امروز رفته بودیم برج میلاد.خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.کلی صف وایسادیم تا سوار آسانسور بشیم.
آسانسور شیشه ای بود وقتی میرفت بالا میتونستیم بیرونو ببینم.آسانسور که را افتاد یه آقاهه بلند بسم الله گفت یه جوری انگار که نگران باشه.بعد عرفان شروع کرد سوال کردن:بابا اگه این شیشه هه بشکنه می افتیم پایین؟
بابا گفت نه پسرم نمیشکنه.
بعدش گفت اگه آسانسور خراب بشه بعد باید شیشه رو بشکنیم دیگه تا بریم بیرون.بعد می افتیم پایین که بعدچیکار کنیم؟
فک کنم اون آقاهه ترسش بیشتر شده بود.بقیه هم خندشون گرفته بود.
بابا گفت هیس..خراب نمیشه.خرابم بشه درست میکنن زود.
یه کم بعد دوباره گفت:بابا اگه زلزله بیاد بعد برج می افته همه میمیریم؟
دیگه همه قشنگ میخندیدن.حالا نمیدونم چرا همش از این فکرای بد میکرد.
یه آقاهه گفت شیطون مثل اینکه بدت نمیاد یه چیزیمون بشه نه؟!
بعد دیگه رسیدیم.یه چندتا سوال دیگه کرد و بلاخره تموم شد.
بالکنش خیلی قشنگ بود.ماشینا اندازه ماشین اسباب بازی کوچیک بودن.خیلی باحاله.
همه جا نوشته بود به فنس نزدیک نشید ولی عرفان هی میرفت قشنگ خودشو مینداخت رو فنسا من و بابا هی میکشیدیمش اینور ولی باز میرفت.بابا دیگه دستشو محکم گرفت .عرفان گریه اش داشت در میومد هی میگفت مگه نی نی ام دستمو ول کنید.ولی بابا ول نمی کرد گفت وقتی حرف گوش نمیدی همینه. بعد ده بار گفت قول قول قول ...بابا هم بلاخره دستشو ول کرد عرفانم دیگه نرفت طرف فنسا.

هم راز خانم بهم یاد دادن عکس بذارم.امتحان کردم .این عکسو از بالای برج میلاد گرفتم
امروز حالم خیلی گرفته شد سر دعوا با عرفان
داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم که عرفان اومد تو اتاقم و اصلا انگار نه انگار که گوشی دستمه گفت:داداش بیا بریم بازی کنیم.بیا مارپله بازی کنیم بیا بیا بیا.
بهش اشاره کردم که دارم حرف میزنم و بره بیرون ولی داد زد:إإإإإ چقدر حرف میزنی بیا دیگه.
این اخلاقش خیلی خیلی بده.میبینه آدم داره به کاری میکنه ها ولی واسش مهم نیست...انگار کار خودش مهمترین کار دنیاست و همه باید همون موقع فقط کار اونو بکنن.
به دوستم گفتم گوشی...بهش گفتم عرفان برو بیرون دارم حرف میزنم بعدا میام.
بعد دوباره با دوستم حرف زدم ولی نرفت بیرون که هیچی ...رفت از قفسه کتابام یه کتاب ورداشت و شروع کرد محکم ورق زدن و برگه هاشو تا کردن.از قصد کردا چون می دونست رو کتابام حساسم.داد زدم عرفان نکن.دوست بیچارم که کر شد
گفت: چته چرا داد میزنی؟!!
ولی باز اصلا محل نکرد و هی صفحه هارو تا میکرد.دیگه واقعا عصبانی شدم با دوستم خداحافظی کردم و کتابو ازش گرفتم داد زدم :چیکار می کنی ها؟
گفت:خوب چرا بهم گوش نمیدی همش با دوستت حرف میزنی.
گفتم:مگه کری؟گفتم بذار حرفم تموم شه میام.چرا کتابو خراب کردی؟
گفت:خراب نکردم که ورق زدم.
گفتم: ورق زدی؟!! همرو تا کردی پرو...به بابا بگم دعوات کنه؟
گفت: خوب بگو من که کاربد نکردم.
گفتم:عرفان برو بیرون.. میزنمتا.
گفت: نمیرم اصلا میخوام کتاب بخونم.بعد دوباره رفت طرف کتابام.
دیگه واقعا حرصم دراومد دستشو گرفتم هلش دادم بیرونو افتاد زمین. ولی الکی خودشو انداخت چون آروم هلش دادم.
بعدم درو کوبیدم.اونم بلند شروع کرد گریه کردن.معلوم بود چیزیش نشده ها ولی الکی هی صداشو بلندتر میکرد که بابا بشنوه قشنگ معلوم بود.
بابا اومد بالا گفت:عرفانم بابا چی شده؟چرا گریه میکنی؟چرا رو زمین افتادی؟
خیلی کلکه این عرفان از رو زمین پا نشده بود تا بابا بیاد ببینه.انگار که من بهش تیر زدم.
گفت:امیر بدجنس هلم داد.
درو باز کردم گفتم :بابا کاریش نکردم که الکی گریه میکنه.
بعدم گفتم چی شده و کتابو نشون دادم که داغون کرده بود
.
بابا به عرفان گفت:چند بار بهت گفتم وقتی یکی داره یه کاری میکنه صبر کن کارش تموم شه ها؟حالا بلند شو.
همونطور افتاده بود و گریه می کرد انگار زخم شمشیر خورده
بابا دوباره گفت:با شما نیستم آقا عرفان؟
گفت:نمی تونم دستم درد میکنه.
بابا گفت:دستت درد میکنه پات که درد نمیکنه.بلند شو.
دیگه بلند شد و بابا دستشو گرفت و گفت خوب بیا بریم پایین ببینم چی شده. بابا کتابمم گرفت و رفتن پایین.
چند دقیقه بعد بابا اومد کتابمو داد گفت:دعواش کردم باهاش اتمام حجت کردم که دیگه اینجوری نکنه.بعد گفت:از این به بعد اگه عصبانیت کرد به خودم بگو باشه؟
گفتم: یعنی چی؟یعنی داره کتابمو پاره میکنه وایسم نگاه کنم؟اگه شما نبودید چی وایسم پاره کنه بعد به شما بگم؟
بابا گفت:من اینو گفتم؟!! ولی میگم مثلا بخوای بی هوا بزنیش یا هلش بدی یا درگیر شید خطرناکه خدایی نکرده هواستون نیست یه وقت یه چیزیتون میشه وگرنهجلوشو که بگیر.
بابا آروم حرف میزدا ولی هی بیشتر عصبانی میشدم از حرفاش...مگه من چیکار کرده بودم که بابا اینطوری میگفت؟!!
گفتم:بابا دروغ میگه دستش درد گرفته اصلا الکی خودشو انداخت زمین من که کاریش نداشتم آروم هلش دادم نزدمش که.
بابا گفت:من نگفتم زدیش که .می دونم کاریش نداشتی دارم میگم از این بعدم همینطوری باش، اگه کاری کرد به من بگو خودم تنبیهش میکنم.
خیلی از حرف بابا دلخور شدم یعنی مثلا من اینجوریم که بزنم عرفانو ناقص کنم؟!!!!!نمی دونم بابا چرا اینو گفت.خوبه حالا کاریش نکرده بودم.واقعا میزدمش چی میشد؟!!
بابا گفت:تو که اینطوری نبودی که از حرف بابا ناراحت شی امیر.یه نصیحت کوچولو کردم آدم که از نصیحت باباش ناراحت نمیشه که میشه؟!!!
آره آدم ناراحت نمیشه ولی آخه...
بعد بهم گفت برم پیشش که فک نکنه باهاش قهرم.دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم ولی دیگه رفتم.
وقتی رفتم پیشش گفت:ببخشید داداش کتابتو خراب کردم.ببخشید دیگه اذیتت نمی کنم.بعدم بوسم کرد.
+ولی با نصیحتی که بابا کرد فهمیدم که هرقدرم از عرفان عصبانی شم و دلم بخواد بزنمش هیچوقت نباید بزنم.چون اونوقت فک کنم بابا حسابمو میرسه
عمو کیارشم 26 سالشه.دیروز اومده بود خونمون.اونقدر بهمون خوش گذشت که خدا میدونه.هربار میاد خونمون میگه به عشق کشتی اومدم.اونقدر با منو عرفان کشتی گرفت که از نفس افتادیم.
عرفان که دیگه واقعا خل شده بود
.آخرا مثل دیوونه ها بهمون حمله میکرد
.
بابا آخرا هی می گفت که بسه دیگه ولی نه عمو کوتاه میومد نه عرفان.
آخه بابا کلا خوشش نمیاد با بچه کشتی بگیره.میگه هم خطرناکه هم بچه رو شیطون میکنه،که واقعا راستم میگفت چون یهو عرفان نمی دونم چجوری به عمو حمله کرد که با کله رفت تو صورت عمو!!!!!
عمو خیلی بدجور خون دماغ شد...عرفانم زد زیر گریه و خونه رو گذاشته بود رو سرش و پیشونیشو گرفته بود.
بابا رفت سراغ عمو منم عرفان...وضی بودااا.....بابا که همونطور دعواشون میکرد.هم نگران بود هم عصبانی.بعد گفت:پاشو بریم بیمارستان.ولی عمو گفت چیزی نیست و الان بند میاد.
اما بابا یه دادی زد که عمو هم ترسید چه برسه به منو عرفان
.گفت:بهت میگم پاشو...عمو هم دیگه بلند شد و خلاصه همگی رفتیم بیمارستان....ولی خوب چیزیشون نشده بود.
بابا تو ماشین اونقدر دعوامون کرد که خدا می دونه
.البته عموی بیچاره رو بیشتر
گفت که دیگه حق نداریم کشتی بگیریم...عرفانم که اگه حرف نزنه میگن لاله
میدید بابا عصبانیه ها گفت:إإإإإ چرااا؟تقصیر ما نبود که من پام لیز خورد خوردم به عمو،دیگه حواسم هست باشه بابا؟!
منو عمو از خنده داشتیم میمیردیم
ولی به زور جلوی خندمونو گرفته بودیم
بابا گفت باز تو بیجا حرف زدی؟ها؟!
منم بهش اشاره کردم که هیسسسسس.
خونه که رسیدیم بابا خیلی عصبی بود.
عمو به منو عرفان گفت:بریم یه غلط کردم بگیم لااقل شام بهمون بده،امشب گشنه نمونیم


هیچی دیگه معذرت خواستیمو بابا باز تاکید کرد که تو این خونه دیگه کسی حق نداره کشتی بگیره .بعد دوباره خوب و خوش شدیم و شام خوردیم.بعد از شامم یه دست مارپله بازی کردیم و یه کم پلی استیشن.خندوانه دیدیم . بعدم عمو رفت خونشون.
+عمو که داشت می رفت یواشکی به منو عرفان گفت:بچه ها بچه ها یه چیزی...بابات گفت کسی حق نداره دیگه تو این خونه کشتی بگیره نه؟! هروقت اومدید خونه بابابزرگ بازم کشتی می گیریم



بابا که اومد نگران گفت سلام چی شد؟هنوز نیومده؟
با من من گفتم چرا اومده ببخشید بابا.
خیالش راحت شد و خدارو شکر کرد ولی بعدش کتشو درآوردو انداخت رو مبل و با عصبانیت گفت کجاست؟
سرمو انداخته بودم پایین گفتم : تو اتاقه.
بابا رفت بالا و منم دنبالش رفتم ولی یهو بابا گفت بیای بالا کشتمت امیر.
منم دیگه نرفتم .فقط صدای بابا رو میشنیدم که سرش داد میزد .بابا خیلی زود اومد پایین داشت کتشو میپوشید گفت حساب شمام باشه برای بعد امیر خان بعدم رفت و درو محکم کوبید.
من رفتم بالا پیش عرفان.رو تخت خوابیده بود و گریه میکرد.گفتم داداشی گریه نکن دیگه.بابا زدت؟
گفت: ازت بدم میاد.باهات قهرم.
گفتم :داداشی آخه تقصیر خودت بود.من مجبور شدم به بابا بگم اگه چیزیت میشد اگه گم میشدی چی؟
صورتشو برگردوند گفت ولم کن امیر بدجنس با من حرف نزن برو از اتاقم بیرون.
منم دیگه ولش کردم.
بابا که اومد صدام کرد و گفت: امیربیشتر از اینا ازت انتظار داشتم .
گفتم: بابا به خدا فک نمیکردم اینجوری شه قول داد کاری نمیکنه منم..
داد زد گفت: تو چی؟مگه من بهت نگفته بودم نباید تنها بمونه؟
گفتم :چرا گفته بودید.ببخشید بابا.
گفت: امیر اگه از پس یه بچه 6 ساله برنمیای بگو تا از فردا یکیو بیارم مراقبش باشه.
خییییلی از حرف بابا ناراحت شدم خیلی بهم بر خورد.
گفتم: بابا من که معذرت خواهی کردم.
گفت: معذرت خواهی تو به چه دردم میخورد اگه عرفان چیزیش میشد؟!امیر من فک میکنم دیگه بزرگ شدی که بهت مسئولیت میدم اگه فک میکنی نمیتونی بگو تا یه فکر دیگه کنم.
بابا خیلی بد تحقیرم کرد.اگه کتکم میزد راضی تر بودم تا اون همه تحقیر
.
اونقدر ناراحت بودم که اصلا نمی تونستم دیگه حرف بزنم.بابا هم فهمیده بود که خیلی ناراحت شدم.گفت امیر روت خیلی حساب میکنم پس حواستو جم کن فهمیدی؟
آروم چشم گفتم .بعد بابا گفت برو عرفان و صدا کن بیاد.گفتم: باهام قهره بهم گوش نمیده.یه نگاهی کرد که یعنی همین الان قرار شد که از پسش بر بیام.گفتم ببخشید و رفتم بالا.
عرفان داشت یه کتابو ورق میزد.گفتم داداشی بیا بریم پایین پیش بابا.بابا کارت داره.
ولی اصلا محل نذاشت .گفتم قهر نکن دیگه می دونی قهر چقدر کار بدیه.بیا آشتی کنیم باشه؟
گفت هیچوقته هیچوقت آشتی نمی کنم.
گفتم :تو بی اجازه رفتی بیرون منو سکته دادی حالا قهرم میکنی؟!!!
گفت با من حرف نزن گفتم باهات قهرم.
گفتم عرفان بابا پایین منتظره خودت میدونی.اگه نیای خودش میاد بالا .من رفتم.
هنوز به در اتاق نرسیده از کنارم رد شد و رفت پایین.فک کنم بی محلی از منت کشی بیشتر جواب میداد.
بابا بهش گفت که چقدر کار بد و خطرناکی کرده و حقشه که کلی تنبیه شه و بعد از شام تنبیهش میکنه.
عرفان به گریه افتاد گفت :نه نه توروخدا بابا دیگه کار بد نمی کنم دیگه بچه خوبی میشم.بابا گفت: حرف اضافه نزن فعلا درست و حسابی از داداش امیر عذرخواهی کن که امروز اینقدر اذیتش کردی.
گفت نه نمیکنم باهاش قهرم اصلانم عذر نمیخوام.
بابا گفت :قهری؟!!!مگه من قبلا نگفتن کسی حق نداره تو این خونه با کسی قهر کنه؟ زود باش معذرت بخواه.
بابا واقعا از قهر بدش میاد.هر چقدرم ازمون عصبانی میشد و تنبیهمون میکرد ولی تا قبل از خواب حتما باهامون حرف میزد و دیگه باید همه چی عادی میشد.
عرفان گفت باشه ولی به شرطی که امشب منو نزنید.
بابا گفت قبلانم گفتم حق نداری برای من شرط بزاری همین الان عذرخواهی میکنی بعد از شامم کتک میخوری تا یاد بگیری دیگه به حرف بزرگترت گوش کنی و تنهایی بیرون نری.تازه یادت باشه دومین باره ته که این کارو کردیا!!حالا پاشو داداشو ماچ کن بگو ببخشید.
عرفان آروم گریه میکرد. رفتم پیشش ماچش کردم.اونم بوسم کردو گفت: ببخشید داداشی.
سر شامم لج کرد که شام نمیخورم. فک کرده بود اگه شام نخوره مثلا بابا دیگه تنبیهش نمی کنه چون گفته بوده بعد از شام
.
بابا هم بهش گفت:چه شام بخوری چه نخوری تنبیهت سر جاشه فقط اگه نخوری بیشتر میزنمت.
عرفان بابغض گفت:آخه چرا؟
بابا گفت:چون بازم داری به حرفم گوش نمیدی پس باید بیشتر تنبیه شی.بابا که اینو گفت دیگه کوتاه اومد و شامشو خورد.
بعد شام سه تایی جلوی تلوزیون بودیم.عرفان اونقدر مظلوم شده بود که خدا میدونه
.بابا با خنده بهم اشاره کرد که یعنی ببین چقدر مظلوم شده.
بعد گفت عرفان
عرفان با ترس گفت بله بابا
بابا گفت بلند شو.
عرفان داشت گریه اش می گرفت از مبل اومد پایین و وایساد.
بابا گفت برو از فریزر دوتا بستنی آدمکی بیار.
عرفان تندی گفت چشم و دویید و سریع برگشت.
بابا گفت یکی بده من یکی هم بده داداش.
عرفان داد و بابا بهش گفت بشینه سر جاش بعدم بهم اشاره کرد که بخورم و خودش شروع کرد به خوردن.قیافه عرفان دل سنگو آب میکرد.اصلا از گلوم پایین نمیرفت ولی میدونستم این تنبیه باباست و باید بخورم.
وقتی خوردنمون تموم شد بابا به عرفان گفت حالا پاشو برو بالا تا بیام.دیگه اشک عرفان راه افتاد .بابا گفت بیا سر رات این آشغلارو هم ببر و پوست بستنیارو داد دستش.
بابا و این همه بی رحمی ؟!.واقعا شکه شده بودم. خیلی خیلی دلم برای عرفان سوخته بودبعد این همه شکنجه تازه قرار بود کتکم بخوره.
بابا بلند شد و بهم اشاره کرد که دنبالش برم.تعجب کردم آخه جلوی من عرفانو تنبیه نمی کرد.بابا رفت تو آشپزخونه و از فریز یه بستنی آدمکی برداشت و با لبخند بهم چشمک زد.منم خندیدمو یه نفس راحت کشیدمو فهمیدم که بابامو خوب شناختم.می دونستم بابا اینجوری نیست.بعد خودش رفت بالا گفت که من پایین بمونم.
بعدش از بابا پرسیدم که بلاخره گفت این همه مدت کجا بوده؟
بابام گفت که یه گربه با چندتا بچه گربه دیده و هیچی دیگه میخکوب شده.
دیروزداشتیم پلی ستیشن بازی میکردیم عرفان بهم گفت داداشی من بستنی میخوام.
تو فریزر بستنی لیتری داشتیم گفتم: باشه الان میارم با هم بخوریم ولی گفت: نه از اونا بدم میاد من بستنی آدمکی میخوام.
گفتم :از اونا نداریم.به بابا زنگ میزنم میگم بخره.
گفت: من الان میخوام..همین الان میخوام..برو برام بخر.
برام سخت نبود برم براش بخرم ولی چون بابا گفته بود هرچی گفت تو نباید اجرا کنی گفتم: بابا میخره دیگه بعدا زنگ میزنم.
ولی یهو دسترو از دستم گرفت و شروع کرد هولم دادن و هی میگفت برو دیگه برو برو بخر.آفرین امیر توروخدا برو دیگه.
دلم براش سوخت خودمم یهو هوس بستنی آدمکی کردم گفتم :باشه باشه پس پاشو بریم بخریم.
گفت نه نه تو برو بخر من میخوام بازی کنم.
گفتم :نمیشه یا میای یا منم نمیرم.
گفت :برو دیگه توروخدا من خستم .
گفتم :نمیشه بابا گفته نباید تنها بمونی.
اخم کرد گفت: مگه من نی نی ام.من دیگه بزرگم می تونم تنها بمونم اصلانم نمی ترسم.
گفتم: نه نمیشه.
یهو زد شبکه گریه و شروع کردبه گریه:چرا برام نمیخری؟امیر بدجنس برو بخر برو برو.هی هلم میداد و هی میگفت برو برو.
دیگه کلافه شدم.با خودم فک کردم که تا بقالی 2 دقیقه راهه ، برم زود بیام که از گریه هاش راحت شم.
گفتم: عرفان از پای دستگاه جم نمیخوری ها؟قول میدی؟
موذی اشکاشو سریع پاک کرد گفت :قول میدم قوله قول.
با کاری که تو مسافرت کرده بود واقعا احمق شدم که این کارو کردم.
رفتم سریع حاضر شدمو رفتم بیرون . ای کاش پام میشکست و نمی رفتم.
رفتم بقالی نزدیک خونه ولی از شانسم بستنی آدمکی نداشت.مجبور شدم برم بقالی که دورتر بود.اوایل تند تند راه میرفتم ولی بعد فک کردم حالا مگه چی میشه عرفان ده دقیقه تنها بمونه؟
خلاصه از اون یکی بقالی خریدمو برگشتم خونه.
گفتم سلام.عرفان بیا که بستنیا داره آب میشه بیرون خیلی گرمه.ولی نیومد.
رفتم جلوی تلوزیون دیدم نیست. گفتم عرفان کجایی پس؟
گفتم حتما رفته دستشویی .بستنیارو گذاشتم تو فریز و رفتم بالا.گفتم عرفان دستشویی هستی؟ولی جواب نداد.یهو ترسیدم.رفتم دم در دستشویی چندتا در زدمو وقتی جواب نداددیگه درو باز کردم دیدم نیست.دوییدم تو اتاقش اونجام نبود.بعد فک کردم شاید داره بازی میکنه.گفتم عرفان قایم موشکه؟قایم شدی؟
دیگه شروع کردم کل خونه رو گشتم.یه ربع طول کشید تا همه گوشه کنار و بگردم ولی راس راسی نبود.قلبم هزارتا میزد.نمی دونستم چیکار کنم.دوباره رفتم بیرون یه کم تو کوچه رو گشتم ولی نبود که نبود.نمی دونستم چه خاکی تو سرم بریزم.تا کوچه رو بگردم باز یه ده دقیقه گذشت.برگشتم خونه گفتم شاید برگشته فقط خدا خدا میکردم ولی برنگشته بود.میترسیدم به بابا زنگ بزنم اگه می فهمیدمنو میکشت.ولی نیمساعت شده بود که عرفان بیرون بوداگه چیزیش میشد یا گم میشد بازم بابا منو میکشت
.
با ترس به بابا زنگ زدمو بهش گفتم.گفت پس تو کجا بودی که رفت بیرون؟ منم تند تند قضیه رو گفتم.عصبانی شد و بعدم گفت که الان راه میفته.
دیگه منتظر بودمو از ترس و نگرانی داشتم میمردم
که آقا عرفان اومد
.
با خنده گفت:إإإ داداشی اینجایی؟بستنی چی خریدی؟
تو دلم گفتم خدایا شکرت ولی از عصبانیت دلم میخواست بزنمش
.سرش داد زدم گفتم:کجا رفته بودی؟مگه قول ندادی همینجا بشینی؟هاا؟
پرو برگشت گفت :خودت اصلا کجا بودی ؟ من اومدم دنبال تو ولی هیجا نبودی؟
گفتم تو بیخودکردی اومدی دنبال من .مگه نگفتی خسته ای چرا رفتی بیرون؟اصلا کجا بودی نیمساعت؟جواب بده ببینم.
بغضش گرفت آخه تا حالا اینجوری باهاش حرف نزده بودم
گفت: میخواستم بگم بستنی نونیم دلم میخواد از اونام بخر.
گفتم :وای عرفان چرا بهم زنگ نزدی داداشی؟آخه چرا اینجوری میکنی؟می دونی چیکار کردی؟
گفت: ببخشید داداشی حواسم نبود.
دلم میخواست گریه کنم
.میدونستم الانا دیگه بابا میرسه.
عرفان دستمو گرفت کشید گفت ببخشید دیگه داداش پاشو پاشو بریم بستنی بخوریم پاشو دیگه.
گفتم عرفان آخه چی بگم بهت؟ بابا داره میاد خونه.من بهش زنگ زدم.
عرفانو میگی رنگش پرید.گفت :چرا زنگ زدی؟دوست داری بابا منو بزنه؟بعدم شروع کرد به گریه.
گفتم عرفان خوب تقصیر خودته دیگه.می دونی چقدر ترسیدم.داشتم سکته میکردم.نترس بابا حساب هردومونو میرسه.
اینو که گفتم بیشتر ترسید با گریه گفت اصلا باهات قهرم .بعدم دویید بالا.
...