ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

کشتی بازی نامحسوس:)))

دیشب مهمون داشتیم ..خداروشکر خوب بود و خوش گذشت ولی خب عرفان یه کم حالش گرفته شد.آخه از چند روز قبل همش داشت برای دیشب برنامه میریخت که با بچه ها چه بازیایی کنه و چه چیزایی بهشون یاد بده ولی ...ولی یهو دیدم که با گریه اومد پایین  

وقتی پرسیدیم چی شده با گریه گفت مثلا قرار بود امشب کلی بازی کنیم کیف کنیم ولی اصلا گوش نمیده که همش بازی رو خراب میکنه.

 بعدم به طاها گفت  زهرا از تو کوچیکتره ولی سوادش از تو بیشتره آخرشم نفهمیدیم ماجرا چی بود که اینو گفت  ولی خب طاها  کلا خیلی شیطونو شلوغه،شاید به زور بتونه ده دقیقه یه جا بشینه.بعد انتظار داشت که  قشنگ بشینه یه بازی رو کامل باهاش بکنه یا میخواست حتی بهش شعر یاد بدههیچی دیگه کلا قهر کرده بود میگفت دیگه باهاش حرف نمیزنه.بابا هم یه کم باهاش حرف زد و گفت که اونا مهمونن و تو باید به حرف اونا گوش بدی و هر بازی که اونا خواستن بکنی و... 

مثلا قبول کرد و  گفت باشه ولی تا موقع شامم یه کم سرسنگین بود باهاش سر شامم بیچاره طاها رفته بود پیشش نشسته بود هی میگفت قهری؟ 

عرفانم فقط ابروشو میبرد بالا که یعنی نه ولی جواب نمیداد.

 آخر سر طاها گفت خب من معذرت میخوام باشه؟آشتی هستی؟میای بازی کنیم بازم؟

عرفانم  گفت خب آره الان غذا بخور بعد

 بعد از شامم عمو کیارش دیگه طاقت نیورد و  وارد عمل شد آروم همه مونو صدا کرد که بریم بالا و به صورت نامحسوس کشتی بازی کنیم 

آخه از همون اول طاها هی به عمو میگفت بیا کشتی بازی کنیم ولی عمو کیارش هی میگفت نه نمیشه ،آخرسرم بابام گفت طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه؟ 

طاها ام گفت چرا؟

بابا گفت عرفان قشنگ به طاها بگو که چرا ممنوعه. 

عرفانم شروع کرد برای طاها توضیح دادن که کشتی بازی چقد خطرناکه و بعدم اون خاطره دماغ عمو رو تعریف کردن....عرفان که داشت تعریف میکرد عمو آروم به من گفت نگاه کن چجوری از مضرات کشتی سخنرانی میکنه شیطونه میگه  همین الان پاشم بگم  اون روز صبح منو بیدار کرد چی گفتااا  

واسه همین فک کردیم عمو دیگه بی خیال شده ولی چون عرفان و طاها یه کم حرفشون شده بود عمو گفت  بریم  بالا که یه کم بازی کنیم با هم ولی معلوم بود دیگه...عمو...یواشکی..بالا..مساویست با کشتی بازی

رفتیم تو اتاق مهمون چونکه اونجا وسیله کمه و جا زیاده بعد عمو مثل مربی با عرفان و طاها حرف زد بعدم شروع کردن کشتی گرفتن ولی هنوز شروع نکرده زهرا اونقد هیجان زده شده بود شروع کرد جیغ زدن عمو سریع طاها و عرفان و نگه داشت، بعدم زهرا رو بغل کرد گفت هیسسسس جیغ نزن الان لومون میدی.

بعد به عرفان گفت برو رنگ آمیزی و مداد رنگیاتو بیار...طاها فک کرد دیگه عمو نمیخواد بازی کنه گفت آبجی چرا جیغ زدی؟ عمو دیگه جیغ نمیزنه.

ولی عمو گفت صبرکن بازی میکنیم...عرفان برو بیار..عرفانم رفت آورد بعد عمو به عرفان و طاها گفت اگه یهو یکی اومد بالا سریع بیایید پیش این رنگ آمیزیه که کسی نفهمه داریم چیکار میکنیم فهمیدین؟ بعدم به من گفت برم دم در بشینم نگهبانی بدم

منم دم در  نشستم و یه لحظه که سه تاییشون داشتم باهم کشتی میگرفتن و زهرا هم تو بغلم داشت براشون دست میزد داد زدم بابا اومد...

یعنی در کسری از ثانیه طاها و عرفان رفتن سر رنگ آمیزی ،عمو هم اومد زهرارو بغل کرد...مثلا داره با اون بازی میکنه چند ثانیه بعد عمو گفت کو پس؟ گفتم إإإ ببخشید سایه دیدم هیچی دیگه نزدیک بود یه پس گردنی بخورم ...  خب میخواستم سرعت عکس العملشونو  تست کنم.

دیگه یه کم که گذشت عمو گفت کسی نمیاد ...بعدم  در و بستیم و با حفظ سکوت ادامه دادیم که یهو دیدم در باز شد و بابا اومدتو!!!! زهرا هم بغلش بود!!!!...ما اصلا نفهمیدیم زهرا کی رفته بود بیرون!!!!!!

اون لحظه عرفان و طاها داشتن کشتی می گرفتن و منو عمو کنار بودیم ...و البته خیس عرق عرفانم سریع پرید پیش رنگ آمیزی ولی طاها...وااای اونقد هیجان داشت که اصلا نفهمید چی شده رفت باز پرید رو عرفان گفت بیا دیگه   

عرفان داد زد گفت إإإ نکن طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه

منو عمو هم دیگه ترکیدیم از خنده...بابا هم خندش گرفته بود. عمو کیارش طاها رو گرفت گفت طاها ول کن.. طاها. 

طاها هم برگشت و بلاخره بابا رو دید

بابا گفت خب زهرا خانم گفتی  داشتن چیکار میکردن؟

واای زهرا با ذوق دستاشو  تکون داد گفت همش اوشی بازی کردن  طاها ....  بعدم شروع کرد کشتی گرفتم عرفان و طاها رو تعریف کردن...اونقد بامزه شده بود..موقع تعریف کردن دستاشو با هیجان هی تکون میداد،همش نزدیک بود بخوره تو صورت بابا..بابا  هی سرشو میبرد عقب که  نخوره بهش..یعنی دیگه مردیم از خنده...

بابا هم هی وسطا می گفت آها که اینطور... عمو کیارشم بود؟ !!امیر چی؟!! ..بعد زهرا هم می گفت آره و بازتعریف میکرد...خلاصه که به قول عمو کیارش اول لومون داد بعدم قشنگ همه مونو با کیفیت فول اچ دی فروخت

ولی همش تقصیر عمو کیارش بدآموزنده بود

+از یکشنبه هم کلاسای مدرسه شروع میشه!!! گفته بودن از آخرای مرداد، نمی دونم چی شد یهو؟!!!! یکشنبه و دوشنبه هر هفته از کله سحر باید برم مدرسهخوبه باز به خاطر ماه رمضون امتحانا زودتر تموم شد... حداقل یه ماه تعطیلی داشتیم....


عید فطرمبارک:)))

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت 

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...

شبهای قدر و...

دومین شب قدرکه فرداییش تعطیل بود رفتیم خونه بابا بزرگم و از اونجا همگی رفتیم احیا...از خوبی و حال فوق العاده  اون شبا هم که هر قدر بگم کمه،اصلا قابل توصیف نیست...فک نکنم هیچ موقع از سال بشه که آدم خدا رو اونقد صدا کنه...

عرفانم خیلی سعی می کرد با بقیه دعای جوشن کبیر و بخونه ولی سختش بود...همش  می پرسید مثلا کجا نوشه یا حلیم...یا، یا مجیب کجاست؟...ما هم بهش نشون میدادیم ولی باز جا میموند و گم میکرد بعد پرسید الغوث کوش؟کجا نوشته؟....منظورش همون تیکه ای بود که بعد از هر فراز تکرار میشه.

گفتم اونو ننوشته باید خودمون بگیم.گفت چرا ننوشته؟گفتم چرا نوشته ولی یه بار اولش نوشته دیگه.. به هر شماره که رسیدیم خودمون باید بگیم.گفت برای تو هم ننوشته؟ گفتم نه ننوشته ولی کتاب و خم کرد نگاه کرد که مطمئن شه بعد رفت پیش بابا گفت برای شمام ننوشته؟

بابا گفت چی رو؟ ولی جواب نداد کتاب بابا رو خم کرد خودش نگاه کرد .من گفتم نه تو هیچ کدوم ننوشته ..ولی  رفت سراغ باباجون بعدشم عمو کتاب همه رو نگاه کرد که ببینه شاید تو یکیش نوشته باشه 

بابا پرسید دنبال چیه؟ منم گفتم. دوباره که عرفان اومد پیشمون گفت أه چرا تو هیچکدوم ننوشته؟!  دیگه بابا براش توضیح داد و اون یه باری که اول دعا نوشته بهش نشون داد و گفت که چند بار بگی تو هم یاد میگی.

دیگه فقط همون تیکه رو می خوند و با بقیه تکرار میکرد تا اینکه بلاخره یاد گرفت.کلی هم ذوق کرده بود دیگه تا خونه هم همش می گفت که یادش نره.

دیگه سحری هم خونه باباجون خوردیم و همونجا خوابیدیم.چون تولد عرفانم بود و قرار بود که بعد از افطار براش کیک بیاریم که شمع فوت کنه و کیک ببره.البته چون شب تولدش شب شهادت بود و شب قدر کلا میخواستیم کاری نکنیم ولی باباجونم گفت که فردا شبش که ایرادی نداره دور هم کیک بخوریم که عرفانم خوشحال بشه.

صبح که بیدار شدیم(البته همون ظهر) عمو و عرفان خیلی با هم پچ پچ میکردن، اصلا خیلی مشکوک بودن. رفتم پیششون گفتم چی شده؟چه خبره؟  عمو بهم چشمک زد بعد با اخم به عرفان نگاه کرد گفت هیچی...یه رازه بین منو عرفان مگه نه؟!

عرفانم مظلوم نگاه کرد گفت میخوام به داداشم بگم..اشکال نداره

عمو گفت إإإ اشکال نداره؟ باشه پس منم میخوام به داداشم بگم...بعد میخواست بابا رو صدا کنه ولی عرفان گفت نه نه خب باشه نمیگم.

بعد بابا که اومد پایین عرفان  بلند شد رفت پیش بابا گفت بابا میریم خونه؟! بابا گفت الان ؟! الان که نه بعد افطار میریم چی بود؟

گفت آخه یه چیزی جا گذاشتم تو خونه..بریم ورداریم بعد دوباره بیایم؟

بابا پرسید چی ولی نمی گفت که فقط میگفت یه چیز مهمه واجبیه..بابا هم میگفت تا ندونم چیه نه نمی برمت.

عرفان بلاخره گفت خب psp رو میخوام!!!

بابا قشنگ شکه شد!!!!! گفت چی میخوای؟!!!! 

البته منم اگه حرفای عمو و عرفان و نشنیده بودم همونقد تعجب میکردم آخه ما چند وقت پیش طی یه پروژه خیییلی طاقت فرسا psp بازی کردن عرفان و ترک دادیم. تقریبا دوماهی میشه که دیگه اصلا بازی نکرده.واسه همین بابا خیلی تعجب کرد.

عرفان گفت psp دیگه بابا، همون که مامان داده بود.

بابا گفت عرفان تو که خیلی وقته دیگه تو خونم بازی نمیکنی بعد الان خونه بابا جون میخوای چیکار؟!!!

وااای عرفان یهو به عمو کیارش اشاره کرد گفت نه من نمیخوام که عمو میخواد

یعنی قیافه عمو دیدنی شده بودا ..اصلا شوکه شده بود گفت چی میگی بیا اینجا بینم.ولی بابا نذاشت بیاد با لبخند گفت آها پس عمو میخواد...اصلا برای عمو گفتی که دیگهpsp بازی نمیکنی و دوست نداری؟!به جاش همش بازیای گروهی و فکری خوب میکنی؟ برو تعریف کن تا عمو هم بدونه که psp چقد ضرر داره. برو.

منم بدجور خندم گرفته بود، روز شهادتم بود..اصلا یه وضعی بودا..همشم تقصیر این عمو و عرفانه بود دیگه

عرفان اومد پیش عمو ،عمو گفت چی میگی به بابات؟ 

گفت خب شما psp میخواید دیگه..میخوام برم بیارم...عمو گفت اصلا وقتی به بابات گفتم میفهمی..عرفانم بغض کرد و داشت گریه اش می گفت گفت نه نه خب ببخشید منکه میخوام بدم  

عمو هم دید جدی جدی داره گریه اش میگیره دیگه بغلش کرد بوسش کرد گفت نه نمیگم شوخی کردم عمو.. psp رم شوخی کردم واقعا نگفتم که

ولی عمو خیلی بدجنسه روز تولدش نزدیک بود گریه شو در بیاره. 

بعد عمو برام گفت که چی شده بود.عرفان زود بیدار شده بوده بعد رفته بوده سراغ عمو بیدارش کرده گفته بیایید یه کم کشتی بازی کنیم بابام الان بیدار میشه ها عمو هم سر همین میخواسته اذیتش کنه گفته  باید psp تو بدی بهم تا به بابات نگم. عرفانم چون دیگه بازی نمیکرده راحت قبول کرده واسه همینم قشنگ رفت به بابا گفت. ولی عمو که نمی دونست ...فک نمیکرد عرفان اصلا قبول کنه و تازه بره به بابام بگه

بعد از افطارم کیک آوردیم و شمع 7 گذاشتیم ولی عمو باز شیطنت کرد و دو تا شمع دیگم گذاشت و شد 167...بعدم عرفانو سر کار گذاشته بود که تو و داداشت رو هم 167 سالتونه...عرفانم هی حساب میکرد میگفت نخیر ۲۳ سالمون میشهآخه فردایی شم تولد من بود ولی خب کیکو برای عرفان خریده بودیم.

این کارم اولین بار عمو کیارش موقع تولد عرفان کرده بود.برای شب تولد من که کیک خریده بودن چون عرفان همون روز  به دنیا اومده بود عمو یه شمع صفر برای عرفان خرید و گذاشت  کنار 9 و شد90 بعد هی میگفت امیر چقد پیر شدی ۹۰سالت شده

شب های قدر



التماس دعا

فسقلی برگشتی:))

گفته بودم وقتی مدرسه عرفان تموم شد روزایی که امتحان داشتم بابا میذاشتش خونه باباجونم و بعد از ظهر ها میرفت دنبالش، ولی روز اول که بابا از سرکار برگشت عرفان باهاش نبود، گفت که کلی خواهش و التماس کرده که امشب و  پیش عمو کیارش بمونه.بابا هم چون من فرداییشم باز امتحان داشتم قبول کرده بود.

ولی ساعت حدود نه و نیم بود که زنگ در و زدن...عمو کیارش بود... گفت باز کن فسقلیتونو پس آوردم!!!!!

وقتی اومدن تو و سلام کردیم گفتم إ عرفان اومدی که...عرفانم خوشحال گفت سلام داداااش.

بابا هم که عرفان و دید دقیقا همینو گفت،عرفانم رفت پیش بابا وایساد دستشو گرفت گفت آره اومدم.

اولش فک کردم یه چیزی شده که عرفان اونقد خوشحاله ولی عمو کیارش با اخم گفت :بیا اینم بابات...بگو ببینم چیکار داشتی که تلفنی نمی شد بگی؟ 

بعدم همونطور عصبانی منتظر بودعرفان جواب بده.البته معلوم بود عمو الکی اخم کرده و واقعا عصبانی نیست .

ولی عرفان هیچی نگفت ،بابا گفت  عرفان چیه بابایی چی شده؟ 

یه کم فک کرد گفت الان یه لحظه یادم رفته بعدم میگم ...بعدم دویید داشت میومد بالا ولی عمو گرفتش گفت کجااا؟این همه هی گفتی یه کار مهمه واجب دارم چی شد پس؟منو کشوندی تا اینجا یادت رفت؟

عرفان گفت خب  شما برید من بعدا یادم میاد میگم به بابام دیگه... بعدم دستشو کشید دویید بالا عمو هم دیگه یه کم خندش گرفت بلند گفت تو جرات داری فردا باز بیا خونه ما!!!! عرفانم بلند گفت جرات دارم میام ...بعدم رفت تو اتاقش. 

عمو گفت نیم وجبی غد!!!! بعدم شروع کرد تعریف کردن.گفت کلی شیطنت کرده و شیطونیاش که ته کشیده دم غروب یهو یادش افتاده که با بابا یه کار خیلی مهمه واجب داره...خواستن زنگ بزنن که تلفنی بگه ولی گفته اصلا تو تلفن نمیشه بگه باید حتمابیاد خونه ...دیگه مامان جونم فهمیده که داره بهونه میگیره و پشیمون شده که تنها مونده اونجا و میخواد برگرده خونه واسه همین به عمو گفته عرفان و برشگردونه ولی عمو باز کلی اذیتش کرده که مجبورش کنه اعتراف کنه ولی آخرشم باز کم نیورده، فقط با بغض هی میگفته که بیارتش خونه چون کارش خیلی مهمه...

یعنی واقعا فک نمیکردم عرفان تنهایی پیش مامان جون باباجون و عمو نمونه!!!!!.

داشتیم شام میخوردیم بابا  به من چشمک زد بعد گفت عرفان بلاخره یادت نیومد با بابایی چیکار داشتی؟

جدی شد باز یه کم فک کرد ، بعد گفت خب باید میومدم خونه دیگه... اصلا بابا  این عمو کیارش خیلی بدآموزندست همش یه کارایی  میکنه که.

واای من یهو زدم زیر خنده گفتم چی؟ عمو چیه؟ 

گفت إ بد آموزنده دیگه عمو کوروش راس میگه.

آخه عمو کوروش همش به عمو کیارش میگه تو برای بچه ها بدآموزی داری..قاطی کرده بود میگفت بد آموزنده.

بابا گفت بدآموزی... نه بدآموزنده.بعدم شما قول ندادی شیطونی نکنی اونجا؟ با عمو شیطونی کردین باز؟!

گفت نه منکه نکردم عمو هی گفت بیا بریم پشت بوم  کارای جالب بکنیم بعدش بادکنک و  نخشو آتیش زدیم ،من نزدما عمو زد بعد...واای یه چیزایی گفت که یعنی عمو رو تو دو دقیقه طوری فروخت که دیگه هیچوقت نتونه پس بگیره.

بابا هم عصبانی شده بود از کار عمو گفت به به دیگه چیکارا کردین؟

 گفت نه هیچی دیگه بادکنکم من نکردم که بابا عمو کرد.

بابا گفت بله،..من می دونم و این عموی شما...

عرفانم گفت نخیر داداش خودتونه

واای،من دوباره خندم گرفت آخه خیلی باحال گفت واقعا ...بابا هم دیگه خندش گرفت

بیچاره عمو کیارش ، تو اون لحظه همه نسبت خودشونو باهاش انکار میکردن.

هیچی دیگه یه کاری کرد که اگه روزای دیگه مثلا پشیمون میشد میخواست بمونه هم بابا نذاره ولی بابا گفت که اصلا دیگه هیچوقت نخواسته بمونه ...دیگه همیشه سریع میومده سوار میشده.