ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

امتحانات ترم

سلام به همه دوستای مجازیم.امتحانات ترم اول از شنبه شروع میشه و من دیگه قراره کله م همش تو کتاب باشه برای همین تا آخر امتحانا دیگه نمی تونم پست بذارم چون دیگه اصلا نمیخوام بیام نت که امتحانارو خراب نکنم البته اگه بشه و بتونم

دعا کنید امتحانا به خیر بگذره.ان شاءالله هرکی امتحان داره موفق باشه.

(به خاطر تعطیلیای آلودگی تهران امتحانامون از هفته آینده شروع میشه)

بازم بابا...

اون چند روزی که بابا با من کم حرف میزد واقعا برام به اندازه چند هفته گذشت...واقعا وحشتناک بود

پنجشنبه صبح که بیدار شدم دیگه گفتم هرجور شده  میرم پیش بابا ازش معذرت خواهی میکنم حتی اگه جواب نده. صدای بابا و عرفان از پایین میومد.رفتم  دیدم دارن پلی استیشن بازی میکنن..کلی هم داشتن کیف میکردن.نمی دونم چرا یهو یه جوری شدم حالم گرفته شد کلا پشیمون شدم دیگر برم جلو.

هیچی هم از گلوم پایین نمیرفت به زور یه چایی خوردم دوباره رفتم تو اتاقم.اصلا نمی دونستم دیگه چیکار کنم.دیشبش آخر شب که عرفان خواب بود میخواستم برم پیش بابا ها ولی نرفتم نمی دونم چرا روم نشد ترسیدم...همش فک میکردم که ای کاش میرفتم.

بعد یکی در زد.عرفان بود.گفت داداش اجازه هست بیام تو؟...وای من اونقد خوشحال شدم ...گفتم معلومه داداشی بیا

اومد تو بغلم بوسم کرد گفت ببخشید بی اجازه اومدم تو اتاقت عصبانیت کردم دیگه نمیکنم خب؟

منم بوسش کردم گفتم نه اشکال نداره میخواستی موبایلمو بدی دیگه تو هم ببخشید حرف بد زدم بهت.

گفت باشه ولی دیگه نباید هیچوقت حرف بد بزنیا قول میدی امیر؟!

من خندم گرفته بود آخه داشت عین بابا حرف میزد

گفتم قول میدم.قوله قول

دیگه بلند شد هی دستمو میکشید میگفت بیا بریم پلی استیشن بازی کنیم.من هی میگفتم نمی تونم خودت برو ولی ول نمیکرد هی میگفت بیا بیا.

بعد بابا اومد من سریع سلام کردم سرم پایین بود اصلا یه وضه بدی بودا داشتم آب میشدم عرفانم هی دستمو میکشید.بابا جوابمو داد بعد گفت از داداش معذرت خواهی کردی عرفان؟!

عرفان گفت آره گفتم ببخشید. گفت آفرین پسرم حالا برو پایین.

عرفان گفت نه امیرم بیاد میخوام با امیر بازی کنم.

بابا گفت باشه شما برو پایین امیرم الان میاد.

عرفان رفت پایین و بابا که در و بست و شروع کرد حرف زدن دیگه من طبق معمول دست خودم نبود و مثل بچه ها گریه م گرفت  دیگه کلی حرف زدیم و منم کلی معذرت خواهی کردمو دیگه واقعا راحت شدم.

 ایندفه میخواستم خودم برم پیش بابا آشتی کنیم ولی نشد بازم بابا خودش اومد ولی بازم خداروشکر تموم شد.

بعد دیگه رفتیم سه تایی کلی بازی کردیمو بعدم رفتیم خونه بابابزرگم


+از همه ممنونم که دلداریم دادین و راهنماییم کردین وقتی خیلی استرس داشتم.

+آهنگ عقاب،تیتراژ مستند من ناصر حجازی هستم، با صدای رضا یزدانی

نمی دونم چیکار کنم:((((

از دوشنبه تا حالا بابا باهام سرسنگینه.به زور یه کلمه باهام حرف میزنه تازه اگه مجبور باشه، اونم با اخم..

یه حماقتی کردم که....دیگم نمیتونم درستش کنم....اصلا روم نمیشه بنویسم.نمی دونم چیکار کنم.

دوشنبه من پای لب تاپم بودم داشتم برای شیمی یه تحقیقی بود انجام میدادم.عرفان اومد پیشم یه کم نگاه کرد بعد رفت بالا.من کارم تموم شد رفتم کتابامو گذاشتم تو اتاقم داشتم میرفتم پایین دیدم عرفان تو اتاق بابا پشت لب تاپ باباست...یعنی یه لحظه هنگ کردم از تعجب سریع رفتم گفتم عرفان داری چیکار میکنی با لب تاپ بابا؟

گفت هیچی هیچی.گفتم بلند شو ببینم چرا دست زدی به لبتاپ بابا ..بابا میکشتت عرفان نگفت باز به لبتاپ دست بزنی میزنمت؟

آخه چند وقت پیش عرفان به لبتاپ بابا دست زد یه چیزایی رم پاک کرده بود بابا خیلی عصبانی شد گفت یه بار دیگه دستت به این لبتاپ بخوره کمربند میخوری عرفان.

گفت منکه کاری نکردم دیگه بلدم داداش پاک نمی کنم خراب نمیکنم مراقبم..بعد همونطور باز داشت کار میکرد باهاش.دیگه رفتم به زور بغلش کردم ببرمش بیرون ولی احمق دیوونه جیغ میزد میگفت ولم کن کار دارم.

به زور بردمش بیرون باز داشت فرار میکرد بره تو اتاق بابا دیگه داد زدم دیوونه بابا میکشتت مگه خودمون لب تاپ نداریم چرا مال بابارو دس زدی؟

گفت إإإ خب تو همش ورداشته بودی خب منم میخواستم.گفتم خب میگفتی میدادم بهت.گفت آخه بابا خودش گفت وقتی یکی داره یه کار میکنه مزاحم نشم.

گفتم بعد بابا نگفت به لبتاپ من دس نزن.نگفت؟عرفان بابا بفهمه؟

یه کم ترسید گفت خب تو به بابا نگو باشه امیر..دیگه دس نمیزنم قوله قول باشه توروخدا داداش نگو.

گفتم عرفان اگه کاری کرده باشی بابا خودش میفهمه ها کاری کردی؟

گفت نه نه خراب نکردم پاک نکردم دیگه بلدم کاری نکردم.

گفتم نه نمیگم نترس. بعد رفتم کامپیوترو خاموش کردم.

ولی دیوونه الکی گفته بود چون بابا فهمید.وقتی اومد صدامون کرد بریم اتاقش.عرفان قشنگ رنگش پریده بود ترسیده بود.

باباگفت کی امروز به لبتاپ من دست زده؟

عرفان ساکت بود بدجور بغضش گرفته بود داشت گریه ش میگفت.واقعا ترسیده بود

بابا دوباره گفت نشنیدین چی پرسیدم؟!!

عرفان به زور گفت من کاری نکردم.قیافش اونقد مظلوم شده بود...خیلی دلم براش سوخته بود....داشت سکته میکرد....همشم تقصیر من بود خیلی ترسوندمش هی گفتم بابا بفهمه میکشتت ...

دیگه من نفهمیدم چی شد..احمق شدم ی لحظه گفتم ببخشید بابا من روشن کردم عرفان پای لبتاپ پایین بود ببخشید دیگه تکرار نمیشه.

بابا به عرفان گفت بره تو اتاقش عرفانم سریع رفت.منه خنگم فک کردم دیگه تموم شد..خیالم راحت شد فک کردم بابا باور کرد.گفتم الان یه کم بهم تذکر میده و ..

ولی...بابا...یکی محکم زد تو گوشم گفت خجالت نمیکشی دروغ میگی...منم...منم دیگه گریه م گرفت گفتم غلط کردم بابا ...خواستم توضیح بدم ولی نذاشت.

بعدم...یه حرفایی زد که...واای...یعنی الانم یادم میادا باز گریه م میگیره میخوام آب شم برم تو زمین...یعنی بابا منو میزد میکشت بهتر بودتا اون حرفارو بزنه بهم واقعا میگم.

آخرش گفت برای خودم متاسفم...بعدم کمربند و ورداشت رفت اتاق عرفان.منم رفتم تو اتاقم دیگه فقط صدا میشنیدم.

عرفان فقط معذرت خواهی میکرد میگفت ببخشید ببخشید.بابا داد زد گفت چرا تو اتاق پرسیدم چیزی نگفتی؟چرا گفتی کاری نکردی؟ الان یهو یادت افتاد؟

عرفان فقط التماس میکرد که بابا ببخشه نزنه بابام خیلی بلند گفت پس چیکار کنم ها؟به پسرای دروغگوم افتخار کنم؟آره؟..بعدم گفت که دیگه دهنشو ببنده.

دیگه نمی دونم بابا عرفانو چقد زد ولی معلومه به خاطر دروغ من ده برابر بیشتر عصبانی شده بود.اصلا فک کنم به خاطر دروغ من عرفانو زد.شاید اگه همینطوری میفهمید آخرش اصلا میبخشید نمیزدش مثل خیلی بارای دیگه.

اونقد بدم اومد از خودم عذاب وجدان داشتم...مثلا خواستم کمک کنم گگگند زدم.

عرفان قشنگ تا موقعه ای که بابا دوباره بره پیشش گریه کرد منم باهاش گریه کردم.ولی دیگه پیش من نیومدبابا.اصلا نیومد.

الانم دیگه بابا با عرفان عادیه عادیه ولی بامن...هیچی..اصلا حرف نمیزنه...مگر چند کلمه واجب..عرفانم چند بار به بابا گفت با امیر قهرید؟ولی بابا جواب نداد یعنی هربار گفت که مثلا برو فلان کارو بکن یا مثلا کنترلو  بده من....اصلا نشنیده گرفت.

منم نمی تونم حرفی بزنم.آخه دیروز رفتم پیشش میخواستم معذرت خواهی کنم بگم غلط کردم...خیلی هم سخت بود از خجالت داشتم میمردم اصلا زبونم نمیچرخید ولی دیگه به زور گفتم بابا..ولی بابا اصلا جواب نداد حتی سرشو بلند نکرد گفت عرفان بسه دیگه پویا شبکه رو عوض کن.انگار که من اونجا نیستم اصلا.

بعدش دیگه من رفتم تو اتاقم اعصابم خورد بود عرفان اومد در زد گفتم بره نیاد تو ولی  اومد تو منم قاطی کردم چرت و پرت گفتم بهش گفتم گمشه بیرون ...تو گوشیم پیام اومده بود پایین بود آورده بود بده...خیلی ناراحت شد گفت امیر بدجنس به بابا میگمت...یعنی هی داره بدتر میشه... نمی دونم چیکار کنم چه غلطی کنم.دارم دیوونه میشم دیگه...به خدا می دونم اشتباه کردم.نمی دونم چجوری به بابا بگم دیگه...

خونه بابا بزرگ

جمعه که رسیدیم ناهار رفتیم خونه بابابزرگ اینا.بابا جونم گفت خب عرفان یه کم  تعریف کن ببینم سفر خوب بود؟

عرفانم با ذوق شروع کرد تعریف کردن و همه چیز و دقیق گفت...حتی مثلا کارای بدشم میگفت ، اینکه مثلا رو بابا و امیر شن پاشیدن یا مثلا لج کردم ولی آخرش میگفت که کار بد کردم...

آخر سر عمو کیارش پرسید: عرفان تو دریا شنام کردی؟ گفت إإ گفتم که نه به جاش رفتیم استخر کلی کیف کردیم آخه آب یخ بود.

عمو کیارش خیییلی جدی، یه جوری که نزدیک بود منم باور کنم تعجب کرد گفت: چی؟!!! یعنی دریا نرفتین؟!!! خب سرد بود کاپشن میپوشیدین می رفتین دیگه...بعد سرشو ناراحت تکون داد گفت:واااای الکی الکی دریا رو از دست دادی عرفان؟!!!

عرفان قیافش یه جوری شده بود انگار باور کرده بود ولی یه جوری به من و بابا نگاه کرد انگار یه کم شک داشت هنوز...

بابا گفت: کیارش اذیتش نکن...نه پسرم عمو شوخی میکنه با کاپشن که شنا نمی کنن..

بابا اینطوری گفت دیگه خیالش راحت شد ولی به عمو کیارش اخم کرد عمو هم دیگه خندش گرفت عرفانم گفت :عموی بدجنس بعد پرید بغل عمو و شروع کردن کشتی گرفتم...بابا چندبار گفت کیارش بسه ولی گوش ندادن عرفانم دیگه خیلی سر صدا راانداخته بود داد میزد میگفت امیر تو هم بیا بابا دیگه عصبانی شد گفت مگه نمیگم بس کنید تازه میگی امیر بیا...بلند شو ببینم...بعد دیگه بازوشو گرفت بلندش کرد گفت برو بشین پیش داداش...عمو کیارش با خنده گفت:آره برو برو پیش داداش کوچولوم بشین

وای یعنی عرفان قاتی کردا برگشت گفت إإإإ گفتم نگو داداش کوچولو...بعد میخواست دیگه بپره عمو رو بزنه بابا جلوشو گرفت عصبانی گفت کیارش بچه شدی باز...وای یعنی من فقط میخندیدم خییلی خنده دار بود عمو هم میخندید فقط..دیگه بابا جونمم عمو رو دعوا کرد منم دیگه نخندیدم.عمو هم گفت خب باشه ببخشید دیگه نمیگم عرفان برو بشین دیگه..ولی عرفان با اخم وایساده بود عمو رو نگاه میکرد

بابا گفت خب دیگه معذرت خواهی کرد دیگه برو اونور.عرفان دیگه اومد پیشم نشست گفت امیر داداش خودمه هیچوقت داداش بدجنسا نمیشه...

عمو گفت چرا؟ خودش که بدجنسه..چرا داداش بدجنسا نمیشه؟!!

من میخندیدم ولی عرفان گفت: نخیر هیچم بدجنس نیست خیلی هم مهربونه

عمو گفت چرا بدجنسه خودت همش میگی امیر بدجنس..

گفت نخیر همش میگم عموی بدجنس چون شما بدجنسید خیلیم بدجنسید

عمو گفت نه نه همش میگی امیر بدجنس...مگه نه امیر؟ نمیگه امیر بدجنس؟!

چون عرفان طرفداریمو کرد گفت مهربونم منم گفتم جبران کنم دیگه گفتم چرا میگه ولی واقعی نمیگه که الکی میگه..ما داداشیم الکی میگیم به هم...

وای یعنی عرفان خیییلی کیف کردا گفت راس میگه با الکی میگیم ولی شما عمویید به شما واقعی میگیم مگه نه امیر؟!

عمو گفت پس الان من عموی بدجنسم دیگه آره عرفان؟.....گفت آره

عمو گفت بدجنس واقعی یا الکی؟....عرفان گفت واقعیه واقعی

عمو گفت باشه...پس بیا اینجا...بعد بغل ما رو مبل نشست عرفانو بغل کرد شروع کرد در گوشش یه چیزایی گفت..عرفان یهو گفت نه نه ببخشید ببخشید عمو.

عمو داشت کیف میکرد میخندید گفت آهااا حالا کی بدجنسه؟ گفت نه نه بدجنس نیستین الکی گفتم...

عمو گفت حالا شد..بعد محکم بوسش کرد.

بعدش ازش پرسیدم مگه عمو چی گفت گفتی ببخشید؟

گفت نه منکه نمیخواستم بگم ببخشید که ولی این عمو خیلی بدجنسه گفتش که این عموی بدجنس دیگه نه کشتی بازی میکنه باهات نه هیچوقت استخر میاد باهات نه پارک نه چیزی میخره برات نه دیگه با هم نقشه های جالب میکشیم چونکه من خیلی بدجنسم دیگه.

+ عرفان راس میگه ها عمو کیارش واقعا بدجنسه

خود سفر

جای همه خالی،تو این فصل شمال خیلی قشنگ بود.مخصوصا درختا.هر برگ درخت یه رنگ بود.خیلی دیدنی بود واقعا...هوا هم بارونی نبود فقط ابری بود.به غیر شب آخر که طوفان شده بود...خیلی باحال بود..عرفان هی میگفت میخوام برم بیرون خیس شم ولی واقعا نمیشد رفت اگه میرفتیم باد مارو میبرد.

چهارشنبه که رسیدیم اول رفتیم ناهار بعدش عرفان هی میگفت بریم دریا.بابا گفت بذار برسیم بعد.

رفتیم خونه وسایلارو که جابه جا کردیم عرفان باز گفت خب حالا بریم دیگه...

بابا گفت عرفان بابا خستم بذار یه کم بخوابم بعد بریم. خیلی ناراحت شد گفت نه نه شب بخوابید الان بریم توروخدا..توروخدا..

ولی بابا گفت زوده زود پامیشم باشه؟ بعد داشت در اتاقو می بست عرفان اخم کرد بلند گفت :اصلا خودمون دوتا میریم..مگه نه امیر؟

من گفتم :نه منم خوابم میاد میخوام بخوابم.البته خیلی خوابم نمیومد چون تو ماشین یه کم خوابیده بودم،بیشتر به خاطر این گفتم که عرفان ول کنه...گفت نخیرم ما میریم

بابا منو صدا کرد رفتم گفت اگه میخوای واقعا بخوابی بگو درا رو قفل کنیم ولی گفتم نه فقط دراز میکشم.آخر سر گفت یه وقت تنها نریدا..اگه اذیتت کرد بیدارم کن...

من راستش یه کمی ناراحت شدم آخه بابا یه جوری نگران بود انگار که من از پس عرفان بر نمیام..حالا من یه بار اشتباه کردم به حرف عرفان گوش دادم تنهاش گذاشتم ولی دیگه واقعا همیشه حواسم بوده، ولی چون می دونستم بابا کلا درباره دریا یه جور دیگه نگرانه دیگه چیزی نگفتم  فقط گفتم چشم بابا..

بعد رفتم تو اتاق دراز کشیدم عرفان هی تکونم میداد میگفت نخواب دیگه امیر..آفرین...

گفتم نمیخوابم دراز کشیدم تو هم بیا دراز بکش.اومد خوابید گفت امیر تو دیگه بزرگی مردی ،نمیخواد بابا بیاد بیا خودمون بریم.

وقتی که درسای کلاس اولشو میخواست بهم نشون بده ببینه درسته یا نه کوچولو و بچه بودم حالا دیگه بزرگ بودم

گفتم بابا زود پامیشه خودمون بریم دعوا میکنه عرفان.

گفت نه به بابا میگم فقط منو دعوا کنه خب؟بریم دیگه؟گفتم بعد به بابا بگی بابام فقط تو رو دعوا میکنه؟!گفت آره دیگه

گفتم باشه حالا بذار بخوابم بعد رفتم زیر پتو ولی پرید روم گفت إإإ نخواب امیر بدجنس پاشو پاشو...

یهو صدای بابا از بیرون اومد گفت بچه ها تا شما خوابیدین من یه سر میرم کنار دریا زود میام

عرفانم با دو رفت بیرون...بابا خوابش نبرده بود دیگه.

رفتیم دم ساحل و کلی شن بازی کردیم کلی قلعه ساختیم که عرفان خراب کنه ...خسته که شد گفت بریم شنا کنیم.

بابا گفت باشه فردا میریم استخر شنا.

گفت نه استخر که نه...دریا..بریم دریا شنا ..مثل اون دفعه...

بابا گفت اون موقعه تابستون بود آب گرم بود الان آب یخه،یخ میزنیم.

گفت نخیر یخ نیست...دیگه با هم رفتیم دستمونو کردیم تو آب بابا گفت دیدی چقدر سرده عرفان اصلا نمیشه رفت توش.مریض میشیم.

اعصابش خیلی خورد شده بود نزدیک بود دیگه گریه ش بگیره هی میگفت نه مریض نمیشیم بعد با پاش هی لگد میزد شنارو میپاشید رو ما...هی میگفتیم نکن ولی گوش نمیداد..بابا دیگه اخم کرد بازوشو گرفت گفت مگه نمیگم نکن؟!بچه حرف گوش کن باش بگو چشم بابا.اگه شنا میخوای فقط استخر..

با حرص گفت از استخر بدم میاد..

بابا گفت خب بدت میاد که دیگه هیچی..میریم یه جای دیگه. بعد دستشو گرفت که بریم ولی دستشو کشید نشست رو زمین شروع کرد گریه کردن گفت آخه نمیشه بریم استخر که چون اینجا باید کارایی رو بکنیم که تهران نمیتونیم بکنیم..خب تهران که میریم همش پس اینجا نمی تونیم بریم دیگه

من خیلی تعجب کردم چون این چیزایی بود که تابستون عرفان میخواست پلی استیشن بیاره بابا بهش گفته بود...قشنگ همه رو یادش بود..

بابا اشکاشو پاک کرد گفت شما درست میگی ولی چون الان آب سرده نمیشه رفت دریا اگه دوست داشته باشی شنا کنیم دیگه اشکال نداره بریم استخر...حالا دوست داری بریم؟ها؟ یه کم فک کرد گفت نه میخوام قلعه درست کنم.دیگه یه کم قلعه ساختیم بازم.

 بعد برگشتیم تو حیاط آتیش روشن کردیم خیلی کیف داد... تا شب کلی بازی کردیم بعدم دور آتیش نشستیم...عرفانم به زور تا12بیدار بوددیگه تو بغل بابا خوابش برد ما هم دیگه رفتیم خوابیدیم صبحم عرفان ساعت9 پاشد ماهم پاشدیم رفتیم بیرون باز کلی گشتیم. بعد ناهارم عرفان باز گفت بریم دریا شنا..بابا گفت عرفان یادت رفت گفتم آب سرده نمیشه؟!گفت دیروز سرد بود شاید امروز گرم شده باشه امروز که امتحان نکردیم من دیگه خیلی خندم گرفت خندیدم گفتم عرفان خیلی باحالی.. عرفان عصبانی شد  گفت نخند امیر بدجنس ...منم گفتم باشه ببخشید دیگه نمیخندم ... اگه همونطور بخندی آخرش قاطی میکنه دیگه...

دیگه راضی شد بریم استخر..شبم وقتی بابا گفت وسایلتونو جمع کنید اصلا گریه نکرد.قشنگ وسایلشو جمع کرد.

سفر خیلی خوبی بود ولی حیف که خیلی کوتاه بود.ولی بازم خوب بود.


+جمعه داشتیم برمیگشتیم مادربزرگم زنگ زد گفت که ناهار بریم اونجا.درباره اون روزم یه پست تو این چند روز تعطیلی میذارم