ما هرسال محرما میریم مسجد نزدیک خونمون.تاسوعا و عاشورا هم همیشه خونه بابابزرگم هستیم و همونجا میریم هیئت.
حالا امسال مدرسه مون یه هیئت جوانان زده و امسال اولین سال مراسمشه و همه دانش آموزارو دعوت کردن که برن اونجا.منم به بابا گفتم و یه شب با هم رفتیم که ببینم چجوریه...واقعانم هیئت خیلی خوب و با صفایی بود و کلی از همکلاسیا و هم مدرسه ای هامم بودن و قرار شد از شبای بعد اگه خواستم خودم برم و با علی قرار گذاشتم که هر شب بریم، ولی فردا شبش که خواستم برم عرفان خیلی اذیت کرد.هی می گفت نرو..مثل همیشه با ما بیا مسجد.بابا هم باهاش حرف زد و منم دیگه علی اومده بود ، خداحافظی کردم و رفتم ولی وقتی اومدم خونه قهر بود.قهر که نه..همون دوست نبود باهام.
با اینکه بابا باهاش کلی حرف زده بود بازم ناراحت بود و باهام کم حرف میزد.ولی بابا گفت اشکال نداره چند شب بگذره عادت میکنه اما فرداشبش گفت داداش امشبم بازم میخوای بری اونجا؟ گفتم آره دیگه...گفت امشب نرو دیگه خب؟ فردا برو.
اصلانم نمیفهمیدم منو میخواد چیکار؟!! آخه مسجدم که میریم وقتی پیش علی و یکی دیگه از دوستامم ، عرفان یه لحظه ام نمیاد پیش ما... یعنی از اول تا آخر مراسم از پیش بابا جم نمی خوره ...فقطم محرما اینجوریه نمی دونم چرا؟!
گفتم عرفان تو که مسجدم پیش ما نمیای هیچوقت...همش پیش بابایی..بازم پیش بابا باش دیگه.
دیگه چیزی نگفت فقط مظلوم نگاه می کردولی بابا یهو گفت خب امشب تو با داداش برو!!!
عرفان گفت یعنی سه تایی میریم؟!!
بابا گفت نه دیگه..گفتم تو با داداش برو...منکه میرم مسجد خودمون.یا با من بیا مسجد یا با داداش برو هیئتشون.
یه کم مکث کرد بعد آروم گفت خب حالا یه کم فک کنم...بعدم رفت.
اگه مطمئن نبودم که حاضر نیست بدون بابا هیئت بیاد حتما به این پیشنهاد بابا یه اعتراضی می کردم چون خدایی سخته...البته فقط هیئت و میگم چون هم شبه هم خیلی شلوغه واقعا سخته حواسم همش بهش باشه، به یهو غیب شدنم که عادت داره...وگرنه جاهای دیگه که دوتایی با هم میریم بازم.
واقعانم وقتی علی اومد و داشتم میرفتم اصلا پایینم نیومد.ولی فردایی با ذوق اومد گفت داداش امشب می خوام باهات بیام.
فک می کردم الکی میگه و آخرسر بازم پشیمون میشه ولی وقتی داشتم حاضر میشدم زودتر از من حاضرشد و دیدم راستی راستی میخواد بیاد...گفتم عرفان بابا با ما نمیادا!!! گفت خودم می دونم بابا میره مسجد فقط من میام .
سریع رفتم پیش بابا گفتم :بابا عرفان داره با من بیاد!!!!
بابا گفت آره می دونم عیب نداره ببرش!!!!
من یه لحظه اعصابم خورد شد گفتم بابا اذیت می کنه...تو اون شلوغی باز بره ...(اون عبارت منشوری باز تا نوک زبونمم اومدا.. ولی خداروشکرایندفعه زود جمش کردم) باز یهو غیب شه چیکار کنم؟!!
بابا گفت نترس هیچی نمیشه...قول میدم هیچی نمیشه...هر چی شد پای خودم.
منم دیگه قبول کردم چون راهی نبود که..نمیشد بابا اجازشو پس بگیره که...ولی از در رفتیم بیرون یه چیزی گفتم که شاید خودش پشیمون شد برگشت..گفتم عرفان بریم اونجا بعد پشیمون شی بگی میخوام برم مسجد پیش بابا دیگه نمیشه ها...بریم تا آخرش باید بمونیم.
ولی گفت خودم می دونم ...بعدم علی اومد و رفتیم.
نمی دونم بابا بهش چی گفته بود که مطمئن بود هیچی نمیشه و حتی قولم داد ،،چون واقعا از اول تا آخر از پیشم تکون نخورد ولی ..وقتی مراسم تموم شد دیدم صورتش خیسه خیسه و همونطورم اشکش میریخت.
وقتی گفتم چی شده داداشی چرا گریه می کنی؟ گریه اش بیشتر شد ولی اصلا حرف نمیزد ...دوستامم ازش پرسیدن که مثلا کسی اذیتت کرده ولی بازم هیچی نگفت.. یه کم بغلش کردم که شاید گریه اش تموم شه ولی اصلا تموم نمی کرد..دیگه دیدم داره دیر میشه راه افتادیم سمت خونه ولی تو راهم همونطور آروم آروم گریه می کرد.
گفتم داداشی گریه نکن دیگه...خب بگو چرا گریه می کنی؟...الان اینجوری بریم خونه بابا ناراحت میشه ها.
بلاخره به زور با گریه گفت خب محرمه دیگه!!!
منم دیگه هیچی نگفتم . رسیدیم خونه بابا عرفان و اون شکلی دید هول کرد گفت چی شده؟ ولی عرفان فقط رفت تو بغل بابا و منم سریع گفتم که گفته برای محرم گریه می کنه.
بابا هم دیگه چیزی نگفت فقط آروم آروم قربون صدقش میرفت .عرفانم قشنگ ده دقیقه باز تو بغل بابا گریه کرد.
+آخرم نفهمیدم اونشب واقعا چش بود...ولی فک کنم پشیمون شده بود چون دیگه هیچوقت با من نیومد هیئت...شایدم واقعا برای محرم بود..شایدم هردو!!!
++تو این چند شب آخر دهه التماس دعای شدید از همه.

ایام عزاداری سالار شهیدان رو به همه تسلیت عرض می کنم.عزاداریاتون قبول باشه ان شاالله.
تو این شبای عزیز التماس دعا از همگی
شنبه که بعد از مدتها ساعت ۶:۳۰ پاشدم خیلی خوابم میومد...یعنی واقعا به زور پاشدم،برعکس عرفان که نمی دونم چجوری اونقد سر حال بود.سر صبحونه ام یه ریز حرف زد که اصلا نشنیدم چیا گفت
....
ولی تا برسم مدرسه دیگه خوابم پرید.اولین معلم که اومد سر کلاس غریبه بود و وقتی خودشو معرفی کرد و گفت معلم فیزیکه ،من و علی نزدیک بود با صدای بلند خوشحالیمونو ابراز کنیم
.یعنی کل بچه هایی که معلم پارسالشون با ما یکی بود خوشحال شده بودن.
البته معلم فیزیک پارسالمون انصافا معلم خوبیه..یعنی درس دادنش واقعا عالیه..ولی فقط درس دادن که مهم نیست اخلاقم مهمه.خدایی اینا رو به خاطر اون دوتا پس گردنی که به شوخی وسط کلاس بهم زد نمی گم.،چند وقت بعدشم یه ماجرایی باهاش داشتم که دلم میخواست یه بلایی سرش بیارم اونقد که قاطی بودم ازش.
دیگه بابا کمک کرد که خونسریدیمو حفظ کنم و گذشتم ازش
ولی دیگه بعدش فقط دعا می کردم که سال دیگه کلا از این مدرسه بره که اصلا دیگه چشممم بهش نیفته چه برسه به اینکه بخوادمعلمم باشه باز.
هرچند دعام کامل مستجاب نشد و امسالم معلم دوما و دوتا کلاس از سوماست ولی همینکه یکی از اون دوتا کلاس ما نیستیم صدبار باید خداروشکر کنم.
خلاصه که تو این یه هفته به نظر میاد که معلمامون همشون خوبن خداروشکر.
ولی عرفان
...چون شنبه ها کلا زود تعطیل میشم ، روز اول زودتر از بابا و عرفان خونه بودم و آماده بودم که الان بیاد و کل روزشو به صورت عملی تعریف کنه
اما با اخم و خیلی جدی اومد
جواب سلامم نداد
بابا گفت عرفان خان داداش با شما بودنا..نشنیدی سلام کرد؟!!
عرفانم وسط پله وایساد عصبانی گفت: خب سلام سلام سلام
بعدم رفت تو اتاق و در و محکم کوبید
چند وقته این عادت بدو پیدا کرده که وقتی عصبانیه در و می کوبه
..نمی دونم از کجا یاد گرفته؟!!!
فک کنم از تلوزیون یاد گرفته چون ما هیچوقت این کار و نمی کنیم.
بابا هم که خیلی بدش میاد از اینکار رفت بالا و در زد ولی عرفان باز نکرد فقط داد زد ببخشید بابا...اما بابا خودش در و باز کرد و بهش گفت بیاد بیرون.عرفانم خودش فهمیده بود بابا از چی عصبانیه، باز مظلوم شده بود
بابا گفت چند بار گفتم در اتاق و درست ببند ها؟ بازم عصبانیت اومد تو دستات عرفان؟!!!!

آخه دفعه پیش که باز در و کوبیده بود گفته بود تقصیر من نیستکه یهو عصبانیتم میره تو دستام
بابا هم گفته بود حواست باشه دیگه نره چون بعدش مجبوریم دستاتو یه کاری کنیم یادش بمونه عصبانیت دیگه نره توش.


بابا که اینو پرسید گفت نه تو دستام نیومد که
ایندفعه اومد تو پاهام!!!!

وای خداا یعنی من داشتم از خنده میمردم
واسه اینکه ثابت کنه ایندفعه با دستاش نکرده داشت اعتراف می کرد با لگد در و بسته
بابا هم خندش گرفته بودا
ولی زود جدی شد گفت پس ایندفعه باید یه کاری با پاهات بکنیم آره؟!
گفت نه نه دیگه عصبانیت نمیره توش ..قوله قول...ببخشید بابا.
بابا هم یه کم جدی نگاش کرد و بعدم بهش گفت بره تو اتاق و درم ببنده.
یعنی قشنگ ده پونزده ثانیه طول کشید تا در بسته شه اونقد که آروم در و آورد جلو و بست
حالا عصبانیتش از چی بود؟!!اینکه معلممون اصلا مهربون نیست!!!
یعنی اولش عصبانی و ناراحت گفته که معلمون مثل پارسالیه نیست.بابا هم گفته خب معلومه مثل پارسالیه نیست چون یه معلمه دیگه ست، همه معلما که شبیه هم نیستن. ولی گفته نه آخه اصلا مهربون نیست
هر چی ام بابا پرسیده تو توی چند ساعت از کجا فهمیدی اصلا مهربون نیست..فقط گفته خودم می دونم که نیست
بابا هم کلی باهاش حرف زده بود ولی باز عصبانیتش تموم نشده بود.
اونروز بازم کلی حرفشو زدیم و منم براش گفتم که بزرگتر شه تو یه سال چند تا معلم داره و هر کدومم با اونکی کلی فرق می کنه و گفتیم که یه کم بگذره این معلمتم دوست داری و عادت می کنی.
البته بابا گفت بیشتر به خاطر معلم پارسالش اینجوری میکنه چون روز اول معلم اولشونو دیده و بعدم دیده که معلم کلاس اولی هاست و معلم خودشون یکی دیگه ست تو ذوقش خورده ولی باز بابا یه روز رفت با معلمشم حرف زد که مطمئن شه مثلا چیز دیگه ای نیست و واقعانم نبود ...ولی
...ولی چهارشنبه که از مدرسه برگشتم ،خونه خیلی ساکت بود و فقط صدای گریه عرفان آروم میومد.دیگه معلوم بود که یه خبری شده...
بابا هم خییلی عصبانی بود بیشترم از مدرسشون عصبانی بود تا عرفان....خییلیم عصبانی بود... به خاطر روش عجیب غریبی که تو خبر کردن اولیا دارن.یعنی در حدی که گفت میخواد مدرسه عرفان و عوض کنه!!!
واقعانم بابا راس میگه..روششون واقعا بیخوده...وقتی که دانش آموز یه شیطنتی می کنه به اولیاش خبر نمیدن چون مثلا خودشون می تونن و بلدن که مشکل و حل کنن ولی وقتی می بینن نمی تونن و کار به جاهای خیلی باریک می کشه تازه زنگ می زنن که بیایید بچه تون مدرسه رو به هم ریخته!!!!
بابا از این خییییلی عصبانی بود که می گفت دوشنبه که رفته بوده مدرسه تا با معلمش حرف بزنه عرفان دوبار اون کارو کرده بوده ولی چیزی به بابا نگفته بودن!!!
حالا چیکار کرده بود؟!!
اول که می رفته سر اون یکی کلاس دوم می نشسته که ببینه معلمشون مهربون هست یا نه؟ دیگه معلما و ناظمش با هاش حرف زدن و مثلا قانعش کردن که نباید بره سر اون یکی کلاس عرفانم مثلا قبول کرده ولی فرداییش رفته سر یه کلاس سوم!!!

چرا؟ که ببینه اونا چیا می خونن و معلمشون چجوریه
بعد دوباره باهاش حرف زدن و گفتن که وقتی امسال بگذره و یه سال بزرگ شدی میای سر این کلاس و قشنگ می فهمی اینا چیا می خونن و الان نبایدبری سر کلاس بالاتر...بازم مثلا قانعش کردن
ولی خب نمی دونستن که وقتی میگن "نباید بری سر کلاس بالاتر"..از نظر عرفان یعنی پس می تونی بری سر کلاس پایین تر
هیچی دیگه رفته بود سر کلاس اول پیش معلم پارسالشون
...بعد از اینکه از این کلاسم درش آوردن و بلاخره گفتن که "سر کلاس پایین ترم" نباید بره...دیگه آخرین جا میخواسته بره سر کلاس شیشما که ببینه معلم مرد چجوریه که نتونسته چون شیشمای بدجنس تو کلاس راهش ندادن و هولش دادن
بعدم یه کم شلوغ شده و خلاصه بلاخره مسئولین به این نتیجه رسیدن که از پس این بچه بر نمیان و باید به باباش زنگ بزنن.

چهارشنبه وقتی رفتم بالا یه جوری گریه می کرد که اولش فک کردم مثلا بابا..
ولی گریش از حرف بابا بود که گفته بود میخواد ببرتش یه مدرسه دیگه
می گفت به بابا بگم دیگه از تو کلاسشون جم نمی خوره و حتی تو حیاطم نمیره ولی نبرتش یه مدرسه دیگه.
اونقد دلم سوخته بود واسش...واقعا منم اگه جای عرفان بودم فک کنم همونجوری گریه می کردم
دیگه رفتم پیش بابا دوباره ازش پرسیدم که واقعا می خوان مدرسه شو عوض کنن ؟!!!
بابا هم گفت فعلا نه ولی با کادر مدرسه حرف زده و گفته که اگه شیوه شونو عوض نکنن ، حداقل درباره عرفان که هیچوقت نمی تونن خودشون کاری کنن ...واقعا عرفان و می بره ، اونام قبول کردن
، ولی اینو میخواست جمعه به عرفان بگه که تا اون موقع حسابی تنبیه شه
اما وقتی حرف عرفان و بهش گفتم و صدای گریه شم همونطور میومد بابا دیگه شب نشده رفت پیشش و کلی حرف زد باهاش چون خدایی همون چند ساعتم بسش بود
. بعدم دیگه حالش خوبه خوب شد
وقتی ام بابا گفت که پنجشنبه جمعه حق نداره تلوزیون نگاه کنه اصلا هیچی نگفت !!یه ذره ام چونه نزد فقط سریع گفت چشم بابا!!
دیروز و امروزم اصلا حرف تلوزیون و نزده
+ولی خدایی رکوردی ثبت کرده واسه خودش ها..هفته اول مهر بابا رو کشوند مدرسه
خدا به داد بقیه اش برسه

++آهنگ "فقط عشق" از حجت اشرف زاده.
روزایی که شیراز بودیم، بیشتر وقتا با بابابزرگ اینا و دایی اینا یا بقیه فامیل بودیم ولی خب روزای سه نفرم کم نداشتیم.روزایی که فقط من و عرفان و مامان با هم میرفتیم بیرون...مثلا زیارت ،پارک، شهربازی یا خرید.
یه روز مامان گفت بریم بیرون که یه کم لباس بخریم...عرفان که خیلی خوشحال شد
ولی من تو دلم گریه ام گفت
اما بعد فکر کردن حالا که عرفان کلا تو این سفر اینقدر نمونه شده شاید تو این زمینه هم خوب باشه....و واقعا نم همین شد
...یعنی اونقد خوب بود که چند بار دلم میخواست بزنمش....

آخه مامان ازش می پرسید کدومو دوست داری؟ می گفت نمی دونم شما بگید...بعد مامان می گفت مثلا این خوبه؟ می گفت آره!!!!
بعد مامانم می خرید براش!!!همین...به همین راحتی
یه چند بار که اینطوری راحت انتخاب کرد من بعدش مثلا گفتم عرفان این نوشتش سفیده اشکال نداره یا یقه اش این مدلیه؟!!
گفت نه قشنگه دیگه!!!! 
هیچی دیگه... دیگه سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم

ولی بعدش یه چیزی شد که عرفان باید خونسردیشو حفظ می کرد....
تو یه مغازه مامان یه لباس برای من انتخاب کرد و گفت که امتحانش کنم ، منم پوشیدم ولی اندازم نبود،بعد مامان که داشت با فروشندهه درباره اندازه های لباس حرف میزد اون لباس قبلیه هنوز دستم بود.. آقاهه بین حرفاش گفت : نه همون که دست برادرتونه...
وااای یعنی عرفان یهو قاطی کردا...
... سر قضیه عمو کیارش بدجور حساس شده به این ماجرا
...شانسم نداریم همش باید همچین چیزی پیش بیاد...یعنی اصلا حواسش به لباسا بودا، نمی دونم چجوری سریع متوجه شد!!!
یهو با اخم رفت جلو گفت برادرِ کی؟
اونا نشنیدن عرفان چی گفت واسه همین میخواست دوباره بلندتر بپرسه اما من رفتم جلو لباسرو گذاشتم رو سکوی مغازه و عرفان رو آروم کشیدم عقب گفتم هیچی آقاهه اشتباه گفت دیگه ول کن.ولی دستشو کشید گفت خب یه دقیقه ولم کن
..بعدم رفت جلو بلند گفت این داداشمه..ما خواهر نداریم که...این مامانمونه.

واقعا نمی دونم عرفان چرا اینقد پرروئه
...یعنی یه وضعی شده بودا...بعدم اونقد با اخم نگاه کرد که آقاهه مجبور شد معذرت خواهی کنه که اشتباه کرده...هر چند که خندشم گرفته بود. عرفانم که طاقت نداره کسی بهش بخنده ،همونطور از مغازه رفت بیرون،
البته این کارش خیلی خوب بود،چون دیگه منم دنبالش رفتم بیرون و مامانم اومد... ولی مامان اصلا نمی دونست عرفان از چی اینقد عصبانیه!!! منم سریع ماجراها رو گفتم براش ...هیچی دیگه کلا ماجرایی داریم سر این قضیه
اصلا فکر نمی کردم با مامانم این ماجرا قراره پیش بیاد.
یه شبم دیروقت که عرفان خواب بود مامان گفت که اگه خوابم نمیاد یه سر بریم بیرون و زود برگردیم.
با ماشین رفتیم و خلاصه یه کم گشتیم و کلا خوب بود
ولی بعد همه چی عالی شد
.آخه یهو مامان گفت می شینی؟ 
من اولش نفهمیدم یعنی چی ؟یعنی فهمیدما ولی اصلا باورم نمیشد واقعا می خواد اجازه بده رانندگی کنم...دیگه داشتم بال در میاوردمو سریع قبول کردم ولی راستش خیلی ضایع شدم
آخه هی خاموش می کردم
.چون خب رانندگی بلدم ولی اصلا تجربه ندارم.
آخه بابا هیچوقت اجازه نمیده سوار شم...یعنی تا حالا هیچوقت بهم ماشین نداده .اینم که یه کم بلدم واسه اینه که چند سال پیش عمو کیارش بهم یاد داد.
اولین بار تو یه سفری بودیم و عمو گفت که می خواد یادم بده و با ماشین خودش بهم یاد داد
بعدش من پشت فرمون بودم و همونطور برگشتیم خونه که به بابا نشون بدم یاد گرفتم ولی
... وااای
...بابام اونقد عصبانی شد که اصلا نمیشه گفت.کلی عمو کیارش و دعوا کرد و کلا روز خیلی بدی شد.
ولی بعدش دیگه کلی باهام حرف زد و گفت واسه این یادم نداده چون آدمی که گواهینامه نداره هیچوقت حق نداره پشت فرمون بشینه پس آدمیم که نمی تونه هنوز گواهینامه بگیره نباید اصلا رانندگی بلد باشه چون اگه بلد باشه ممکنه رانندگی هم بکنه و بعد اگه انفاقی بیفته قابل جبران نیست.
خب حرفای بابا همش درسته ولی منکه هیچوقت بدون اجازه سوار نمیشدم حتی اگه بلدم بودم.ولی کلا خیلی از دوستامم بابا هاشون بهشون رانندگی یاد دادن و حتی میگن تو خیابونم سوار شدن گاهی.... نه فقط مثلا جای خلوت.. اتفاقیم نیفتاده ..البته می دونم اتفاق فقط یه بار میفته ولی کلا خیلیارو دیدم و می دونم که اجازه میدن.
هیچی دیگه بعدم بابا خواست قول بدم دیگه اگه عمو هم خواست یادم بده من قبول نکنم و دیگه هیچوقت بدون گواهینامه پشت فرمون نشینم .منم قول دادم.
واسه همین هم کلا عذاب وجدان داشتم ،بعدم مامان گفت عرفان تنهاست و دیگه برگشتیم.ولی فردا شبش رفتیم خونه بابابزرگ و مامان گفت که شبم همونجا می مونیم. 
من نفهمیده بودم چرا ولی شب که عرفان خوابش برد مامان گفت که بریم تمرین رانندگی.. منم دیگه نشد بگم نه
...یعنی خب خودمم بدم نمیومد بریم و خلاصه دو سه شب رفتیم و خییلی خوب بود
.یعنی الان در حد شوماخرم.
شب اولی که رفتیم و رانندگی کردیم من از مامان خواستم که عرفان نفهمه چون خب به بابا می گفت دیگه
ولی مامان باید به بابابزرگ مامان بزرگم سفارش می کرد چون آخرش بابزرگ ماجرا رو لو داد..اونم چجوری!!
اونروز قرار بود بریم بیرون و من و عرفان حاضر تو حیاط منتظر بودیم که بابابزرگم اومد و سوئیچ ماشینشو داد گفت بیا امیر جان ماشین و ببر بیرون!!!
جلوی عرفان ..
وای اصلا نمی دونستم چی بگم...دروغ گفتم 
الکی گفتم بلد نیستم...خیلی ضایع بود
...بابزرگمم فک کرد من ترسیدم مثلا ماشینشو بزنم به جایی خندید گفت نترس از ماشین مامانت راحتره...منم دیگه مجبوری گرفتم ولی بدجوری هول کرده بود
..عرفانم با ذوق اومد پیشم نشست گفت داداش بلدی؟ به منم یاد میدی؟
یعنی همونطور یه ریز حرف میزد
...واقعانم چند بار نزدیک بود بزنم به درو دیوار
..خلاصه با هر بدبختی بود ماشین و بردم بیرون ولی می دونستم عرفان شب به بابا میگه
واسه همین بهش گفتم به بابا نگیا من رانندگی کردم خودم میخوام وقتی برگشتیم بهش نشون بدم که یاد گرفتم.خدا ببخشه دروغ گفتم 

قبولم نمی کرد که می گفت خودم می خوام بگم. ..به زور راضیش کردم
ولی برگشتیم یه کم بعدش خودم به بابا گفتم،چون می دونستم عرفان یادش بیاد بلاخره به بابا میگه
.دیگه گفتم خودم بگم بهتره ولی وقتی گفتم ،بابا می دونست چون عرفان همون اولا یادش اومده بود و گفته بود به بابا
...هیچی دیگه کلی آب شدم که هم دیر گفتم هم زیر قولم زدم 
ولی بابا عصبانی نشد فقط گفت خداروشکر که اتفاقی نیافتاده

+ فردا اولین روز مدرسه اس...شروع مدرسه ها رو به همه محصلا و معلما تبریک میگم
.ان شاالله که امسال از پارسال موفق تر باشید.عرفانم امشب از ذوقش هنوز شام نخورده می خواست بره بخوابه که یه وقت خواب نمونه
++راستی از این به بعد هم مثل سال تحصیلی گذشته فقط آخر هفته ها نت غیر درسی میام.
بابا درست می گفت.مامان همه ماجرای عید و خونه دایی رفتن و دقیق می دونست واسه همین قبل از اینکه به عرفان چیزی بگه قبلش یه کم ازم سوال کرد که می دونم ناراحتی عرفان از چیه یا نه؟!! منم هر چی می دونستم گفتم و مامانم گفت که فکر میکرده زمان بگذره عرفان اون دعوا رو یادش میره ولی نمی دونسته که اتفاقا هر چی گذشته بدتر شده.
بعد با عرفان کلللللی حرف زد و آخرش که از اتاق اومدن بیرون گفت که با دایی اینا قرار گذاشته که فردا شب بریم پارک... عرفانم خوشحال نشد
ولی اخمم نکرد
فردا شبش که رفتیم ،دایی اینا اونجا بودن و عرفان دست منو سفت گرفته بود ..منم همونطور که مامان خواسته بود خییییلی گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردم و دایی هم بغلم کرد و روبوسی کردیم ولی وقتی به عرفان سلام کرد و خواست باهاش دست بده عرفان فقط سرش و انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت .
منم دستشو یه کم فشار دادم
دیگه آروم سلام کرد و دستشو آورد بالا..دایی هم دیگه بیشتر اصرار نکرد که مثلا بغلش کنه...بیشتر وقتم که اونجا بودیم به من چسبیده
..نه اینکه پیش من نشسته باشه ها، قشنگ بهم چسبیده بود
دیگه نیلوفر دختر داییمون که نه سالشه اونقد باهاش حرف زد و سوال پرسید ازش که یخش کم کم باز شد و آخرا رفتن یه کم توپ بازی کردن.
بعد از بازی که اومدن بشینن عرفان که داشت میومد پیش من ،دایی وسط راه گرفتش و نشوند تو بغلش...واای یعنی استرسی گرفتما..می ترسیدم یهو دیوونه بازی در بیاره ولی خداروشکر کاری نکرد فقط یه ذره اخم کرده بود
بعد دایی یه کادو از پشتش در آورد و داد به عرفان .
مامانم گفت وای خوش به حالت عرفان..باز کن ببینیم چیه
عرفانم باز کرد و...واای خیلی باحال بود
...یعنی قشنگ معلوم بود که میخواست همونطور جدی و اخمو بمونه ولی نتونست جلوی خودشو بگیره و با ذوق خندید
..یعنی هزارتا کتابم داشته باشه ها بازم از کتاب گرفتن ذوق می کنه.
بعدم آروم گفت دست شما درد نکنه دایی هم بوسش کرد و خلاصه که اون شب به خیر و خوشی گذشت. 
فردا شبش همگی خونه بابابزرگم شام بودیم و نیلوفرم تبلتشو که هزارتا بازی توش داشت آورده بود و با عرفان همش سرشون تو تبلت بود و گاهی هم عرفان بازی می کرد و نیلوفر همش بهش یاد میداد که کدوم و بزنه و عرفانم هی می گفت خودم بلدم
ولی یه کم بعد عرفان اومد پیشم آروم گفت داداش کی میریم خونه؟؟
گفتم بعد از شام دیگه..
یه کم بعد یهو گفت: داداش میای اسم فامیل؟!!!!
گفتم الان؟ الان نمیشه که!! برو با نیلوفر بازی کن.
گفت نیلوفر نمیاد.
ما که داشتیم آروم حرف میزدیم، بابا بزرگم حس کرد که عرفان یه چیزی میخواد.. پرسید چی شده؟ عرفانم اولش نگفت ولی بعد گفت حوصلم سر رفته!!!
بابابزرگم گفت چرا نمیری پیش نیلوفر با هم بازی کنین.
گفت نیلوفر نمیاد بازی...
دایی که اینو شنید نیلوفر و صدا زد..نیلوفرم همونطور که کلش تو تبلت بود و داشت بازی می کرد اومد.
دایی گفت چرا با عرفان بازی نمیکنی..با هم بازی کنید دیگه بابا..
نیلوفر گفت خودش بازی نمیکنه بابا منکه بهش میدم...میگه دوتایی با هم بازی کنیم .. نمیشه که....
نیلوفر که اینجوری گفت دایی فکر کرد عرفانم یه وسیله بازی جدا واسه خودش میخواد، واسه همین موبایلشو درآورد که بده به عرفان و گفت :بیا دایی ، تو با گوشی من بازی کن.منم کلی بازی خوب دارما..
ولی ...وااای
عرفان گفت نه ..از اینا نه که...از این بازیا خوشم نمیاد..این بازیا آدمو خنگ میکنه!!!!!


یعنی واقعا نمی دونم یهو این حرفا رو از کجا در میاره میگه
هیچوقت نشنیده بودم بگه خنگا
...بعد یهو اونجا
....واقعا خیلی ضایع گفت
..بدبختی خندمم گرفته بود
....اصلا نمی دونستم چیکار باید بکنم ..مثلا دعواش کنم ...یا اصلا هیچی نگم...مامانم اون لحظه نبود که...یعنی یه وضی بودا...البته خداروشکر دایی و بابابزرگم خندشون گرفته بود، دایی هم ناراحت نشده بود از حرفش ولی نیلوفر چرا
یهو گفت کی گفته؟هیچم خنگ نمیکنه...خیلیم آموزندست...تو بلد نیستی
من فکر کردم عرفان الان بگه بابام گفته ..بعد نیلوفر یه چیزی بگه، عرفانم یهو قاطی کنه و...هیچی دیگه
یعنی قلبم داشت میومد تو دهنم(یعنی بیکارما تو اون پنج ثانیه مجبور بودم فک کنم آخه؟!!!
)ولی خداروشکر عرفان گفت چرا خودم می دونم خنگ میکنه...خیلیم بدآموزندست(آخرشم این یه کلمه رو یاد نمیگیره
) تازه بیشتر از تو هم بلدم فقط دوست ندارم.
حالا هرکی ندونه فکر میکنه رئیس ستاد مبارزه با بازی های رایانه ایه
...انگار نه انگار خودشو به زور باید از پای پلی استیشن بلند کرد
دیگه دستشو گرفتم آروم کشیدم عقب که پیشم بشینه و اونقد حاضر جوابی نکنه..
نیلوفر گفت منم از اسم فامیل و مارپله خوشم نمیاد...اینا واسه بچه کوچولوهاست...بعدم رفت.
دایی گفت نه کی گفته برای بچه کوچولوها ست؟، منم دوست دارم عرفان برو کاغذ بیار بازی کنیم.
عرفانم خییلی خوشحال شد با ذوق رفت کاغذ آورد بعد به مامان و زن دایی و مامانبزرگم گیر داده بود که بیان و هی دنبال خودکار و زیر دستی می گشت که همه داشته باشن.حتی دوباره رفت به نیلوفر گفت که بیاد بازی ولی نیلوفر اصلا سرشو از تبلت بلند نکرد
انگار قهر کرده بود... اصلا جواب نداد.
موقع اسم فامیلم یعنی خندیدما...اولش برای اینکه معلوم شه کی باید شروع کنه می گفت هرکی تک بیاره!!!
هر چی می گفتیم الان چون زیادیم نمیشه می گفت چرا میشه..آخه من و بابا و عرفان همیشه اینجوری بازی رو شروع می کنیم.هیچی دیگه ده بار تک آوردیم..هی میگفت یه بار دیگه یه بار دیگه... ولی هیچکس تک نیوورد
.دیگه دایی گفت چون تو گفتی بازی کنیم خودت بگو اول...
گفت ژ... بعدم تند تند شروع کرد نوشتن و سریع گفت ایست ایست!! 
این ژ گفتنشم ماجرا داره...یه بار که سه تایی بازی می کردیم خودش گفت ژ ولی هیچی نتونست بنویسه فقط فامیلی رو نوشته بود ژوله
ولی بابا همه رو نوشته بود البته به غیر از میوه و حیوان و رنگ و که واقعا نیست اصلا...ولی عرفان می گفت حتما هست شما بلد نیستید بعدم گفت که بزنیم تو اینترنت پیدا کنیم ...ولی واقعا نبود... فقط یکی رنگ و نوشته بود ژله ای
!!!
عرفان که ایست داد دایی گفت هنوز اسمم ننوشته
و هیچی دیگه شروع کردیم خوندن و عرفان رنگم نوشته بود ژله ای... امتیاز بیستم به خودش داده بود...هرقدرم همه می گفتن رنگ ژله ای نداریم می گفت چرا ،یعنی شیشه ای دیگه، یعنی رنگی که توش دیده میشه
!!! آخرم بیست امتیازرو خط نزد!!
بعد یکی که حرف ب رو گفته بود ،دایی اشیا رو نوشته بود بز پلاستیکی!!!
یعنی عرفان غش کردا از خنده
...قشنگ ده دقیقه خندید
دیگه همه مون از خنده عرفان خندمون گرفته بود
...آخرم که خندش تموم شد می گفت قبول نیست بز پلاستیکی نداریم!!
یه شبم که رفته بودیم خونه دایی بهادر ،نیلوفر عرفان و برد تو اتاقش که مثلا با هم بازی کنن ولی یه کم بعدش رفتم دیدم عرفان یکی از کتابای نیلوفر و داره آروم زیر لب می خونه ،نیلوفرم سرش تو تبلتشه..نیلوفر تا منو دید گفت امیر بهش بگو کتابو باید برای خودش بخونه، بلند می خونه حواسمو پرت می کنه،هرچی میگم اصلا گوش نمیده!!!
تازه فهمیدم چون داشت برای خودش می خوند اونقد یواش می خوند آخه تا حالا ندیده بودم تنهایی کتاب بخونه.
تا نیلوفر اینو گفت یهو عرفان صداشو برد بالا و شروع کرد بلند خوندن..خیلی بلند...از قصد!!!
گفتم إ هیس یواش!!!
ولی اصلا گوش نمیداد همونطور بلند می خوند
گفتم عرفان نیلوفر میگه یواش بخون چرا داد می زنی؟
گفت خب دارم برات می خونم دیگه داداش.
گفتم من الان میرم تو تو دلت بخون.بعدم دیگه اومدم بیرون ولی... ولی ای کاش می موندم به کتاب خوندنش گوش میداد.
آخه بعد از شام همه نشسته بودیم که یهو صدای جیغ نیلوفر بلند شد..یه چند ثانیه بعدم خییلی عصبانی از اتاق اومد بیرون گفت بابا عرفان همه بازیامو پاک کرده!!!!
دایی اولش گفت إ إ چرا؟...ولی بعد گفت حالا اشکال نداره دوباره میریزم برات ..ولی نیلوفر خیلی قاطی بود میگفت همه رو دیگه نمیشه پیدا کردو بعدم دیگه زد زیر گریه و عصبانی و با گریه رفت پیش مامانم و شکایت عرفان و کرد
، عرفانم تا اون موقع اصلا بیرون نیومده بود از اتاق.مامانم هر چی صداش کرد نیومد!! دیگه من خودم رفتم تو اتاق..دیدم اصلا انگار نه انگار داره واسه خودش کتاب ورق می زنه.

گفتم نمی شنوی مامان صدا می کنه ؟!
گفت بله!!!
گفتم چی بله؟ نمی شنوی؟بیا مامان کار داره.
دیگه پاشد اومد...با قیافه مظلوم 

رفتیم بیرون مامان فقط گفت ببین نیلوفر داره گریه می کنه؟چرا بازیاشو پاک کردی مامانی؟
وای...تو همون حالتی که خودشو مظلوم کرده بود گفت آخه میخواستم نیلوفر خنگ نشه!!!

نیلوفرم از این حرف دیگه خیلی حرصش گرفت عصبانی گفت خودت خنگه بی...که بازیامو پاک کردی!!...دومین کلمه ای که نیلوفر گفت خیییلی برای عرفان سنگین بود
یعنی اولش چند ثانیه قشنگ انگار منتظر بود که دایی یه کاری بکنه ..مثلا نیلوفر و دعوا کنه...ولی وقتی فقط یه کم اخم کرد و گفت إإ نیلوفر!!!گفتم بابا برات درست میکنم دیگه!!
دیگه کلا نا امید شد و داشت گریه اش می گرفت از فحشه
بعدم گفت بریم خونه...خلاصه که بدجوری دعواشون شد .هیچکسم آشتیشون نداد.عرفان که دید هیشکی آشتیشون نمیده اومد پیشم گفت داداش نیلوفر بهم حرف بد زد دایی بهش نمیگه بگه ببخشید ؟! 

گفتم مگه تو حرف بد زدی گفتی ببخشید؟
گفت نه نزدم؟
گفتم خنگ حرف بد نیست؟ گفت نه نیست تازه منکه به نیلوفر نگفتم خنگ که ولی اون به من گفت.. تازه اون یکیم گفت.
گفتم خب تو همه بازیاشو پاک کردی.واسه چی اصلا دست دستی؟ بابا همین چند روز پیش بازم نگفت نکن؟
دوباره بغضش گرفت گفت خب ببخشید آخه نیلوفر اصلا نمیومد بازی خب باشه الان میرم میگم ببخشید خب؟
به بابا نگو باشه..داداش خواهش می کنم.
دیگه گفتم باشه ولی بره بگه ببخشید...دیگه رفت به نیلوفر گفت ببخشید ولی نیلوفر اصلا بهش گوش نداد و محلش نکرد هر قدرم بقیه گفتن بازم گوش نداد دایی هم به عرفان گفت: ولش کن! تو همقهر کن باهاش


عرفانم با اخم اومد گفت داداش من گفتم ببخشیدا ولی آشتی نشد
تازه ببخشیدم نگفت حرف بد زده بود!
منم دیگه هیچوقت باهاش دوست نمیشم.
ولی چند روز بعد که بازم دیدیمشون نیلوفر آشتی بود با عرفان چون تبلتش باز پر بازی بود.عرفانم دیگه باهاش دوست بود.
+ولی عرفان بلاخره به هدفش رسید چون از اون روز به بعد نیلوفر دیگه تبلتشو با خودش نمیوردچون می ترسید عرفان بازم بازیاشو پاک کنه و دیگه فقط با عرفان بازی می کرد 
