سلام به همه
واقعا ببخشید اگه تو این ماه پستی نذاشتم.راستش بعضی وقتا انگار از زیادی اتفاق ها و ماجراها آدم وقت کم میاره...این ماه هم همینجوری بود...یعنی اونقد ماجرا داشتیم که نمی دونم کدومشو باید بگم؟!!!
...اصلا بگم همشو یا نه؟!!
امتحانای میان ترم که خوب بود، البته عرفان طبق معمول دقیقا روزایی که بعدش امتحان فیزیک و حسابان داشتم یهو به این نتیجه رسید که بابا ساعت رو خوب براش توضیح نداده و
فقط من خوب بلدم توضیح بدم
و کلی وقتمو گرفت که از اولِ اولش براش بگم ،ولی خداروشکر خوب دادم امتحانارو
. حالا تا روز قبلش ساعتو که ازش می پرسیدی کم مونده بودصدم ثانیه شم بگه ها اونقد که دقیق می گفت
بعد تو اون روزها یهو دیگه حتی یادش نمیومد ثانیه شمار، بزرگه بود یا اونی که خیلی عجله داره؟!!! 



و مدرسه....یعنی امان از مدرسه واقعا
از وقتی بابا اون قرار و با مدرسه عرفان گذاشته انگار عرفان می ترسه یه وقت قرار بابا هدر بره!!!
دیگه قشنگ یه جوری یرنامه ریزی کرده هفته ای یه بار بابا رو می خوان مدرسه!!!!!!
یعنی اونقد به بابا از مدرسه عرفان زنگ زدن انگار دیگه عادی شده..تا حدی که این هفته وقتی ناظممون بابا رو خواست مدرسه بابا مثل همیشه عصبانی نشد...، یعنی مثلا ده درجه کمتر از حد معمول عصبانی شد ....با اینکه خیلی هم بی تقصیر نبودم

البته زنگای مدرسه عرفانم خیلیاش بیخودی بودن ...انگار می خواستم مثلا به بابا نشون بدن اگه هفته ای یه بار شما رو نمی کشوندیم مدرسه به خاطر شیوه ی خاص مدرسمون بوده و حالا که قبولش ندارید پس حالا بایدتحمل کنید که یه پاتون همش مدرسه باشه.
مثلا یه بار گفته بودن "بیایید بچتون روی بچه های مدرسه آب میریزه" ...خب هر کی اینو بشنوه واقعا چه فکری میکنه؟!!ولی حالا ماجرا چی بود؟ اینکه یه کلاس سومی هی روی کلاس اولیا آب می پاشیده ...یعنی هر روز... عرفانم که سوپرمن!!! اول خواسته جلوشو بگیره ولی نتونسته و خودشم خیس شده
....بعد دیده نمی تونه با لیوان خیسش کنه رفته شلنگ حیاط و ورداشته که پسره رو خیس کنه تا ادب شه
... موفقم شده هاااااا
ولی متاسفانه به غیر از اون یک نفر تعداد زیادی از بچه های دیگه ام ادب شدن

ولی خب یکی دوباراز زنگام واقعا بیخود نبود...یه بارش که خییلی بد بود
.با یکی از بچه ها سر یه حرفی که بهش زده بود بدجوری دعواش شده بود... خیلی بدجور...در حد کتک کاری!!!
اون روز که رفتم خونه بابا نبود،عرفانم یه ریز فقط گریه می کرد،
هر چی هم ازش می پرسیدم چی شده تعریف نمی کرد که، فقط می گفت دیگه نمیره مدرسه.دیگه یه کم بغلش کردم که آروم شه و تعریف کنه.
سر زنگ کاردستی انگار یکی از بچه ها بلد نبوده و چون عرفان کارشو زود انجام داده بوده معلم ازش خواسته به دوستش کمک کنه ولی پسره اجازه نداده و گفته: فقط خانم معلم باید بهم بگه تو بلد نیستی...
عرفانم خیلی ناراحت شده ولی کاری نکرده،اما پسره زنگ تفریح بهش حرفای بدی زده،خیییلی بد و...
من واقعا باورم نمی شد یه بچه هفت هشت ساله همچون حرفایی زده باشه!!!!!!
. یعنی من فقط به این فکر می کردم که اون حرفا رو از کجا شنیده و یاد گرفته ؟!!
راستش بدجوری هم به عرفان حق دادم ...چون منم اگه جای عرفان بودم قاطی می کردم و باید خییییلی جلوی خودمو می گرفتم که نزنم طرفو له کنم چه برسه به عرفان که خب بچه ست و طاقتش کمتره.. ،هرچند که میگفت اول پسره زدتش و بعد دیگه اونم عصبانی شده و زده....
ولی انگار زور عرفان بیشتر بوده و آخرسر گریه ی پسره دراومده و عرفان مقصر شده.
وقتی حرفش تموم شد باز مثل اول شروع کرد گریه کردن.فک کنم اون حرفا که یاد آوری شد براش دوباره حالشو بد کرد.راجع به بابا هم که پرسیدم گفت : داداش بابا اصلا دعوام نکرد که اصلا هیچی نگفت فقط رفت 
بابا که اومد خونه و رفت پیش عرفان ، عرفان فقط یه ریز معذرت خواهی می کرد که پسره رو زده
، چون فک می کرد بابا بیاد خونه حتما خیلی عصبانیه و قراره خیلی تنبیه شه
ولی بابا فقط باهاش حرف زد و بهش گفت که هرکی هرچی بگه درست نیست و نباید از حرفای اشتباه دیگران اونقد عصبانی بشه و هیچوقت نباید دعوا کنه...
فک کنم بابا هم به عرفان حق داده بود
ولی عرفان هنوزم خیلی قاطی بود
بازم گریه می کرد و می گفت دیگه نمیره مدرسه چون از اون پسره خیلی بدش میاد
ولی بابا بهش قول داد که اون پسره دیگه پشیمون شده و فردا قراره از هم معذرت خواهی کنن که آشتی بشن اما...اما عرفان بازم فرداییش نرفت مدرسه...صبح به بابا گفته بود اصلا دلش نمی خواهد دیگه با اون پسره حرف بزنه و به شرطی میره مدرسه که مجبور نباشه از پسره معذرت بخواد و آشتی شن.
بابا هم یه کم باهاش حرف زده بود و مثلا راضی شده بود ولی ...انگار بعضی حرفا سنگین تر از اونی هستن که با یه معذرت خواهی بخوان حل شن...جلوی مدرسه از ماشین که پیاده شده بود ،شروع کرده بود دوییدن که نره مدرسه!!!
بابا هم دیگه برده بودتش خونه بابا جون و خلاصه با کمک اونا عرفان بلاخره آروم شد و فرداییش رفت مدرسه و قضیه حل شد...ولی ....هیچی ..اصلا نمی دونم چرا این ماجرا رو تعریف کردم وقتی نمی تونستم کامل توضیح بدم...اونم امشب که میلاده
...شرمنده، تازه الان یادم افتاد
.
بعد از یک ماه مثلا اومدم پست گذاشتم...چی شد!!!
بازم شرمنده
ان شاالله اگه فردا وقت شد ماجرای مانور زلزله رو می نویسم
.... شاید جبران شه

+التماس دعا
اول از همه اربعین حسینی رو با تاخیر به همه تسلیت میگم.ببخشید که نشد زودتر بیام.ان شاالله عزاداریاتون قبول باشه.
امسالم گذشت و بازم ما از جامونده ها بودیم ولی خداروشکر امروز رفتیم حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع). یه حال و هوای عجیبی داشت ،مخصوصا با بارونی که میومد...کلا امروز یه روزه خاصی بود..یه جوری که اصلا نمیشه خوب توصیفش کرد.
عرفانم مثل همیشه گم شد...گم که نه...چون عرفان هیچوقت گم نمیشه...همون غیب شد و بعدم پیدا شد . جاهای زیارتی که میریم بابا همیشه قبل از اینکه بریم تو حرم یه جایی تو حیاط حرم رو محل قرار میذاره که اگه یه وقت از هم جدا شدیم یا گم شدیم بدونیم که کجا همدیگر و پیدا کنیم.یا اون وقتا که مامان بود اینجوری بعد از زیارت راحت پیدامون می کرد.
امروزم یه جایی رو برای قرار مشخص کردیم و رفتیم تو...عرفانم دستش تو دست بابا بود ولی وسط اون شلوغی یهو گفت :خودم میام... بعدم دستشو به زور از دست بابا کشید و از لای جمعیت همینجوری رفت!!! بابا چند بار صداش کرد ولی اصلا گوش نداد!!!! گفتم برم دنبالش؟!! ولی بابا گفت نمی خواد..چون واقعا اگه می خواستمم فک نکنم می تونستم بهش برسم، آخه فسقلی لای جمعیت یهو غیب شد!!!
یعنی واقعا خیلی شجاعت داره... بابا هم اصلا نگرانش نبود..قشنگ معلوم بود که نگران نیست ،انگار عرفان دیگه بهمون ثابت کرده که هیچوقت گم نمیشه واسه همین قشنگ زیارتمونو کردیم و نماز خوندیم ولی من همش تو فکر عرفان بودم و اینکه الان کجاست و سر همین یاد گم شدن خودم تو شاه عبدالعظیم(ع) افتادم. بعد بابا یهو گفت امیر یادته بچه بودی یه بار همینجا گم شدی؟!!
گفتم چه جالب دقیقا منم یادش افتادم...بابا اگه حیاط و پیدا نکنه؟!
بابا گفت نترس پیدا می کنه..پیدام نکنه یه خادم کمکش می کنه...شاید همون خادمه:))
اون سال از الان عرفان یه کم کوچکیتر بودم. قبل از زیارت مثل همیشه یه جایی تو حیاط رو محل قرار گذاشتیم و من و بابا با هم رفتیم و مامانم رفت قسمت خانما.با اینکه همش دستم تو دست بابا بود واقعا نمی دونم یهو چی شد که گم شدم،یعنی یهو دیدم بابا نیست...اولش که خیلی ترسیده بودم ولی بعد یاد قرارمون افتادم و سریع راه افتادم که برم تو حیاط ولی اصلا دقت نکردم که از کدوم ور اومده بودیم که همون راه و برگردم واسه همین وقتی رسیدم به حیاط دیدم اصلا این حیاط اون حیاط قرارمون نیست!!!یه حیاط دیگه ست و دیگه خیلی هول کردم و ترسیدم و ...دیگه گریه ام گرفت. بعد یه خادم اومد پیشم ازم پرسید چی شده؟ منم بهش گفتم گم شدم و قرارمونم گفتم.. اونم منو برد اون یکی حیاط و وقتی دیدم مامان سر قرار منتظره اونقد خوشحال شدم که فقط سریع کفشامو پوشیدم و دوییدم پیش مامان ، اصلا نم از خادمه تشکرم نکردم...مامان که منو دید پرسید بابا کجاست و چرا تنهایی؟ منم تند تند براش تعریف کردم چی شده بود و گم شده بودم. آخر سرم گفتم یه خادمه منو آورد اینجا و برگشتم که به مامان نشونش بدم ولی فک کنم خیلی وقت بود که رفته بود.
+بیست دقیقه سر قرار منتظر موندیم که عرفان بلاخره اومد.چشماش خیس بود،معلوم بود گریه کرده.همین که رسید گفت :ببخشید بابا ببخشید داداش!!! ولی بابا هیچی نگفت فقط راه افتاد.عرفانم دست منو چسپید و راه افتادیم...داشتیم بر می گشتیم تو ماشین گفت: می خواستم با خدا خلوت کنم.خانمون گفته بود این روزا با خدا خلوت کنید،ببخشید بابا یادم رفت بگم!!!!!!
سیگار واقعا چیز خیلی مزخرفیه...خیییلی
..یعنی اونقد مزخرفه که نزدیکش بودنم ماجرا درست می کنه.
یه روز تو هفته پیش قرار شد با علی و کیان برم انقلاب که یه سری کتاب بخرم.کیان دوست مشترک من و علیه...ما سه تا از راهنمایی دوستای صمیمی هستیم و همیشه هم همکلاس بودیم، تا دوم که کیان رفت تجربی و دیگه نشد که همکلاس باشیم.
وقتی می خواستم برم عرفان مثل همیشه کلی بهانه گرفت که باهام بیاد
.یعنی اولش رفت پیش بابا که ازش اجازه بگیره ولی بابا فقط گفت نه!!!
عرفان گفت آخه چرا؟ ولی بابا دیگه جوابشو نداد چون تا حالا چندین بار سر این قضیه باهاش حرف زده و توضیح داده و دیگه می دونه هروقت من بخوام جایی برم نباید دنبالم بیاد ولی وقتی دید بابا گوش نمیده اومد سراغ من و شروع کرد خواهش التماس که ببرمش.
هی می گفت حرف گوش میدم و اذیت نمی کنم و تازه دوستاتم منو دوست دارن!!
این جمله آخرشم زیاد تکرار میکرد که همش تقصیر دوستامه
...اونقد که هربار عرفان و میبینن به حرفاش می خندن و بهش میگن خیلی باحالی و هی میگن بازم باداداشت بیا.
من اولش قبول نکردم اما....خلاصه اش اینه که آخرش یه کاری کرد که قبول کردم و بابا هم دید من راضی ام دیگه اجازه داد باهام بیاد، آخه خیلی وقتم بود که باهام بیرون نیومده بود ولی اونقد که خوش شانسم اد ایندفعه که عرفان باهام بود باید اینجوری میشد.

خوشحال رفت تندی حاضر شد و بابا هم یه کم بهش سفارش کرد و راه افتادیم.دوستام که عرفان و دیدن اولش خیلی خوشحال شدن
ولی عرفان یه کاری کرد که گریه شون داشت در میومد
.یعنی خودمم اصلا حواسم به این قضیه نبود که داریم میریم انقلاب.
خب معلومه دیگه ..انقلاب، کتاب، عرفان...یعنی در اومدن گریه..
.
یعنی جلوی هر کتابفروشی که میرسیدیم وایمیستاد و میخواست اسم تک تک کتابارو بخونه
...اولش که بهش می گفتم نکن و دیر میشه دوستام می گفتن ولش کن بذار بخونه
چون آخه اسم بعضی کتابارو بامزه اشتباه می خوند
،ولی یه کم که گذشت حوصله شون دیگه سر رفت ولی عرفان کوتاه بیا نبود که.
منم گفتم حالا خودتون جمش کنید
.
علی گفت عرفان می دونی انقلاب چندتا کتابفروشی داره؟ جلوی همش اینقد وایسی فردا صبحم نمیرسیم خونه ها
...ولی می گفت نه تند تند می خونم!!!
آخر سر کیان گفت عرفان من و علی دیرمون شده باید تندتر بریم کتابامونو بخریم بریم خونه.. تو با امیر اسم کتابارو بخون خداحافظ
!!!!یعنی همچین دوستای با معرفتی دارم...ولی نه ..بی شوخی این حرف کیان بلاخره جواب داد و دیگه بی خیال اسم کتابا شد.
دوتا کتابم از انقلاب خرید
.با اینکه سهمیه کتاب این هفته شو خریده بود ولی دلم نیومد وسط اون همه کتاب بیاد و هیچی نخره.آخه خودشم چیزی نمی گفت که ،چون این هفته خریده بود می دونست دیگه نباید کتاب بخواد ولی معلوم بود خیلی دلش میخواد.
خلاصه همه چی داشت به خیر و خوبی تموم می شد و داشتیم بر میگشتیم که موبایل کیان زنگ خورد.
وقتی قطع کرد گفت داداشش بوده و گفته همین نزدیکیاست و میاد دنبالمون.
من گفتم خودمون برمیگشتیم ولی دیگه رفتیم سر قرار ولی...وااای داداشش که رسید و نگه داشت همون لحظه ته سیگارشو از پنجره انداخت بیرون و دود سیگار و از دهنش در اومد وقتی که گفت سلام بچه ها سوار شید.


یعنی من اصلا باورم نمیشد که داداش کیان سیگار بکشه
.داداششو یکی دوبار بیشتر ندیده بودم ولی می دونستم که مثل کیان خیلی پسر خوبیه و درسشم خوبه و دانشجوی دانشگاه تهران بوده.تقریبا شیش هفت سالی از ما بزرگتره.
منکه فقط هنگ کرده بودم
...ولی عرفان
...یه اخمی کرده بود که
...علی و کیان سریع سوار شدن ولی ما نه...علی گفت بیایید دیگه...منم دست عرفان و گرفتم کشیدم که بیاد ولی از جاش تکون نخورد...منم دیگه هیچ کاری نکردم...فقط گفتم ما خودمون میریم خداحافظ. بعدم راه افتادم... یعنی کارم خیییلی ضایع بودا.. چند ثانیه بعدم کیان زنگ زد که یهو چی شد؟چرا رفتید؟ منم گفتم بعدا زنگ می زنم بهت...ولی مجبور شدم اینکارو کنم..آخه عرفان شیراز که بودیم و نرم افزار فیدیبو مو پاک کرده بود یکی از دلیلایی که برای پاک کردنش آورده بود این بود که روی جلد یکی از کتابا عکس یه مرده بود که داشت سیگار میکشید!!!!!
فک کردم اگه به زور سوار ماشینش کنم حتما یه ماجرای بدتری درست میشه.هرچند که ماجرا درست کرد آخرش.
همونطور عصبانی تند تند راه میرفت...انگار چی شده بود؟!!
گفتم یواش ...چته چرا می دوئی؟
گفت به بابا می گمت.
یعنی فک کنم یکی از جمله های مورد علاقه عرفان همین باشه
.انگار منتظر بود یه چیزی بگم که بتونه این جمله رو بگه و یادآوری کنه که پاش نرسیده خونه میخواد منو به بابا بگه!!!!!
گفتم چی میگی؟
گفت میگم دوستت سیگار میکشه.!!!!!!!


مطمئن بودم میخواد اینو بگه ها....همیشه عادتشه خبرارو دستکاری کنه... اونقد که...
.
گفتم برای چی میخوای دروغ میگی؟کوروش دوست منه؟! کوروش داداش دوستمه.به بابا می خوای بگی درست بگو..تازه لازم نکرده خودم به بابا میگم.
گفت نخیر خودم میگم تو الکی میگی.اوندفعه ام میخواستی بگی رانندگی بلدی ولی نگفتی که خودم گفتم!!!!

یعنی خیییلی پرروئه ها...سر اون قضیه که واقعا از دستش قاطی کرده بودم، کلی التماس کردو قول داد تا بخشیدمش ،بعد باز داشت اون ماجرا رو پیش می کشید.
منم حرصم گرفت گفتم خیلی پرویی عرفان !!!
گفت دوستت پروئه که سیگار میکشه!! 
یعنی واقعا بابا حق داره که بعضی وقتا از حاضر جوابیش بدجوری جوش میاره...از قصد هی می گفت دوستت که اعصاب منو به هم بریزه...بعدم مثل همیشه که تا یه چیزی بهش میگم به آقا بر میخوره، به زور میخواست دستش و از دستم در بیاره.
از این کارش واقعا قاطی می کنم ...هیچی دیگه دستشو سفت گرفتم،ولی یه کم زیادی فشار دادم فک کنم،
چون گریه اش در اومد ولی آخه مجبور بودم.
گفتم عرفان دیگه آخرین بار بود با خودم آوردمت بیرون،تموم شد.دیگه ده ساعتم التماس کنی نمیارمت.
با گریه گفت اصلا خودم دیگه هیچوقت نمیام...تازه توام حق نداری دیگه دوست کیان باشی!!! 

واقعا تو این قضیه موندم که چرا همش حس میکنه من داداش کوچیکه اونم!!!! 
من دیگه جوابشو ندادم که اونم دیگه حرف نزنه تا بیشتر قاطی نکنم...تا برسیم خونه ام دیگه گریه اش بند اومده بود و فقط عصبانی بود ولی خب قیافش تابلو بود که گریه کرده. تا رفتیم تو بابا فهمید
.ولی برعکس اینکه منتظر بودم پاش برسه تو خونه همه چی رو بگه هیچی نگفت...یعنی باز رفت تو حالت سکوت
.بابا هرچی ازش می پرسید هیچی نمی گفت،فقط با اخم جلوشو نگاه می کرد
.منم رفتم بالا که لباسامو عوض کنم.داشتم میومدم پایین عصبانی رفت بالا،فک کردم تو این مدت دیگه حتما گفته ولی بابا منتظر من بود که براش بگم چی شده!! چون آخرش فقط به بابا گفته بود من نمی دونم چی شده که..امیر خان می دونه!!
امیر خان!!!
...هیچی منم ماجرا رو کامل تعریف کردم.بابا هم خیلی ناراحت شد از شنیدنش.چون خب بابا هم خانواده کیان اینارو می شناسه. بعدم قرار شد از کیان بپرسم که پدر مادرش خبر دارن کوروش سیگار میکشه یا نه؟!
وقتی از کیان پرسیدم تازه فهمید چرا من و عرفان اون روز رفتیم، بعدم گفت که نه معلومه خبر ندارن فقط من می دونم. منم گفتم که باید به پدر مادرش بگه،به خاطر خود برادرش.اولش که گفت عمرا... بفهمه می کشتم
،ولی اونقد گفتم که حالا راضی شده ولی هنوز که نگفته.
+بابا هم اون روز بعدش با عرفان حرف زد و اومد معذرت خواهی...خب منم معذرت خواهی کردن که دستشو فشار دادم ولی تا عذر خواهی کردم پشت سرش گفت باشه حالا اشکال نداره چیزیم نشد، با کیانم دوست باش ولی دیگه هیچوقت "نریم" پیش داداشش باشه؟!!!!
اصلا جنبه نداره که..

چند وقت پیش عرفان یه کتاب آزمایشات علمی خرید که توش آموزش انواع آزمایشات با وسایل مورد نیازشون رو نوشته بود.هر روز با کلی ذوق وسایل یکی از آزمایشارو آماده می کرد که انجام بدیم
، بعضی از وسایلم که تو خونه نداشتیم من یا بابا واسش می خریدیم.
یه سری آزمایش بود که با آب یا روغن انجام می شد و جزو وسایل مورد نیازش رنگ خوراکی بود که آزمایش بهتر دیده شه، برای همین یه روز بابا سه تا رنگ خوراکی برای اون آزمایشا خرید. عرفان با کلی ذوق رنگا رو از بابا گرفت و بعد در یکیشونو باز کردو می خواست بریزه تو دهنش!!!!
بابا سریع رفت جلو که رنگ و بگیره و گفت إإ وایسا چیکار می کنی؟
عرفانم رنگ و گرفت پشتش گفت نه نه فقط یه ذره می خورم!!!
بابا گفت بخورم چیه؟ برای خوردن نیستکه!!
عرفان اصلا متوجه حرف بابا نمی شد گفت نه می دونم برای آزمایشه..همه شو که نمی خورم یه ذره فقط..
بابا هم براش توضیح داد که اصلا خوردنی نیست و اگه بخوره مریض میشه و اصلا خوشمزه ام نیست.
عرفانم گفت پس چرا نوشته خوراکی؟
بابا هم گفت که یه کمه شو میریزن تو خوراکیای دیگه که رنگی بشه ولی خودشو نمیشه خالی خورد و ....خلاصه که بلاخره بی خیال خوردنش شد ولی ای کاش هیچوقت کاربردشو نمی فهمید.

آخر هفته پیش که برای تاسوعا عاشورا رفته بودیم خونه باباجون اینا ، جمعه بابا عصبانی از آشپزخونه اومد بیرون و به من گفت عرفان و صدا کنم بیاد آشپزخونه.منم رفتم و به زور از وسط بازیش با طاها کشیدمش پایین
...نمیومد که
وقتی گفتم بیا بابا کارت داره گفت :بیام ناهار؟
گفتم ناهار چیه میگم بابا کارت داره
...گفت خب تو برو موقع ناهار میام!!!! 
من اصلا نمی فهمیدم چرا هی ناهار ناهار میکنه که...دیگه دستشو گرفتم بردمش پایین...داشتیم می رفتیم تو آشپزخونه عمو کیارش داشت میومد بیرون ، لپ عرفان و کشید آروم گفت حداقل به من می گفتی بهت بگم چقد بریزی که خوش رنگ شه!!!
رفتیم تو آشپزخونه بابا عصبانی منتظر بود و مامان جون و زن عمو هم داشتن غذا می کشیدن.با اینکه از صبح تو خونه بوی قیمه پیچیده بود ولی تو بشقابا قرمه سبزی بود!! خیلی عجیب بود آخه اصلا بوی قرمه سبزی ام نمیومد!!!
بعد مامان جون گفت: ببین قیمه مامان جون چجوری شده؟!!! می خواستیم به همسایه ها هم بدیم دیگه نمی تونیم.
یعنی من کف کردما گفتم مگه قرمه سبزی نیست؟!!!
مامان جون گفت نه مامان جون قیمه ست توش رنگ ریخته...
وااای معلوم نبود چقد رنگ ریخته بود که قیمه قشنگ شده بود عین قرمه سبزی...تیره ی تیره!!!
عرفان سرش و انداخت پایین آروم گفت رنگش که خوراکیه...میشه خوردش.
زن عمو گفت آره میشه خورد ولی الان نمیشه بدیم همسایه ها که..زشته..ببین داداشم فک کرد قرمه سبزیه.
آروم گفت خب می گیم قیمه ست اشتباهی توش رنگ خوراکی ریختیم
اشتباهی!!!!
...ریختیم!!!!
یعنی میدید بابا داره عصبانی نگاش می کنه ها ولی بازم کم نمیورد،
توجیه و حاضر جوابیش و می کرد...فقط یه مدل آروم و سربه زیری

بابا هم خیلی جلوی خودشو گرفته بود که جلوی زن عمو سرش داد نزنه.فقط آخرش عصبانی گفت خب دیگه؟!!
مامان جونم گفت حالا عیب نداره ..دیگه کاریه که شده..
عرفانم انگار تازه یادش افتاده باشه.. سریع گفت ببخشید مامان جون..ببخشید..فک کردن قشنگ میشه
مامان جونم باز گفت عیب نداره و بعدم شروع کردیم سفره رو حاضر کردن...عرفانم سریع در رفت و سر سفره برای غذا اومد.
عمو کیارشم که باز سوژه پیدا کرده بود گفت :بفرمایید بفرمایید قرمه سبزی با طمع قیمه، دستپخت سرآشپز عرفان!!
بابا هم هی اخماش بیشتر می رفت تو هم و عرفانم که بابا رو میدید قیافش هی ناراحتتر می شد.فک کنم اون لحظه دلش می خواست عمو کیارشو بزنه
حالا این وسط طاها هم ول کن نبود
پیش عرفان نشسته بود و هی ازش سوال می کرد که: چجوری رنگ کردی؟مثل آبرنگه؟ به منم میدی عرفان...عرفانم هی به بابا نگاه می کرد و به طاها می گفت هیس غذا بخور حرف نزن سر غذا
.آخرم نتونست درست حسابی ناهار بخوره.
بعد از ناهار بابا خیلی زود گفت وسایلمونو جمع کنیم که بریم...معلوم بود به خاطر کار عرفان بابا می گفت، چون هیچوقت اونقد زود بعد از ناهار نمی رفتیم خونه
وقتی داشتیم وسایلمونو جمع می کردیم بابا اومد تو اتاق و به عرفان گفت رنگا و کتاب آزمایشارو از کیفش در بیاره بذاره رو میز.
عرفانم دیگه داشت گریه اش می گفت گفت نه بابا خواهش می کنم..ببخشید بابا ..دیگه...
ولی بابا نذاشت بگه گفت :یعنی آخرش می خوای اینجا صدام بره بالا آره؟
عرفانم دیگه زد زیر گریه
بابا گفت اونا رو میذاری رو میز بعد میای، وگرنه همینجا بمون.بعدم به من گفت بریم.منم کیفمو برداشتم و با بابا رفتیم پایین ولی تا خداحافظی کنیم عرفانم اومد.
دیگه گریه نمی کرد ولی داشت اشکاشو پاک می کرد و کیفشم دنبالش رو زمین می کشید.
عرفان داشت کفش می پوشید طاها باز رفت پیشش گفت عرفان نمیدی؟...گفتی قرمزشو میدی.
عرفانم با بغض گفت دیگه ندارم ...بعدم دوباره گریه اش گرفت.
+تو خونه هم ....
چون قرار بود هر کاری می خواد بکنه قبلش اجازه بگیره و کار یواشکی نکنه، ولی بازم گوش نداده بود.
البته این هفته که رفتیم خونه بابا جون بابا اجازه داد کتاب آزمایشارو بیاره.
از اون روزی که کتابه رو خریده بود بیشتر خوشحال بود