیرون ببینم.
عرفان اومد بیرون.قیافشو دوباره مظلوم کرده بود
.گفت:بابا من گم شده بودم...خیلی ترسیدم.
بابا گفت:بیخود کردی از پیش منو داداش رفتی...بی اجازه باز کجا رفتی؟مگه تو خونه نگفتم از پیشمون جم نخور ها؟سرت کجا گرم بود؟
گفت:هیجا.من که بودم شما نبودید.تازه کلی گریه کردم.اگه منم مثل امیر موبایل داشتم دیگه گم نمیشدم.
بابا یهو خیییلی عصبانی شد.گفت: که اینطور ها؟...من می دونمو تو عرفان بذار برسیم خونه...بعدم گفت سوار شیم.
عرفان بغض کرده بود گفت:آخه چراا؟ فقط گم شدم تقصیر من نبود که.بابا هم سرش داد زد که ساکت باشه عرفانم زد زیر گریه
.
یه کم بعد بابا گفت:مگه من به تو نگفتم دیگه حق نداری حرف موبایلو بزنی.حالا این بازیا چیه دوباره؟اگه واقعا گم میشدی؟اگه ماشینو پیدا نمی کردی چی میشد ها؟خوب بود بچه دزدا میدزدیدنت آره؟
با گریه گفت:نخیرم ...اصلانم گم نمیشدم خوبه خوب حفظ کردم ماشین کجاست...
وااااای یعنی این عرفان واقعا کلکه موذیه...قشنگ اعتراف کرد که از قصد کرده تا مثلا بابا راضی شه براش گوشی بخره
.
بابا هم گفت : عرفان یعنی هرکاریت کنم حقته. من فک کردم که عرفان دیگه امشب حتما کتک میخوره ولی بابا فقط لباسای جدیدشو نداد بهش تا موقع شامم گفت حق نداره از اتاق بیاد بیرون موقع شامم گفت اگه یه بار دیگه حرف موبایل از دهنش بشنوه بدجور کتک میخوره چون با این کارش چوب خطش پر شده.
ولی این عرفان واقعا عجیب غریبه.
دیروز بابا رو به طور فجیحی عصبانی کردم
.خودمم همین اول اعتراف میکنم که تقصیر خودم بود و بابام حق داشت
دیروز تو باشگاه با سعید دعوام شد.البته من اصلا اهل دعوا نیستما ولی سعید خیلی دعواییه.سر اینکه یه بازی رو باختیم الکی بهم گیر داد که مثلا تقصیر تو بوده.من هی میخواستم بی خیال شم ولی اون نمیشد.آخر سر محکم زد رو سینه ام و انداختم زمین خوب منم جوش آوردمو دعوامون شد.اما یهو سعید خون دماغ شد.من اصلا کاریش نداشتما، میدونستمم تقصیر من نبود چون سعید چند بار دیگه ام موقع بازی همینجوری خون دماغ شده بود.مربی گفت الان زنگ میزنم پدرمادراتون تکلیفتونو روشن میکنم.
چون آخه اولین بار نبود که دعوا مون میشد سومین بار بود که هربارم سعید شروع میکرداصلا سعید تو باشگاه با همه دعوا میکنه.
وقتی مربی اینو گفت فهمیدم که امروز کارم تمومه و بابا بیچارم میکنه
.
تو ماشین من هرچی میگفتم به خداکاریش نداشتم و خودش خون دماغ شده بودا فایده ای نداشت بابا فقط عصبانیتش بیشتر میشد
.پشت فرمون میخواست بزنه تو دهنم که ساکت شم منم دیدم نزدیکه تصادف کنیم دیگه هیچی نگفتم تا برسیم خونه
.
وااای پامونو که گذاشتیم تو خونه بابا دیگه فقط داد میزد
.من هی میگفتم که بذارید بگم چی شد ولی بابا خیلی عصبانی بود فقط میگفت ساکت شم .همینکه به خاطر دعوای من کشونده بودنش باشگاه بس بود تازه مربیمون بهش گفته بود که اولین بارشون نبوده.
عرفان که صداها رو شنید اومد پایین گفت:چی شده؟
بابا هم گفت:سلامتو خوردی بچه بی ادب؟سلامت کو؟
عرفان تندی سلام کرد و گفت:داداشی چی شده؟
بابا داد زد:گمشو بالا تا حسابتو برسم.منم سریع رفتم تو اتاقم.عرفان فهمیده بود بابا میخواد منو بزنه گفت: بابا توروخدا داداشمو نزنید..داداشم گناه داره توروخدا.
عرفان فک میکرد داره بهم کمک میکنه ولی وقتی بابا عصبانیه حرف اضافه عصبانی ترش میکنه
.بابا سر عرفان داد زد:به تو ربطی نداره.دهنتو میبندی میری تو اتاقت جیکتم در نمیاد فهمیدی؟
بعد در اتاقمو با عصبانیت باز کرد و محکم بهم کوبید و کمربندشو باز کرد.گفت:حالا واسه من لات شدی ها؟درستت میکنم.
بابا می دونست که من لات نیستما ولی راستش بار قبلی که با سعید دعوا کردم خیلی بدجور زدمش.البته اونم منو زدا.تازه مربی همون موقع میخواست زنگ بزنه پدرمادرامون ولی من کلی التماس کردم و قول دادم که دیگه تکرار نمی کنیم سعید که اصلا خیالیشم نبود چون مامان باباش قبلانم برای دعواهاش اومده بودن . می دونستم فقط دنبال بهانه بود که یه دعوا رابندازه که تلافی بکنه ولی منه احمق باهاش دعوا کردم.فک کنم مربی دعواهای قبل و با جزیات برای بابا تعریف کرده بود که بابا بهم این حرفو زد.
اومدم بگم غلط کردم که عرفان یهو درو باز کرد و اومد تو.وااای یعنی منم دلم میخواست سرش داد بزنم که بی خیال شه
.
گفت:نه نه امیرو نزنید.
بابا داد زد:مگه بهت نگفتم گمشو تو اتاقت هااا؟بعدم از اتاق بیرونش کردو درو قفل کردو شروع کرد به زدن.به خاطر عرفان ده برابر عصبانی تر شده بود و ده برابر محکم تر میزد.ولی عرفان ول نمیکرد که شروع کرد مشت کوبیدن به در و داد زدن....میخواستم داد بزنم بهش بگم داری بدتر میکنی ولی نمیشد که...بابا هر بار زدنش محکمتر میشد چون هی عصبانیتش از صدای در بیشتر میشد. خلاصه بابا وقتی حسابی حسابمو رسید و منم به قول آقای همساده...داغون شدم و حسابی کمرم سوخت بابا در اتاق و با عصبانیت باز کرد و یکی تو صورت عرفان زد عرفانم شروع کرد گریه کردن
.
بابا دیگه طوری داد میزد که کل خونه میلرزید گفت:داری چه غلطی میکنی؟مگه بهت نمیگم وقتی عصبانیم جلوی دست و پام نباش بچه پرروی زبون نفهم؟!!!
عرفان دیگه این حد عصبانیت بابا رو تا حالا ندیده بود . از ترس زبونش بند اومده بود و فقط گریه میکرد.بابا در اتاق عرفانو و باز کرد و هلش داد تو و با صدای بلند گفت:وقتی دارم تو این خونه یکی رو ادب میکنم اون یکی حق نداره جیکش در بیاد وگرنه حساب اونم میرسم.فهمیدید؟!یه کدومتونم بیرون اتاقش ببینم قلم پاشو میشکنم.
بابام وقتی عصبانی میشه یه کم خشن میشه ها ولی زود دوباره مهربون میشه.
من و عرفان تا شب تو اتاقامون بودیم و به قول بابا جیک نزدیم .قبل از شام بابا اومد تو اتاق و کلی نصیحتم کرد و منم کلی غلط کردمو اشتباه کردم
.آخرسرم معذرت خواهی کرد که به خاطر عرفان از کوره در رفته و محکم زده.منم از معذرت خواهی بابا خیییییلی خجالت کشیدم و گریه ام گرفتو دوباره کلی عذرخواهی کردم(خودم میدونم که خیلی ضایست
).بعدم گفت برم تو آشپزخونه برای شام.خودشم رفت تو اتاق عرفان که با اونم حرف بزنه و بعد عرفان تو بغل بابا بود و باهم اومدن پایین و سه تایی شام خوردیم.
+تا من باشم دیگه با اون دیوونه دعوا نکنم
.نمی دونم چرا از باشگاه اخراجش نمی کنن
.