ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

آشتی

دیروز صبح که بیدار شدم یه حال خیلی خیلی بدی داشتم.تو دلم یه استرس بدی بود.خیلی پشیمون بودم از کارام مخصوصا از اینکه اونطور با بابام حرف زدم.برا همین از اتاق بیرون نرفتم اصلا.نیمساعت بعد بابام صدام کرد گفت:امیر جان..اگه بیداری بیا پایین.

من یه لحظه شک کردم که درست شنیدم یا نه...آخه بابا وقتی ناراحته ازم بیشتر صدام میکنه امیر خان.برای همین فک کردم شاید اشتباه شنیدم.دیگه رفتم پایین ،فقط دعا میکردم عرفان نباشه و نبود.

بابا عصبانی نبود  ولی من اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم آروم فقط سلام کردم.

بابا جوابمو داد و برام چایی ریخت بعد گفت:دیشب نیومدم چون عصبانی بودی..آدم عصبانیم نمی تونه گوش بده.الان که دیگه عصبانی نیستی انشاالله ها؟

منم یه جور ضایعی هستم هر وقت خیلی خجالت میکشم گریم میگیره...بعدم کلی معذرت خواستم که اونجور بد حرف زدم و اون حرفای بیخود و گفتم و گفتم که نمی خواستم عرفانو بزنمو دست خودم نبود ولی پرسیدم که قبول دارن حق داشتم از حرف عرفان ناراحت شم؟

بابا گفت معلومه که قبول دارم.. چون حرفش خیلی بد بود حق دادم عصبانی باشی..حق دادم نخوای همون دیشب با هم آشتی کنین و مجبورت نکردم وگرنه میدونی چقد از قهر بدم میاد.

بعدش کلی توضیح داد که بفهمم عرفان چرا اون حرفو زده و منم تمام مدت گوش کردن فقط گریه کردم چون همه اون روزا و چیزایی که ازش بدم میومد دوباره جلوی چشمم اومدن.

آخرشم گفت باید قبول کنم که از ته دلش نبوده و باید بزرگوار باشم و ببخشمش.

بابا برام تعریف کرد که دیشب که آخر شب رفته پیشش وگفته دیگه بگیر بخواب باورش نمیشده.فک میکرده قراره بیان پیشم آشتی کنن.بابا  وقتی گفته عصبانی ام و نباید بیان پیشم دیگه با گریه التماس میکرده که بابابذاره بیاد .گفته من خودم با داداشم آشتی میکنم بهش میگم که دیگه هیچوقته هیچوقت تو اتاقش نمیرم بعد دیگه منو میبخشه.آخرشم با گریه خوابیده.دلم برای عرفان سوخت.

بابا گفت میخواد عرفانو ببره بیرونو درباره حرفی که زده باهاش حرف بزنه و گفت منم تو اون مدت دلمو باهاش صاف کنم و دیگه ناراحت نباشم،بعدم ازم قول گرفت که وقتی برگشتن باهاش آشتی کنم.منم قول دادم.

ولی از یاد حرفشم باز گریم میومد.ولی کلی باز به حرفای بابا فک کردمو کامنتای دوستانو چند بار خوندم و حالم دیگه خوب شد.

وقتی عرفان و بابا اومدن من جلوی تلوزیون بودم.عرفان با اون قیافه مظلوماش اومد جلو آروم سلام کرد.دستش پشتش بود.من جواب دادم.یهو دستشو آورد جلو گفت داداش ببخشید من خیلی کارای بد کردم حرفای بد زدم قول میدم دیگه حرف اشتباهی نزنم خوب فک کنم بعد حرف بزنم ببخشید داداش توروخدا ببخشید.

دستش گل بود.وقتی خندیدم گل و گرفتم دیگه خجالتش رفت یهو پرید تو بغلم گفت داداش من دیگه هیچوقت نمیام تو اتاقت اصلا ..اگه اجازم بدی من دیگه نمیام هیچوقت که کار بد نکنم قوله قول.

منم محکم بغلش کردم بوسش کردم. گفت داداش آشتی هستیم؟ .گفتم آره دیگه آشتیم.تو  هم ببخشید زدمت .یه اخمی کرد گفت نه تو نگو ببخشید من کاربد کردم حرف بد زدم باید ادب میشدم...ولی باشه  میبخشم . بازم بوسش کردم.دیگه هی بالا پایین میپرید میگفت هورا هورا.

واقعا تو اون چند ساعت که خیلی بد بودخونه خیلی سوت و کور شده بود که صدای عرفان نمیومد.شامم رفتیم بیرون  که خیلی خوش گذشت.

امروزم من داشتم تمرینایی که چهارشنبه نصفه مونده بود حل میکردم.در اتاقم نیمه باز بود.عرفان دوتا در زد.نگاه کردم دیدم داره سیب میخوره یه سیبم دستشه.گفت بیا امیر بابا گفت اینو بدم بهت.گفتم بیار بده ..همونطور دم در وایساده بود گفت نه نمیام تو...من قول دادم دیگه نیام تو اتاقت.

گفتم  خودم میگم بیا تو اشکال نداره که. ولی گفت نه بیا خودت بگیر من نمیام.گفتم خوب پرت کن گفت نه بابا گفته پرت کردن خیلی کار بده زشتیه گفتم اصلا سیب نمیخوام ببر.گفت نه بیا بگیر بابا گفته بدم بهت.گفتم خوب بیار بده دیگه.گفت نه...بابا اومد گفت إ چرا هنوز سیبو ندادی؟گفت من قول دادم دیگه تو اتاق امیر نرم.بابا دست عرفان گرفت آورد تو اتاق.عرفان خودشو کشید گفت نه نه قول دادم نمیام.بابا گفت عرفان من دیروز چی گفتم بهت؟گفتم هروقت داداش گفت نیا تو یا گفت برو بیرون باید همون کارو بکنی.نه اینکه هیچوقت نیای.حالا سیب و بده داداش. اومد سیب و داد.منم گفتم دستت درد نکنه.گفت داداش اجازه هست برم بیرون؟.بابا خیلی خندش گرفته بود منم خندم گرفت.وقتی رفتن بیرون بابا با خنده داشت بهش می گفت که دیگه نمیخواد برا بیرون رفتن اجازه بگیره.

عرفان واقعا عجیبه.عجیب و بامزه.


+خیلی فک کردم.اولش نمیخواستم بگم ولی آخه من که همه چیزو تعریف کردم...خوب اینم میگم دیگه.ولی چون خوشم نمیاد و میخوام فراموش بشه ریز نوشتم.بعدشم شاید پاکش کردم اصلا.

عرفان اون روز بهم گفت :حتما مامانم  تو خیلی اذیتش کردی که از خونه رفته.

+یه چیز دیگه..فک کنم این پنجشنبه جمعه بیشتر از یکساعت اینترنت اومدم.فک کنمااا ولی خوب یه جور خاص بود دیگه.دیگه تکرار نمیشه.

ببخشید اگه ناراحت شدید.دیگه این چیزا رو نمینویسم.به قول عرفان قوله قول

پست فردام یه چیز دیگه بود ولی...

برای فردا میخواستم یه پست دیگه بذارم ولی این عرفان...خرابش کرد.خیلی عصابم خورده.خیییییییییییلی

امروز یه روز خیییلی بیخودی بود.خیلی.یعنی هنوزم هست.بابا که منو مقصر میدونه چون عرفان بچهست و من بزرگم.ولی عرفان به اندازه صد تا آدم بزرگ بدجنسه.خیلی هم بد جنسه.

از مدرسه که برگشتم بابام بهم گفت با عرفان درساشو کار کنم چون میخواد بره بیرونو ممکنه تا شب بیاد.آخه این عرفان اگه درسش بمونه و شب بشه اصلا دیگه انجام نمیده.پنجشنبه جمعه هم همینطور.

درساشو باهم انجام دادیم.خیلی هم طولش داد از قصد،مثلا قرار بود یه نقاشی بکشه پنج تا کشیدیم و بلاخره گفت خوب دیگه خسته شدم خیلی درس خوندم من برم پویا ببینم.

منم رفتم سراغ درسام.یعنی چشم بابارو  که دور میبینه ها فقط اذیت میکنه.

بابا صدبار بهش گفته  وقتی دارم درس میخونم نیاد پیشم ولی هنوز دوتا تمرین حل نکرده بودم که اومد وکلی سوال کرد که:اینا چین  و چیکار میکنی و  کی تموم میشه و هزار تا سوال دیگه... منم همه رو جواب دادم بعدم گفتم بره .اصلانم بد نگفتم ولی گوش نداد. گیرداد که بیا بامن مار پله بازی کن.باز گفتم بعدا میام و بذار درسای منم تموم شه ولی باز همون کار دفعه پیشو کرد.رفت یه کتاب ورداشت.ایندفه من سریع رفتم از دستش کشیدم ولی یکی دیگه ورداشت.عرفان واقعا بدجنسه،می دونه به کتابام دست بزنه اعصابم خورد میشه از قصد میکنه.

گفتم: عرفان دفه پیشو یادت رفت ؟حرفای بابا یادت رفت؟دوست داری بابا تنبیهت کنه؟برو بیرون دیگه.

ولی یهو دست برد همه کتابارو با هم از قفسه ریخت پایین منم دیگه خیلی عصبانی شدم داد زدم چیکار میکنی دیوونه!!!.گفت دستم خورد دستم خورد.

میخواستم ببرمش بیرون ولی نمیومد.هی میگفت ولم کن بذار جم کنم.ولی من نمیخواستم دیگه دست بزنه فقط میخواستم بره بیرون .

داد زدم :نمیخواد فقط برو بیرون.ولی پررو یه کتاب ورداشت پرت کرد تو قفسه. بلند داد زدم عرفااان .موذیه پررو بغض کرد گفت خوب چرا اذیتم میکنی سرم داد میزنی امیر بدجنس ..بعدشم یه حرفی زد که....منم دیگه قاتی کردم. دیگه نفهمیدم چی شد فقط یکی محکم زدم تو صورتش گفتم چرت و پرت نگو عرفان .بعدم انداختمش بیرون.تازه اون موقع دلم میخواست بیشترم بزنمش.مثل همیشه شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن و هی به در اتاقم لگد میزد.ولی من محل نکردم دیگه هم نتوستم درس بخونم اونقد اعصابم خورد شده بود.

بابا که اومد و فهمید خییلی عصبانی شد. با اینکه گفتم عرفان چیکار کرده و  چی گفته ولی همش حرفای قبلو میزد هی می  گفت باید به خودش میگفتمو ازم  انتظار نداشته و طوری زدمش که هنوز صورتش قرمزه و هزارچیز دیگه....

من هرچی میگفتم بابا حرف خودشو میزد منم دیگه عصبانی شدم گفتم: اصلا حقش بود زدمش بازم حرف بیخود بزنه و اذیت کنه میزنمش بیشترم میزنم.بابا عصبی شد ولی دیگه هیچی نگفت فقط رفت بیرونو در وبست.می دونم چرا رفت..میدونم...فک کرد زبون نفهم شدم و فایده نداره دیگه حرف بزنه...اشکال نداره،آره من زبون نفهمم ولی عرفان صد برابر من زبون نفهم تره.اگه نبود که اینجوری نمیشد.

الانم از بابا خیییلی ناراحتم.خیلی. چون امشب دوباره رفت پیش اون ولی دیگه پیش من نیومد.با اینکه معلومه تقصیر اون بود و حسابی هم دعواش کرد که دلم خنک شد ولی شنیدم که رفت پیشش که فسقلیش غصه نخوره ولی من که کاری نکرده بودم .....یعنی این عرفان هرکاریم بکنه ها برای بابا عادیه و سریع هم میبخشتش ولی من کاری کنم که تقصیر منم نباشه ها میگه ازم انتظار نداره و باز من مقصرم.

ولی اصلا همون بهتر که نیومد.چون بعدش حتما مجبورم میکرد با اون بچه پررو آشتی کنم منم اصلان نمیخوام قیافشو ببینم چه برسه آشتی کنم.

بابام یا داداشم

من و بابام که رفته بودیم دبیرستان ثبت نام کنیم ناظمون من و بابامو یه جوری نگاه میکرد. بعد از بابام پرسید: چه نسبتی باهاشون دارید؟ بابام گفت: پدرش هستم.دوباره یه نگاهی کرد بعد گفت:شناسنامه خدمتتون هست؟

من از تو پوشم شناسنامه مو دادم به ناظم، ناظم که نگاه کرد به بابام گفت: منظورم شناسنامه شما بود. بابام گفت نمی دونستم شناسنامه لازمه همرام نیست. ناظم گفت: کارت ملی هم خدمتتون نیست؟ بابام از جیبش کارت ملی شو داد به ناظم بعد ناظم دوباره شناسنامه من و نگاه کرد و بعدم کارت ملی بابامو. بابام دیگه طاقت نیوورد گفت: مشکلی هست؟

ناظم خندش گرفت گفت: نه...راستش فک کردم برادر بزرگش هستین آخه بهتون نمیاد پسر این سنی داشته باشید.منو بابامم خندمون گرفت. داشتیم میرفتیم خونه بابام گفت:خوووب داداش کوچیکه ما چطوره؟ باید به کیارش بگم یه داداش کوچولو پیدا کرده.

وقتی رفته بودیم خونه بابابزرگم بابام ماجرا رو برای همه تعریف کرد.عمو کیارشم خیلی کیف کرده بود دیگه ول نمیکرد همش بهم میگفت داداش کوچولو.میگفتم حداقل بگید داداش خالی یا داداش کوچیکه.آخه داداش کوچولو ولی گوش نمیداد که

وقتی عرفان اومد پیش ما خانواده بابامو خوب یادش نمیومد برای همین بابا قشنگ همه رو بهش یادآوری کرده بود.یه شب همه خونه ما بودن بعد عمو کیارش باز هی صدام میکرد داداش کوچولو.عرفان یهو برگشت به عمو کیارش گفت: تو هم بچه بابامی؟!!!

یه لحظه همه تعجب کردن و بعد شروع کردن خندیدن ،عمو کیارشم که داشت از خنده میمرد و رو زمین ولو شده بود.

بابام گفت:تو چیه پسرم؟! بگو شما.بعدشم گفتم که این عمو کیارشه داداشه منه عموی تو.ولی انگار عرفان گوش نمیداد چون با اخم به خندیدن عمو نگاه میکرد.

بعد یهو گفت:إإ نخند داداشه بدجنس...

عمو اینو که شنید دوباره از خنده منفجر شد دیگه داشت خفه میشد از خنده.بابام گفت عرفان گوش بده به بابا...ولی یهو خندش گرفت و دیگه اصلا نمیتونست حرف بزنه. بابابزرگم به عرفان گفت بیا پیش من باباجون بهت بگم.بعد گفت:عمو کیارش پسر منه مثل بابات که پسر منه مثل عمو کوروش.امیر داداش توئه.. فقط امیر داداشته.

عرفان گفت:خوب پس چرا همش به امیر میگه داداش کوچولو؟

بابابزرگ گفت:عمو شوخی میکنه.

عرفان برگشت طرف عمو کیارش عصبانی و با اخم گفت:دیگه به داداشم نگو داداش کوچولوها.به داداش خودت بگو داداش کوچولو.امیر داداشه خودمه فقط داداشه منه.

ولی عمو فقط میخندید.عرفان از خنده عمو دیگه خیلی عصبانی شد یهو پرید روش میخواست بزنتش.من از خنده داشتم میمرد واقعا صحنه باحالی بود.

بابام بلند شد عرفان و گرفت گفت:إ این چه کاریه بیا اینور...باشه دیگه نمیخندیم.بابا عرفان و گرفت تو بغلش ولی عرفان دویید اومد تو بغل من نشست همونطور عصبانی  چون اون موقع ها همش به من میچسبید.

دیگه هیچکس نمیخندید ولی این عمو کیارش...مگه بس میکرد.همونطور میخندید.دیگه باباجونم دعواش کرد گفت برو تو اتاق بخند.

بعد از این ماجرا هر بار عمو کیارش به من میگفت داداش کوچولو عرفان قاتی میکرد.بابام دیگه جدی بهش گفت دیگه نگه.ولی چند بار دیگم باز گفت بعدش میگفت: ببخشید ببخشید یادم رفت.ولی معلوم بود الکی میگه،میخواست عرفانو اذیت کنه.


+یکی از کامنتای تبسم خانم منو یاد این ماجرا انداخت.

محرم

 ماه محرم و تسلیت میگم به همه.عزاداریاتون قبول باشه.

شبای اول محرم ما خونه بابابزرگم بودیم و اونجا میرفتیم هیئت.شب اول عرفان پیش عمو و بابام نشسته بود.بابابزرگم که شروع کرد به گریه قیافش خیلی ناراحت شد و بلند شد اومد بغل بابابزرگم نشست و بوسش کرد، بابابزرگمم بوسش کرد.بعد بابام که گریه کرد بغض کرد گفت میخوام برم پیش بابام.وقتی رفت تو بغل بابام دیگه شروع کرد گریه کردن.گریه ای میکردا بعدش دیگه برقارو خاموش کردن ولی صدای گریه ش باز میومد.شب دومم همینطور،از گریه بقیه خیلی ناراحت میشد ولی تا بابام گریه میکرد میرفت تو بغلش شروع میکرد به گریه وقتی هم میپرسیدن چرا گریه میکنی میگفت برا امام حسین گریه میکنم دیگه!ولی انگار از گریه بابا گریه ش میگرفت.

مسجد خودمونم من میرفتم پیش دوستام ،عرفانم میومد پیش ما.بابا نمیخواست عرفان زیاد گریه کنه برای همین گفته بود پیش خودم نگهش دارم ولی نمیموند که،تا روضه شروع میشد میرفت پیش بابام .هرچی میگفتم بمون گوش نمیداد.

یه شب دستشو گرفتم نمیذاشتم بره.گفتم:امشب نمیذارم بری...یه شب بمون دیگه.

ولی هی خودشو میکشید میگفت ولم کن.

وقتی ول نکردم گریه ش گرفت گفت:ولم کن امیر بدجنس به بابا میگمت.

گفتم: بابا گفت پیش من بمون..بشین دیگه.

ولی فقط گریه میکرد.گفت:آی دستم آی دستم ولم کن میخوام برم.

دوستام  دیگه گفتن ولش کن گنا داره منم ولش کردم و با گریه رفت.

وقتی برقا روشن شد با دو اومد پیشم نشست گفت:داداش من تو رو بخشیدم چونکه بابا گفت تو هیئت امام حسین دعوا گناه داره منم دیگه میبخشمت باهات آشتی میشم چون بابا گفت تو بچه خوبی هستی از فردا دیگه اذیتم نمیکنی منم دیگه فهمیدم سوتفاهم شده.

یعنی منو دوستم دهنمون وا موند.. دوستم گفت:بابات گفت سو تفاهم شده؟

یه اخمی کرد گفت:نه..من خودم فهمیدم که سو تفاهم شده.

بعد از بابا پرسیدم که شما بهش گفتید سو تفاهم شده؟گفت:نه من فقط گفتم من به امیر گفته بودم نذاره بیای تقصیر امیر نبود.امیر بچه خوبیه.

این عرفان واقعا بعضی وقتا ترسناک میشه.چه حرفایی بلده!!!

بابام گفت اینا بچه های شبکه پویاان دیگه

بازگشت امیر...یه کمی

سلااااام به همه.خیلی دلم برای اینجا و همه تنگ شده بود. فقط یه ماهه که نیومدم اینجا ولی انگار که چند ساله نبودم.البته گاهی طاقت نیوردمو یه سری میزدم ولی در حد چند لحظه فقط.
من و بابا و عرفانم خوبیم.ممنون که حالمونو تو این مدت می پرسیدید.
عرفانم دیگه میره مدرسه و کمتر میبینمش.می دونم مسخره ست حرفما ولی چون عرفان از تابستون اومد پیشمونو از صبح تا شب همش با هم بودیم از وقتی مدرسه ها شروع شده حس میکنم کم میبینمش
آخه کلی از روزو که مدرسه ایم تو خونم خوب یه مدت پای درس و مشقم. عرفان که دلش میخواد کنار هم بشینیم درس بخونیم ولی بابا بهش گفته که هر کی باید تو اتاق خودش درس بخونه. عرفان با بابا درس میخونه و من تنها چون تو شلوغی نمی تونم بخونم.برای همین انگار خیلی خیلی کمتر از قبل باهمیم.
سر همین جدا درس خوندنم اون اولا ماجرا داشتیم.می گفت باید تو اتاق من درس بخونه و من کمکش کنم.ولی بابا بهش اجازه نداد.بعد به بابا می گفت:شما بزرگید،خیلی وقت پیشا این درسارو خوندید خوب یادتون نیست بذارید از امیرم بپرسم ببینم درسته یا نه آخه اون بچست بیشتر یادشه.بعد به این بهونه هی میومد پیشم ازم سوال میکرد.
بابا دیگه هرجور بود راضیش کرد که اگه بیشتر از من درسای کلاس اولو یادش نباشه کمتر یادش نیست.
یه ماجرای دیگه پویا بود.البته اینارو دیگه بابا برام تعریف کرده.تا میرسیدن خونه تلوزیونو روشن میکرد که پویا ببینه ولی بابا میگفت اول باید ناهار بخوری بعد تکالیفتو انجام بدی بعد پویا ببینی.قبول نمی کرد که میگفت من از صبح تا حالا پویا ندیدم دیگه همش باید تا شب ببینم.بعدم می گفت خستم نمی تونم درس بخونم.بلاخره بابا راضی شد که بعد ناهار یکساعت پویا ببینه که خستگیش دربرهولی بعد یکساعت مگه بلند میشد.هی میگفت نه وسط کارتونه..اینم ببینم بعد..آخرسرم بابا دیگه خاموش میکرد و اونم گریه.کلی طول کشید تا عادی شه.ولی بابا میگه هنوزم وقتی خاموش میکنم یه کم غر میزنه بعد بلند میشه
پلی استیشنم وقتی بابا جمع کرد گذاشت تو کمد فک کنم قشنگ یه 5 ساعت گریه کردآخه زمان مدرسه فقط آخر هفته باید بازی کنیم.به خاطر همینم عرفان دوباره یاد گوشی و تبلت افتاد هی میگفت همه دوستام تبلت دارن همش کلی بازی میکنن شما که برام نمیخرید تازه پلی استیشنمم میگیرید.
با اینکه بابا قبلن بهش گفته بود که اگه بازم حرف گوشی و تبلت و اینا رو بزنی کتک میخوری ولی چند روزی باز حرفش بود و بابا باز کلی باهاش حرف زدو گفت که بازی زیادی خوب نیست و به اندازه اجازه میده پلی استیشن بازی کنه ولی آخرش بابا مجبور شد تنبیهش کنه که ماجرا تموم بشه
اینم که میتونم دوباره بیام اینجا ماجراش اینه که چون فقط آخر هفته میتونیم بازی کنیم عرفان  پنجشنبه جمعه ها فقط میخواست تو خونه یا بازی کنه یا پویا ببینه.نه دوست داشت جایی بریم نه خونه کسی.مثلا پنجشنبه ها برای خونه بابابزرگ رفتن کلی ماجرا داشتیم.چند روز پیشا بابا گفت اینجوری نمیشه بیایید برای آخر هفته هاهم برنامه بچینیم.عرفان اصلا نمی اومد گوش بده چون فهمیده بود بابا بازم میخواد قانون بذارهولی وقتی بابا گفت اگه گوش ندی کلا پلی استیشن و قایم می کنم دیگه اومد پیشمون نشست.
بابا برای پلی استیشن و پویا تو آخر هفته هام هم ساعت تعیین کرد و بقیه ساعتام گفت اگه بیرون بودیم که هیچی ولی اگه خونه بودیم باید بازیای گروهی کنیم مثل منچ و مارپله و شطرنج و اینا...البته بابا بیشتر از ساعتی که گفته میذاره عرفان پویا ببینه و بازی کنه ولی عرفان بازم غر میزنه میگه کمه.ولی من که خییییلی راضیم چون بابا اجازه داد آخر هفته ها یکساعت اینترنت غیر درسی بیام .حالا ازاین بعد پنجشنبه یا  جمعه میام اینجا و یه پست میذارم.البته اگه بازم قانون عوض نشه.
ماه محرمم به همه تسلیت میگم.
فعلا خداحافظ