ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

پارک

شب جمعه سه تایی رفتیم بیرون. اول رفتیم شهربازی سر پوشیده.خییییلی عالی بود اصلا با عرفان همه چیز خیلی کیف میداد.

بعدشم شام خوردیم.دیگه میخواستیم برگردیم خونه اما عرفان گفت:نه نه بریم پارک بریم پارک خواهش می کنم.

بعد از اون همه بازی تو شهربازی هنوز خسته نشده بود و بازم دلش بازی میخواست.بابا هم قبول کرد و رفتیم پارک.

بازم کلی بازی کرد .بعد داشتیم بستنی می خوردیم که بابا گفت گوشیشو تو ماشین جا گذاشته و رفت بیاره.منو عرفانم رو یه نیمکت نشستیم و  منتظر بابا بودیم که یه مامان با بچش از جلومون رد شدن. عرفان ازشون چشم برنمیداشت.من حدس میزدم که الان باز یه ماجرایی میشه خواستم حواسشو پرت کنم گفتم:داداشی..داداش اون کارتونه که دیروز داشتی میدی اسمش چی بود؟

ولی اصلا انگار کر شده بود همونطور اون دوتارو نگاه میکرد.تکونش دادم باز گفتم:عرفان... داداش منو ببین...با تو ام.ولی باز گوش نداد بعد دیگه مادر و بچه هه یه طرف رفتن که دیگه دیده نمیشدن.یهو گفت:داداش...مامان کی میاد؟

چیزی که نمی خواستم بشه آخر شد.

گفتم:یعنی چی کی میاد؟

گفت:یعنی کی میاد دیگه؟کی میاد؟

واقعا نمیدونستم چی بگم واسه همین گفتم:من نمی دونم.از بابا بپرس.

بابا که اومد عرفان گفت:بابا مامان کی میاد؟

بیچاره بابا خیلی جا خورد که یهو عرفان این سوالو کرد ولی عرفان و نشوند رو پاش و گفت:می دونی مامان کجاست؟

عرفان گفت:آره... خارجه.ولی کی میاد؟کی میاد خونه پیش ما؟

بابا گفت: من که نمی دونم باید از مامان بپرسی.ایندفعه که زنگ زد بپرس.اما بیادم نمیاد اینجا میره شیراز.

عرفان گفت:چرا؟چرا نمیاد خونه؟باید بیاد اینجا پیش من.

بابا گفت:می دونی که نمیشه.. تو باید بری پیشش شیراز ببینیش اگه اومد.

عرفان گفت:نخیرم باید بیاد اینجا پیش ما بمونه.

بابا گفت:پسرم می دونی من و مامان جدا شدیم؟می دونی یعنی چی؟

گفت:آره می دونم یعنی طلاق گرفتین.مامان به من گفته.

بابا گفت:خوب اگه میدونی که دیگه هیچی...مگه نمی خواستی بازی کنیم؟پاشو بریم.

عرفان گفت:خوب طلاقتونو پس بدید!!!

دلم یه جوری شده بود از حرفای عرفان.

نمیدونم قیافم چه شکلی شده بود که بابا فهمید دلم نمیخواد بقیه حرفاشونو بشنوم.بهم گفت:امیرجان میری از این بقالیه یه ماست بگیری؟ بعد بیا زمین بازی.بعد عرفانو بغل کرد و با هم رفتن.تو دلم خیلی از بابا تشکر کردم.

ماست خریدمو رفتم پیششون.عرفان داشت بازی میکرد.بابا بهم گفت:میدونم عرفان این چیزارو میگه ناراحت میشی ولی بلاخره براش عادی میشه یه کم تحمل کن باشه پسرم؟

واقعا ناراحت بودما ولی الکی گفتم که ناراحت نشدم و خستم فقط.

بعد یهو دیدیم عرفان داره با یه بچه هه دعوا میکنه.انگار یه بچه هه اتفاقی بهش خورده بود و انداخته بودتش زمین.

مامان بچه هه عرفان و بلند کرد گفت:ببخشید پسرخوشگلم از قصد که نزدت داشت بازی میکرد.بعد رفت جلو که بوسش کنه ولی عرفان پسررو هل داد و دویید پیش من با اخم گفت:من که پسرت نیستم خودم مامان دارم مگه نه امیر؟!!

نمی دونم چرا ولی واقعا دلم میخواست گریه کنم.بابا هم از حرف عرفان بهم ریخت انگار. نه عصبانی شد نه چیزی به عرفان گفت فقط  بغلش کرد و از اون خانومه معذرت خواهی کرد و گفت:دیگه بریم خسته شدی عرفان.عرفانم فقط سرشو گذاشت رو شونه بابا و هیچی نگفت.

تو ماشین همه ساکت بودیم بعد عرفان گفت:بابایی عصبانی هستید؟میخواید منو دعوا کنید؟

بابا گفت:چرا؟

گفت:آخه کار بد کردم.اون بچه هه رو هل دادم.

بابا گفت:پس می دونی کار بدی کردی آره؟

گفت:آره ببخشید بابا هواسم نبود.تو رو خدا ببخشید.

بابا خندید و گفت:چون خودت فهمیدی کار بدی کردی و خودت معذرت خواهی کردی نه..دعوات نمی کنم.

عرفان گفت:هورااا..آخ جون. تازه فهمیدم که چرا اینقدر ساکت بوده،فکرمیکرده برسیم خونه بابا میخواد دعواش کنه.

بعد بابا گفت که هرکدوممون پیشنهاد بدیم که فردا چیکارا بکنیم و عرفانم شروع کرد و با ذوق به اندازه ده تا آدم پیشنهاد داد و کلا حال و هوامون عوض شد.

جمعه هم به پیشنهاد من رفتیم استخر بعد رفتیم پارک که عرفان اسکیت سواری کنه. بعد ناهارم رفتیم خونه بابا بزرگم که همش خیلی خوب بود

خاطرات شمال-برگشتن

چهارشنبه غروب وقتی بابا گفت:خوب بچه ها دیگه وسایلتونو جمع کنید که صبح هر موقع پاشدیم راه می افتیم، عرفان شروع کرد به لجبازی که: نه نه توروخدا یه روز دیگه بمونیم.

ولی بابا می گفت که جمعه راهها شلوغه و فردا میریم.

کل وسایل عرفان تو خونه پخشو پلا بود.هرچی بهش میگفتم بیا جمع کن گوش نمیداد.کلا وسایلشو خودم جمع کردم هرچند که من هر چی میذاشتم تو چمدون ورمیداشت مینداخت تو اتاق دوباره.بابا اوایل با زبون خوش چند بار بهش گفت که این کارو نکنه ولی نهایت یه دعوای درست و حسابی گریه اشو در آورد و رفت نشست یه گوشه به گریه کردن.

صبحم کلا یه رییییییز گریه میکرد.بابا از قربون صدقه و ناز و نوازش و بغل و بوس شروع کرد،کم کم رسید به اخم و تذکر ،بعدش صداش یه کم بالا رفت اما عرفان گریه رو تموم نمی کرد که نمی کرد.دیگه راه افتاده بودیم ولی اصلا خسته نمیشد همش گریه می کرد.بابا دیگه چند تا از اون دادای درست حسابی هم سرش کشید ولی بازم ول نمی کرد من واقعا داشتم شاخ در میووردم که عرفان چرا اینجوریه؟!!!!!!!!

بابا دیگه ماشین و زد بغل گفت:عرفان اگه همین الان صداتو نبری تا خونه میندازمت تو صندوق عقب.

انتظار داشتم دیگه همون لحظه ساکت شه ولی نشد.بابا در ماشین و باز کرد و واقعا داشت پیاده میشد که عرفان بلاخره ترسید و گفت:نه نه باشه باشه ببخشید.

بابا راه افتاد ولی تا نیمساعت صدای عرفان باز میومد که آروم فین فین میکرد.

ولی چندساعت بعدش دیگه عادیه عادی شد .ناهار خوردیم ، بادبادک هوا کردیم و کلی کیف کردیم.

در کل سفر خوبی بود.

خاطرات شمال - روز بیخود

فرداییش که از خواب بیدار شدم دیدم به به چه روز خوبیه امروز. آخه ساعت و نگاه کردم دیدم یه ربع به یازده و من خودم بیدار شدم!!! اما همه چیز برعکس بود.

رفتم بیرون عرفانو صدا کردم دیدم تلوزیون خاموشه و خودشم نیست.گفتم حتما داره تو اتاق نقاشی میکشه ولی دیدم تو اتاقم نیست.تو آشپزخونم نبود گفتم دیگه حتما پیش باباست.رفتم تو اتاق ولی بابا خواب بود و عرفان نبود!!!

یهو ترس ورم داشت.دوباره صداش زدم، تو حموم و دستشویی رم نگاه کردم ولی نبود که نبود.رفتم طرف در خونه دیدم واااای کلید روی دره و درم بازه.دوییدم تو حیاط و نگاه کردم، چند بار بلند صداش کردم ولی نبود که نبود.

سریع رفتم بابا رو صداش کردم ولی مگه پا میشدم.هرچی تکونش میدادم ،هرچی صداش میکردم پا نمیشد که.

گفتم: بابا تورو خدا پاشو عرفان نیست!!!! اینو که گفتما انگار به بابا برق وصل کرده باشی از جا پرید گفت:عرفان چی شده؟!

منم گفتم که در بازه و خودشم نیست.

سریع حاضر شدیم بابا اصلا یه جوری شده بود،رنگش مثل گچ شده بود و خیلی هول کرده بود.هنگ کرده بود ،نمی دونست چیکار کنه و کجا دنبالش بره. تا حالا بابا رو اونجوری ندیده بودم.

من گفتم که حتما رفته دم ساحل چون عاشق اونجا بود.با عجله رفتیم همونجایی که با هم میرفتیم ولی نبود.

بعد بابا از یه طرف رفت منم از یه طرف دیگه و کلی رفتیم و دنبالش گشتیم ولی پیداش نکردیم.وقتی منو بابا دوباره به هم رسیدیم بابا دیگه رو زمین وا رفت.داشت سکته میکرد.گفت:حتما غرق شده..

گفتم آخه این چه فکری همش میکنید مگه عرفان دیوونه ست همینجوری بره تو دریا غرق شه؟!!!!!!

بابا گفت:اگه دیوونه نبود که این کارارو نمی کرد.

بعد یه چند ثانیه همونطور وایساده بودیم و فک میکردیم که چه کنیم، یهو صدای جیغ شنیدیم.خیلی شبیه صدای عرفان بود.منو بابا هردو برگشتیم دیدیم آره خوده خودشه عرفان بود که می دویید و جیغ می کشید.

اون لحظه اونقدر خوشحال بودیم که اصلا برامون فرقی نمی کرد که عرفان از چی ترسیده که اینجوری  فرار میکنه.بابا هم فقط خدارو شکر میکرد.

عرفان اصلا مارو ندیده بود من داد زدمو براش دست تکون دادم تا بلاخره مارو دید و اومد طرفمون و ما دیدیم که یه مرغ دنبالش کرده!!!!!!!!!!!!!

عرفان بلاخره به ما رسید و بابا بغلش کرد.خیلی ترسیده بود و گریه میکرد.مرغه هم خیلی عصبانی بود و همونطور بال میزد و میخواست بپره عرفان و بگیره...تا حالا چنین صحنه باحالی ندیده بودم.چند بار مرغه رو فراری دادم ولی باز برمیگشت.

بعد یهو دیدیم صدای جوجه میاد!!!!!!!

بابا عرفان و گذاشت زمین و گفت:چیکار کردی تو؟!!!!

بعد دستشو کرد تو جیب عرفانو یه جوجه درآورد!!!!!!!!!!!!!

عرفان جیغ زد:نه نه بده بده مال خودمه.

بابا داد زد:ساکت شو ببینم...اینو از کجاآوردی؟!!

ولی عرفان جواب نداد.

بابا گوششو گرفت و گفت:مگه با تو نیستم؟!!!جواب بده. عرفان با گریه به یه طرفی اشاره کرد که نفهمیدم کجارو گفت.

بابا بهم گفت عرفانو ببرم خونه و خودشم فک کنم رفت مرغ و جوجه رو پس بده.

تا برسیم خونه کلی سرش غر زدم که این چه کاری بود کردی ولی عرفان فقط آروم آروم گریه میکرد.

بابا که برگشت کارد میزدی خونش در نمی اومد.

دست عرفانو گرفت و بردش تو اتاق...اونقدر عصبانی بود که یادش رفت در اتاقو ببنده.بابا کمربندشو باز کرد و عرفان از ترس داشت زهره ترک میشد.حق داشت،منم وقتی بابا کمربندشو باز میکنه از ترس میمرم.

ولی برعکس همیشه اصلا دلم براش نمی سوخت آخه واقعا منو بابا بدجوری ترسیدیم،مخصوصا بابا.

بابا عرفان و کشید که رو تخت بخوابه اما عرفان به جای اینکه ساکت باشه یا حداقل بگه معذرت میخوام،غلط کردم، اشتباه کردم،دیگه تکرار نمیشه، شروع کرد به داد و بیدا و منو صدا زدنو کمک خواستن.بابا هم دیگه طاقت نیاورد و یکی زد تو دهن عرفان و خوابوندش رو تخت و داد زد:اگه از جات جم بخوری یا یه بار دیگه دهنتو باز کنی تا موقع رفتن میندازمت تو انباری.

بعدشم یه پنج شیش تایی با کمربند زد پشت عرفان و بعدشم درو محکم کوبید و رفت تو  یه اتاق دیگه و درو بست.

تا شبم من موندمو صدای گریه عرفان.خیییلی روز بیخودی بود.تازه ناهارم تنهایی نون پنیر خوردم



خاطرات شمال-بی خوابی عرفان2

ولی...ولی فردا دوباره همون آش بودو همون کاسه،دوباره عرفان اومد بیدارم کرد...یعنی از عصبانیت داشتم میمردمبابا هم که راحت واسه خودش خوابیده بود.

دیگه واقعا عصبانی بودم گفتم:بابا از امشب یه قرصی شربتی چیزی بهش بدید بگیره بخوابه دیگه،چرا اینجوری شده؟!!

بابا گفت: یعنی چی!!مگه الکی به بچه قرص و شربت میدن؟!!!!بعد صداش کرد گفت:عرفان جان پسرم از فردا دیگه داداشی رو بیدار نکن باشه پسر خوشگلم؟

عرفان گفت:آخه چرا؟ پس من چیکار کنم؟آخه شما خیلی تنبلید همش میخوابید.

بابا گفت:ما تنبل نیستیم جنابعالی زیادی شنگولی..از فردا هر وقت پاشدی دیدی ما خوابیم تو هم دوباره بخواب،چشات و ببند بخواب باشه؟

گفت: خوب خوابم نمیاد چیکار کنم؟!

بابا گفت:هیچ کاری نکن...ساکت بشین نقاشی بکش یا با صدای کم پویا ببین ولی منو داداشو بیدار نکن فهمیدی؟

عرفان گفت:به شرطی که درو نبندین...میخوام برم تو حیاط.

بابا هر چقدر که میخواست با آرامش یه چیزی و به عرفان بفهمونه ولی آخرش عرفان یه کاری میکرد که بابا عصبانی شه.

بابا گفت:حق نداری برای من شرط بذاری..حالا بگو قشنگ فهمیدی چی گفتم یا نه؟!

عرفان ناراحت و با اخم فقط نگاه میکرد و جواب نمیداد..طبق معمول!!!

بابا صداشو یه کم بالا برد و گفت:نشنیدم چی گفتی آقا عرفان؟!!دوست داری بابا عصبانی شه؟!!

عرفان بغض کرد و خواست گریه کنه که بابا گفت:هیس...هیس..گریه نمیکنیا.فقط بگو چشم بابا، بعد برو با داداشی تو حیاط بازی کن..باشه پسرم؟!

معلوم بود بابا دوست نداره حداقل تو سفر خیلی دعواش کنه و سرش داد بزنه ولی به نظر من عرفان خیلی گناه داشت،اگه بابا قبول میکرد یه کم بهش شربت خواب آور میداد اینقدر اذیت نمیشد و تازه اتفاقات بعدشم نمی افتاد.

عرفان نهایتا آروم گفت :باشه.بعد دستمو گرفت کشید گفت بریم داداش.

بابا گفت:وایسا وایسا.باشه چی؟ قشنگ به بابایی بگو چی باشه؟

بابا حق داشت آخه یه چیزیو که عرفان صدبار قول میداد عمل نمیکرد چه برسه که اینجوری جواب داده باشه.

عرفان گفت:فهمیدم دیگه..دیگه بیدارتون نمیکنم.

بابا گفت:قول؟!! عرفانم گفت قوله قول؟!!

بعدم بابا بوسش کرد و رفتیم حیاط.

فقط نمیدونم چی شد که به این قولش عمل کرد که ای کاش عمل نمیکرد.

...

خاطرات شمال-بی خوابی عرفان1

وقتی رسیدیم همون روز بابا عرفان و نشوند پیش خودش و کلی بهش سفارش کرد که اینجام مثل خونه هیچوقت نباید تنهایی بره بیرون.

عرفان گفت :یعنی تو حیاطم نمی تونم برم؟

بابا گفت: چرا می تونی ولی باید به من یا داداش بگی همینطوری نباید بری.

عرفانم چشم گفتو قول داد ولی شب که میخواستیم بخوابید دیدم بابا هر دو درارو قفل کرد.

گفت: میترسم وقتی خوابیم بره بیرون اطمینانی به قولش نیست می ترسم خودشو  تو دریا غرق کنه.

نمیدونم چرا بابا همیشه که میرفتیم شمال نگران این قضیه بود.مگه آدم همینطوری میره تو‌دریا غرق میشه؟!

صبح یهو با داد عرفان از خواب پریدم بعدم هی تکونم میداد و صدام میزد :پاشو پاشو داداش پاشو میخوام برم حیاط پاشو پاشو تنبل پاشو.

ساعتو نگاه کردم دیدم 8صبحه .

گفتم: وای عرفان برو بخواب الان خیلی زوده.

ولی ول نمی کرد هی میگفت میخوام برم بیرون. گفتم أه خوب برو به من چه؟

گفت آخه باز نمیشه داداش بیا درو باز کن بیا دیگه.

یاد دیشب افتادم.گفتم بابا درو قفل کرده برو بخواب بعدا میریم بیرون.

بلاخره رفت بیرونو من دوباره خوابیدم ولی دوباره برگشت و بیدارم کرد داداش بیا خودت باز کن بابا بیدار نمیشه .

گفتم :عرفان نمیدونم کلیدا کجاست.چرا اینقدر زود پاشدی.بذار بخوابیم تورو خدا ولم کن

ولی ول نمیکرد دیگه التماس میکرد:  داداش تورو خدا توروخدا پاشو اصلا من گشنمه صبونه میخوام بیا برام چایی درست کن توروخدا داداش.

دیگه پاشدمو براش صبحونه حاضر کردم ولی واقعا از خواب داشتم میمردمو سر میز خوابم برد.عرفان خان که صبحونش تموم شدتکونم داد گفت حالا بیا بریم حیاط.دلم میخواست بزنمش گفتم عرفان یه بار بهت گفتم نمی دونم کلیدا کجان.گفت الان از بابا میگیرم و دوباره رفت سراغش.خوش به حال بابا وقتی میخوابید تا خودش نمی خواست پا نمیشد عرفان هرچی تکونش داد بیدار نشد.

بابا بلاخره ساعت ده و نیم سر حال پاشد و ما رو که دید گفت به به پسرای سحرخیز من ،کی بیدار شدید؟

عرفان گفت: کلید کلید بابا کلید بده کلید بده.

باباگفت :چیکار کنم؟

عرفان یهو گفت :ببخشید ببخشید کلید بدید کلید بدید.

بابا هم از خواب پانشده چه حواسش جمع بود

 بهم گفت تو چرا قیافت اینجوریه؟

گفتم هیچی فقط فسقلیتون بیچارم کرد 8 صبح اومده منو بیدار کرده دارم از خواب میمیرم.

بابا خندش گرفت عرفانم شروع کرد خندیدن.خیلی عصابم خورد شد واقعا کجاش خنده داشت نفهمیدم

بلاخره بابا درو باز کرد و عرفان رفت تو حیاط.

بابا گفت:خوب حالا ،چرا قیافه گرفتی؟روز اول ذوق داشته زود پاشده هر روز که اینجوری نیست.

گفتم:قیافه چیه خوابم میاد.گفت خوب برو بگیر بخواب. منم از خدا خواسته رفتم خوابیدم.

...