ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

عید قربان مبارک:)


+ با عرض سلام و شرمندگی فراوان.اول از همه این عید بزرگ رو به همه تبریک میگم و بعد از همه معذرت میخوام که دیر اومدم اینجا ..ببخشید واقعا.از همه هم ممنونم که این روزا همش به یادمون بودید و به اینجا سر زدید..منم همش تو یاد شما بودم و دلم واقعا تنگ شده بود.ان شاالله بتونم جبران کنم.

روز شمار

سلام به همه.

یه ایرادی که دارم اینه که همیشه وقتی حالم بده و قاطی ام سریع میام اینجا و پست میذارم ولی وقتی همه چی خوبه  پست نوشتن و نگه میدارم برای هر وقت وقت شد..مثلا وقتی از سفر برگشتم یا آخر هفته...سر همینم چند بار شده پستای بدم جای پستای خوبمو گرفتن و مجبور شدم جای عنوان بنویسم "پست این هفته ام یه چیز دیگه بود" ...واسه همین ایندفعه تصمیم گرفتم همین الان پست بذارم، الان که هنوز شیرازمو اصلا وقت نمی کنم بیام نت... ولی با خودم گفتم امشب هرجور شده بیشتر بیدار می مونم و یه پست می ذارم.

حالا ایراد عرفان چیه؟!اینه که زیاد فکر میکنه.یعنی زیادی فکر میکنه...البته بابا میگه به داداشش رفته ...ولی من میگم نه،یعنی آره،من اینجوری هستم ولی عرفان برای این همه فکر کردن خدایی خیلی بچه ست...من سن عرفان بودم اصلا فکر نمی کردم.

ولی این فسقلی... شبی که  بابا بهش گفت فردا شب میخواد برگرده تهران خیلی  ناراحت شد پرسید چرا؟  بابا هم براش گفت چرا و گفت که چند هفته دیگه وقتی مامان خواست بره ما هم برمیگردیم خونه.ولی گفت نه و شروع کرد پیشنهاد دادن که بابا چجوری بمونه و بعدش چیکارا کنیم.فکر می کرد قراره سفرمون شبیه عید باشه.ولی  وقتی بابا گفت ایندفعه اینجوری نیست و آخرم بلیط هواپیماشو نشون داد بغض کرد بابا هم بغلش کرد و یادش آورد که چقد همش منتظر مامان بود و همش سوال می کرد که کی میاد و می خواست براش کتاب بخونه .و....عرفانم مثلا قانع شد ولی  فرداییش که از خواب بیدار شد سر صبحونه شروع کرد به بهانه آوردن و سوال پرسیدن و من اونجا به این نتیجه رسیدم که عرفان تو خوابم فک میکنه.

گفت خب اگه اونموقع که مامان بره بعد بلیط هواپیما نباشه من و داداش چیکار کنیم؟

بابا گفت واسه تو و داداشم برای اون موقع بلیط خریدم.

بعد گفت خب من اگه مثلا با شما یه کاری داشته باشم چی؟ بابا گفت هر وقت کار داشتی زنگ بزن...گفت نه مثلا اگه یه کاری بود که نمی شد تلفنی بگم چی؟

یعنی لحظه به لحظه حرفاش داشت خطری تر میشد و منم که همینجوریش هزارتا استرس و فکر و خیال داشتم، با این حرفام هی بدتر میشد و دیگه اعصابم داشت به هم میریخت.

بابا گفت هر کاری رو میشه تلفنی گفت، الان چجوری داریم حرف میزنیم، صدای همو میشنویم، تلفنی  هم همینجوریه دیگه.

یه چند ثانیه فکر کرد ،یهو گفت خب اگه من گم بشم چی؟!!!

وااای یعنی اینو که گفتا یهو قاطی کردم...آخه شصت هفتاد درصد استرسم  واسه همین دیوونه بازیاش و اون بلای اون دفعه و فکر اینکه بازم شیرازیم و بازم خونه دایی هست و بازم...بود.بعد دقیقا داشت حرف از گم شدن میزد هنوز بابا نرفته!!!!!!

بلند گفتم یعنی چی گم بشم؟تو مگه گمم میشی؟

گفت خب یعنی گم بشم دیگه ...بچه ها ممکنه گم بشن!!!شاید شما حواستون نباشه منو گم کنین.

گفتم ما حواسمون نباشه؟!!!تو عادته یهو  میری گم و ...میشی تو باید حواستو جمع کنی .

با اینکه بابا قبلا بهم گفته بود که ایندفعه قرار نیست چیزی بشه و عرفان دیگه همچون کاری نمی کنه و نگران دایی هم نباشن چون بابابزرگ اینا حتما اون ماجرا رو به مامان گفتن و مامان حواسش به همه چیز هست ...،ولی اونقد قاطی بودم که به جای اینکه به صدا زدنای بابا گوش کنم و دهنمو ببندم، چرت و پرتم و تا آخر گفتم ...حرفای منشوریم که همیشه همه چیزو افتضاح میکنه 

ولی من فقط بلند شدم رفتم ...تازه اون لحظه دلمم خنک شده بود که اونجوری گفتم ولی بعدش...

 مثلا می خواستم ایندفعه یه جور دیگه باشم ولی همون اولش  باز یه گندی زدم که بابا کلی زحمت کشید تا درستش کنه  خودمم کلی  معذرت خواهی کردم. یعنی قشنگ همون اول به بابا نشون دادم چقد می تونه رو م حساب کنه و خیالش راحت باشه این مدت

خلاصه شب بابا مارو گذاشت خونه مامان و رفت.آخرین باری که اومده بودم اینجا یه سال و نیم پیش بود ولی چیزی عوض نشده.

وقتی رفتیم تو خونه عرفان اول از همه رفت تو اتاقش و صداش اومد که بلند گفت آخ جوون تلوزیونم.

وقتی اینجوری گفت من فکر می کردم عرفان دیگه صبح تا شب با خیال راحت میخواد بشینه تو اتاقش پویا ببینه ....چون بابا هم  گفته بود که این مدت که پیش مامانیم من نباید اصلا کاری به کارای عرفان داشته باشم و اگه به هیچکدوم از قرارامونم عمل نکرد و کلا همشونم  یادش رفت بازم نباید چیزی بهش بگم چون مامان هست.ولی.... اصلا اینجوری نشد!!!یعنی از وقتی اومدیم پیش مامان عرفان اصلا انگار یه بچه ی دیگه شده.اگه بگم بچه نمونه کم گفتم.. بچه فوق نمونه شده.  مثلا سر تلوزیون دیدن.. روزای اول یه کم تلوزیون اتاقشو روشن میکرد و پویا میدید...تقریبانم زیاد... ولی الان  دیگه اصلا تو اتاقش تلوزیون نگاه نمیکنه.پویا رم اگه خونه باشیم سر ساعت روشن میکنه سر ساعتم خاموش...خودش!!! 

یا مثلا یه عادت بدی که داره اینه که وقتی واسه خودش شیر میریزه و میبره  بیرون آشپزخونه بخوره لیوانشو همونجا میذاره بعد دوباره میاد یه لیوان دیگه ورمیداره میبره یه جای دیگه میخوره باز همونجا ول میکنه...یعنی ظرف یکساعت کل لیوانا غیب میشن بعد باید بگردی از جاهای مختلف پیدا کنی...ولی الان شیر و که می خوره لیوان و میبره میذاره تو آشپزخونه!!!

حالا اینا که خوبه به قرارایی که هنوز تو مرحله  بحث و مذاکره با بابا ست هم با خودش توافق کرده و عمل میکنه !!!!!!

مثلا بابا چند وقت پیش بهمون گفت که چون دیگه مدرسه ها نزدیکه کم کم شبا زودتر بخوابیم که تا موقع مدرسه ها دیگه ساعت خوابمون تنظیم شه ولی خب عرفان طبق معمول کلی بهانه آورد که نه و زوده و خلاصه که داشتیم میومدیم هنوز قبول نکرده بود ولی اینجا ساعت ده میگه  میخوام بخوابم...بعد به منم گیر میده..میخواد بره بخوابه میگه امیر تو هم زود بخوابا  یا سر صبحونه هی میگه امیر شیر بخور 

وااای یه روز من و مامان تو آشپزخونه بودیم یهو اومد و عصبانی و با اخم منو نگاه می کرد دستاشم پشتش بود.

گفتم چیه؟!!...ولی هیچی نگفت همونطور فقط نگاه می کرد.

مامان گفت چیه مامانی ؟چرا عصبانی هستی؟

گفت باید تبلت امیرو ازش بگیرید!!!!

مامان گفت چرا؟

گفت چون چیزای بد توش داره!!!! بعدم تبلتمو از پشتش درآورد گرفت طرف مامان.

واای یعنی اونقد جدی و عصبانی گفت که خودمم یه لحظه به خودم شک کردم چه برسه به مامان بعدم یه حرف بیخودی زدم گفتم عرفان بازم بی اجازه به وسایل من دست زدی؟ 

خب وقتی من اینجوری میگم انگار که واقعا یه چیزی تو تبلتم دارم که نمی خوام کسی ببینه دیگه... یعنی  فک کنم تو نظر مامان اینجوری اومد آخه فقط گفت آره دیگه داداش درست میگه نباید بی اجازه تو تبلتشو نگاه میکردی...بعدم تبلتو گرفت گذاشت رو میز اصلا یه وضع افتضاحی شده بودا..دلم میخواست عرفان و له کنم. گفتم اصلا چیزای بد چی بود؟ بیا نشون بده ببینم.

گفت نمیشه که دیگه...پاک کردم!!!! 

گفتم یعنی چی پاک کردم؟چی رو پاک کردی؟

گفت همون برنامهه که توش پر حرفای بد بود!!!!

  گفتم   چی میگی ؟کدوم برنامه؟ بعدم   تبلت و ورداشتم که ببینم چی رو پاک کرده .مامانم عرفان و نشوند بغلش یه بوسشم کرد گفت  مگه میشه یه برنامه همش توش حرفای بد باشه؟!!حتما اشتباه دیدی مامان .

ولی گفت نخیرم همون که عکسش یه کم شکل قورباغه بود.اسمش فک کنم....فیلو بود.

حدس زدم چی رو میگه و نگاه کردم دیدم بله همونو پاک کرده... فیدیبو ،نرم افزار کتاب الکترونیکی ...رفته  بود دو ساعت توش گشته بود و چون اسم بعضی کتابا به نظرش  منشوری بود پاکش کرده بود!!!

با  اینکه دوباره نصبش کردیم و کلی براش توضیح دادیم که خیلی هم برنامه خوبیه و پر از کتابای خوبه و مامانم همینو گفت ولی گیر داده بود به اون چهار تا اسم.آخرشم گفت بازم پاکش می کنم. 

خیلی جلوی خودمو گرفتم که هیچی نگم بهش ولی بعدش تو اتاق گفتم عرفان یه بار دیگه به تبلت من دست بزنی چیزی رو پاک کنی خودت می دونیا...به بابا میگم دوباره بی اجازه وسایلمو ورداشتی.

ولی پررو گفت خودم امشب به بابا میگم تو تو تبلتت از این چیزا داری واقعانم شب به بابا گفت البته من که نشنیدم بگه چون میخواد با بابا حرف بزنه میره تو اتاق در و میبنده .ولی وقتی اومد بیرون  ناراحت و اخمو گوشی رو داد بهم...  بابا هم داشت باهام حرف میزد خندش گرفته بود می گفت فک کنم تذکرا و نصیحتام و برعکس دادم.. به تو باید می گفتم شیطونی نکن و حرف گوش کن ، به اون فسقلی باید می گفتم کاری به کارتو نداشته باشه و چغلیتو نکنه من فک می کردم بابا فقط به خاطر همین قضیه اینو میگه ولی بعد گفت که عرفان قبلانم باز چغلی منو کردههر چی ام پرسیدم مثلا چیا گفته بابا نگفت  فقط گفت هیچی .، فقط ان شاالله برگشتین  یه کم  به حسابت می رسم 

خلاصه که عرفان فوق نمونه ام که باشه ها بازم از شغل شریف امیرآزاریش استعفا نمیده فردا شبشم که بابا زنگ زده بود ،مثل همیشه عرفان اومد خودش اول جواب بده ولی قطع کرد!!! 

گفتم إإإ بابا بودا چرا قطع کردی؟

 دستمو گرفت کشید گفت داداش بیا یه دقیقه..بعدم منو برد تو اتاق گفت داداش ببخشید باشه؟ 

گفتم چی رو ؟...همون موقع باز بابا زنگ زد.

گفت بدو بدو ببخشید خب...کار خیلی اشتباهی کردم بی اجازه دست زدم دیگه نمی کنم خب؟

گفتم خب باشه...

یعنی هنوز "ش" باشه رو نگفته گوشی رو جواب داد و رفت تو اتاقش بعدش که با بابا حرف زدم ازم پرسید که دیشب ازت معذرت خواهی کرد یا نه ..منم تلافی چغولیاشو کردم گفتم  بار اول که زنگ زده بودید ،عرفان قطع کرد که وقت کنه بگه ببخشید

از کتاب خونیشم بگم که هنوز یک سوم کتاباشم برای مامان نخونده..با اینکه خیلی می خونه و مامانم اعتراضی نمیکنه...یعنی روزای اول که بیچاره مامان فک کنم سر درد می گرفت از دست عرفان، روزی پنج شیشتا کتاب می خوند واسش ولی بعد دیگه خودش خسته شده و کمتر می خونه ... یه چند باری ام به مامان گفته از رو کتاب قصه بهش املا بگه!!! یه بارم به من  گفت.

گفتم برای چی ؟چند وقت دیگه مدرسه ها باز میشه از رو کتابات املا میگیم  دیگه بهت.

ولی گفت خب اینم کتابامه دیگه..بگو خدایی تا حالا اینقد قانع نشده بودم..بعدم دیگه املا گفتم

 امشب خیلی نوشتم،فک کنم یه چیزایی هم یادم رفته باشه بنویسم ....ولی کلا پستم معمولی شد، مثل پستای دیگه شد...ولی این روزا اصلا مثل روزای دیگه نیست ..دلم میخواست یه جوری تو پستم معلوم میشد...ولی نشد...یعنی نشد که بنویسم..انگار نمیشه...ولی این روزا همش یاد یه روزایی میفتم ...یاد وقتی که تابستونا میومدیم شیراز و بعضی وقتا میشد که بابا یکی دو هفته بره تهران . تو اون مدت بازم به من و مامان خیلی خوش می گذشت،خیلی...اولش این فکره یه جوری بود واسم ولی بعدش... فک کردم که میشه این روزام همونقد خوش بگذره و خوب باشه....واقعانم مثل همون روزا داره خیلی خوش میگذره...خیلی...خداروشکر.

اوه اوه چقد دیر شد عرفان الان منو ببینه یه سوژه خوب برای چغلی پیدا می کنه بعد دیگه "یه کم" به حسابم رسیده نمیشه 

+عرفان یه روز شمار درست کرده و حساب کتاب میکنه که کی مدرسه ها باز میشه...فک کردم حواسش نیست روز شماری برای مدرسه ،روزشماری برای رفتن مامان و برگشتمونم میشه....ولی دیدم حتی روز برگشتمونم توش علامت زده...اولش حرصم گرفت ازش ولی بعد....حسودیم شد بهش.

++خیلی خیلی ممنونم که تو این روزا همش به یاد ما بودید و به اینجا سر زدید و خیلی ممنون از حرفا و راهنمایی های خوبتون.شرمنده که دیر جواب دادم.ببخشید

نمی دونم چرا  این روزا داره اینقد زود میگذره؟!!!

سفر!!!

همش فکر می کردم دوهفته دیگه که کلاسام تموم شه میریم مسافرت.می خواستم پیشنهاد بدم که بریم مشهد ولی خب...با اینکه تجربه ثابت کرده  فکرای من هیچوقت به درد خودمم نمی خوره، بازم نمی دونم چرا کلا اینقد فک میکنم به همه چی که بعدش....؟!!!!!

مامان برای سه هفته اومده ..ولی  چون تابستونه میخواد که ما بریم پیشش.فکر می کردم به خاطر کلاسام بابا اجازه نده ، ..ولی اجازه داد،گفت: این چند جلسه آخر و نری بعدا راحت می تونی جبران کنی.

 ولی دلم میخواست کلاسامو برم،میخواستم پیشنهاد بدم اگه بشه عرفان زودتربره و من بعداز کلاسام برم ...ولی...یاد دفعه پیش افتادم و پشیمون شدم.دیگه چیزی نگفتم.

عرفانم کلاساش دیروز تموم شد...از وقتی ام فهمیده داره وسایلشو جمع می کنه...یعنی طوری  داره جمع می کنه که فک کنم تو هواپیما رامون ندن!!

چمدون خودشو کم آورده و هر چند ساعت یه بار با یه چیزی میاد تو اتاقم میگه داداش اینم میذاری تو چمدونت، آخه واسه تو بزرگه...منکه هنوز چمدونمو نیاوردم بیرون ولی تا همین الان به اندازه یه چمدون وسایل گوشه اتاقم گذاشته!!!نمی دونم با این وضع وسایل خودمو کجا باید بذارم؟!!!!

امروز رفتم ببینم اصلا چیا ورداشته که جا برای مداد رنگیشم نداره؟!! دیدم لباس داره از چمدونش می ریزه!! اما یکی از لباسارو که برداشتم دیدم زیرش کتابه!!! نگاه کردم دیدم قفسه کتاباش خالیه!!یعنی کتاب درسیای پارسالشم گذاشته تو چمدون!!انگار آخرسر یادش اومده چمدون برای لباسم هست ، دیگه چند تیکه به زور روی کتاب دفترا جا داده...یعنی واقعا عجیبه ها...نه به عید که بابا پیک شادیشو به زور چپوند تو کیفش نه حالا!!!!

البته بابا حتما چمدونشو از این وضع درمیاره ولی این همه چیز که ورداشته هنوز سراغ پلی استیشن نرفته....نمی دونم واقعا نمی خواد حرفشو بزنه یا باز گذاشته واسه دقیقه نود..ولی اگه بگه ممکنه بابا اجازه بده...چون داریم میریم خونه مامان.مسافرت اونجوری نیستکه.

خلاصه که شنبه همگی میریم شیراز ولی بابا یکی دو روز بعد برمیگرده تهران...البته  این بخششو  هنوز به عرفان نگفتیم ، بابا گفت همون موقع بگه بهتره.

+باید خودمو درست کنم چون تو این روزا همه خوب بودن جز من که....(اینو قرمز نوشتم که یادم نره ..برای دفعه بعد)

می دونم شنبه همون دفعه ی بعده و باید...ولی فک نمی کردم قراره این شکلی باشه...ای کاش بابا بر نمی گشت.

نمی دونم چرا استرس گرفتم باز؟

شهر کتاب

اول از همه میلاد امام رضا (ع) رو با تاخیر به همه تبریک میگم.

پنجشنبه که رفته بودیم شهر کتاب که عرفان سهمیه کتاب این هفته شو بخره بلاخره ایندفعه تونست رکورد کوتاهترین زمان خرید کتابشو بزنه.چهل و پنج دقیقه...یعنی من جای بابا بودم این رکوردشو با یه جایزه تشویق می کردم که بازم از این کارا بکنه. البته من خودم شهر کتاب و خیلی دوست دارم ولی وقتی با عرفان میرم آخرش بدجوری پشیمون می شم اونقد که طولش میده و دل نمیکنه که بیاییم بیرون...یعنی وایساده میریم تو... رو زانو میاییم بیرون از خستگی...

حالا اون اوایل عرفان شهر کتاب و فقط برای لگو و پازل و کلا قسمت اسباب بازیاش دوست داشت ولی از وقتی باسواد شده دیگه قسمت کتاباشم دوست داره و یه وقتی ام باید برای اونجا بذاره ولی یه مدته خداروشکر بابا یه قراری گذاشته که برای خرید هر چیزی که میریم فقط باید همون قسمت و نگاه کنیم.. واسه همین برای خرید سهمیه کتاب که میریم باز اوضاع بهتره چون کتاب و سریعتر انتخاب می کنه (البته نسبتا)ولی وااای..خدا نکنه که برای جایزه بخواد بره قسمت اسباب بازیا و یکی انتخاب کنه...هیچی دیگه...

رکورد طولانی ترین خرید کتابشم مال آخر سال تحصیلیشه

با اینکه عرفان سر امتحانای ترم یک همش به دوستاش تقلب می رسوند و  معلمش اون موقع  نمی دونست  باید چیکار کنه از دستش و آخرش از بابا کمک خواسته بود ولی بعدش تصمیم گرفت  از این روحیه عرفان استفاده کنه.یعنی چون دیده بود که کلا دوست داره هرچی که یاد گرفته به بقیه هم یاد بده ، تو برنامه های کلاس خیلی از عرفان کمک می گرفته و عرفان و کرده بود دستیار خودش ، و اسه همین موقعی که بابا رفته بود کارنامه شو بگیره خیلی از زحمات عرفان تشکر کرده بودن وبهش لقب "معلم یار" داده بودن و با تقدیرنامه از زحماتش  قدردانی کرده بودن

اونروزوقتی رسیدم خونه اونقد ذوق داشت که اصلا یادش رفت جواب سلاممو بده ...همونطور با ذوق تقدیرنامه معلم یاریشو نشون داد و شروع کرد حرفای معلم و ناظمو کلا هر کی هر تعریفی ازش کرده بودو مو به مو برام تعریف کرد. بابا هم همش حرفاشو تایید می کرد و می گفت که امیرخیلی باید به داداشت افتخار کنی مثل من که خیلی بهش افتخار می کنم  ...منم بغلش کردم بوسش کردم و کلی آفرین گفتم بهش ..هیچی دیگه  ، مثل لبو  شده بود بچه.

بعد بابا گفت خب آقا عرفان حالا که اونقد به معلمت کمک کردی... به دوستات درس یاد دادی...دانش آموز نمونه بودی،  امروز کدوم شهر بریم ؟!!!

عرفانم با ذوق پرید گفت آخ جوون...

ولی همون موقع جواب نداد.گفت میشه الان نگم ..یه ذره فک کنم بعدش بگم ؟!

بابا هم گفت چرا نمیشه...اینجوری دیگه مثل اوندفعم پشیمون نمیشی .

اینو گفت ولی آخرش همیشه پشیمون میشه چون واقعا شهر کتاب و شهربازی و اندازه هم دوست داره واسه همین هربار هر کدوم و انتخاب می کنه آخرش پشیمون میشه و دلش اون یکی رم میخواد.

چون مثلا دفعه قبلش بعد از اینکه  تو شهربازی حسابی کیفاشو کرد و تقریبا همه وسایلو دوبار دوبار سوار شد موقع شام یهو یادش اومد که یه لگوی جدیدی رو تو شهر کتاب دیده که اونو میخواد. 

خلاصه بعد از یه ربع فک کردن شهر کتاب و انتخاب کرد و بابا هم گفت بریم حاضر شیم... ولی من اصلا به روی خودم نیوردم 

عرفان که حاضر شد و اومد پایین گفت إ داداش چرا لباس نپوشیدی؟ الان بابا هم حاضر می شه ها..

گفتم شهر کتاب جایزه توئه دیگه داداش...با بابا برو من درس دارم.

خیلی ناراحت شد گفت نه داداش تو هم بیا دیگه...بیا بگو چی بخرم؟

دیدم یا علی این از همین جا شروع کرده و دیگه قشنگ مطمئن شدم که از اون روزای له شدنه

گفتم خب همون لگوئه که اوندفعه می خواستی رو بخر دیگه.

گفت کدوم؟

گفتم همون کشتیه...

گفت یادم نیست کدومو میگی بیا خودت نشون بده

گفتم بری ببینی خودت یادت میاد تازه بابا هم یادشه...

همون موقع بابا  اومد و گفت چی یادمه؟   گفتم عرفان میگه یادش نیست اوندفعه کدوم لگو رو میخواسته، گفتم شما یادتونه ...

بابا یه کم خندش گرفته بود، بعدم گفت آره پسرم من یادمه... پس تو نمیای دیگه امیر نه؟  گفتم نه شما برید،منم یه کم درس می خونم.

از خنده بابا دیگه قشنگ فهمیدم بابا  هم  فهمیده چرا نمی خوام برم و به جنگ نرمی که بین من و عرفان در گرفته پی برده  واسه همین به عرفان گفت باشه پس ما بریم دیگه... ولی عرفان گفت نه منکه اصلا لگو نمی خوام ، می خوام کتاب بخرم.

بابا گفت باشه هر چی خواستی بخر..بیا..بعدم دستشو گرفت که برن و خداحافظی کردیم ولی یهو برگشت گفت امیر اوندفعه کدوم کتاب و گفته بودی بخرم؟

گفتم کتابی نگفته بودم..یادم نیست.

گفت چرا یه کتاب گفته بودی خیلی خوبه... بیا خودت ببین که یادت بیاد بعدمن همونو بخرم باشه داداش؟ 

واای یعنی خیییلی کلکه ها..میگن هرچی بگی بر علیهت استفاده میشهقشنگ همین شد...بابا هم دیگه رسما داشت می خندید    ولی با اینکه بابا زود جلوی خندشو گرفت و اومد به کمکم و گفت نه دیگه داداش درس داره..بابا خودم کمک می کنم دوتایی یه کتابه خیلی خوب انتخاب می کنیم. ولی عرفان اونقققد قیافشو مظلوم کرد و هی خواهش کرد که آخرش شکست خوردم

وقتی رسیدیم شهر کتاب و داشتیم می رفتیم تو  ساعتمو نگاه کردم...چهار و بیست دقیقه بود.

چون گفته بود می خواد کتاب بخره ،به خاطر قراری که  داشتیم مستقیم رفتیم قسمت کتابا ولی یه ده دقیقه که کتابارو نگاه کرد گفت امیر کدوم لگو رو می گفتی؟

گفتم مگه نگفتی کتاب می خوای..پس نمیشه بریم اونور...بعدم یه کتاب ورداشتم بهش نشون بدم  ولی اصلا نگاه نکرد رفت پیش بابا که اجازه بگیره یه لحظه بره قسمت اسباب بازیا  بابا هم بعد از یه بحث مختصر بلاخره اجازه داد دودقیقه بره اونور... 

گفت آخ جون و دویید... منم دنبالش رفتم...

مسئول اونجا دیگه مار و میشناسه.. عرفان و که دید گفت به به سلام جناب "مناسب سن" بیا که ایندفعه کلی انتخاب برات دارم  

آخه  هروقت  من و بابا  تو مشورت دادن  خسته میشیم  اون  آقائه میاد کمکمون و به عرفان مشاوره میده که ما یه نفسی بکشیم ،بعد هر چی رو که پیشنهاد میده عرفان اول می پرسه : این مناسب سن من هست؟! هیچی دیگه سر همین این لقب جدیدم به القابش اضافه شده

وقتی آقائه اونجوری گفت من فک میکردم عرفان وسوسه شه و بگه کتاب نمیخواد  ولی به فروشندهه سلام کرد و گفت  نه نه ایندفعه فقط اندازه تا 120 شمردن وقت دارم بعدم شروع کرد شمردن و تند تند از جلوی اسباب بازیا رد میشد که  سریع همه رو نگاه کنه...دو دقیقه شم خیلی از دو دقیقه بابا زودتر تموم شد اونقد که تند می شمرد  شمردنشم که تموم شد دویید بخش کتابا ولی...آخرش ساعت هفت و پنج دقیقه بود که از شهر کتاب آزاد شدیم.

ولی بابا واقعا تو این زمینه خیییلی خونسرده...وقتی اومدیم خونه به بابا گفتم بابا دیگران  هر کتاب یا اسباب بازی به عرفان میدن  که خوشش میاد ..خب ما هم خودمون بریم براش جایزه بخریم  تازه سلیقه شم بهتر می دونیم.

 بابا گفت نه دیگه، نمیشه..چون این گشتنم جزو جایزشه منم گفتم پس من از دفعه بعد تو جایزش نمیام

ولی بابا خندید گفت نه فک کنم اونم نمیشه چون ظاهرا تو هم جزو جایزشی 

+البته ایندفعه خیلی خوب بودا...نسبت به دفعه قبل بیست دقیقه پیشرفت کرده بود...یه بیست دقیقه دیگه پیشرفت کنه حله.

پریا

از وقتی که عرفان اومد پیشمون ما دیگه تقریبا هیچ کدوم از سریالای تلوزیونو نگاه نمیکنیم.یعنی اوایل یه کم می دیدیم ولی دیگه نمی بینیم چون واقعا هیچکدوم از سریالا مناسب سن عرفان نیستن. ولی فک کنم بچه های دیگه همه چی نگاه می کنن!!! 

هفته  پیش یه روز عرفان اومد پیشم و شروع کرد یه سری سوال پرسیدن ...درباره مامان بابا.سوال اولش معمولی و تکراری بود ولی از سوال دومش واقعا کف کردم!!!!  مطمئن بودم که این حرفو از یه جایی شنیده،چون اصلا امکان نداشت از فکر خودش همچین سوالی بپرسه...منم یه لحظه عصبی شدم گفتم اینو از کی شنیدی؟!ها؟

گفت هیچکس ..خب بگو دیگه آره؟ 

منم جواب سوالشو دادم ولی هی سوالشو کش می داد، منم  دیگه  هرجور بود خونسردیمو حفظ کردمو همه چی رو براش یادآوری کردم، همه اون حرفایی که هزار بار شنیده ولی خب بازم براش گفتم ، آخرشم با مهربونی بازم ازش پرسیدم که اون حرفی که اولش زد و از کجا شنیده ولی هی می گفت هیچکس...بعد یهو یه چیزی گفت که... یعنی یه سوالی کرد که... فکر کنم دود از سرم بلند شد..یه لحظه اصلا زبونم بند آمده بود.. قلبم تند شده بود

گفتم عرفان بگو این چیزا رو از کجا می گی؟!! ولی هی میگفت هیچ جا  ، چیه مگه میخوام بدونم بگو دیگه...منم گفتم تا نگی از کجا شنیدی جواب نمیدم...قهر کرد گفت اصلا نمیخواد بگی خودم میدونم که...واقعانم جواب سوالشو بلد بود.بعدم رفت.

یعنی کارش همینه،فقط بلده یه استرس بندازه تو فکرم بعدم راحت واسه خودش بره.  آخه می دونستم باید به بابا بگم....می شدم نگما ولی ..بازم تصمیم گرفتم بگم ولی هرجور فک می کردم گفتنش خیلی فاجعه بود، یعنی در حد شکنجه بود برام از سختی...برای همین همون موقع نگفتم.

ساعت 9 بود که شنیدم صدای فوتبال میاد و یهو یادم افتاد فوتبال پرسپولیس -فولاد داره .رفتم پایین دیدم عرفان روشن کرده گفتم دستت درد نکنه عرفان اصلا حواسم نبود بازی امشبه... ولی تا نشستم زد شبکه یک!!! 

 آخه معمولا اون ساعت تلوزیون ما اگه خاموش نباشه رو شبکه یکه...

گفتم إإ چرا زدی یک بزن سه.

اخم کرد گفت نخیر بابا میخواد اخبار ببینه!!! 

گفتم کو؟ کجا بابا میخواد ببینه؟!! اگه میخواست میومد. بزن سه.

ولی گفت خودم روشن کردم میخوام ببینم!!!! 

وقتی الکی لج میکنه قشنگ مشخصه....گفتم چی میخوای ببینی ؟ پویا که نمی تونی ببینی الان...

گفت خودم می دونم میخوام اخبار ببینم!!!

گفتم لوس نشو دیگه عرفان تو که اخبار نمی بینی بزن سه با هم فوتبال ببینیم . ولی انگار نه انگار همونطور با اخم داشت  نگاه می کرد منم اعصابم خورد شد که محل نکرد... پاشدم از روی تلوزیون زدم سه .ولی عصبانی اعتراض کرد، باز زد یک!!! منم زدم سه بعد انگشتمو گذاشتم رو چشمی تلوزیون ،هرچی با کنترل میزد دیگه کار نمی کرد.

 گفت نکن امیر بدجنس دستتو وردااااار...دیگه داشت خیلی سر صدا میکرد

گفتم خب داداشی چرا اینجوری می کنی تو که اخبار نمی بینی اذیت نکن دیگه آفرین بیا با هم فوتبال ببینیم تو که دوست داری. 

ولی یهو بلند شد کنترل و پرت کرد رو مبل بعدم قهر کرد داشت می رفت ولی بابا سرصداها رو شنیده بود.. اومد پایین بعدم جلوی عرفان گرفت گفت...چی شده بابا ؟چرا کنترل و پرت می کنی؟قرار نبود چیزی رو پرت نکنی؟!

گفت آخه امیر بدجنس نمیذاره تلوزیون ببینم ،اول خودم روشن کردم  نمیذاره بزنم. 

گفتم بابا الکی میگه نمیخواد چیزی ببینه همون اولم زده بود سه.

بابا گفت کجا می خوای بزنی؟... بعدم کنترل و بهش داد گفت بزن ببینم چی میخوای ببینی.

گفت امیر اونجاست نمیذاره عوض کنم. من دیگه خیلی وقت بود انگشتمو ورداشته بودم ولی بابا گفت امیر بیا اینجا وایسا..منم رفتم اون ور که ببینیم آقا بلاخره چی می خواد ببینه 

کنترلو که گرفت اول زد یک بعد یه چند ثانیه بعد دوباره زد سه!!!!!! بابا گفت چی شد؟بلاخره چی می خوای ببینی؟ اینکه همون فوتبال شد!!

ناراحت گفت میخوام پریا ببینم.مگه الان ساعت نه نیست؟!!

بابا فک کرد پریا اسم یه کارتونی،  چیزیه...گفت ساعت نه و ده دقیقه ست ، وقت پویام نیست، بشین با داداش فوتبال ببین.

گفت نه پویا نمیده که سریاله، شبکه سه میده ،ساعت نه...می خوام اونو ببینم.نمی دونم چرا نمیده؟!

بابا گفت چه سریالیه؟!!

گفت پریا دیگه...خیلی جالبه.

بابا گفت تو از کجا فهمیدی خیلی جالبه؟

گفت مانی گفت،هر شب نگاه می کنه فقط پنجشنبه ها با جمعه ها تکراری میده دیگه نگاه نمی کنه....ما هم ببینیم بابا باشه؟!

بابا گفت من که نمی دونم چجور سریالیه ..باید ببینم  اگه مناسب سنت بود بعد...

گفت مناسب سنم هست.خب مانیم هم سن منه دیگه ،اونم نگاه می کنه.

بابا گفت مانی نگاه کنه دلیل نمیشه تو هم نگاه کنی، باید ببینم  چه سریالیه بعد..

گفت من خودم می دونم چه سریالیه یه کم بگم؟!...بعدم شروع کرد تعریف کردن!!!

اون اول که عرفان گفت میخوام پریا ببینم و مانی گفته، من حدس زدم که ممکنه اون سوالاش از همین سریاله باشه ولی وقتی شروع کرد سریاله رو تعریف کردن و همه ی اون سوالایی که پرسیده بود و لای ماجرای سریاله تعریف کرد! دیگه فهمیدم واقعا قضیه همین بوده.تازه کلی چیزای جدیدم گفت ...یه چیزایی درباره ایدز و آمپول و..

یعنی یه لحظه خندم گرفته بودا..آخه مثلا ما سریال نگاه نمی کنیم که عرفان نبینه بعد داشت ماجرای سریاله رو قشنگ برامون تعریف می کرد.

بابا هم اصلا مونده بود چی بگه...دیگه  گذاشت کامل تعریف کنه.. بعد که تموم شد پرسید که همه اینا رو مانی برات تعریف کرده؟اونم گفت آره... ولی مهلت نداد بابا حرف بزنه که یهو  گفت بابا من آمپول زدم ممکنه که ایدز گرفته باشم؟ آخه کیوانم آمپول زده بود دیگه.

وااای ..یعنی دیگه کاملا بابا رو مطمئن کرد که سریاله مناسب سنشه بابا که یه لحظه قشنگ هنگ کرد.. معلوم بود خیلی عصبی شده  ولی فقط بلند شد گفت  با بابا بیا بریم بالا.

گفت نه ..کجا؟الان شروع می شه!! 

بابا گفت بیا کارت دارم...وقتی یه کاری رو بهت میگم بگو چشم بابا.

به زور گفت چشم بابا بعدم رفتن منم دیگه فوتبالمو دیدم و با خودم فک کردم بدم نشد دعوامون شدا چون دیگه خودش همه چی رو به بابا گفت، لازم نشد من بگم 

خلاصه که بابا قانعش کرد که سریاله مناسب سنش نیست.. هر چند که یه چند روزی طول کشید آخه مانی خیلی تو تعریف کردن پشتکار داشت ولی بلاخره اونقد قانع شد که خودش به مانی گفت  دیگه دوست نداره براش تعریف کنه  و تازه بهش گفت خودشم دیگه نگاه نکنه چون  براش خوب نیست.

+خداروشکر اونشب اصلا پریا نداد..یعنی موقع فوتبال زیرنویس کرد که امشب پریا نمیده اگه میداد فک کنم ماجرا داشتیم.

+نمی دونم پریا واقعا سریال خوبی هست یا نه...تو اینترنت یه کم دربارش خوندم ولی اینجوری  نمیشه فهمید چون ندیدم ،ولی مطمئنم برای هفت ساله ها خوب نیست. اما عجیبه که اینقد براشون جالبه!!! 

++آهنگ "دلتنگیام" از فریدون آسرایی.