هنوزم بس نیست؟!! شما که اینطوری نبودید!!! ازم دلخور می شدید گاهی ...ولی هیچوقت قهر تو کارتون نبود...حالا چی شده؟ از پنج ماهم رد شدا...پنج ماه!!!بس نیست واقعاً؟ منکه جبران کردم...یعنی سعی کردم جبران شه کارام دیگه چرا نمیایید؟دیگه بسمه ...دیگه نمی تونم...دیگه نمی تونم فقط دلمو خوش کنم به آخر هفته ها و یه اتوبان که آخرش مثلاً برسم پیشتون...
یادتون رفته اون روزا رو که فقط شما می گفتید و من گوش میدادم؟؟!! حالا چی شده؟ چقد فقط من حرف بزنم و شما....من همون امیرما...به خدا همون امیرم...به خدا دارم میمیرم از دلتنگی..
اصلاً خبر دارید چیکار کردید؟ می دونید دلخورم از بابام، به خاطر شما؟
وقتی رفتید دیدن همه و به گوشم رسید، حسرت خوردم...ناراحت شدم ، ولی پیش بابام که اومدید دیگه فقط به گوشم نرسید...جلوی چشمم بود..بابامه دیگه..پیش همیم..اون روز..دیگه تو حال خودش نبود.فقط گریه می کرد..خیلی بی تاب بود..می خواست گریه نکنه ولی نمی تونست...بعدم برام گفت...گفت که اومدید..گفت بغلتون کرده، بوسیدتتون..با تمام وجود حستون کرده یه بار دیگه..انگار که برای همیشه برگشتید..نه..انگار اصلاً هیچوقت نرفته بودید...وقتی بیدار شده بود باورش نمی شد همش خواب بوده...باورش نمی شد دیگه واقعاً نیستید . فقط گریه می کرد و فقط من بودم که سنگ صبورش باشم...الانم دلخورم ازش.. از این همه جزئیاتی که برام گفت...باید میذاشت بازم بتونم الکی خیال کنم تو خواب شبیه خودتون نیستید...بازم بتونم الکی به خودم دلداری بدم که خواب هیچوقت نمی تونه مثل یه بار دیگه دیدنتون باشه، فقط یه بار دیگه..ولی..
ولی هیچوقت بهش نگفتم دلخورم ازش ..هیچوقتم نمیگم ..چون بابام سنگ صبور نداره جز من و عرفان... ولی عمو....عمو......آخه شما که بهتر از همه می دونید من خودم 6 ماه از سال و سنگ صبور لازمم ...شما که خودتون با بابام تقسیم کار کرده بودید برای سنگ صبور بودن من...حالا من چطوری سنگ صبور نبودنتون باشم؟...عمو خودتون بگید...چطوری؟
عمو...ببخشید...جز گلایه و شکایت چیزی نگفتم...کارم همیشه همین بود نه عمو؟ گفتم که همون امیرم...
حالا بذارید یه کم از چیزای دیگه بگم..بگم از زهرا؟ می دونید تا همین هفته پیشم اجازه نمیداد کسی قلب عروسک خرسیشو که کنده شده بود درست کنه؟ می گفت بابا میاد درست می کنه...بابا بلاخره هفته پیش راضیش کرد...گفت بابا پیش خداست،نمیشه بیاد عروسکتو درست کنه ولی خیلی غصه می خوره که ببینه تو به خاطر عروسکت اینقدر ناراحتی...بذار عمو برات درست کنم که بابا خوشحال شه...کلی با هم حرف زدن...همه رو خودتون شنیدید دیگه نه؟...چقد سخت بود اون مکالمه رو شنیدن و گریه نکردن ..دیدید داشتم خفه می شدم اون روز عمو از بغض؟
منکه تا تو ماشین بیشتر دووم نیوردم ولی حالا بابا شبش تو خونه چی به روزش اومد...بماند...بازم خودتون دیدید حتماً..
طاها هم...بزرگ شده عمو...خیلی بزرگ...مثل خودتون...خیلی حواسش به زن عمو هست...خیلی..تو مدرسه که دعواش شده بود از ناظم خواهش کرده بود به مامانش زنگ نزنن...گفته بوداگه زنگ بزنید مامانم نگران میشه..من رفتم خونه خودم بهش می گم که منو دعوا کنه.دیگه ام دعوا نمی کنم.
عمو ....نه ...دیگه هیچی...چی بگم وقتی همه رو می دونید خودتون...بابا می گفت دیده که سر یه سفره با چندتا شهید بودید...بقیه هم خوابای خوبی دیدن ازتون...خوش به حالتون عمو...می دونم جاتون خوبه...پس عمو...دیگه نمی گم ..خودتون می دونیددیگه نه؟!خواهش می کنم...
اذان شد...من برم...فعلا خداحافظ
وقتی رفتم اتاقش دیگه گریه نمی کرد داشت لباسای پاره مدرسه شو با غصه بالا پایین می کرد
گفتم: عرفان چیکار کردین؟ روز اول؟!!!!

منو دید ناراحت گفت : داداش هیچ کار نکردیم....اونا شروع کردن.
گفتم :داداش خونه عمو اینا همین بغله ها، بابا زود میاد..اگه میخوای بگی زود بگو اگه نه که من برم.
اینجوری گفتم که زود تعریف کنه چون هربار دو ساعت طول میده تا اعتراف کنه اصلاً اتفاقی افتاده.
ماجرا این بود که طاها با چند تا از همکلاسیاش داشتن با هم بازی می کردن و دنبال هم میدوییدن ولی کم کم دو سه تا از بچه ها شوخی شوخی یه کم هلش دادن و شوخی شوخی دعوا جدی شده... طاها هم از دستشون فرار کرده و اومده پیش عرفان...عرفانم به جای اینکه جداشون کنه یا بره یکی رو خبر کنه گرفته یکی شونو زده!!!
گفتم عرفان کلاس اولی رو زدی؟ برای چی؟ اون کوچیکه !!چیزیش نشد؟!!!
گفت: نه داداش کلاس اولی بود ولی کوچیک نبود که..اصلاً هم قد طااها نبود هم قد من بود..تازه یه کم بزرگتر از منم بود، خب اون طاها رو زد اگه چیزیش میشد چی؟ تازه من نمی خواستم بزنمش که اون خودش دعوا دوست داشت هی می گفت اگه می تونی منو بزن منم فقط یکی با لگد زدم تو دلش...فقط یه دونه زدما...ولی داداش ده دقیقه همونطور نشسته بود رو زمین اشکش هی میریخت،اصلاً نمی تونست بلند شه...
با یه هیجانی ام تعریف می کرد انگار هنر کرده زده بچه مردم و ناکار کرده
گفتم عرفان نمی فهمی خطرناکه؟!!! بچه هه چی شد آخرش؟!! حالش بد نشد؟
گفت: نه داداش نترس چیزیش نشد فقط دردش گرفته بود.
گفتم با پنجمی ام دعوا کردین؟!...طاها گفت با کلاس پنجمی هم دعوا کردی!!
یهو بلند شد با هیجان گفت: وای داداش راس میگه..منکه نمی دونستم پنجمیه که تازه وقتی دنبالم کرد فک کردم ششمیه اونقد که بزرگ بود،قدش بلند بود،...داداش اونقد قوی بود هولم داد افتادم زمین
... طاها رفت به ناظم خبر داد دیگه نجات پیدا کردم وگرنه لهم میکرد
...ولی لباسام همه پاره شد داداش ،این دستمم خیلی درد گرفت...من فک کردم دستم شکسته باید گچ بگیرم ولی دکتر گفت چیزی نشده
ولی داداش کلی زد تو صورتم منم دیگه مجبور شدم بزنمش ولی اون اصلاً چیزیش نشد که فک کنم دردشم نیومد
گفتم :خب کی بود؟ برا چی دنبالت کرد؟
گفت: آها یادم رفت بگم..داداشِ اون اولیه بود که زده بودمش.
سرمو با تاسف تکون دادم گفتم: طاها باید بره ناظم و خبر کنه؟!
بابا همین امروز چی گفت؟ 
یهو اون هیجانش رفت قیافه اش ناراحت شد گفت: إإ داداش چرا تو هم مثه بابا میگی ؟منکه دعوا نکردم اونا شروع کردن
اومدم حرف بزنم که صدای در اومد...منم دیگه پاشدم از اتاق بیام بیرون ولی عرفان گفت: داداش تورو خدا نرو...تو رو خدا.
گفتم عرفان الان به بابا میگی اشتباه کردی دعوا کردی؟ یا الان میخوای بگی کاری نکردی اونا شروع کردن؟
با بغض گفت: آره می دونم ..خود بچه هه گفت منو بزن ولی من نباید گوش میدادم که...نباید میزدمش.
بابا که اومد بالا منو صدا کرد و منم در اتاق عرفان و باز کردم و سلام کردم بابا هم جواب داد وبعد بهم گفت بیا بیرون کارت دارم.
عرفانم دیگه طاقت نیورد گفت: سلام بابا ببخشید.. دیگه دعوا نمی کنم..دیگه...
ولی بابا حتی به عرفان نگاهم نکرد.. به من اشاره کرد که بیام بیرون و درم پشت سرم ببندم منم بستم...اما تا در و بستم بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد
بابا که داشت درباره قضیه مدرسه و شلوار سوال می کرد دیگه صدا به صدا نمی رسید
...چون یه چند ثانیه بعد شروع کرد لابه لای گریه حرف زدن
..نصف حرفاشم معلوم نبود چی می گفت
...یعنی اصلا نفهمیدم بابا چی می گفت
...دیگه یهو خندمم گرفت آخر سر
آخه خیلی با حال صداش میومود،معلوم نبود با خودش حرف میزد؟!! با بابا بود؟!! با کی بود اصلاً ؟
بابا هم یهو سکوت کرد چند ثانیه گوش داد بعد گفت: میبینی امیر چیکار می کنه؟!
من با این چیکار کنم؟با لگد زده تو شیکم بچه مردم!!!حتماً تعریف کرده دیگه آقا؟!!
منم گفتم آره و بازم پرسیدم که بچه هه الان خوبه و واقعا چیزش نشده؟!!
بابا هم گفت که خدا واقعا رحم کرده که هیچکدوم چیزیشون نشده و بعدم باز یه کم تعریف کرد جزئیات رو..حالا این وسط عرفانم هی صداشو بلندتر می کرد!!! به جای اینکه ساکت باشه و یه کم خجالت بکشه
صدای در رو شنیده بود ترسیده بود بابا بیاد اتاقش و خواهش می کرد بمونما
حالا که بابا نرفته بود سراغش هر کاری میکرد که بابارو بکشونه تو اتاق، کلاً هیچوقت معلوم نیست چی میخواددقیقاً
ولی فک کنم بابا نگاش نکرده بود، فکر کرده بود بازم قراره باهاش حرف نزنه،واسه همین اونجوری می کرد.
بابا هم دیگه طاقتش تموم شد
...عصبانی در اتاقشو باز کرد گفت:چه خبرته؟!! هی من هیچی نمی گم صداتو می بری بالاتر؟
بلاخره صداش قطع شد و خیلی آروم گفت ببخشید بابا...
بابا بلند گفت: چی رو ببخشم ها؟ کدوم کارتو ببخشم؟!
گفت: همه کارامو ببخشیدبابا.

بابا گفت: همه کارات یعنی کدوم کارا؟..فقط یاد گرفتی بگی ببخشید بابا قول میدم بابا می دونم بابا....همین امروز صبحم نگفتی می دونم بابا نگفتی؟
عرفان سرشو انداخت پایین هیچی نگفت بابا هم عصبانی شد بلند گفت: جواب منو بده وقتی سوال می کنم..نگفتی عرفان؟
عرفانم آروم گفت چرا گفتم
بابا یهو رفت تو اتاق و عرفان از ترس چند قدم رفت عقب
ولی بابا رفت سمت میز تحریر عرفان و یه کاغذ گذاشت وسط میز و یه مدادم ورداشت بعدم دست عرفان و گرفت نشون پشت میز مدادم داد دستش گفت :اینجا میشینی هرکار اشتباهی که از امروز صبح تا حالا کردی رو اینجا می نویسی تا بدونم باید با تو و کارات چیکار کنم...تا نیومدم تو اتاقم از پشت این میز جم نمیخوری فهمیدی؟
عرفان گفت: بله چشم بابا
بابا که از اتاق اومد بیرون گفت: اول مهر که این شکلی شه خدا به داد بقیه اش برسه.
یه نیم ساعت بعدم دوباره رفت اتاق عرفان ...البته من فقط صداشونو می شنیدم چون هم در اتاق من باز بود هم عرفان..
بابا گفت بده ببینم...چند ثانیه بعدم گفت فقط همین؟!!!
عرفان گفت: همینا بود دیگه!!!
بابا گفت:ننوشتی وقتی دعوا شد نرفتم ناظم و خبر کنم
گفت: خبر کردیم دیگه بابا.ناظم اومد.
بابا گفت: طاها خبر کرد عرفان خان...تو باید همون اول می رفتی می گفتی ولی آخرشم طاها رفت گفت....دیگه...ننوشتی به بابای بچه هه بی احترامی کردی!!!!
عرفان گفت: بابا بی احترامی نکردم
...گفتم ماشاالله...بی ادبی نبود که.
بابائه بچه هه عصبانی گفته بوده: زورت به بچه کلاس اولی میرسه؟!!
عرفانم چون بابای بچه هم خیلی هیکلی بوده گفته :کلاس اولِ ولی ماشالله مثله خودتون گنده ست..از منم گنده تره.


یعنی این عرفان بعضی وقتا و دقیقاً موقع هایی که نباید،خیییلی پرو میشه..خیلی
البته واقعا قصد توهین نداره ها ولی نمی فهمه این رک بودنش یه جور توهینه
عرفان که دوباره حرفشو تکرار کرد بابا عصبانی شد گفت: ساکت ببینم..هنوز یاد نگرفتی وقتی کار اشتباه کردی نباید بلبل زبونی کنی؟!باید خجالت بکشی ساکت سرتو بندازی پایین!؟!!!!.مثه بقیه؟!!!
عرفانم گفت: ببخشیدبابا حواسم نبود.
خلاصه آخر سر بابا بهش گفت بره خط کش و بیاره
وقتی ام رفت آورد قبل از تنبیه بابا بهش گفت اگه قرار بود به خاطر اون لگدی که به بچه هه زده تنبیهش کنه نمی گفت بره خط کش بیاره و به جاش حتماً کمربند تو دستش بود
چون بار اولش بوده و قرارم هست بار آخرش باشه ایندفعه رو کوتاه میاد و فقط به خاطر بی ادبی و خبر نکردن ناظم تنبیه ش می کنه، هرچند که همین بار اولم ممکن بود بلایی سر یکی بیادومی دونسته با لگد نباید بزنه تو شیکم کسی
وقتی چندتای اول و خورد و بابا گفت اون یکی دستشو بیاره بالا...با کلی گریه و به زور گفت: بابا توروخدا..این دستمو یواشتر بزنید...آخه میخوام زنگ بزنم به محمد حسین مشقامونو بپرسم...بنویسم.
و من برای چندمین بار شاهد تکرار تاریخ بودم

امسال اول مهر عجیبی داشتیم....از عجیبیش همینقدر بگم که بابا ساعت نه و خورده ای صبح مجبور شده بود تصمیم بگیره که اول بیاد مدرسه من یا بره مدرسه طاها و عرفان
و آخرم چون امیدوار بود که مورد من مثل دفعه های پیش سوتفاهم باشه
، به این نتیجه رسیده بودکه اول بره سراغ طاها و عرفان و سر همین امید، منِ بدبخت کل اول مهر و تو راهروی مدرسه به سر بردم 

یعنی هنوزم که هنوزه من در عجب حس ششم عرفانم!!!!
صبح اول مهر که دیگه سه تایی مون آماده شده بودیم که بزنیم بیرون یهو گفت: من خیلی نگران طاها ام ای کاش من و طاها هم کلاس بودیم
گفتیم چرا؟
گفت : اگه تو کلاس با یکی دعواش بشه!! من نیستم کمکش کنم که...ای کاش تو حیاط دعواش شه!!!!!!!!!!

یعنی یه طوری حرف می زد که انگار قشنگ یه قرار قبلی برای دعوا گذاشتن و الان فقط نگرانه که تو حیاط رخ بده یا کلاس
بابا گفت: یعنی چی عرفان؟!! دعوا چیه؟ مگه آدم تو مدرسه دعوا می کنه؟ اول مهری این فکرا چیه؟ تو که خودت این چیزارو می دونی،مطمئنم طاها هم می دونه ولی اگرم یه وقت چیزی شد تو باید بری بزرگترا رو خبر کنی و جلوی دعوا رو بگیری نه بری کمک!!
عرفانم گفت: نهههه می دونم ... منم منظورم همین بود دیگه
یعنی یه جایی باشه که بتونم برم جلوی دعوا رو بگیرم
بابا گفت لازم نیست شما نگران باشی، تو کلاس معلم هست..کسی هم قرار نیست با کسی دعوا کنه.
بابا اینو گفت ،چون یک ده هزارم درصدم احتمال نمیداد اون روز دعوایی بشه ولی شده بود!!!اونم چه دعوایی!!!
اما قبلش یه کم بگم از بدبختی خودم...نمی دونم بگم از بدبختیم بود؟بدشانسیم بود؟..یا به قول ناظم از بی دقتی و بی فکری و ی بی انضباطیم ؟
... ولی حالا خلاصه هر چی که بود به خدا اول مهر بود
...می شد یه جوری این روز اولی رو بی خیال شه،ولی نشد دیگه نشد

تو صف وایساده بودم که یهو دیدم اومد طرف صفا و با اشاره، بعضیا رو از صف می کشه بیرون، بعدم به من اشاره کرد!!!
،منکه اصلا باورم نشد با من بوده !
برگشتم به پشت سریم نگاه کردم
ولی چند قدم اومد جلو عصبی اسممو صدا کرد گفت: فلانی!! آره با خودت بودم!!بیرون
منم دیگه اومدم بیرون و رفتم پیش اون چند نفر .
چند ثانیه بعدم حدس زدم گیرش چیه ولی مطمئن بودم اشتباه می کنم چون سالهای پیش و حتی کلاسای تابستونم با شلوار لی می رفتم و چیزی نمی گفت ولی تنها نقطه اشتراک بیرون صفیا و من همین بود
..همه مون شلوار لی پوشیده بودیم.
وقتی بقیه بچه ها رفتن سر کلاس گفت این چه سر و وضعیه؟؟ همه دفتر!!!
تودفتر من پرسیدم که چی شده؟!!

گفت آقا تازه میگه چی شده؟ مدرسه جای شلوار لی پوشیدنه؟ هنوز تو حال و هوای تابستونیا..اول مهر شده آقا اول مهر!!!

من واقعا نمی فهمیدم که یهو از کی قانون شده بود که تو مدرسه نباید شلوار لی بپوشم ،بقیه هم همینطور!!! ولی برنامه هفتگی رو که چند وقت پیش داده بودن آورد نشون داد ...زیرش با فونت 5 نوشته بود" پوشیدن لباس فرم مدرسه از ابتدای مهر الزامیست همچنین در سال تحصیلی جدید پوشیدن شلوار لی و جین در محیط مدرسه ممنوع می باشد"


خلاصه هرچی گفتیم غلط کردیم که چشممونو باز نکردیم و بذار بریم سر کلاس نذاشت
چرا؟
چون میخوایم عکس بگیریم و نظم عکس ها به هم میخوره و هر لحظه ممکنه بازرس برای بازدید بیاد و این بی انضباتی در شان مدرسه ما نیست و
....بعدم شروع کرد تک تک زنگ زدن به اولیا...اونم چجوری؟!!
یعنی واقعا نظر شخصیم اینه که روانپزشک لازمه این آدم
...زنگ میزد میگفت:فلانی ام از مدرسه پسرتون زنگ می زنم..سریعاً تشریف بیارید مدرسه...بله بله..بی انضباتی..بی نظمی...تشریف بیارید عرض می کنم!!
...بعدم آخر سر می گفت: فقط یه شلوار مناسب هم همراهتون بیارید که بتونه بره سر کلاس!!!!!بعدم قطع میکرد!!!
یعنی اصلا توضیح نمیداد چی شده!!!
یعنی من فقط داشتم به این فکر می کردم که چه خیال خامی داشتم که فکر می کردم بعد از ماجرای مزخرف فلش ،دیگه درس عبرت گرفته و عوض شده،چون واقعانم دیگه تا آخر سال تحصیلی خیلی خوب بود ولی انگار از اول مهر ریست کارخانه شده بود


هیچی دیگه تلفناش که تموم شد گفت برید تو راهرو تا اولیاتون بیان ولی بابا نیومد...پدر مادر بقیه نهایت تا ساعت 10اومدن ولی بابا طرفای ساعت 11 اومد....یعنی منکه دیگه نا امید شده بودم....وقتی بابا رو دیدم خداروشکرکردم ولی بابا اونقد عصبانی بود که بدجور خورد تو ذوقم.
من ودید عصبانی گفت: چی شده الان؟!!اول مهر شد باز شروع شد؟!!
یعنی من واقعا شوکه شدم یه لحظه!!!
انتظار داشتم حالا یه کم ازم عصبی باشه ولی دیگه نه اونقد...اونم بعد از چندتا ماجرای آخری که ناظم بیخود بابا رو کشونده بود مدرسه !!!
من سلام کردم و خواستم بگم چی شده ولی همون لحظه ناظم اومد و بابا هم رفت تو دفتر...
بابا وقتی پرسید چی شده ناظم گفت: چیزی که نشده ،شلوار که آوردید برای آقازاده؟!! شلوارشو عوض کنه می تونه بره سر کلاس!!!

بابا هم انگار بیشتر عصبانی شد وقتی گفت چیزی نشده!!
عصبی گفت: متوجه نمیشم!!!پشت تلفنم متوجه نشدم البته!!
ناظمم شروع کرد توضیح دادن و بابا هم گفت که اگه پشت تلفن اینا رو می گفتید سر راه می رفتم خونه ولی با حرفاتون فقط نگران بودم که زودتر برسم مدرسه بفهمم چه خبر شده اینجا
بعدم داشت می گفت که حالا خداروشکر چیزی نشده و مطمئنم یه روز و اونم روز اول رو میشه اغماض کرد و...
ولی ناظم گفت: آقای فلانی از شما بعیده...انضباط مدرسه از روز اول اگه رعایت نشه میشه عادت...فقط هم امیرجان نبودن، خودشم دید هفت هشتا دانش آموز دیگه هم بودن...البته درسته که امیرجان همیشه منظم بودن و هستن ولی ...
واااای آخرای حرف ناظم بابا دیگه چشماشو بسته بود وقشنگ معلوم بودکه نزدیکه از کوره در بره از عصبانیت ...واقعانم یهو وسط حرف ناظم بلند شد گفت: باشه ممنون...امیر کیفت کجاست؟ راه بیفت بریم...بعدم به ناظم گفت با اجازه و از دفتر رفت بیرون.
منم دیگه سریع دنبالش رفتم
....چون عصبی بود نمی خواستم چیزی بگما ولی داشتیم از در مدرسه بیرون می رفتیم گفتم: من خودم میرم خونه شما دیگه برید...
ولی یهو عصبانی گفت: امیر از این لحظه به بعد صداتو نشنوم دیگه فقط بشین تو ماشین
منم دیگه هیچی نگفتم ولی وقتی رفتم سوار ماشین شم دیگه قشنگ دلیل اون همه عصبانیت و دیر اومدن بابا رو فهمیدم...طاها و عرفان تو ماشین بودن و عرفانم داشت گریه می کرد.
وقتی این صحنه رو دیدم دیگه تو دلم گفتم خدا به داد برسه امروز و
نمی شدم حرف زد که بپرسم چی شده ولی وقتی رسیدیم و پیاده شدیم من تازه به عمق فاجعه پی بردم
سر و وضع طاها و عرفان دیدنی بود واقعا 
یعنی لباساشو ن جر خورده بود
..مال عرفان هم شلوارش هم یقه اش..مال طاها هم چندتا دکمه اولش رو نداشت ...سر تا پاشونم خاکی بود.قشنگ معلوم بود دعواشون طبق آرزوی عرفان کف حیاط بوده
چون کف کلاس اونقد خاکی نمیشه آدم.. اونم اول مهر که همه جا رو طی کشیدن
وقتی رفتیم تو ،عرفان سریع رفت بالا و بابا هم طاها رو برد تو آشپزخونه که سر و وضعش و مرتب کنه منم می خواستم شلوارمو عوض کنم برم مدرسه ولی صبر کردم که ببینم بابا چی میگه بهم....
بابا که داشت شلوارطاها رو پاک می کرد طاها یه ریز حرف می زد می گفت:عمو عرفان اونا رو نزدا،من خودم زدم...فقط یکیشونو زد ولی من همه شونو می تونستم بزنم ...ولی بعدش اون پنجمیه رو فک کنم نمیتونستم بزنم...عرفانم فرار کرد دیگه...بعدش به ناظم گفتیم عمو!!
یعنی من کف کرده بودما ،معلوم نبود با چند نفر درگیر شده بودن که پنجمی هم توشون بوده!!!!
بابا هم دیگه کلافه شده بود
ولی آروم فقط گفت: خیله خب دیگه حالا شما یه کم ساکت باش فعلا....طاها هم دیگه ساکت شد ولی از آشپزخونه داشتن میومدن بیرون طاها باز گفت: عمو عرفان و دعوا نکنید باشه؟!ما دیگه دعوا نمی کنیم.
طاها واقعاً خیلی بچه با معرفتی بود و هست همیشه..خیلی
..مثله باباش.
بابا هیچی نگفت فقط گفت کیفتو وردار بریم بعدم بهم گفت نمی خواد دیگه برم امروز رو ، باشم تا برگرده...منم دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ عرفان.
+تازگیا پستام خیلی طولانی میشه...ان شاالله بقیه شم می نویسم به زودی...
یکشنبه صبح قرار بود من و عرفان بریم خونه مامان و باباجونم بیاد دنبال بابا که برن گچ پاشو باز کنن ولی عرفان حاضر نشد بریم، گفت حتماً میخواد ببینه گچ پای بابا رو چجوری باز میکنن ..
آخه دیشبش کلی سوال کرده بود که بفهمه چجوری گچ وباز می کنن؟
اولش گفت: این گچ که خیلی سفته...چطوری باز می کنن؟ با چکش می شکننش؟
بابا گفت:نه گچ و می برن...با یه وسیله ای میبرنش.
گفت با چی؟ چی می تونه گچ و ببره؟
معلوم بود بابا نمی خواد اسم اره رو بیاره که عرفان باز بیخود استرس نگیره واسه همین گفت: با یه وسیله دیگه... یه وسیله که برای این کاره....ولی این جواب باعث شد اتفاقا ماجرا براش خیلی مبهم بشه و فرداییش هیچجوره کوتاه نیاد و گفت که حتماً باید ببینه چجوریه!
خلاصه فرداییش هرچی گفتم مامان منتظره و قراربود ما قبل از مامان خونه باشیم گوش نداد
،یعنی موذی آمار دقیق از مامان گرفته بود
واسه همین گفت: امیر مامان زودتر از ساعت ۱۰نمیرسه خونه ..میدونی از فرودگاه تا اینجا چقد راهه...تازه ترافیکم هست!!!!
هیچی دیگه ...خلاصه همگی به شدت قانع شدیم و رفتیم بیمارستان

بابا که داشت می رفت تو اتاق عرفانم میخواست بره ولی بابا بهش گفت: نمیشه بیای تو که آقا حواسش پرت میشه ،پیش داداش و باباجون بمون.
ولی گفت:نه نه حواسم هست...اصلا حرف نمی زنم قول میدم.
بعدم جلو تر از بابا رفت تو اتاق!!!!!
من و باباجون پشت در بودیم و صدا میشنیدیم فقط.بعد از سلام کردن دیگه صدایی نیومد ولی وقتی صدای اره بلند شد عرفان با هیجان گفت: این چیه؟ این همون وسیله هست که گچو میبره؟!
آقاهه هم گفت :آره اره ست دیگه بیا ببین..
ولی یه چند ثانیه بعد عرفان یهو گفت:نه نه یه دقیقه وایسید!!
بابا هم گفت: إعرفان این چه کاری بیا اینور
... باباجون که صداها رو شنید پاشد رفت تو ببینه چه خبره منم دیگه رفتم پشت سرش...
وقتی رفتیم تو عرفان خودشو انداخته بود رو پای بابا!!!
گفت: باباجون ببینید این خطرناکه!! 
باباجون رفت جلو دست عرفان و گرفت گفت:بیا بریم بیرون بذار آقا کارشونو بکنن...بیا...
ولی عرفان دستشو کشید گفت:نه آخه ببینید.
.
آقاهه گفت: نه راس میگه بذار بهش نشون بدم خطر نداره...اینکه بچه ست خیلی از آدم بزرگام می ترسن ،من بهشون نشون میدم تیغه خطر نداره...بعد اره روشن رو کف دستش عقب جلو و کرد و واقعاًنم هیچی نشد!!!
خیلی باحال بود واقعاً... بعد توضیح داد که تیغه درواقع نمیچرخه، لغزشیه و فقط اجسام سخت رو میبره و به پوست دست آسیب نمیرسونه...خلاصه وسیله عجیب و باحالی بود.
عرفان این صحنه رو که دید بلاخره از روی پای بابا بلند شد ولی هنوز خیالش راحت نبود انگار..گفت: شما خیلی گچ بری کردید نه ؟
وای آقاهه یهو اره رو خاموش کرد از خنده
...
ما هم همه خندمون گرفته بود بابا گفت: پسرم به این کار که نمی گن گچ بری.
قیافه اش شبیه علامت سوال شده بود
ولی چون آقاهه کارشو شروع کرد دیگه حرف نزد و فقط دقیق نگاه می کرد.
وقتی ;کار تموم شد و خواستیم بیاییم بیرون بابا عصاش و برداشت که بلند شه عرفان گفت: إإ عصا دیگه برای چی؟ مگه خوب نشده؟!!!
باباجون گفت چرا پسرم خوب شده ولی چند روز طول می کشه بابا بتونه مثه قبل راه بره...
گفت یعنی چقد؟!
بابا همون موقع گفت امیر شما دیگه برید دیرتون میشه ما تا بریم پیش دکتر طول میکشه.
ما هم دیگه با بابا خداحافظی کردیم و با باباجون رفتیم دم ماشین که وسایلمون رو برداریم ولی عرفان قیافه اش خیلی ناراحت بود
.. قشنگ معلوم بود یه حرفی داره ولی نمیگه
...
وقتی با بابا جونم خداحافظی کردیم و دستش و گرفتم که بریم از جاش تکون نخورد گفت:داداش نمیشه فردا بریم؟
گفتم :چرا ؟چی شده؟
گفت:داداش صبر نکنیم که ببینیم بابا چی میشه؟
گفتم: چی چی میشه؟ بابا که دیگه خوبه!!
گفت:نه خوب نبود...الانم رفته پیش دکتر بازم.
دیگه فهمیدم دردش چیه؟... گفتم داداش بابا پاش خوبه خوب شده ولی چون زیاد تو گچ بوده چند روز نمی تونه معمولی راه بره همین... رفته پیش دکتر که دکتر قشنگ توضیح بده چند روز طول میکشه و چه کارایی باید بکنه که سریعتر خوب شه..شاید بازم دارو هم بده مثلاً ولی خوبه خوب شده،اگه نشده بود که گچو باز نمی کردن ،حالا بیا بریم دیر میشه!! رسیدیم زنگ میزنیم.
دیگه همونجور آویزون بود قیافش ولی بلاخره راه افتاد.
خداروشکر قبل از مامان ساعت ده و نیم رسیدیم خونه تا یه کم جم و جور کنیم و مامانم رسید
...عرفانم دیگه بعد از یه کم حال و احوال شروع کرد از نزدیکترین خاطره ،یعنی باز کردن گچ پای بابا تعریف کردن و همونطور رفت عقب!! تا رسید به خود تصادف و ..همونطور عقب تر...ولی وقتی مامان از حال زن عمو و بچه ها و مامان جون اینا پرسید دیگه ساکت شد و یه کلمه ام حرف نزد
،یعنی مسئولیتشو کلاً سپرد به من
.منم دیگه یه کم گفتم هرچند خیلی سخت بود
.
شب که برای شام رفته بودیم بیرون وسط شام عرفان یهو انگار که یه چیزی رو یادش اومده باشه گفت:ههههه 
مامان پرسید:چی شده مامانی؟!
گفت: نه هیچی!! بعدم شروع کرد تند تند خوردن و زود غذاشو تموم کرد و اومد پیشم ،گوشیمو میخواست.
گفتم برای چی میخوای؟!
یه کم صداشو آورد پایین گفت:داداش،بابا!!!
یهو دیدم راس میگه... مثلاً قرار بود رسیدیم خونه به بابا زنگ بزنیم که عرفان خیالش راحت شه ولی وقتی مامانو و دیدیم هر دومون برای چند ساعت قشنگ بابا رو یادمون رفته بود
.. دیگه گوشی رو دادم بهش و رفت زنگ زد.
وقتی برگشتیم خونه مامان سوغاتی عرفان و بهش داد...یه پازل سه بعدی کره زمین بود ولی مغناطیسی...یعنی تیکه هاش مثل آهن ربا جذب هم میشدن.. خیلی جالب و قشنگه واقعا .. عرفان واقعا هیجان زده شده بود ولی یه کم که تیکه هاش و بالا پایین کردیم یهو گفت: إ پس داداش چی؟ برای داداش چیزی نیوردین؟!!!!!!!
من گفتم:إإإ عرفان ؟!!!!!
مامان گفت:نه راس میگه امیر جان..مامان شرمندت شدم ولی کادوت باشه طلبت برای یکی دوهفته آینده...یه چیزی در نظر داشتم که...بذار نگم که سوپرایز شی...
من گفتم: نه بابا مگه هربار باید کادو بیارید حتماً!!..
عرفانم گفت: چی چی؟ بگید دیگه؟! چیه؟
مامان گفت: نخیر فضول خان...باید صبر کنید.
خلاصه کلاً همه چی خوب بود تو اون هفته..یه روزم رفتیم خونه باباجون اینا که مامان بهشون تسلیت بگه..،زن عمو و بچه ها هم بودن.
ولی این عرفان نمی دونم کجا و با کی قرارداد امضأ کرده که بلاخره یه روزم که شده یه ماجرایی درست کنه وقتی مامان هست...متاسفانه پیشرفتم کرده تو این زمینه

اون روز که رفته بودیم خونه باباجون اینا،خب بابا و عمو کیارش هر دو سرکار بودن.. ولی نمی دونم چرا عرفان انتظار داشت خونه باشن ،
واسه همین وقتی دید نیستن بدجوری ضدحال خورد
. وقتی مامان بلند شد که بریم خیلی یواش گفت زود نیست؟
مامانم گفت که نه مزاحمته دیگه بریم..بعدم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ،ولی دیگه از اون لحظه عرفان قیافه اش رفت تو هم
..مامان هرچی ازش می پرسید چی شده جواب نمیداد..فقط می گفت هیچی.
خلاصه رفتیم خونه و بعد از ناهار مامان گفت بریم پارک که مثلا عرفان از این حال در بیاد..من که می دونستم برای چی ناراحته ولی تو پارک بازم یواش ازش پرسیدم که چشه؟!
بازم گفت هیچی...گفتم بگو دیگه داداش..،می خوای زنگ بزنی به بابا؟!
یه کم فک کرد بعد گفت نه نمی خوام...بعدم رفت بازی ولی نیم ساعت بعد اومد پیشم گفت داداش یه دقیقه گوشیتو میدی؟ منم دیگه نپرسیدم برای چی میخوای..سریع دادم بهش،چون فکر می کردم میخواد زنگ بزنه به بابا ولی
....
مثل همیشه رفت اونورتر که مثلا یواشکی حرف بزنه ،خیلی زودم گوشی و آورد داد ولی پشت سرش یهو گفت :من میرم بستنی بخرم زود میام
..مامان گفت از کجا ؟ با هم میریم... ولی عرفان گفت نه با هم نه...من خودم میخوام برم بخرم بیارم..مهمون خودم
...
مامان یه کم قربون صدقش رفت و گفت که باشه مهمون تو ولی با هم بریم دیگه مامانی.
ولی عرفان گفت نه آخه یه کم بازی کردم زوده بریم...مامان گفت: باشه دوباره بر می گردیم ...ولی عرفان گفت من خودم میخوام برم.

مامانم دید عرفان داره ناراحت میشه قبول کرد ولی گفت باشه مامانی پس با داداش برو.
عرفان اخماش رفت تو هم گفت: منکه بچه کوچولو نیستم،امسال میرم سوما مامان!! 
وای یعنی من واقعاً احمقم
..با اینکه این همه اصرار و پافشاریش برای تنها رفتن برام غیرعادی بود و شک هم کرده بودم ولی وقتی دیدم مامان اجازه داد دیگه هیچی نگفتم.

وقتی داشت میرفت با ذوق گفت: پس من رفتم..ممکنه بستنی فروشی شلوغ باشه نگران نشیدا...بعدم با دو رفت.
وای یعنی وقتی اینو گفت دلم ریخت بدجور استرس گرفتم...ولی باز چیزی نگفتم فقط خدا خدا می کردم اشتباه کرده باشم..ولی...اشتباه نکرده بودم...چون یه ربع گذشت و نیومد...مامان بدجوری نگران شده بود
با مامان رفتیم بستنی فروشی دنبالش ولی نبود...
مامان که قشنگ رنگش پریده بود.خیلی ترسیده بود...ولی گفتم نگران نشید گم نمیشه،حتماً همین نزدیکیه قبلانم از این کارا کرده...ولی هی می گفت خب یعنی الان کجا بریم دنبالش؟
من گوشی مو درآوردم که زنگ بزنم خونه باباجون چون حدس می زدم رفته باشه اونجا..ولی وقتی گوشیمو نگاه کردم دیگه لازم نشد زنگ بزنم!!!...دیدم نرم افزار اسنپ بازه
..یه سفر از جلوی در بستنی فروشی تا خونه باباجونم ثبت شده توش!!!!!!


روزی که خواستیم از بیمارستان بریم خونه مامان اولین بار اسنپ گرفتم..خیلی هم خوشش اومده بود و هی می گفت چقد باحاله
....یعنی فقط خدا نکنه این یه چیزی یاد بگیره!!
من فقط مونده بودم رو نقشه چجوری خونه باباجون رو پیدا کرده بود اونقد سریع!!
من اونروز دو ساعت طول کشید خونه مامان و پیدا کنم!!!!!!

وقتی به مامان گفتم کجا رفته خیلی تعجب کرد...خیییلی ...معلوم بود خیلی هم ناراحته از عرفان....وقتی داشتم به مامان حدسمو می گفتم که چرا رفته ، بابا زنگ زد..صداش خیلی ناراحت بود..ناراحت و یه کمم عصبانی... گفت که نیم ساعت دیگه عمو میارتش خونه.
من و مامان که داشتیم بر می گشتیم، مامان خیلی ساکت بود..اصلا حرف نمی زند،حتی وقتی صداش کردم که یه چیزی بگم!! اونجا فهمیدم که مامانم عصبانیه خیلی....خیلی وقت بود عصبانیت مامانو ندیده بودم ولی خوب یادم بود که همیشه وقتی عصبانی میشد حرف نمی زد...اصلا...با هیچ کس.
عرفان که اومد همونطور سرش پایین بود...اصلاً روش نمیشد به مامان نگاه نکنه ولی مامان رفت محکم بغلش کرد گفت: کجا رفتی یهویی مامانی..می دونی چقد ترسیدم؟!!!
عرفان انگار خیالش راحت شد که مامان ازش ناراحت نشده یا قهر نیست باهاش گفت: ببخشید می خواستم ناراحت نشید!!!!
بعدم دوساعت توضیح داد..یعنی در واقع چرند گفت
که با بابا یه کاری داشته که باید میرفته پیشش ولی نمی خواسته بگه که میخواد بره پیش بابا که مامان ناراحت نشه !!! 

مامانم کلی براش توضیح داد که هیچوقت از همچین چیزی ناراحت نمیشه و هیچوقت نباید همچین فکری بکنه و هرچیزی خواست باید به مامان بگه.
وقتی مامان تو آشپزخونه داشت شام درست می کرد اومد پیشم...من باهاش سرسنگین بودن
واسه همین یه کم وایساد که ببینه می پرسم چیکارداره یا نه ولی من اصلا نگاشم نکردم..
چند بار صدام کرد آروم ولی جواب ندادم..آخر گفت: داداش توروخدا!!
گفتم چیه؟
اینو گفتم ،نگران اومد پرید کنارم رو مبل گفت داداش می دونی بابا چی گفت؟!!
گفتم چی؟
گفت: گفت برگردیم خونه می خواد تکلیفمو روشن کنه 

گفتم : چه بهتر..حقته.
گفت:إإإ داداش خیلی بدجنسی..دلت میاد بابا دیگه هیچوقت با من حرف نزنه یا مثلاً اولش منو بزنه بعد دیگه حرف نزنه...یا اول منو بزنه بعد منو بندازه تو انباری بعدم دیگه حرف نزنه باهام؟!!داداش دلت میاد؟!!!...
من هیچی نگفتم ...ولی باز گفت:داداااش توروخدا..چند وقت دیگه مدرسه ها باز میشه ها..اگه بابا دیگه باهام حرف نزنه چطوری صبحا بیدارم کنه برم مدرسه؟! ها....داداش...یا دیکته چی ؟ تو که نمیگی...دادااااااااش..هی هم تکونم میداد!!
هیچی دیگه یهو قاط زدم گفتم: چته؟ خب من چیکار کنم؟ 
گفت :به بابا میگی تو برام اسنپ گرفتی؟!! توروخدا داداش میگی؟

گفتم :خیلی پرویی عرفان...به بابا دروغ بگم؟!! خجالت نمیکشی ؟ 
گفت: داداش خواهش می کنم ازت...بابا فک می کنه من دروغ گفتم که تو برام اسنپ گرفتی...دیگه باهام حرف نمیزنه ها..بعدم بغضش گرفت
گفت داداش به بابا بگو دروغ نگفتم!!!
یعنی داشتم شاخ درمیوردم گفتم :عرفان دروغ نگفتی؟!!! من برات اسنپ گرفتم بری اونجا؟!!!
گفت خب اسنپ تو بود دیگه مگه نبود؟ تو گوشی تو بوددیگه...انگار که تو گرفته باشی...دروغ نمیشه که...

هنوز به نتیجه قاطعی نرسیدم که این بچه خنگه، باهوشه،موذیه و یا تمام موارد ولی هر چی که هست بعضی وقتا خیلی بد میشه..خییلی
با اینکه بابا خیلی از عرفان عصبانی بود ولی کل ماجرا رو واقعاً موکول کرد به بعد از برگشتنمون
... تا وقتی مامان بود، هروقت عرفان بهش زنگ میزد باهاش حرف میزد واسه همین وقتی مامان رفت و برگشتیم خونه خودشو زده بود به فراموشی
و امید داشت بابا هم یادش رفته باشه ولی خب...خودش بهتر میدونست بابا به این راحتیا از دروغ نمی گذره.
تو خونه بابا دوباره ماجرای اون روز و پیش کشیدو ازم پرسید من یا مامان در جریان بودیم که داشته میرفته خونه بابا جون یا نه..منم راستشو گفتم..گفتم نه..
عرفانم شروع کرد توجیه کردن که منظورم این بود که اسنپ مال داداش بود..چون تو گوشی داداش بود اونجوری گفتم ، نمیخواستم دروغ بگم.
بابا هم گفت: ولی گفتی و منم بیشتر از این حرفی با بچه ای که دروغ میگه ندارم
...بعدم رفت.
عرفان چند بار گفت: نه ببخشید
.. ولی بابا اصلا گوش نداد و رفت...عرفانم زد زیر گریه
...منم رفتم بغلش کنم ولی عصبانی گفت ولم کن ازت بدم میاد
...بعدم رفت بالا.
آخر شبم شنیدم که بازم رفت دم اتاق بابا ولی بابا بهش گفت بره بیرون چون حرفی نداره
...واقعا دلم براش سوخته بود
ولی خب خودشم توقع همچین چیزی رو داشت وقتی دروغ گفته بود.
اما خداروشکر از اتاق بابا یه راس اومد پیشم...دیگه عصبانی نبود ازم...داشت دق می کرد که بابا حاضر نمی شد باهاش حرف بزنه
منم کلی دلداریش دادم و گفتم یه کم صبر کنی بابا می بخشتت..دیگه یه کم آروم گرفت
ولی آخر سر که داشت می رفت بخوابه گفت:داداش ای کاش بابا منو میزد..آخه بعدش زود منو بغل می کنه، حرف می زنیم.
فرداییشم کل روز بابا با عرفان همونطوری بود ولی شب عرفان یه کاری کرد که!!!واقعا حسودیم شد به فکر و زبونی که داره
...خیلی جالب بود واقعاً...عرفان نماز خوندن و خیلی دوست داره..از پارسال دیگه قشنگ نماز می خونه ولی خب گاهی میشه که یادش بره واسه همین بابا بیشتر وقتا تو هال نماز می خونه که عرفان ببینه و یادش بیاد.
اون شب من و بابا تو هال نشسته بودیم که اومد رفت پشت مبل شروع کرد نماز خوندن و وقتی نمازش تموم شد شروع کرد دعا کردن... اونقد بلند که قشنگ شنیده بشه:
خدایا ببخشید که چند روز پیش دشمنت شدم...خدایا منو ببخش...من خودم می دونم که دروغگو دشمن خداست ،می دونم دروغ بده گناهه نبایدهیچوقت دروغ بگم ولی اشتباه کردم دیگه ...خدایا قول میدم دیگه دشمنت نشم...قول میدم.
واای منو بابا خندمون گرفته بود ولی فقط دقیق گوش میکردیم که دیگه چی میگه
گفت: خدایا منو ببخش بعد یه کاری کن که بابامم دیگه منو ببخشه قول منو قبول کنه ..مثه اوندفعه که امیر و بخشیدی بعد بابا هم دیگه امیر و بخشید باهاش دوست شد.
اینارو که گفت بابا دیگه نزدیک بود بلند بخنده...برعکس من که نیشم بسته شد
...یعنی داشت به صورت ضمنی می گفت " امیرم با اون سن و قدش این غلطو کرد
ولی بلاخره بخشیدیش ، من که دیگه 8 سالمه با من زودتر دوست شو".
خلاصه آخرسرم جا نمازشو جمع کرد و داشت می رفت بالا که بابا بهش گفت قبول باشه...عرفانم گفت قبول حق و رفت بالا...بعدم دیگه بابا رفت پیشش.
+سوره غم میرسد، آیات مریم میرسد
عطر سیب و بوی اسپند محرم میرسد
دست خود را روی سینه میگذارم با ادب
آه، دارد مادری با قامت خم میرسد...
بازم یه محرم دیگه رسید...عمو..اولین محرمه که نیستی....می دونم خیلی دیگه از این اولین های بدون تو مونده ولی....جات خیلی خالیه.
++فردا اول مهرِ...امیدوارم سالی پر از موفقیت باشه برا همه محصلا و معلما و بقیه...
+++عزاداریاتون قبول باشه..تو این شبا التماس دعا دارم از همه.
++++منم معذرت میخوام ولی قبلاً هم گفتم که نظرات بدون اسم رو تائید نمیکنم.
+++++ببخشید که طولانی نوشتم.

خیلی دیره...شرمنده...ولی عید همگی با تاخیر مبارک باشه.

+امروز با باباجون اینا رفته بودیم جشن...مولودی خوان گفت امروز باید از امام علی (ع) و پیامبر(ص) عیدی بخواید،بخواید که دست خالی نمیذارن امروز هیچکس رو...نمی دونم چرا ،ولی همون لحظه هواسم رفت به عرفان ...چشماشو محکم بسته بود....وقتی اومدیم خونه مامان زنگ ..گفت فردا صبح تهرانه.
++فردا بابا گچ پاشو باز می کنه ان شاالله
+++عرفان اونقد سر اومدن مامان و خوب شدن بابا خوشحاله و ذوق داره که نمیشه نوشتش:))) مولودی خوان راس می گفت...خداروشکر. ان شاالله بقیه هم عیدیاشونو گرفته باشن امروز:))))