ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

شیر داغ سماوری!!!!

یکشنبه که از مدرسه برگشتم  بابا و عرفان خونه نبودن....چند دقیقه بعد بابا زنگ زدو گفت که مامان جون خواسته امشب شام بریم اونجا و  چون خودش یه کم کار داره و دیر میاد من خودم برم خونه باباجون، منم ناهار خوردم و رفتم اونجا.

عصر که مامان جون برای عصرونه کیک و چایی آورده بود عرفان گفت شیر ندارین؟!!

عمو کیاش گفت نه نداریم...چه خبره همش شیر شیر؟!! یه کم از داداششت یاد بگیر ببین چقد آقاست اصلا شیر نمیخوره!!!

مامان جون گفت إ بچه مو اذیت نکن.. داریم ..مامان جون یادم رفت بیارم برو خودت از یخچال بیار.

ولی عرفان نرفت آخه نمیشد جواب عمو رو نده و همینجوری بره که گفت چرا میخوره ولی به زور میخوره ..تازه بابا همش میگه باید از من یاد بگیره گفتم عرفان کجا بابا همش میگه؟!! ...بابا یه بار اینو گفتا،الکی میگفت همش میگه

عمو گفت خب برو شیر و بیار ببینیم ازت یاد گرفته یا نه؟ 

گفت نه یاد نگرفته که هنوز...بابا همش به زور میده بهش یعنی میخواستم بزنم... گفتم عرفان الکی... 

ولی عمو گفت إإ  ؟!!! پس برو بیار دوتایی یادش بدیم عرفانم با ذوق گفت باشه و دویید تو آشپزخونه

منم سریع چای و کیکمو ورداشتم شروع کردم خوردن عمو  هم شروع کرد ولی گفت بخورنوش جونت ..کیکم که زیاده، شیر که رسید وارد فاز دو میشیم  ولی منکه خیالم راحت بود چون مامان جون بابا جون بودن

یه کم گذشت ولی عرفان نیومد.مامان جون به عمو کیارش گفت برو..حتما پیدا نکرده....من گفتم خودم میرم و داشتم میرفتم ولی عمو نذاشت گفت نمی خواد بری..مگه میشه پیدا نکنه؟!!!این فسقلی چشم بستم پیدا میکنه شیر و...بعد داد زد گفت عرفان چی شد؟!

عرفان گفت الان الان میام..عمو گفت پیدا کردی؟! گفت آره آره یه دقه الان میام..

عمو دیگه نرفت ولی من مطمئن بودم یه چیزی هست یعنی از مدل جواب دادنش قشنگ معلوم بود که داره یه کاری می کنه...دیگه پاشدم رفتم تو آشپزخونه و خدا خدا می کردم فقط خرابکاری نکرده باشه ولی ...واای ...بابا جون اینا یه سماور برقی دارن که شیشه ایه...یعنی آب که داره جوش میاد دیده میشه و چراغ رنگی هم داره...عرفان خیلی از این سماور خوشش میاد هروقت میره خونه بابا جون یه کم وایمیسته نگاه میکنه همیشه ...ولی به هرچی که زیاد نگاه کنه یعنی داره یه نقشه ای براش میکشه...هیچی دیگه ورداشته بود شیر ریخته بود تو سماور که جوش بیاره!!!!!

 گفتم چیکار کردی عرفان؟!!! 

گفت داداش ببین با شیر چه قشنگه...الان جوش میاد دیگه

یعنی واقعا نمی دونستم چیکار کنم اون لحظه؟!! فقط سریع سماور و خاموش کردم..عصبانی شد گفت إإإ چرا خاموش می کنی یه کم مونده جوش بیاد بعد می خواست روشن کنه.

جلوشو گرفتم گفتم  نکن عرفان..چرا شیر ریختی این تو؟خراب میشه..این سماوره برای آبه....

گفت نخیرم..چیزیش نمیشه شیرم مایع ست دیگه مثل آبه خراب نمیشه. ...من قاطی بودم آقا داشت درس علوم میداد

همون موقع عمو کیارش اومد تو آشپزخونه عرفان گفت عمو ببیند نمیذاره شیر جوش میاد که زود بیارم

بعدم دوباره زد روشن کرد.عمو سماور و که دید تعجب کرد و بعدم خندش گرفت گفت إ إ إ باز تو ابتکار زدی؟!!اصلا تو مگه شیر داغ دوست داری؟!!

گفت نه برای بابا جون داغ کردم...بعدم لیوان برداشت ریخت توش عمو هم گذاشت تو پیش دستی گفت پس بیا خودت ببر برای باباجون، قشنگم تعریف کن چطوری داغ کردیا 

دیگه رفتیم بیرون و عرفان شیر و داد به باباجون گفت بفرمایید شیر داغ سماوری!!!!

عمو کیارشم آروم فقط میخندید بابا جون گفت دست شما درد نکنه به به اصلا کیک با شیر داغ میچسبه.عمو گفت بله مخصوصا شیر داغ سماوری!! مامان جون پرسید یعنی چی سماوری؟ 

عرفانم با ذوق گفت یعنی ریختم تو سماور جوش بیاد شمام دیگه بریزید تو سماور که نسوزید. مامان جونمم کلی قربون صدقه اش رفت و گفت که هفته پیش که عرفانم بوده میخواسته یه لیوان شیر رو تو ماکروفر داغ کنه بعد چون داشته سر میرفته در ماکروفر و باز کرده و  یه کم از شیر پریده رو دستشو سوخته...واسه همین برای مامان جون راه حل ایمن پیدا کرده بود.

یه کم بعد که هنوز داشتیم میخوردیم بابا هم اومد و مامان جون خواست بره چایی بیاره که بابام گفت نمیخواد خودم می ریزم ولی هنوز نرفته برگشت و گفت تو سماورتون چی ریخته؟!!! وای اصلا حواسمون نبود سماورو همونجوری ول کردیم. 

عمو گفت چیزی نیست ،ابتکار آقازاده ریخته!!

بابا اخم کرد گفت شیره؟!! عرفاان!! باز تو هر جا دستت رسید شیر ریختی؟!! یعنی چی؟!!

بابا جونم گفت چیزی نشده که...برای باباجونش شیر داغ کرده..می خواسته به مامان جونشم کمک کنه...

بابا گفت آخه نمیشه که..بدون اینکه بگه هرجا دستش میرسه شیر می ریزه. بعدم به قول عمو آخرین ابتکار عرفانو تعریف کرد .اینکه بابا چند وقت پیش شربت درست کرده بود بعد از جایخی که یخ ریخته بود تو شربت یهو دیده بود که یخه از شیره نه آب!!!!

عرفان گفت خب می خواستم بریزم تو شیرم خنک شه دیگه..

عمو کیارشم فقط می خندید.

بابا گفت گفتم قبلش باید بگی،اجازه بگیری بعد...امروز اینکارو کردی؟اجازه گرفتی که شیرو ریختی  تو سماور ؟!

عرفان آروم گفت ..باباجون گفتش چیزی نشد.

بابا گفت  جواب سوال منو بده...اینو که خودم متوجه شدم.

چون نمیشد بیشتر طفره بره دیگه رفت تو حالت بغض کردن و مظلوم شدن،که اتفاقا خونه باباجون اینا خیلی جواب میده...بابا جونم بغلش کرد گفت عجله داشته زود شیر حاضر کنه یادش رفته اجازه بگیره ،دیگه از این بعد اجازه میگیره مگه نه بابایی؟

 فسقلی آروم خندید گفت آره قوله قول...ببخشید.

بعدم عمو کیارش شروع کرد شیطنتونی گفت دیگه کجاها شیر ریختی عرفان؟ تو ماشین لباسشویی هم ریختی ؟جای وایتکس؟... تو گلدونا چی؟...  تو آبگوشت ؟ تو باک ماشین؟ تو ..همونجور پشت هم میگفت عرفانم کیف کرده بود شروع کرد همراهی کردم گفت یا مثلا تو استخر...تو تنگ ماهی.... بابا هم دیگه فقط نگاشون میکرد  عمو که بابا رو دید گفت نه صبر کن داریم همه گزینه هارو میذاریم رو میز که آخرش همه رو با هم  تحریم کنیم دیگه...میخوام هر چیزی تو ذهنش اومد قبلا گفته باشیم که نباید بکنه

موبایل مزخرف...

این هفته یه اتفاقی افتاد که از هرچی گوشی و مبایله بدم اومد...یاد روزی افتادم که بابا قبول کرده بود گوشی داشته باشم ولی می گفت بهتره که یه گوشی ساده داشته باشی، منم  ناراحت شدم و یه کم اعتراض کردم بابا هم آخرش قبول کرد.ولی اگه قبول کرده بودم یه گوشی ساده بگیرم هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد...چون واقعا از همین گوشیمم به اندازه یه گوشی ساده استفاده میکنم.  

دوشنبه از مدرسه که برگشتم مثل بیشتر وقتا بابا ازکلاسا و درسام  پرسید و منم یه کم تعریف کردم براش. 

 بعد پرسید که  ممنوعیت موبایل بردن توی مدرسه، تابستونم سر جاش هست یا نه؟!!. منم گفتم آره هست.

گفت پس چی شده بود که  امروز گوشی برده بودی مدرسه..؟!!!!!!!!!!

من اصلا نمی فهمیدم بابا چی میگه !!!!!گفتم نه من گوشی نبرده بودم..هیچوقت گوشی نمی برم بابا.

ولی اول از جوابم  جا خورد و تعجب کرد، بعدم عصبانی شد ، رفت بالا و گفت دنبالش برم..وقتی  رفتیم بالا به عرفان گفت بره پایین تلوزیون ببینه و بعدم رفتیم تو اتاق من .گفتم چی شده؟ ولی...نگفت ...فقط گفت که باورش نمیشه اینقد راحت دروغ بگم!!!!!!!

ولی واقعا نمی دونستم چی شده...شکه شده بودم ...گفتم چه دروغی؟!! 

گفت برات متاسفم که کارو به اینجا کشوندی !!!!

بعدم گوشیشو نشونم داد.ساعت یه ربع به ده از خط من رو گوشیش یه تماس بود!!! رو گوشی منم همینطور!!!.ولی واقعا نمی دونستم چجوری؟ قلبم داشت  وایمیستاد...نمی دونستم چی بگم دیگه...گفتم بابا باور کنید من...

ولی بابا اونقد عصبانی بود که نزدیک بود.....منم دیگه ساکت شدم و یه چیزایی گفت که خیلی سنگین بود برام  بعدم فقط سرشو با تاسف تکون داد و رفت...

یعنی نمی تونم توصیف کنم که اون لحظه چه حالی شده بودم...باورم نمیشد بابا حرفمو باور نکرده !!!!!با اینکه خودش گفت باورش نمیشه اونقد راحت دروغ بگم...ولی باورکرده بود...یه کم که حالم سرجاش اومد اولین فکری که کردم عرفان بود ولی سریع نا امید شدم چون خب دوشنبه بود و عرفانم دوشنبه ها از صبح میره کلاس... پس کار اونم نمی تونست باشه....ولی بازم از بابا توقع داشتم باور کنه که من گوشی نبردم. واسه همین دیگه طاقت نیوردم خودم رفتم پیش بابا ..بازم گفتم که من گوشی نبرده بودم و بعدم هی قسم خوردم...که البته می دونم همه چی رو بدتر کردم..ولی آخه چیزی به ذهنم نمیرسید... چون خودمم دلیلی نداشتم که بابا رو قانع کنم.... بابا هم هیچی نگفت فقط آخرسرگفت آدمی که راست بگه قسم نمیخوره. 

بابا قبلانم اینو گفته بود ولی واقعا بعضی وقتا یه چیزی میشه که ....بعدم یه چیزی گفت که فهمیدم کلا ازم نا امید شده...

دیگه داشتم دق میکردم..... یه کم با خدا حرف زدم بعدم اومدم اینجا و از یکی از دوستای وبلاگیم پرسیدم که میشه گوشی آدم خود به خود شماره بگیره و به جایی زنگ بزنه اونم گفت نه نمیشه...وقتیم ماجرا رو تعریف کردم اول از همه پرسید کار عرفان نیست؟!!(یعنی در این حد مشهوره عرفان به خرابکاری) منم گفتم نه آخه خونه نبوده...بعدش گفت شاید با خودش برده....وقتی اینو گفت یه چند ثانیه هنگ کردن...داشتم فک میکردم که میشه یا نه؟!! بعد دیدم آره میشه چون دوشنبه ها من زودتر از بابا و عرفان از خونه میرم بیرون...ظهرم خیلی دیرتر از اونا بر میگردم.می تونسته صبح از اتاقم برداره و وقتی ام برگرده قشنگ ببره بذاره سر جاش.

یعنی دیگه مطمئن بودم کار کاره خودشه...دلم میخواست همون لحظه برم سراغش ولی دیروقت بود و خواب بود...بابا هم خواب بود نمیشد برم بهش بگم. 

اون شب خیلی سخت گذشت. همش فکر میکردم که  چرا زودتر به ذهن خودم نرسیده ...و کلی فکر اشتباهم درباره بابا کردم...خیلی ازش دلخور بودم..خیلی...همش این تو ذهنم میومد که یعنی بابا اونقد بهم اعتماد نداره که حرفمو قبول کنه و....

میخواستم صبح که پاشدم اول از همه برم سراغ عرفان و یه جوری از زیر زبونش بکشم که گوشی رو برداشته و لی وقتی داشتم صبحونه می خوردم خودش اومد و یه جوری نگام می کرد...یه جور مظلومی...داشتم فک میکردم که چجوری حرفمو شروع کنم که یهو گفت داداش ببخشید گوشیتو ورداشتم دیگه دست نمیزنم قول میدم

یعنی من کف کردما بعدم فک کردم خودش داره اعتراف میکنه..از بس که..

دیگه عصبانی شدم  گفتم چرا زودتر نگفتی ها؟

گفت خب بابا منودعوا میکرد تنبیه میکرد...ببخشید امیر.

یعنی  میخواستم لهش کنما...گفتم منو دعوا و تنبیه کنه عیب نداره؟می دونی بابا فکر کرد من دروغ میگم؟ و ..دیگه کلی دعواش کردم.

با بغض گفت خب نمی دونستم..توروخدا ببخشید خب؟

منم دیگه بدجوری قاطی کردمگفتم صبر کن بابا بیاد عرفان...بیچارت میکنه...

دیگه زد زیر گریه گفت نه گفت اگه قشنگ بهت بگم ببخشید و معذرت بخوام دیگه تنبیهم نمیکنه...توروخدا داداش..ببخشید باشه ؟!

یهو وا رفتم از حرفش..یه جوری ضایع شدم ...گفتم بابا گفت؟کی گفت؟

گفت امروز.

گفتم مگه صبح زود بیدار بودی بابا رو ببینی؟ 

گفت نه خودش منو بیدار کرد...داداش منکه زنگ نزدم که یعنی فک کنم دستم خورد...میخواستم عکس بگیرم ولی نشد...بعدش اومدم خونه زود گذاشتم سرجاش خرابش نکردم...هیچی شو  دست نزدم.

بعدم دیگه فقط گریه میکرد و التماس میکرد که ببخشمش میگفت اگه منو نبخشی بابا منو میکشه داداش..توروخدا ببخشید دیگه...

ولی ..من خیلی عصبانی بودم ازش... نفهمیدم چی گفتم...گفتم حقته..بابا هرکاریت کنه حقته

خیلی گریه کرد...خیلی...

بعد یهو از خودم بدم اومد..خیلی عذاب وجدان گرفتم که اون چیزارو گفتم ، دلم واسش سوخت گفتم باشه بخشیدم دیگه گریه نکن...ولی بازم گریه میکرد...دیگه بغلش کردم گفتم آخه چرا اینجوری میکنی همش عرفان!!!...بلاخره به زور آروم شد ولی بعد هر یه ربع یه بار باز معذرت خواهی میکرد و می  پرسید بخشیدمش یا نه؟!...یعنی عرفان تو کل عمرش فک نکنم اونقد ببخشید گفته بود که تو اون چند ساعت گفت.

وقتی بابا اومد...خیلی ناراحت بود...خیلی حرف زدیم...ازم معذرت خواهی کرد و منم آب شدم...فقط اینقد میگم که اون شب که تا دیروقت خوابم نبرد و همش فکرای اشتباه کردمبابا هم خوابش نبرده بود و داشته فکر میکرده تا اینکه بلاخره یه جوری مطمئن شه که اشتباه کرده و اعتمادش خدشه دار نشده.

+عرفانم  از اردوی تابستونی و یه سری چیزای دیگه محروم شد.وقتی بابا گفت نمی تونی بری گفت شما گفتید امیر منو ببخشه تنبیه نمیکنید ولی بابا گفت که اصلا همچین حرفی نزده...فقط همون صبح که با هم حرف زده بودن ،بعدش عرفان از بابا پرسیده که میخواد تنبیهش کنه یا نه و بابا هم فقط گفته  شما فعلا معذرت خواهی کن تا بعد....یه کمم که شروع کرد چونه زدن  بابا یادش آورد که آخرین بار درباره دست زدن به موبایل چی گفته بود  دیگه قشنگ قانع شد که خیلی رحم شده بهش 

عرفان خود سر!!!

این هفته باز این عرفان خان یه ماجرایی درست کرد که البته می دونم اولش تقصیر من بودولی آخه این عرفانم ...

قرار شد روزایی که خونه ام من برم دنبال عرفان.چهارشنبه ام اولین روزی بود که باید می رفتم دنبالش ولی واقعا نمی دونم چی شد که به کل یادم رفت!!!!!هیچوقت نشده بود اینجوری شه که همچین چیزی یادم بره ولی یادم رفت  

باید ساعت 12 می رفتم دنبالش  ولی یهو ساعت 12:40 تازه یادم افتاد !!!! دیگه سریع حاضر شدم و تا مدرسه اش تقریبا دوییدم ولی وقتی رسیدم عرفان نبود!!!!  یعنی وقتی گفتن عرفان رفته قشنگ یه لحظه سکته زدم...

گفتم تنها رفت؟!!!! 

ولی گفتن نه بابابزرگش اومد دنبالش؟!!!!!!! من اصلا هنگ کرده بودم که چرا بابابزرگم اومده دنبال عرفان؟!!

از مدرسه اومدم بیرون و خواستم به بابابزرگم زنگ بزنم  ولی دیدم اونقد هول بودم  موبایلمو جا گذاشتم خونه. دیگه سریع برگشتم خونه و رفتم سراغ موبایلم دیدم باباجون زنگ زده .....دوباره خودم زنگ زدم ولی جواب نداد.

یه پنج دقیقه بعد باباجون زنگ زد گفت کجایی  امیر؟ داداشتو یادت رفت؟!! 

بعدم گفت  که از مدرسه عرفان زنگ زدن گفتن قرار بوده داداشش بیاد ولی نیومده... باباجونم دیگه رفته دنبالش و  بعدم اومدن در خونه ولی کسی نبوده... بعدم موبایلمو  گرفتن که من گیج جا گذاشته بودم..هیچی دیگه رفته بودن... 

من گفتم که همش خونه بودم و فقط دیر یادم افتاده...بعدم عذر خواهی کردمو گفتم که اصلا نمی دونم چرا به شما زنگ زدن و باید به خونه زنگ میزدن؟!!

بابا جونمم فقط گفت عیب نداره...چیزی نشده که.

گفتم پس من الان میام دنبالش ولی باباجون  گفت نمیخواد میگم بابات سر راه بیاد دنبالش

گفتم نه ...من خودم میام ...بابا دیگه...

ولی  نذاشت بگم گفت: واسه همه پیش اومده از این چیزا امیر جان.

یعنی از این اعصابم خورد شد که باباجون فهمید چرا میگم و بازم نذاشت برم دنبال عرفان البته من که نمیخواستم  بابا نفهمه ..یعنی اصلا اگه میخواستمم نمیشد چون خب عرفان همه چیز و به بابا میگفت ولی چون قرار بود من برم دنبالش دیگه خیلی ضایع شد بابا رفت از خونه باباجون آوردش..خییلییی

 بابا و عرفان که اومدن عرفان بغض کرده بود و چشماش پر اشک بود...آماده گریه!!معلوم نبود چرا؟!!!...بابا هم بدجوری اخم کرده بود....منم دیگه داشتم آب می شدم ... سلام کردم و بعدم معذرت خواهی  ولی بابا فقط جواب سلاممو داد و به عرفان گفت امروز تکلیف خودسریتو روشن می کنم...بجنب بالا فعلا نبینمت!!!!

عرفانم دیگه اشکش ریخت ...بعدم رفت بالا...

بعد بابا ازم پرسید چرا نرفتم دنبال عرفان و منم تعریف کردم چی شد و آخرش باز کلی معذرت خواستم  بابا هم یه کم تذکر داد و گفت حواسمو بیشتر جمع کنم

منم گفتم چشم ولی آخرش به بابا هم اینو گفتم که مدرسه باید اول به خونه زنگ میزد نه خونه باباجون!!!

بابا هم گفت که واسه همین شنبه میخواد بره مدرسه عرفان چون به خودشون زحمت ندادن خودشون زنگ بزنن و از عرفان شماره خواستن، عرفانم شماره خونه باباجون و داده!!!!

یعنی من واقعا باورم نمیشد!!! پرسیدم چرا؟

بابا گفت چون دوشنبه نرفتیم ...تو حاضر جوابیاش گفت منو نمی برید خونه باباجون!!!!

آخه دوشنبه که سر قضیه نبودن محمد حسین و کلاس نرفتن لج کرده بود بعدش گیر داده بود که بریم خونه باباجون ، ولی من باشگاه داشتم و بابا بهش گفت مثل همیشه آخر هفته میریم. ولی اونقد سرتقه که همچین کاری کرده بود

خلاصه بابا خیلی دعواش کرد بعدم از همه چی محروم بود این پنج شنبه جمعه....وااای...یعنی دیروز دیوونه مون کرد اونقد برای خونه باباجون  گریه زاری و لجبازی کرد

 میگفت شما گفتید آخر هفته میریم.

بابا هم گفت بله مثل همیشه می رفتیم اگه دیروز اونکارو نمیکردی.

گفت ببخشید دیگه باشه؟!!! آخه دلم تنگ شده...تو رو خدا

بابا گفت مگه دیروز ندیدیشون؟ چجوری دلت تنگ شده؟دلتم تنگ شه تا هفته دیگه خونه باباجون بی خونه باباجون.

گفت آخه یه کم دیدمشون...شما زود اومدید..تازه عمو رم ندیدم اصلا

ولی بابا قبول نکرد.

ولی..ولی  خداروشکر امشب بابا جون اینا خودشون اومدن خونمون...فک کنم فهمیده بودن چرا نرفته بودیمعرفانم از خوشحالی داشت بال در میاورد 

+ولی خدایی این عرفان واقعا خیلی نمی دونم چی بگم بهش؟!!!! کم آوردم واقعا

تابستون...

کلاسای تابستونی عرفان از امروز شروع شد.باشگاهم وقتی دید من از این هفته میخوام برم گفت که اونم میخواد بیاد، ولی وقتی میخواستیم بریم برای ثبت نام فهمیدیم که منظورش این بوده که میخواد با من بیاد.. یعنی دقیقا تو کلاس من!!!!!

وقتیم بابا بهش گفت نمیشه و باید با همسالای خودت کلاس بری اولش قبول نمیکرد و خییییلی ناراحت شده بود، فکر می کرد من از قصد نمیخوام ببرمش هی می گفت منم بیام دیگه داداش قول میدم اذیت نکنم. ,

ولی وقتی بابا قشنگ براش توضیح داد که هر کلاسی برای یه سن خاصه و فهمید واقعا نمیشه با من بیاد، گفت که پس اصلا باشگاه نمیخواد بره.

بابا بازم خیلی باهاش حرف زد و گفت که عوضش با همسالای خودتی و کلی دوست پیدا میکنی و خوش میگذره.ولی بازم قبول نکرد.بابا هم دیگه اصرار نکرد.

دیروز که داشت وسایل کلاسشو با ذوق آماده میکرد  بین  حرفاش چندبار حرف از محمد حسین زد ، یه بارم مانی... که مثلا باهم این کار میکنیم، اون کارو میکنیم .

بابا بهش گفت عرفان مگه محمدحسینم این کلاسو ثبت نام کرده؟

گفت آره

بابا گفت از کجا می دونی؟ 

گفت خب مدرسمونه دیگه...محمد حسینم تو کلاسمون هست دیگه...

بابا گفت اینا کلاسای تابستونی مدرسه تونه ، هر کس دوست داشته باشه ثبت نام میکنه.ممکنه محمد حسین اصلا ثبت نام نکرده باشه،یا یه جای دیگه کلاس بره.فردا که بری میفهمی هست یا نه...ولی هی میگفت حتما هست و مطمئن بود.

اما امروز از مدرسه اومدم معلوم بود سرحال نیست چون مثل همیشه  شروع نکرد برام از اول تا آخر امروزشو تعریف کردن. همش تو اتاق بود.

از بابا که پرسیدم چشه گفت  محمد حسین نبوده تو کلاسشون ، واسه همین اومده خونه، دیگه بهش زنگ زده اونم گفته یه جای دیگه نزدیک خونه پدربزرگش کلاس میره.هیچی دیگه  گیر داده که پس منم میخوام همونجا برم کلاس که با محمدحسین باشم و باز یه کم بحثشون شده آخرم گفته پس من دیگه نمیرم کلاس و  رفته در حالت "اصلا دیگه باهاتون دوست نیستم" (چون بابا به قهر حساسیت داره چند وقته این جمله رو به جاش میگه)  حالا باز خوبه مانی بود.

خلاصه  بابا چند ساعت بعد باز رفت باهاش حرف زد و فعلا که راضی شده باز بره ولی هنوز یه کم ناراحته  انگار حالا دیگه یه کم  با محمد حسین دوست نیست ولی یه کم دیگه از این حالتم بیرون میاد

یه خاطرم از ماه رمضون یادم افتاد که ننوشتم.یه روز که بابا از سرکار اومد گیر داده بود که بریم پارک ....بابا میگفت بذار برسم خونه یه کم استراحت کنم بعد .... ولی میگفت همین الان بریم دیگهمن اجازه گرفتم  دوتایی بریم که بابام اذیت نشه ولی اولش  باز یه کم لج کرد که باباهم باید بیاد ولی چون تحمل نداشت  دیگه راضی شد دوتایی بریم.

رفتیم و خلاصه کلی بازی کرد. وقتی داشتیم برمیگشتیم خیس عرق شده بود . اصلا حال نداشت راه بره اونقد که گرم بود هوا.

رسیدیم خونه من رفتم تو اتاقم لباس عوض کنم یهو دیدم صدای گریه عرفان میاد.سریع رفتم پایین دیدم تو آشپزخونه داره گریه می کنه بابا هم هی ازش می پرسید چی شده بابا؟...خوردی زمین؟داداش دعوا کرده؟!! ...بابا همونجور سوال میکرد و اونم جواب نمیداد!!!

یعنی من داشتم شاخ در میاوردم   آخه تا تو خونه ام خوب بود!! 

بابا منو دید پرسید چی شده؟ منم گفتم نمی دونم بابا!! همین الان خوب بود...عرفان چیه؟!!!

آخر سرگفت آخه روزه ام باطل شد

هیچی از بیرون که اومده بودیم یه راس رفته بود سر یخچال شیر خورده بود.

عرفان نجات دهنده!!!

تو این دو روز در هفته ای که مدرسه دارم عرفان فعلا قراره بره خونه بابابزرگم تا ببینیم بلاخره چه کلاسی میخواد بره و اگه بشه همون یکشنبه دوشنبه باشه که منم مدرسه دارم.

یکشنبه که بابا قرار بود عرفان و بذاره خونه باباجون روز قبلش خیلی باهاش حرف زد و سفارش کرد که اذیتشون نکنه و حرف گوش بده.سر همین یاد یکی از روزایی که فصل امتحانا عرفان اونجا میرفت افتادم.

اون روزبابا و عرفان دیرتر از همیشه برگشتن خونه و وقتی اومدن تو صدای گریه عرفان میومد.من بلند شدم از اتاق بیام بیرون که عرفان اومد تو اتاق و با گریه بغلم کرد گفت: داداشی تو رو خدا...به بابا بگو منو نندازه تو انباری!!!!!!

گفتم عرفان چی شده باز؟!!

گفت داداش دیگه میخواد منو نبره خونه باباجون که..گفتش  از صبح منو میندازه تو انباری ...تو رو خدا داداش بگو 

هیچوقتم سریع نمیگه چی شده که..اعتراف کردنش حداقل نیمساعت وقت میبره هیچی دیگه تا بخواد حرف بزنه بابا اومد تو اتاق.سلام کردیم و بعد بابا عصبانی گفت: مگه نگفتم مستقیم میری تو اتاقت؟!اومدی اینجا چیکار؟ها؟بجنب تو اتاقت. 

ولی بلند نشد که گفت نه یه دقیقه  به داداش بگم .

من گفتم داداش الان برو بعدا بگو ولی بازم گوش نداد.

بابا گفت چی بگی؟بگی باباجون سرت داد زده ؟میخوای داداش طرفتو بگیره؟ یه کلمه دیگه نشنوم ازت،سریع بیرون.

 من واقعا داشتم شاخ در میاوردم از حرف بابا!!!!!!آخه تا حالا ندیدم باباجونم سر کسی داد بزنه،واقعا هیچوقت ندیدم!!!!!

عرفان گفت: نخیر داد نزد که دعوا کرد یه کم...ولی من مواظب بودم بلدم رد شم خودم.. تازه الکی نرفته بودم که  میخواستم اون بچه هه رو نجات بدم دیگه!!!!!!!

وای خدا یعنی من همونطور با تعجب نگاه میکردم و به مخم فشار میوردم که بفهمم چی شده؟!بابا هم دیگه از حاضر جوابی عرفان حوصلش سر رفت خودش اومد دست عرفان و گرفت برد بیرون ولی نرفتن تو اتاق عرفان که..بابا رفت سمت انباری...

البته اول یه کم از انباریمون بگم  که واقعا انباری نیستا،ما بهش میگیم انباری چون یه سری وسایل اضافه اونجاست در واقع اونم یه اتاقه،قشنگ پنجره داره،چراغشم داخله فقط سه تا پله بالاتر از اتاقای دیگست خیلیم بزرگه اصلانم ترسناک نیست ولی عرفان بازم می ترسه معلوم نیست از چی؟!!!

عرفان که فهمید بابا میخواد بندازتش تو انباری گفت نه نه هنوز که صبح نشده..میخوام برم تو اتاق خودمولی بابا بردش بالا و بلند گفت چند بار گفتم بدون حرف برو تو اتاقت؟ها؟وقتی حرف گوش نمیدی حقته از الان بندازمت اینجا.

بعدم فرستادش تو اتاق و درو بست عرفانم دیگه گریه ش بیشتر شد و چند بار درو کوبید گفت نه من خودم داشتم میرفتم...خب ببخشید بابا...

این "خب ببخشیدم" اصلا نگه فک کنم خیلی بهتره آخه یه جور بدی میگه،مثلا میگن''خب بیا اینم برای تو'' ...خب ببخشیدم دقیقا همین شکلی میگه ،انگار داره لطف میکنه.

بعد بابا رفت پایین و منم رفتم که بلاخره بفهمم ماجرا چیه؟

وقتی بابا برام تعریف کرد یعنی حرصم گرفتا ازش...آخه اصلا قرار نبود بابا چیزی بفهمه،یعنی فک کنم اگه عرفان لو نمیداد باباجون مامان جونم چیزی به بابام  نمیگفتن.

بابابزرگم خیلی روزا نماز میره مسجد و روزایی هم که عرفان اونجا بوده عرفانم باهاش میرفته.

اون روز تو مسجد سر نماز بودن که عرفان یهو وسط نماز میره بیرون!!!بیچاره باباجونم دیگه نفهمیده چطوری نمازشو تموم کرده و سریع رفته حیاط دنبالش ولی اونجام نبوده بعد میره بیرون دنبالش که میبینه  آقا عرفان از مغازه اونور خیابون یه پنیر که مامانبزرگم به بابابزرگم گفته بوده بخره خریده و داره از خیابون رد میشه  ... بابا گفت که بابا جون خیلی دقیق نگفته ولی انگار نزدیک بوده ماشین بهش بزنه ،باباجونمم دیگه حتما خیلی ترسیده و سرش داد زده ... عرفانم تا خونه و تا وقتی بابا برسه فقط گریه کرده...،بعدم وقتی بابا رسیده  به بابا شکایت کرده که باباجون سرش داد زده الکی!!!!!!!! بچه پرو هیچی دیگه بابا هم عصبانی شده بود گفته بود  از فردا به جای اینکه ببرمت اونجا که اذیتشون کنی از صبح میندازمت تو انباری تا ظهر

حالا چرا عرفان نجات دهنده؟!!!! چونکه سر نماز یهو دیده یه بچه کوچولو هم قد زهرا همینجوری داره میره بیرون..اونم رفته نجاتش بده!!! 

بابا که داشت تعریف میکرد دیگه صدای عرفان نمیومد ولی یهو دوباره شروع کرد داد زدن و درو کوبیدن.انگار گریه اش تموم شده بود.هی یه جمله میگفت بعد دوبار به در میکوبید. میگفت من الکی نرفتم که...رفته بودم اون بچه هه رو بگیرم...باباجونم بلند داد نزد که..آروم داد زد...من و باباجون آشتی شدیماا بابا...چونکه من گفتم ببخشید....تازه باباجونم به من گفت ببخشید...گفتش منو ببرید اونجا بازم.

یعنی دیگه جمله های آخر رو دااااد میزدا هی هم محکمتر میکوبید.یعنی خل شده بود واقعا. 

 بابا سرشو با تاسف تکون داد گفت روش کم نمیشه که...بعدم بلند شد بره بالا ..منم دیگه دنبالش نرفتم ولی یه چند ثانیه بعد یهو صدای گریه عرفان بلند شد باز منم دیگه نشد نرم...سریع رفتم دم انباری.

بابا داشت میگفت هییس هیچی نشده بابایی..الان خوب میشه....آخه آدم کف انباری میخوابه؟!!!!!

دیگه رفتم تو دیدم بابا عرفان و بغل کرده داره پاشو ماساژ میده...پرسیدم چی شده عرفان با گریه گفت داداش  بابا محکم زد به پام

بابا  گفت  وقتی پشت در  دراز میکشی همین میشه دیگه...من بهت میگم صدا نشنوم بعد با پات میکوبی به در؟!

پشت در دراز کشیده بوده با پاش میکوبیده به در...بابا هم در و که باز کرده خورده به پاش 

عرفان گریه اش بیشتر شد با گریه گفت خب من میخواستم بگم باباجون ....بعدش دیگه مفهوم نبود

بابا گفت هیس بسه دیگه الکی گریه نکن...دیگه خوب شدی...پاشو ببینم. 

بعدم عرفان و از بغلش در آورد به من گفت بریم....داشتیم میرفتیم بیرون عرفانم  داشت دنبالمون میومد.آخه همیشه وقتی کار بدی میکنه بابا بعد از دعوا یا تنبیهش که باهاش حرف میزنه ، آخرشم بغلش میکنه ..حالا اگه  بابا به هر دلیلی قبلش بغلش کنه فک میکنه دیگه همه چی تموم شده ولی بابا گفت شما کجا؟شما فعلا جات همینجاست...

عرفان گفت نه ..اینجا در میخوره به پام...تورو خدا بابا برم تو اتاق خودم ...خواهش میکنمیعنی دیگه  اصلا نمی دونستیم چجوری قانع نشیم از این دلیل

بابا گفت نترس سر صدا نکنی چیزیت نمیشه.ولی یک ساعتم نشد بابا بعدش اجازه داد بره تو اتاقش تا شب.