ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

مداد رنگی

اون اولا که عرفان اومده بود پیشمون از بابا خجالت میکشید،یعنی غریبی میکرد.با من راحت بودا ولی با بابا اصلا نه.

هرچی میخواست به بابا بگه به من می گفت بعد میگفت تو به بابا بگو.من چندبار این کارو کردم ولی بابا گفت که دیگه حرفاشو براش نیارم تا خودش بیاد بگه.

یه بار گفت داداش برام مداد رنگی میخری؟

گفتم داری که.

گفت آخه کوچولو شدن چندتاشم گم شده..برام میخری؟

میتونستم براش بخرم ولی میدونستم بابا دعوام میکنه چون به عرفانم گفته بود که هروقت کاری داشتی باید به خودم بگی.

گفتم به بابا بگو برات بخره.

گفت مگه تو پول نداری؟...تو برام بخر.

گفتم باید بابا برات بخره ..به بابا بگو.

گفت خوب تو بهش بگو برام بخره.

منم گفتم نه بعد هی می گفت بگو منم میگفتم نه باید خودت به بابا  بگی من دیگه نمیگم.

آخر سر گریه ش گرفت بعدم گفت باهات قهرم و رفت.دلم براش سوخته بود.

وقتی بابا اومد گفتم چی شد و عرفان برای مداد رنگی گریه کرده.

بابا اونشب اصلا حرفشو نزد عرفانم به بابا نگفت مدادرنگی میخواد.ولی فردا شبش بعد از شام بابا عرفانو صدا زد گفت مداد رنگی و رنگ آمیزیتو بیار یه کم با هم رنگ کنیم.عرفانم آورد و بابا یه کم رنگ کرد گفت واای مدادات چقدر کوچیک شدن عرفان.بعدم گفت پس سبزت کو؟

عرفان اصلا حرف نمیزد.بابا گفت گم شده؟ آروم گفت آره.

بابا گفت چرا به بابایی نگفتی برات بخرم؟

عرفان اصلا حرف نمیزد.وقتی خجالتی بود خیلی آرومو حرف گوش کن بود،یادش بخیر

بابا بغلش کرد و بوسش کرد گفت:پسرم اگه حرفی داری یا چیزی میخوای باید به بابا بگی باشه..قبلنم گفته بودم یادته؟ عرفان سر تکون داد.

بابا گفت پس دیگه حرفاتو نباید به امیر بگی چون امیر به من نمیگه...خودت قشنگ بیا به بابایی بگو باشه پسر خوشگلم؟عرفان باز سر تکون داد باباهم گفت بگو چشم بابا.عرفانم گفت.

فرداییشم بابا عرفانو برد بیرونو براش مداد رنگی و دفتر و رنگ آمیزی و اینا خرید.من باهاشون نرفتم ،عرفان هی می گفت تو هم بیا ولی بابا میخواست که دوتایی برن آخه هر جا من بودم فقط به من می چسبید.

ولی خیلی زود با بابا عادی شد.

دلم برای خجالتی بودنش تنگ شده


+تینا خانم اینو یادم اومد.البته میدونم بامزه نبود ولی همین یادم اومد.

مدرسه شبانه روزی

دیروز کلی از دست عرفان خندیدیم

دیروز که از بیرون اومدم خونه بابا داشت میرفت بیرون.قیافش عصبی بود گفت:امیر هواست باشه عرفان حق نداره پاشو از اتاق بذاره بیرون فهمیدی؟ به گوشیمم زنگ نزن.

من پرسیدم که چرا؟ چی شده ولی گفت که وقت نداره،بعدم رفت.

رفتم تو اتاقش دیدم داره گریه می کنه.

گفتم:باز چیکار کردی داداشی ؟

اونقدر گریه داشت که نمی تونست حرف بزنه.

گفتم خوب حالا یه دقه گریه نکن بگو چی شده؟

به زور با کلی گریه گفت:داداشی بابا میخواد منو بندازه مدرسه شبانه روزی!

چند ثانیه هنگ کردم!!!!!!

گفتم:چی میگی عرفان؟

گفت: بابا خودش گفت.

گفتم:یعنی چی بابا گفت؟بابا چی گفت؟

گفت:بابا خودش گفت اگه بفهمم از اتاق اومدی بیرون میندازمت اونجایی که خیلی بدت میاد.

گفتم:خوب؟

گفت:خوب منم از مدرسه شبانه روزی خیلی بدم میاد دیگه.خیلی بدم میاد داداش خیلی میترسم.توروخدا به بابا بگو من به حرفش گوش دادم باشه؟بگو منو نندازه اونجا.

اصلا نمیدونستم چی میگه!!

گفتم:مدرسه شبانه روزی رو از کجا شنیدی ؟کی بهت گفته؟

گفت:هیچکس خودم میدونم.بابای مو قرمزی ام موقرمزی رو همش مینداخت مدرسه شبانه روزی چون همش شیطونی میکرد ولی نمیخواست شیطونی کنه ها ولی حواسش نبود بعضی وقتا .بعد باباش مینداختش اونجا که پسرای بد همش اذیتش کنن.معلم بدجنسشونم فقط اونو دعوا میکرد.

گفتم:موقرمزی کیه؟

گفت:موقرمزی دیگه داداش..همون کارتونه که پویا میداد..الان نمیده ها دیگه..قبلنا میداد.

وااای یعنی از خنده داشتم میمردم.عرفان واقعا عجیب غریبه.

گفت:نخند امیر بدجنس..تو هم دوسداری بابا منو بندازه اونجا؟

بعد گریه اش بیشتر شد.

من دیگه جلو خندمو گرفتم گفتم:آخه داداشی این چه فکر بیخودیه میکنی.بابا حتما کمد دیواری رو گفته دیگه..یادت نیست یه بار انداختت اون تو بعد تو خیلی ترسیدی؟مگه از کمد دیواری بدت نمیاد؟

گفت:چرا بدم میاد ولی از مدرسه شبانه روزی خیلی بیشتر بدم میاد.

گفتم:مدرسه شبانه روزی آخه کجا بود.چه کارتونای مسخره ای میبینی عرفان.

گفت:نخیرم موقرمزی خیلی هم خوب بود خیلی هم قشنگ بود.

گفتم:باشه خوب بود..حالا بگو چیکار کردی؟

اشکاشو پاک کرد گفت:من که کاری نکردم..فقط میخواستم چتر و آزمایش کنم.

ماجرا این بود که بابا و عرفان یه چتر نجات ساختن که فقط چیزای خیلی سبک مثل دکمه رو بهش وصل میکردن از بالای پله ولش میکردن میومد پایین.عرفان میخواسته چیزای سنگینم باهاش پرت کنن ولی بابا بهش گفته بود که نمیشه.ولی موقعی که بابا هواسش نبوده گوشی بابا رو ورداشته یه جوری وصل کرده به چتر و پرت کرده پایین!!!!!!

گفتم:عرفان گوشیه بابا رو پرت کردی ؟!!!!!!!!!

گفت:می خواستم خودم ببینم که نمیشه.

گفتم:خوب با گوشی بابا؟این همه وسایل تو اتاقت هست..این همه چیز تو خونه هست.بعد با گوشی بابا امتحان کردی؟نگفتی میشکنه؟

گفت:چرا ولی خوب بابا کلی پول داره میره برای خودش یه گوشیه نو میخره ولی من که پول ندارم برم دوباره وسایلمو بخرم بابا هم برام نمیخره میگه چرا پرت کردی شکستی دیگه برات نمیخرم.

یعنی دهنم وا مونده بود.

گفتم: حتما گوشی بابا ترکید آره؟

با اخم گفت:نه اصلانم نترکید فقط درش کنده شد یه کمم شیشش شیکست

گفتم:خوب خراب شد دیگه..

گفت:خوب بشه...بابا میره یکی بهتر میخره.

یعنی آدم اینقدر پررو؟!!!!مگه میشه؟مگه داریم؟

ولی بابا که اومد گفت که از قصد گوشیشو انداخته چون وقتی دعواش کرده عرفان گفته:وقتی شما برام گوشی نمیخرید گوشیتون می افته میشکنه دیگه.

آخه چند وقته هی به بابا میگه موبایل میخوام ولی بابا قبول نمیکنه .یعنی چند بار عرفان حرف گوشی رو زد هر بارم بابا کلی باهاش حرف زد و توضیح داد که چرا براش نمیخره، مثلانم قبول میکردا ولی باز حرفشو میزد.دیروزم که دیگه قاطی کرد اصلا

راستی به بابا گفتم از این به بعد حرفاشو مثل جناب خان پایان باز نذاره که عرفان از اون فکرا کنه.براش که ماجرای مدرسه شبانه روزی رو گفتم از خنده قش کرد  بعدگفت همون بهتر اصلا نذارم دیگه پویا ببینه.

بعدم کلی باهاش حرف زد که مدرسه شبانه روزی رو کلا فراموش کنه.

تازه فهمیدم

دیشب شام خونه عموی بابام دعوت بودیم. پسر عموی بابام(بهش میگیم عمو رضا)  زنگ زد گفت که ناهار بریم خونشون بعد شام همگی بریم خونه عموی بابا.ما هم رفتیم.عمو رضا دوتا بچه داره که یه سال از عرفان بزرگترن.دوقلون.خلاصه کلی به عرفان خوش گذشت و شیطونی کردن.

بعد دوقلو ها به عرفان گفتن که داریم میریم خونه بابا بزرگ(یعنی همون عموی بابام) تو بیا تو ماشین ما،عرفانم تندی اومد از بابا اجازه گرفت و بابا هم اجازه داد.

موقع رفتن که شد منو بابا تو ماشین نشسته بودیمو عرفان با اونا رفت تو پارکینگشون اما یهو با اخم از پارکینگ اومد بیرون و سوار ماشین خودمون شد.

بابا گفت چی شد چرا اومدی؟

گفت هیچی میخوام با ماشین خودمون بیام.

خیلی تعجب کردیم آخه خیلی ذوق داشت که میخواد با اونا بیاد.

عمو رضا با ماشین اومدن بیرونو پرسیدن چی شد ولی عرفان فقط اخم کرده بود و چیزی نمیگفت.

دیگه را افتادیم بعد بابا پرسید با بچه ها دعوات شد ؟ ولی گفت نه میخواستم پیش امیر باشم.

معلوم بود یه چیز دیگه ست ولی دیگه حرفشو نزدیم.خونه عموی بابا هم باز کلی بازی و شیطونی کرد  و کلی کیف کرد.

وقتی برگشتیم خونه بابا میخواست بدونه چرا سوار ماشین اونا نشده.به من گفت ایندفه تو برو ازش بپرس شاید به تو گفت.

منم ازش پرسیدم.دوباره اخم کرد.بعد یه کم فک کرد گفت خوب میخواستم پیش تو باشم.

گفتم پس چرا از بابا اجازه گرفتی با اونا بری؟

باز فک کرد بعد گفت میخواستم برما ولی از ماشینشون خیلی بدم میاد داداش.

گفتم چرا مگه ماشینشون چشه؟

گفت آخه ماشینه عین ماشین دایی بهادره.منم از دایی بهادر خیلی بدم میاد از ماشینشم بدم میاد.

گفتم چرا بدت میاد؟

با اخم گفت: چون آخه همش به بابایی حرفای بد میزد.من هی  بهش میگفتم که نباید به بابام حرف بد بزنی ولی گوش نمیداد تازه به مامانم گوش نمیداد منم یه بار با لگد زدمش دایی  هم منو زد خیلی ازش بدم میاد.

به بابا گفتم عرفان چی گفت بابا هم رفت پیش عرفان دیگه نمیدونم چی شد.


+تازه فهمیدم چرا هروقت میرفتیم شیراز هیچوقت دایی بهادرو نمیدیدیم.

دیکته کلاس سوم

این خاطره مال وقتیه که کلاس سوم ابتدایی بودم.هیچوقت یادم نمیره.

معلممون یه بار یه املا بهمون گفت که همش خارج از کتاب بود و خیلی سخت بود.همه اون املا رو کم شدن  واقعا همه کلاس خیلی کم گرفتن یعنی در حد تک.منم شده بودم 8 .

معلممون گفت ورقه هارو باید بدید پدر یا مادرتون امضا کنن و فردا بیارید.وقتی معلم اینو گفت همه بچه ها ترسیدن و هی به هم میگفتن که مامان باباشون دعواشون می کنن یا کتکشون میزنن.مامان بابا ی من هیچوقت برای نمره منو دعوا یا تنبیه نکرده بودن ولی چون بچه ها اونجوری گفته بودن فک کردم  حالا که تک شدم مامان بابا حتما تنبیهم میکنن برای همین برگه مو قایم کردم.فرداییش معلم برگه هارو گرفت و من و چندنفر دیگه نبرده بودیم.گفت که فردا حتما بیارید ولی من باز نبردم.معلم پرسید چرا نیوردی منم گفتم گم کردم.دروغ گفتم.گفت یعنی  مامان بابات ندیدن.گفتم نه.خوب معلومه معلمون فهمید الکی میگمو به مامان بابام گفت.

بابا اونروز پرسید برگه املاتو چجوری گم کردی؟مگه نذاشتی تو کیفت؟

من هیچی نگفتم فقط ساکت وایساده بودم.

بابا گفت امیر جان می دونی نباید هیچوقت دروغ بگی؟! به معلمتون دروغ گفتی؟

من دیگه گریه ام گرفت.

بعد مامان گفت بچه رو ول کن.تقصیر بچه نیست که تقصیر معلمشونه که به بچه کلاس سومی همچین دیکته ای گفته.

بابا گفت کاری به نمره و املا ندارم .بعد به من گفت مگه من و مامان تا حالا برای نمره دعوات کردیم که از ما قایم کردی ؟

مامانم هی میگفت که ولش کن بزار بره.اذیتش نکن.

منم اصلا حرف نمیزدم فقط گریه میکردم.بابا یه کم عصبانی گفت چرا الان گریه میکنی مگه من دعوات کردم؟داریم حرف میزنیم دیگه قشنگ جوابمو بده.

بابا از حرفای مامان عصبانی شده بود ولی من فک کرده بودم که از من عصبانی شده و گریه ام بیشتر شد.بعد مامان عصبانی شد . اومد دستمو گرفت بردم تو اتاقم و اشکامو پاک کرد و بوسم کرد گفت گریه نکن اشکال نداره.

وقتی رفت بیرون دعواشون شد صداشون خیلی خوب نمی اومد ولی معلوم بود سر من دعوا میکنن.چند ساعت بعد بابا دوباره اومد پیشم و کلی باهام حرف زد و بعدم گفت که املامو نشونش بدم. آخرم یادمه با هم کلی خندیدیم.

البته حرفایی که نوشتم شاید خیلی دقیق نباشه چون خیلی خوب یادم نیست ولی حدودا همینا بود. 

امروز یه چیزی منو یاد این خاطره انداخت.

یه خاطره از مدرسه

ناظم مدرسمون خیلی....
مدرسه قرار بود مارو اردو ببره یه مدرسه کاردانش تا با رشته های فنی آشنا بشیم برای انتخاب رشته.من که نمیخواستم برم کاردانش ،تصمیممو گرفته بودم که برم ریاضی برای همین نمیخواستم برم اردو.
ناظممون گفته بود که دو زنگ اول بیرونیمو زنگ آخر که ریاضی داریم بر میگردیم.برای همین به بابام گفتم که صبح کلاس ندارم. ساعت 11کتاب دفتر ریاضیمو ورداشتمو رفتم مدرسه. داشتم از جلوی دفتر رد میشدم که ناظممون صدام کرد. گفت امیر چی شده چرا دیر اومدی؟مریض بودی؟
گفتم نه آقا
گفت سرت درد میکرد؟
گفتم نه آقا
گفت پس چی شده بود چرا دیر اومدی؟
گفتم هیچی آقا صبح که کلاس نداشتیم.الان اومدم.
گفت یعنی چی کلاس نداشتی؟.مگه امروز قرار نبود بریم مدرسه کاردانش.کی گفت کلاس ندارین؟
گفتم آقا خودتون گفتید فردا فقط زنگ آخر ریاضی داریم.منم که نمیخواستم برم اردو الان اومدم.
کم کم عصبانی شد.گفت یعنی چی که نمیخواستی بری ؟اصلا میدونی بچه ها ساعت چند برگشتن؟! کلاس ساعت پیشم برگزار شد.
ولی من که نمیخواستم الکی غیبت کنم.
گفتم آقا آخه خودتون گفتید زنگ آخر برمیگردیم منم..
یهو خیلی عصبانی شد گفت اصلا پدرت میدونه واسه خودت الان اومدی؟
وااای یعنی اسم بابا رو که آوردا دیگه قلبم ریخت آخه بابای من یه جوریه که اگه از مدرسه یا هرجای دیگه بخوانش بدجوری خونش به جوش میادوبراشم فرقی نمیکنه اصلا چی شده.
گفتم آقا به خدا می دونن.گفتم بهشون.
گفت باشه پس بذار زنگ بزنم بیاد ببینم چی گفتی بهش.
دیگه اشکم داشت در میومد.
بعد گفت برم تو راهرو منتظر شم.وقتی داشتم از دفتر میرفتم بیرون گفت شاگرد اول مدرسه مارو باش.
یعنی اصلا فک نمیکردم اینطوری بشه.آخه مگه چیه که نمیخواستم برم مدرسه کاردانشو ببینم؟تقصیر منم نبود که زود برگشته بودن آخه خود ناظممون اونطوری گفته بود.
بابا اومد و ناظم چند دقیقه باهاش حرف زد بعد از دفتر اومد بیرون و عصبانی گفت را بیفت.
ناظممون خیلی نامردی کرد بااینکه بابا رو کشونده بود مدرسه بازم نذاشت برم سر کلاس.
داشتیم میرفتیم سوار ماشین شیم گفتم بابا به خدا من کاری نکردم.
 ولی گفت :ساکت شو تا تو خیابون نزدم تو گوشت.منم دیگه ساکت شدم تا خونه.
بابا منو گذاشت خونه و خودش رفت ولی شب کتک خوردم با کلی دعوا، چون ناظم پشت تلفن بهش گفته بود از شما بعیده که اجازه دادین پسرتون این اردوی آموزشی رو نره و بابا اصلا از اردو خبر نداشت.
 ولی همش تقصیر ناظم نامردمون بود.واقعا فک نمیکردم سر یه اردوی بیخود به بابام زنگ بزنه
آخرسرم بابا کلی نصیحتم کردگفت که نباید الکی میگفتم کلاس ندارم باید اردو رو میگفتم و از مخفیکاریم خیلی بدش اومده.
منم گفتم اگه میگفتم نمیذاشتید نرم.ولی گفت چه میذاشتم چه نمیذاشتم حق نداشتی با پنهونکاری کارتو پیش ببری.
بازم کلی حرف زدیم وبعدشم دیگه کلی معذرت خواهی کردمو بازم آشتی شدیم مثل همیشه.
ولی....ولی مگه حالا نرفتم اون مدرسه چی شده بود که بابا و ناظممون اونقد شلوغش کردن؟!!

+آقا محمد بهم یاد دادن که چطور آهنگ بذارم.اگه آهنگ خوب نیست بگید بردارم.خواننده محبوب من رضا یزدانی.