عرفان خان با اینکه دیگه خودشم میره مدرسه ولی ایام امتحانا تا تونست اذیتم کرد
. چه قدر دیگه بابا باهاش حرف زد و آخرشم چقد باز دعواشون شد و که همه رو نمیشه گفت
ولی کلا این ایام خیلی عصابش خورد بود.چون پنجشنبه جمعه ها انتظار داشت مثل همیشه مثلا درس و مشق کلا تعطیل باشه و همش بازی باشی ولی نمیشد که چون اتفاقا همش شنبه ها امتحانای سخت و مهم داشتم
.
البته بازم شبا بازی میکردیم ولی راضی نمیشد .بابا سرشو گرم می کرد ولی هی میگفت امیرم باشه.بابا بازم هی توضیح میداد و حرف میزد باهاش دیگه به زور قبول میکرد.
ولی پنجشنبه جمعه ای که شنبه ش امتحان فیزیک داشتم اصلا قاطی کرده بود واقعا نمیذاشت درس بخونم.میگفت بسه دیگه درس نخون. بابا می گفت یه کم دیگه تحمل کن دیگه زود تموم میشه امتحاناش ولی ول نمیکرد.دیگه رفتم یه کم باهاش پلی استیشن بازی کردم .قول داد اگه نیمساعت باهاش بازی کنم دیگه تا شب کاریم نداشته باشه ولی بعد بازی نمیذاشت برم...اصلا یه جور عجیبی شده بود هی می گفت تو رو خدا تورو خدا نرو ..تورو خدا داداشی..انگار مثلا من داشتم کجا میرفتم؟!!

بابا گفت :عرفان دیگه داری پسر بدی میشیا...مگه قول ندادی؟!داداش دیگه باهات بازیم کرد بیا با من بازی کن.
ولی اصلا به حرف بابا گوش نمی داد همونطور التماس می کرد.بابا به من اشاره کرد که محلش نکنم و برم منم رفتم یهو عصبانی داد زد:امیر بدجنس نرو..ازت بدم میاد..

اصلا نمی دونم چرا اینجوری شده بود؟!!!من دیگه رفتم سر درسم نمی دونم بعدش چی شد ولی فرداییش دوباره همون ماجرا بود!!!از صبح به من چسبیده بود...یعنی حاضر نبود با بابا هیچ کاری کنه.نمی دونم چرا؟!!
قبلانم شده بود که مثلا من میانترم داشتم یا یه پروژه درسی ، میرفت با بابا بازی میکرد اصلا کاریمم نداشت ولی اون روز اصلا ولم نمیکرد.انگار از قصد سر امتحان فیزیکا دوس داره اذیت کنه.

دوباره گفت یه کم بازی کنیم بعد برو باشه؟
بابا گفت نه امیر دیگه بازی نمیکنه باهات دیروز بازی کرد بعدش چیکار کردی ؟!! بی ادبی کردی معذرتم نخواستی.
گفت نه بی ادبی نکردم.. داداش بیا..دستمو گرفته بود میکشید. منم امتحان قبلیمو که هندسه بود اونجوری داده بودم دیگه برای فیزیکم استرس گرفته بودم. گفتم نه درس دارم ولم کن وقت ندارم.بابا گفت اصلا برو لباس بپوش بریم بیرون.عرفان گفت کجا؟ گفت هرجا خواستی،میریم پارک بدو..من خیلی حال کردم بابا اینو گفت فک کردم بابا چرا زودتر نگفت.
گفتم عرفان بدو پارک.گفت پس تو هم بیا..تو رو خدا امیر تو هم بیا...
واقعا این عرفان عجیب غریبه..یعنی بعضی وقتا قشنگ انگار از قصد دوست داره بابا عصبانی شه.
گفتم تو که هزار بار با بابا تنهایی رفتی پارک خب برو دیگه بازم.گفت نه خوب نیست...تو هم بیا..بابا دیگه داشت عصبانی میشد گفت نه مثل اینکه این آقا باز هوس کرده امروز منو عصبانی کنه..بعد یه کم بلند گفت آ ره عرفان؟!!
عرفان ناراحت گفت نه..گفت پس برو حاضر شو..امیر تو هم برو سر درست.
دستمو گرفته بود من کشیدمش که بیاد بالا بره لباس بپوشه .گفتم بیا...ولی با حرص گفت نه نمیام..از پارک بدم میاد.
بابا گفت: خیله خب عرفان خان پس برو ریاضیتو وردار بیار بشین تمرین حل کن .بجنب.
دیگه داشت گریه ش میگرفت گفت آخه چرااا؟منکه خوندم همه رو حل کردم.امیر تنبله همش جمعه هام درس میخونه من خوندم درسامو دیگه تمرین ندارم حل کنم
من خندم گرفت آخه خیلی باحال گفت تنبلم
ولی بابا عصبانی بود اصلا خندش نگرفت.
گفت حرف نباشه دیگه ..خودم تمرین میدم حل کنی...برو بیار...
دیگه زد زیر گریه اشکش همونطور میومد
...دستمو گرفته بود گفتم بیا..همونطور با گریه و حرص آروم غرغر میکرد داشتیم میرفتیم
.گفت خب آخه چرا ؟من حل کردم نمیخوام دیگه.بابا صداشو شنید گفت باز که صدات میاد،نگفتم حرف نباشه دیگه؟!
گفتم هیس ول کن دیگه عرفان .خب لج میکنی همینه دیگه، چرا نرفتی پارک؟
ولی دیگه فقط گریه میکرد
اونقد دلم سوخته بود با اینکه تقصیر خودش بود
.. رفت ریاضیشو آورد رفت پایین.منم دیگه رفتم سر فیزیک.یه نیمساعت چهل و پنج دقیقه بعد رفتم ببینم دارن هنوز ریاضی میخونن یا نه.دیدم نه بابا دارن پاتک بازی میکنن.کلی هم عرفان داشت کیف میکرد سرو صدا می کرد.

+وای تو این چند روز چقد پست گذاشتم!!!!!
کل این مدت و که نبودم تلافی کردم
آدم عقده ای به من میگن
این عرفان واقعا خیلی...نمی دونم چیه!!
امتحانای من ساعت8 تا 10 بود برای همین وقتی بابا و عرفان از مدرسه میومدن من خونه بودم.یه روز که اومدن من داشتم تو اتاقم درس می خوندم عرفان با دو اومد اتاقم.بغض کرده بود هول بود اصلا سلامم نکرد گفت: داداشی فک کنم بابا میخواد منو خیلی دعوا کنه بزنه.
گفتم سلام چرا ؟ چیکار کردی؟
گفت هیچی کاری نکردم که...
گفتم پس چی؟ گفت آخه بابا همش عصبانیه اخم کرده بعد دیگه اصلا نپرسید که تو مدرسه چی کارا کردیم من تعریف کنم، بعدش من گفتم عصبانید؟ گفتش که هیس صدا نشنوم
گفتم خب الکی عصبانی نیسکه حتما یه کاری کردی دیگه.
گفت خب منکه کار ی نکردم ولی.... آخه اومد دنبال من بعد گفت که تو ماشین بشین من برم ببینم خانم معلمتون چیکارم داره .
وای عرفان اینو گفت منم هول شدم.
گفتم معلمتون کار داشت با بابا؟ چرااااا؟

قشنگ معلوم بود بازم الکی میگه کاری نکردم.دیگه یه کم گریه ش گرفت
یه خورده فک کرد گفت خب آخه دیروز محمدحسین یه... می خواست تعریف کنه ولی بابا صداش کرد گفت آقا عرفان کجا رفتی؟چرا کیفتو رو پله ها ول کردی؟ بیا وردار ببر تو اتاقت.
من گفتم ولش کن برو کیفتو وردار بعدا بگو...دیگه سریع رفت نشد بگه چی شده...من رفتم پایین بابا تو آشپزخونه بود ولی خیلی عصبانی نبودسلام کردم گفتم بابا چی شده عرفان چیکار کرده؟ بابا گفت چی گفت بهت؟ منم گفتم چیا گفت.
بابا گفت فسقلیه موذی.
من بازم پرسیدم ولی گفت بعد ناهار تعریف میکنم واست بعدم عرفان و صدا کرد بیاد ناهار.اومد پایین باز مظلوم شده بود
بابا هم اخم کرده بود و جدی بود برای همین عرفان ساکته ساکت بودو اصلا حرف نمیزد فقط غذا می خورد.حتی مثلا همیشه سر غذا خیلی آب یا دوغ میخوره بعد غذاشو زیاد میاره بابا همیشه بهش تذکر میده.. ولی تا وسطای غذاش اصلا به لیوان دوغش دست نزد.بابا یه لحظه خندش گرفته بود بعد جدی شد گفت چرا دوغتو نمیخوری عرفان؟!! آروم گفت چرا می خورم.بعد ورداشت خورد.
خیلی باحال شده بود.غذاشم تموم کرد اصلا نرفت پویا ببینه رفت بالا.

عرفان رفت بابا گفت می بینی چه بچه نمونه ای شده باز
وقتایی که قبول داره کار بد کرده که خیییلی هم کم پیش میاد اینجوری بچه خوب میشه.بازم مثلا یه کم میگه کاری نکردما ،اصلا نگه که نمیشه
... ولی با پررویی نمیگه یواش میگه.
بعد بابا تعریف کردبرام..
دیروزش از مدرسه زنگ زده بودن به بابا گفته بودن که فردا یه سر به معلم عرفان بزنه، بابام پرسیده بوده که مثلا کاری کرده ولی گفتن نه فقط معلم میخواد درباره عرفان یه مشورتی از بابا بگیره و از این حرفا...
معلمشون به بابا گفته بود که هیچ جوره موفق نشده معنی آزمون و سنجش و به عرفان بفهمونه.

موقع امتحانا همش ورقه دوستش محمد حسینم نگاه میکرده و تا یه چیزی رو غلط مینوشته بهش می گفته
حالا چرا؟ چون محمد حسین یه بار یه چیزی رو اشتباه نوشته بوده بعد دو ساعت گریه کرده..دیگه عرفان از اون روز همش این کارو میکرده.معلمشم هر چی براش توضیح داده که این امتحانه و با کارای گروهی کلاس فرق میکنه و هر کس باید تنهایی انجام بده گوش نمیداده هی میگفته ، خب شما همش به ما یاد میدید منم میخوام به دوستم یاد بدم که بلد باشه درست بنویسه همه رو.
بعد به زور راضی میشده میگفته باشه دیگه نمی کنم ولی بازم میکرده.دیگه معلمش جاشو عوض کرده ولی بازم با بغل دستیش همون طوری بوده سر امتحان
بعد حاضر جوابی هم میکرده میگفته خب چیه مگه میخوام یاد بگیره
بعد معلم گفته بیا سر میز بشین دیگه اونجا نشسته که به کسی تقلب نرسونه
وای خدا یعنی از خنده داشتم میمردم
بعد بابا گفته پس چرا زودترخبرش نکردن ؟معلمشونم گفته که اینجور مسائل که مربوط به درس و مدرسه هست تا جایی که بشه بین دانش آموز و معلم حل می کنن و به اولیا نمی گن که رابطه معلم و دانش آموز کم رنگ نشه.
ولی دیگه حل نشه و نتونن از والدین کمک میخوان .حالا عرفانم یه کاری کرده بود که دیگه مجبور شده بودن

یعنی چه کاری م کرده بود
البته تقصیر محمد حسینم بوده ها.
باز سر اینکه یه چیزی رو غلط نوشته بود زده زیرگریه ..عرفانم عصبانی شده با معلمشون دعوا کرده گفته تقصیر شماست بعدم بهش گفته بدجنس
..بعدم قهر کرده از کلاس رفته بیرون تو حیاط.یعنی من دهنم وا مونده بود باورم نمیشد اصلا...
دیگه فقط بلند میخندیدم .آخه به معلم گفته بود بدجنس خیلی باحال بود واقعا.
معلمشون هرچی رفته باهاش حرف زده انگار نه انگار همونطور فقط اخم کرده نشسته .دیگه ناظم و مدیرم رفتن تو حیاط ولی بازم هیچی.
آخرسر مدیرشون گفته پس اگه به حرف هیچ کس گوش نمیدی به پدرت میگیم بیاد که بهت بگه برگردی سر کلاست
دیگه بلند شده رفته ولی با اخم و قهر.
بعد ناهار بابا رفت اتاق عرفان.اولش یه کم دعواش کرد که چرا با معلمش بی ادبی کرده و بی اجازه از کلاس رفته بیرون و به حرف هیچ کس گوش نداده عرفانم چون دیگه خودش خیلی ترسیده بود و بچه خوبی شده بود فقط اولش آروم گفت آخه محمد حسین گناه داشت ولی بعد دیگه زود گفت ببخشید بابا.بعد بابا شروع کرد درباره امتحان و اینا حرف زدن من دیگه رفتم سر درسم .بابا خیلی تو اتاق عرفان بود بعدم که اومدن بیرون عرفان میخواست پویا ببینه ولی بابا نذاشت گفت چون با معلم و ناظم و مدیر بی ادبی کردی جریمه میشی امروز پویا نمیبینی .یه کم غر زد و لج کرد ولی دید بابا نزدیکه عصبانی شه دیگه زود ول کرد.
نمی دونم بابا بلاخره تونست معنی امتحانو به عرفان بفهمونه یا نه
فعلا که دیگه مدرسشون بابا رو نخواسته
ولی عرفان راس میگه دیگه خب،امتحان کلا چیز ترسناکیه
. امتحان گروهی خیلی بهتره

خیلی زرنگه ، موذی از الان فهمیده
ولی اگه معلمشون می تونست یه کاری کنه محمد حسین دیگه سر غلطاش گریه نکنه دیگه همه چی حل میشد چون خب عرفان اینجوریه دیگه از گریه بقیه ناراحت میشه.به بابا هم گفتم بابام گفت که منم اینو به معلمش گفتم.
+ببخشید خیلی طولانی شد
سلااام به همه
فعلا یه سراومدم که بگم آخییییش بلاخره این امتحانای
...تموم شد راحت شدیم.
دیگه طاقت نداشتم تا پنجشنبه صبر کنم.خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا و آدماش .دیگه اومدم خبر آزادیمو اعلام کنم
.امتحانام خدا رو شکر خوب بود.خودم که تقریبا راضی بودم
.تا دیگه ببینیم کارنامه چی میگه!!!


گفتم تقریبا چون هنوز معلوم نیست بدبخت شدم یا نه
.
آخه من هر امتحانی رو که میدم می دونم که در چه حدی دادم و مثلا یه نمره ای ازش تو ذهنم هست که بیشتر وقتام درسته ولی سر امتحان هندسه یه جور خیلی وحشتناکی شد
. من خوب خونده بودم ولی سر جلسه وقتی ورقه ها رو دادن یعنی من پنج دقیقه همونطور فقط نگاه میکردم.قشنگ هنگ کرده بودم
آخه سوالا یه جوری بود حتی شبیه سوالای جزوه یا تمرینای کتابم نبود
فقط سه تا اثبات قضیه بود که خب عین کتاب بود. همه بچه ها هی سراغ معلم و می گرفتن ولی اصلا نیومده بود
ناظم گفت معلمتون گفته اگه خونده باشید 20 میشید.یعنی واقعا خسته نباشه تا حالا اونقد قانع نشده بودیم.


دیگه از اون سه تا اثبات شروع کردم بقیه م دیگه هر چی می دونستم نوشتم ولی از هیچکدوم مطمئن نیستم که درسته یا نه.هیییییچکدوم
برای بابامم ماجرای امتحانو تعریف کردآخرشم گفتم: خلاصه بابا یا بیست میشم یا صفر.
بابا خندید گفت: که اینطور پس اینارو گفتی منو آماده کنی آره؟امیر گفته باشم تجدید شی دیگه خونه رات نمیدما
بابا شوخی کردا آخرشم گفت ان شاالله که بیست میشی... ولی من بدجور استرس گرفتم چون فک کنم بابا فک کرد شوخی می کنم ،الکی گنده ش کردم ولی واقعا هر نمره ای بین بیست تا صفر ممکنه بگیرم
معلمم خدا .....
که از روز امتحان تا آخر امتحانا دیگه مدرسه نیومد جوابارم رو سایت نذاشت بعد امتحان.قشنگ از قصد داره شکنجه میده همه رو.
واقعا اگه تجدید شم هندسه رو ؟
اگه بیفتم خودم دیگه خونه نمیرم.خدا رحم کنه
تو عمرم همچین امتحان عجیب غریبی نداده بودم.
یعنی فقط شب و روز دعا میکنم که قبل کارنامه نمره مو بفهمم.خدا کنه اینقد شکنجمون کرد حداقل ، ورقه ها رو قبل کارنامه بده.
بابا و عرفانم خوبن.این عرفانم تا تونست موقع امتحانا اذیتم کرد .حالا تعریف می کنم بعدا ولی فردا پس فردا می خوام از آخرین دسته گلش بنویسم.
+ آهنگ انیمیشن "6قهرمان بزرگ" با صدای رضا یزدانی.
+خیلی ممنون تو این مدت به اینجا سر زدید نظر گذاشتید
ان شاالله بتونم جبران کنم.
این آخرین پستیه که تو دی ماه میذارم چون دیگه واقعا امتحانا از شنبه شروع میشه و تا 29 دی ادامه داره و دیگه اینترنت تعطیله تو این روزا چون قراره جای شام و ناهارم کتاب بخورم

این پست همون ماجرای پنجشنبه جمعه ست .واای خدا
یعنی با ماجرای دیروز دیگهکامله کامل شدا



پنجشنبه با صدای بابا بیدار شدم.هول شدم دوییدم برم ببینم چی شده...واای چه صحنه ای بود
!!بابا تو تختش نشسته بود و کل صورتو یه کمی از لباسش خیس بود.عرفانم یه لیوان خالی دستش بود و تند تند میگفت :عمو کیارش بود عمو کیارش بود.
یعنی من واقعا داشتم شاخ درمیوردم گفتم عرفان چیکار کردی؟
بابا دادزد:یعنی چی عمو کیارش بود؟...هنوز لیوان دستته میگی عمو کیارش بود؟!!!
عرفان ترسیده بود گفت:نه نه عمو کیارش گفت...ایناهاش.بعد از میز کنار تخت تلفن و برداشت گذاشت رو گوشش گفت:مگه نه عمو؟!!بعد گوشی و داد دست بابا گفت:ایناهاش...ایناهاش
.بعد دویید اومد پیش من.
بابا گوشی وگذاشت رو گوشش بعد گفت:زهره ما...لا اله اله الله...دیوونه شدی؟..بعد گفت:تلافی ها؟یه تلافی نشونت بدم کیارش حالا بخند...بعدم قطع کرد.
عرفان آروم گفت:دیدید عمو بود.
بابا گفت:ساکت ببینم....حسابتو بذارم کف دستت بچه پررو؟!!
عرفان داشت گریه اش میگرفت گفت: نه نه تقصیر من نبود که..تقصیر عمو بود.حسابو بذارید دست عمو.
بابا گفت:حالا عمو گفت تو باید گوش کنی؟نگفتی بابام سکته میکنه؟ها؟
گفت:نه منکه نمیخواستم بکنم که بابایی ولی عمو گفتش که دیگه باهات کشتی بازی نمی کنم.
یعنی عرفان راس راسی خله
بابا دیگه خیلی عصبانی شد.گفت:کشتی بازی ها؟یه کشتی بازی نشون جفتتون بدم.
بعد از تخت بلند شد.
عرفان دیگه گریه اش گرفت پشتم قایم شد گفت: نه نه امیر به بابا بگو تقصیر من نبود
.
من فقط گفتم بابا ببخشیدش.. ولی بابا دست عرفان و گرفت برد بیرون اتاق گفت:بیخود امیر امیرنکن میری تو اتاقت به کار خیلی خیلی زشتت فک می کنی هر وقت فهمیدی کارت خیلی بد و زشت بوده میای بیرون.بجنب.
عرفان سریع گفت کارم خیلی زشته بد بود..ببخشید ببخشید بابا.
بابا گفت اینجوری که قبول نیست قشنگ میشینی ۲ ساعت فک میکنی بعد میگی ببخشید.
معلوم بود بابا خیلی عصبانی نیست دیگه چون قبول داشت تقصیر عرفان نبوده..یعنی یه کم فقط بوده.
عرفان با گریه گفت: نه نمی تونم،چجوری فک کنم صبونه که نخوردم.خانم معلممون گفته اگه صبونه نخورید نمی تونید خوب فک کنید منمکه نخوردم هنوز..تو رو خدا اول صبونه بخورم.
خیلی خندم گرفته بود
بابا هم همینطور ولی جلوی خندشو گرفته بود معلوم بود قشنگ.
گفت:باشه میریم صبحونه میخوریم ولی بعدش برمیگردی تو اتاقا...اشکاشو پاک کرد گفت: باشه قوله قول.
سر صبحونه بابا دیگه اصلا عصبانی نبود ولی بعد از صبحونه که به عرفان گفت برو تو اتاق نمیرفت بالا که... هی میگفت تقصیر من نبود که به عمو بگید بره تو اتاقش
من کار بد نکردم میخوام پویا ببینم .اونقد حاضر جوابی کرد که بابا باز عصبانی شد گفت عرفان خودم ببرمت بالا خطکش میخوری ازم.
گفت آخه چرااا؟
بابا گفت میری یا ببرمت؟
گفت خب باشه ولی فک نمیکنم که همش نقاشی میکنم کلی کیف میکنم.بعد فرار کرد بالا.
بابا گفت بچه پررو...ولی از خنده داشت می ترکید.منم همینطور..
وقتی عرفان رفت دیگه منو بابا ترکیدیم از خنده.کلی خندیدیم.آخه خیییلی باحال گفت.اصلا قیافش یه جور باحالی شده بود وقتی گفت.

فک کنم نیم ساعت بعد با اون قیافه مظلوماش اومد
گفت:بابایی من خوبه خوب فک کردم...این عموی بدجنس گولم زد بعد دیگه خیلی کار زشته بده بیخودی کردم ببخشید بابا بعد پرید بغل بابا بوسش کرد.
بابا هم بوسش گفت: خوبه خوب فک کردی یا نقاشی کردی؟!
گفت نه نه فک کردم یعنی اولش نقاشی کردما ولی بعدش هی نقاشیم همه خط خطی شد خراب شد پاره کردم دیگه همش فک کردم.
بابا گفت:آفرین پسرم دیگه با هیچکس از این کارا نکنیا..می دونی بابایی چقدر ترسیدم...این کارا خطرناکه خوب؟
گفت:چشم ولی با عمو کیارش بدجنس میخوام بکنم تا ادب بشه.
بابا اخم کرد گفت:من الان چی گفتم؟گفتم نباید با هیچ کس این کارای بدو بکنی.عمو کیارشم تو که نباید ادبش کنی باشه؟ گفت باشه.
جمعه هم زنگ زده بود به عمو کیارش بگه که باهامون بیاد استخر.همیشه من یا عرفان زنگ می زنیم که بیاد آخه خیلی باهاش خوش می گذره ولی بیشتر وقتا با دوستای خودش قرار داره نمیاد.حالا ایندفعه به عرفان گفته بود بابات ازم عصبانیه بیام منو دعوا میکنه
عرفانم به بابا گیر داده بود که باید به عمو زنگ بزنید بگید دعواش نمی کنید تا بیاد.حالا معلوم بود عمو باز بدجنس شده الکی بهونه آورده بودا
دیگه منو بابا چقد حرف زدیم که به زور با کلی اخم اومد
.ولی تو استخر کلی شیطونی کرد.
حالا دیروز
دیروزخونه بابابزرگم بودیم عموم اینام بودن.وااای یادم میاد خندم می گیره بازم.


سر ناهار یهو عمو کیارش پشت یقه شو گرفت جیغ کشید هی می گفت آی آی آیییییی بعد داشت از رو صندلی می افتاد، اونقد بد بلند شد که صندلی از پشت افتاد هیچ کس نفمیده بود چی شده ولی همه خندشون گرفته بود آخه کاراش خیلی خنده دار بود.کلا صحنه باحالی بود...وقتی عمو پا شد پشتش عرفان وایساده بود با یه لیوان خالی تو دستش... یواشکی از پشت آب ریخته بود تو یقه عمو.

همه هی می گفتن چی شد؟عمو کیارش گفت آی آی یخ زدم.عرفان چیکار می کنی؟
عرفان گفت تلافی کردم.دیگه بابامو اذیت نکنیا عموی بدجنس.
بابا میخواست عرفانو دعوا کنه ولی نمی تونست اونقد که خندش گرفته بود
فقط گفت عرفان ولی بعد دیگه فقط می خندید
یعنی منو بابا چون ماجرا رو می دونستیم بیشتر می خندیدیم...عمو خودشم خندش گرفته بود رفت لباس عوض کنه عرفانم دنبالش رفت.
من ماجرا رو برای همه تعریف کردم.یه دورم با هم خندیدیم.اون یکی عموم گفت حقشه بلاخره یکی کارای خودشو رو خودش پیاده کرد.

بعد عمو کیارش اومد چون ناهارش مونده بود ولی عرفان دیگه نیومد دختر عمو پسر عمومم رفتن پیش عرفان بازی.دیگه باز همه به عمو کیارش خندیدن و هی می گفتن حقت بود
بعد ناهار بابا عرفان و صدا کرد گفت بیا کارت دارم ولی نمیومد هی می گفت نه نه میخوام بازی کنم تو روخدا...
ترسیده بود.
بابا گفت بیا یه چیزی بهت بگم بعد برو بازی..بیا پسرم.
دیگه اومد.باباهم بغلش کردکلی حرف زد باهاش.وسطا عرفان بغض کرد آروم یه چیزایی هم میگفت.فک کنم آروم داشت حاضر جوابی می کرد بازم.
ولی آخرش دیگه عادی شد. رفت پیش عمو کیارش معذرت خواهی کرد.تازه عمو هی میگفت نه بابا خیلی هم باحال بود کلی خندیدیم
.دیگه بابام چپ نگاه کرد عمو حرفشو عوض کرد.
بعد عرفان گیر داده بود که حالا تو بگو ببخشید...بابام گفت پسرم تو چیه بگو شما..عرفان دیگه یاد گرفته که به بزرگتر نگه تو ولی برای عمو کیارش بعضی وقتا نمیگه
تو زبونش نمیچرخه بهش بگه شما.
عرفان گفت ببخشید شما..ولی عمو هی چونه میزد نمی گفت....می گفت تو رو من و بابات آب ریختی من بگم ببخشید؟!!!
بابا باز یه اخم کرد عمو دیگه گفت خب باشه ببخشید
عرفانم کلی حال کرده بود فک کرده بود عمو رو مجبور کرده عذرخواهی کنه آخه بابا رو که نمیدید پشتش بهش بود

+ دعا کنید امتحانا به خیر بگذره.ان شاالله هر کی امتحان داره خوب بده.فعلا خداحافظ
این پست و خورد خورد نوشته بودم دیگه امتحانام که عقب افتاد امروز کامل کردم گفتم بذارم.ماجرای این پنجشنبه جمعه رم شاید وقت شه سه شنبه بنویسم.
کارای خونه رو همیشه ما خودمون انجام میدیم یعنی بیشترشو بابا انجام میده منم کمکش میکنم.عرفان که اومد پیشمون میخواست که اونم تو کارا کمک کنه.
بابا میگفت تو خونه رو به هم نریزی و اتاق خودتو مرتب کنی بزرگترین کمکه.
ولی میگفت نه مثلا میخوام خونرو جاروبرقی کنم.یا شیشه هارو تمیز کنم!!
حالا یه روز عرفان باز گیر داده بود که کمک کنه. بابا میخواست لباسارو بریزه تو ماشین گفت من میرم میارم ولی بابا گفت تو نمی تونی سنگینه. بابا داشت میرفت بالا دنبالش رفت بعد صدای خنده عرفان اومد بعدشم بابا گفت: الان مثلا داری کمک میکنی دیگه..
من رفتم دیدم کل لباسا رو پله ها ریخته پایین.عرفانم غش کرده بود از خنده.

همونطور با خنده جمع میکرد میگفت: خوب شد دیگه خسته نشدید لباسا خودشون اومدن پایین...
منو بابا هم فقط با خنده نگاه کردیم خودش همه رو جمع کرد ریخت تو سبد.بابا سبد و برد تو آشپزخونه عرفان گفت من بریزم تو ماشین بلدم بلدم دیگه خوب کمک میکنم قوله قول...
بابا گفت باشه بریز تا بیام بعد رفت بیرون آشپزخونه منم یه کم نگاش کردم دیگه منم رفتم بیرون.
وقتی داشتم لباسارو از تو ماشین در میوردم دیدم واااای همه خراب شدن...
همه لباسا رنگشون رفته بود سفید شده بود...کامل سفیدم نه تیکه تیکه سفید بود اصلا رنگا یه وضی شده بودا.بابا رو صدا کردم بابا خیلی تعجب کرد گفت یعنی چی اینا چرا این جوری شدن ؟انگار وایتکس خورده باشن...
من خندم گرفت گفتم اشتباهی وایتکس ریختین بابا؟ گفت نه مایع همیشگی رو ریختم بعد یهو گفت آخ عرفان
.
بعد صداش کرد گفت عرفان خان بیا اینجا ببینم
. عرفان اومد بابا گفت تو تو ماشین چیزی ریختی؟
گفت آره دیگه لباسارو ریختم دیگه..
گفت نه.. شوینده ریختی تو ماشین؟!! بابا داشت حرف میزد اخم کرده بود برای همین عرفان فهمیده بود یه چیزی شده آروم گفت : مگه شوینده نمیریزین که تمیز بشه؟...
بابا داشت عصبانی میشد دوتا کوبید به در کابینت گفت جواب منو درست بده عرفان تو به شوینده های این تو دست زدی؟!
عرفان یه کم ترسید ولی باز خیلی حاضر جوابی میکرد گفت : خب همه شوینده میریزن دیگه که تمیزشه تو اون تبلیغم خانوما همش میریزن چیه مگه؟!!
بابا دیگه صداشو بردبالا گفت با اجازه کی دست زدی به شوینده ها؟ها؟ مگه من بهت نگفتم فقط لباسارو بریز تا بیام؟نگاه کن چیکار کردی...
دیگه بغضش گرفت گفت خب منکه نمیخواستم خراب کنم که میخواستم کمک کنم تازه بوی خیلی خوب میداد میخواستم لباسامون خوش بو بشه تقصیر من نیسکه.
بابا عصبانیتش بیشتر شد گفت ساکت ببینم به جای اینکه بگی ببخشید بابا معذرت میخوام میگی تقصیر من نیست؟!!!!
عرفان دیگه داشت گریه ش می گرفت بعد یه لحظه که به من نگاه کرد من اشاره کردم که بگو ببخشید دیگه...
ولی پررو گفت نخیرم کار بد نکردم که اشتباهی شده دیگه خب...
بابا دیگه خیلی جوش آورد نزدیک بود بزنه تو صورت عرفان
عرفان گفت نه نه داداشی...
هیچوقت به حرف من گوش نمیده ها بعد وقتی بابا دیگه خییییلی عصبانی میشه ازم کمک میخواد.

بابا نزد ولی.. داد زد مگه نمیگم دهنتو ببند.. بچه پررو برو تو اتاق تا بیام تکلیفتو روشن کنم.بجنب.عرفانم دویید رفت دیگه.
بابا عصبانی گفت یه کیسه وردار اینارو بریز توش. داشت میرفت من آروم گفتم بابا میشه ببخشید از قصد نکرده که..
بابا گفت شنیدی بگه ببخشید که ببخشم؟!!
خب بابا هم راس میگفت دیگه
.نمی دونم چرا عرفان سختشه بگه ببخشید یعنی هربار که بابا خیلی عصبانی میشه و کار به جاهای خطرناک میرسه سر همینه وگرنه اگه عرفان همون اول یه ببخشید بگه بابا هم عصبانی نمیشه.
بابا رفت بالا منم دیگه سریع لباسارو جمع کردم سریع رفتم بالا پشت در.
عرفان گفت آخه منکه کار بد نکردم اشتباه شد.
بابا گفت وقتی اشتباه کردی فقط باید بگی ببخشید...نگفتم بچه ای که به جای معذرت خواهی حاضر جوابی کنه تنبیه میکنم ها؟دیگه حرف نباشه دستتو بگیر بالا.
دیگه فهمیدم بابا خطکش دستشه میخواد بزنه.
عرفان اونقد گریه داشت نمی تونست حرف بزنه به زور گفت نه نه ببخشید بابا ببخشید دیگه دست نمیزنم دیگه حاضر جوابی نمیکنم قوله قول تو رو خدا...


بعدم فقط گریه می کرد. بابا بلند گفت عرفان بلند شو منو نگاه کن...دفعه بعد به جای ببخشید گفتن حاضر جوابی کنی ،بعد از اینکه خطکش دستم دیدی دیگه هزاربارم بگی ببخشید فایده نداره ها دستتو کبود میکنم فهمیدی چی گفتم؟
عرفان گفت آره فهمیدم بابایی.
باباگفت تا وقتی نگفتمم پاتو از این در نمیذاری بیرون فهمیدی؟!!عرفان هیچی نگفت نمی دونم یادش میره یا از قصد میکنه؟!

بابا داد زد: نشنیدم بگی چشم بابا... گفت چشم چشم بابا.
من دیگه سریع رفتم پایین نمی دونستم لباسارو باید چیکار کنم دوباره رفتم تو آشپزخونه بابا اومد پایین عصبی بود هنوز گفت یعنی چی تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟!! گفتم اینا رو چیکار کنم؟
گفت ولش کن شب میبریم بیرون...بعد گفت حتما باید با خطکش بالا سرش وایسم تا شااااید یادش بیفته بگه ببخشید
ولی دیگه موقع شام بابا رفت پیشش دیگه آشتی شدن
...سر شامم گفت داداش ببخشید لباساتو خراب کردم
چند روز بعد میخواستیم بریم بیرون عرفان داشت لباس پیدا میکرد بپوشه هی از تو اتاق داد میزد میگفت صبر کنید صبر کنید دیگه ما حاضر شده بودیم بابا یهو گفت عرفان چه خبره چیکار میکنی؟
منم رفتم تو اتاقش دیدم کل لباساش وسط اتاق ریخته
ناراحت گفت آخه نیستش اون لباس آبیم نیست.. بابا گفت کدوم آبیه؟ گفت همون که نوشته زرد داشت...گفتم عرفان اونو که انداختیم دور...
گفت آخه چرا؟ گفتم وایتکس ریخته بودی تو ماشین خراب شد دیگه.
خییلی عصبانی شد میخواست منو بزنه گفت امیر بدجنس چرا انداختیش دور؟
بابا جلوشو گرفت گفت یعنی چی اینکار؟من انداختم دور لباس خرابو میندازن دور دیگه بیا اینو بپوش..بعد از بین لباساش یه لباس آبی پیدا کرد.
با حرص از بابا گرفت پرت کرد رو تخت گفت بدم میاد از این.
حالا خوبه خودش خراب کرده بودا ما میکردیم چیکار میکرد دیگه؟!!
بابا عصبانی شد گفت بی ادب نگفتم چیزی رو پرت نکن؟!! برو بیارش .
گفت نمیخوام اونو بپوشم...اون زشته. بابا گفت برو اونو بیار بعد هرچی خواستی بپوش...بجنب.
با اخم رفت آورد اندخت رو لباسای دیگه
یه لباس قهوه ای داره خیلی دوست داره اونو پیدا کردم گفتم عرفان بیا اینو بپوش خوشت میاد بابا دیگه رفت بیرون گفت عرفان سریع پوشیدیا...
گفتم عرفان خوشت میاد بابا دعوات کنه؟!!چرا اینجوری میکنی؟
دیگه داشت میپوشید گفت آخه اون لباسم خیلی قشنگ بود یه کم پوشیده بودم فقط
.گفتم خب خودت خراب کردی دیگه حالا اینم قشنگه دیگه اونو ول کن.
وقتی برگشتیمم لباساشو جمع نمیکرد که آخر بابا گفت تا جمع نکردی حق نداری از اتاق بیای بیرون...یعنی یک دقیقه نشد اومد پرید رو مبل نشست.بابا گفت آقا عرفان نشنیدی چی گفتم؟
گفت خب جمع کردم دیگه...همه لباسارو مچاله کرده بود چپونده بود تو کشو و کمد


+یکی از کامنتای فاطمه خانم این ماجرا رو یادم انداخت
ببخشیدطولانی شد.