این روزا کارم شده خوندن پست های اول وبلاگم... می خواستم با جزئیات بیشتری یادم بیاد روزای اولی رو که عرفان اومده بود پیشمون...یادم بیاد که چجوری بود با بابا،با بقیه...غصه هاش گریه هاش،بغضاش..همه رو یادم بیاد تا شاید بتونم یه کم به خودم حق بدم که اون دعا ها رو کردم اون روزا ،اما...هرچی بیشتر می خونم بیشتر می فهمم که زمان خودش همه چی رو خیلی خوب حل کرد و لازم نبود شب و روز دعا کنم که عرفان مامان و یادش بره...واقعا چه دعای احمقانه ای...یکی از خواننده ها اون روزا گفت:چه دعای بیرحمانه ای...راس می گفت...این درست تره.
واقعانم راس میگن که حواستون باشه چه دعایی می کنید..چون این روزا من همش دارم میگم..غلط کردم..همین!!
اوایل هفته پیش بود که مامان گفت یکشنبه یعنی امروز میاد و مثل پارسال خواست ما بریم شیراز ولی عرفان...هیچی نگفت...نه خوشحال شد نه ناراحت..بعد از اینکه حرفم با مامان تموم شد هم مثل دفعه های پیش نیومد پیشم تا با ذوق از اومدن مامان بگه...از همین کاراش فهمیدم ایندفعه یه چیزیش هست ولی فک نمی کردم دیگه تا این حد...
وقتی رفت پایین پیش بابا،منتظر بودم شروع کنه تعریف کردم ولی هیچی نگفت.. حتی یه کلمه...اونقد ساکت بود که آخرش بابا خودش ازش پرسید:خب چه خبرا آقا عرفان؟!!
ولی عرفان گفت هیچی!!! واقعا فقط گفت هیچی...بابا هم دیگه هیچی نگفت..ولی بعدش که عرفان نبودخودم به بابا گفتم و بابا هم گفت که سر شام بازم حرفشو پیش می کشه.
سر شام بابا پرسید: گفتی چند شنبه؟ منم گفتم:یکشنبه.
بابا گفت: پس برای دوشنبه بلیط بگیرم خوبه دیگه نه؟
منم گفتم آره دیگه دوشنبه خوبه.
وقتی گفتم یکشنبه عرفان با اخم بهم نگاه کرد و چند ثانیه بعد گفت: بلیط کجا؟
بابا گفت: بلیط شیراز.
عرفان گفت:ایندفعه نمی تونیم بریم...شما پاتون اینجوریه مسافرت ضرر داره.
تمام مدتم به من بد نگاه می کرد...بابا گفت:برای تو و داداش بلیط می گیرم باهم برید..منم میرم خونه باباجون تا شما برگردید...خوبه بابایی؟!
وااای یعنی قیافه اش یهو به هم ریخت قشنگ بغضش گرفت گفت..نه..آخه نمیشه که..
بابا گفت چرا نمیشه..مثل پارسال میرید پیش مامان بعدم..
اما دیگه گوش نمیداد یهو پاشد عصبانی اومد دو سه تا محکم زد به بازوم گفت: بدجنس.،امیر بدجنس..واقعا خیلی بدجنسی..
من واقعا کف کرده بودم نمی فهمیدم چرا اینجوری می کنه؟ گفتم چته عرفان؟!
بابا هم مونده بود از کارش گفت: عرفااان..چی کار می کنی؟
ولی اصلاً محل نکرد همونجور داشت می رفت بالا... بابا بازم صداش کرد گفت: مگه دارم با شما حرف نمی زنم..کجا؟!
ولی گوش نداد رفت بالا وچند ثانیه بعد در اتاق و با تمام قدرت کوبید.
منکه مثل همیشه گیج می زدم ولی بابا حدس زده بود چون قضیه اومدن مامان و به بابا گفتم اینجوری کرد که واقعانم درست بود حدسش...نمی دونم چرا فک کرده بود اگه خودش به بابا نگه منم نمی گم،بابا نمیفهمه و اینجوری شیرازم نمیریم!!!!واسه همینم ازم عصبانی بود!!
بابا اون روز خیلی باهاش حرف زد،به بابا گفته بود تنهایی نمی تونیم بریم و تازه شما پاتون اینجوریه نمیشه ما بریم تفریح کنیم باید پیش شما باشیم.. ولی بابا بلاخره قانعش کرده بود که می تونیم و لازمه که بریم و تفریح کنیم ولی....
فرداییش تو اتاق داشتم درس می خوندم که اومد و از قفسه کتاب آموزش آفیس و ورداشت گفت: داداش اینو میدی بخونم؟
گفتم این به دردت نمی خوره تو مدرسه که دارن بهت یاد میدن کتابای خودتو بخونی بهتر یاد میگیری این سخته ولی گفت: نه سخت نیست..ببرم؟
گفتم باشه و خلاصه برد و یه نیم ساعت بعد با سر پایین اومد گفت:داداش ببخشید...گفتم چیه؟! گفت:داداش ببخشید حواسم نبود...ببخشید...بعدم آروم لای کتاب و باز کرد،دیدم چند صفحه پاره شده ولی قشنگ انگار با قیچی بریده باشن..صافه صاف!!!!
عصبانی ازش گرفتم گفتم چیکار کردی کتابو؟ها؟
گفت: داداش داشتم کاغذ و می بریدم حواسم نبود کتاب زیرشه..می چسبونم.
قشنگ معلوم بود داره چرند میگه واسه همین صدام یه کم رفت بالا گفتم وسط کتاب خوندن کاغذ می بریدی؟...داشتی چیکار می کردی؟
گفت:خب گفتم ببخشید که،چرا داد میزنی؟ میدم بابا بچسبونه مثه اولش میشه.
کتاب و ازش گرفتم گفتم نمی خواد خودم درست می کنم...آخرین بارتم بود به کتابای من دست زدیا فهمیدی؟
گفت چرا؟ خب اتفاقه دیگه میفته...تازه من دست نزدم که خودت دادی...میدم بابا بچسبونه...بعدم سریع کتاب و ورداشت رفت پایین...
چند دقیقه بعد وقتی بابا صدام کرد که برم کتابو بگیرم ازم ناراحت بود ..نمی دونم عرفان چی گفته بود ...فقط می دونم اونقد ازم گلایه کرده بود که بابا فکر می کرد دیگه نزدیک بوده بزنمش...ولی اصلاً چیزی نشده بود...البته می دونم یه کتاب واقعا ارزش اینو نداشت که بخوام عصبانی بشم...ولی...ولی تازه این اولش بود..
شبش موقع خواب با یه لیوان شیر قرمز اومد اتاقم!!!!!!!!!!!!
گفت بیا بخور!! گفتم چیه این؟ گفت: شیره...پرسپولیسیش کردم بخوریش!!!
یعنی من واقعا شاخام داشت میزد بیرون...بعد از ماجرای خونه باباجون قاعدتاً حداقل تا یه ماه نباید سمت این کارا می رفت و قشنگ تابلو بود زده به سرش ولی منه خنگ باز نفهمیدم...
گفتم عرفان مسخره بازی در نیار برو بیرون.
با اخم لیوانو گرفت طرفم گفت: می گم بخور!!!
بازم خیلی خودمو کنترل کردم که از کوره در نرم و گفتم: منم گفتم برو بیرون..برو تا نبردم نشون بابا ندادم اینو...
ولی گفت تا نخوری نمی رم بیرون.
منم بلند شدم که برم سراغ بابا..ولی دستمو چسبید گفت تا نخوری نمیذارم بری بیرون...
دستشو از دستم کشیدم و باز راه افتادم...به خاطر ماجرای صبح واقعا اصلا نمی خواستم باهاش درگیر شم ولی بازم دنبالم اومد منم بازوشو گرفتم از خودم جداش کردم گفتم ول کن دیگه...ولی یهو...کل لیوان و پاشید روم...یعنی قشنگ جفتمون چند ثانیه میخکوب شدیم ولی بعد ، دیگه جوش آوردم..یکی زدم به بازوش داد زدم چه غلطی داری می کنی؟!!..خدایی هم محکم نزدم ولی اشکش در اومد گفت:تقصیر خودت بود خودت تکونم دادی ریخت!!
بابا هم هی صدامون میزد که یعنی الان با این پام باید پاشم بیام بالا ؟
منم اونقد عصبانی بودم که دلم میخواست یه دل سیر بزنمش ولی فقط از سر راه هلش دادم کنار و افتاد زمین و گریه اش بلند تر شد بعدم پاشد دویید رفت پایین...منم اولش خواستم برم اتاقم ولی بعد پشیمون شدم و دنبالش رفتم پایین اما..از همون وسط پله صداشو شنیدم که گفت: الان میخواید منو با اون تنهایی بفرستید شیراز؟! که همش منو بزنه؟سرم داد بزنه؟خوبه تو هواپیما عصبانی شه هلم بده از پنجره پرت شم بیرون؟آره؟
وقتی اینو گفت همونجا رو پله نشستم و گوش دادم...بابا هرچی می پرسید چی شده فقط یه جواب میداد:من با امیر نمیرم شیراز...یا شما هم بیایید یا منم نمیرم.
اونجا دیگه تازه فهمیدم دیوونه بازیاش برا چی بوده..می خواست ثابت کنه من لیاقت ندارم ببرمش شیراز و همینو بهونه نرفتنمون کنه.
بابا هم چندبار صدام کرد ولی من دیگه اصلا نتونستم برم پایین...یه حال مزخرفی داشتم ...،اصلاًنم روم نمیشد برم....دیگه نرفتم پایین رفتم دوش گرفتم و بعدم رفتم تو اتاق ولی چند دقیقه بعد یکی در زد...فک کردم عرفانِ چون بابا به خاطر پاش فعلا بالا نمیاد ولی بابا بود...
گفت نیومدی پایین؟!!!
دیگه ده برابر بیشتر آب شدم از خجالت...یه بغض لعنتی هم گلومو گرفته بود اصلاً نمی تونستم حرف بزنم فقط یه ببخشید گفتم به زور .
وقتی بابا شروع کرد بگه که عرفان چرا اینجوری شده ...گفتم خودم حرفاشو شنیدم و دیگه...گریه ام گرفت طبق معمول :|
ولی دیگه از همه چی گفتم ،از فکرام از دعاهای مسخرم ،ازهمه چی و... دیگه خالی شدم ..بابا گفت فکرام الکی و اشتباهه....ولی....من بازم روزی صدبار میگم که مثل چی پشیمونم از دعا های اون روزام...خلاصه خیلی حرف زدیم و آخرم بابا گفت که این روزا اگر بازم کاری کرد بیشتر مدارا کنم باهاش.
فردا صبحش سر صبحونه نیومد...فقط اومد یه لیوان شیر سر کشید و رفت بالا..وقتی رفتم اتاقم دیدم وسط اتاق نشسته و خیلی خونسرد داره صفحه های یکی از کتابامو پاره می کنه..فقط چند ثانیه نگاش کردم و بعدم رفتم دوتا دیگه کتاب از قفسه ورداشتم گذاشتم بغل دستش گفتم پاره کن داداش...اینارم پاره کن بعدش...بعدم از اتاق اومدم بیرون...وقتی در و بستم چند ثانیه بعد شنیدم که زد زیر گریه...بعدشم خودم...
+بابا آخرش قبول کرد که نریم شیراز ...،گفت عرفان به خاطر فوت عمو و بعدشم تصادف اینجوری می کنه و ایندفعه نریم بهتره...ولی من فک می کنم اینا همش بهونه ست...اگه عمو هم زنده بود و بابا هم پاش خوب بود بازم چون دیگه می دونست بابا قرار نیست با ما شیراز بمونه همین بازیا رو در میاورد.
++بابا حرفمو قبول نداره ولی من حس می کنم عرفان هر سال بیشتر داره شبیه اون وقتای من میشه...چقد بده اگه بشه:(
+++الان حالش خوبه خوبه...یعنی از وقتی فهمید قرار نیست دیگه بریم شیراز حالش خوب شد ولی من حالم بده.
شنبه بعد از یک هفته بلاخره برگشتیم خونه...از وقتی بابا پاش شکست و رفتیم دنبالش و بعدم رفتیم خونه باباجون ،دیگه نذاشتن بریم خونه و گفتن که هفته اول رو باید خونشون بمونیم.
اون روز وقتی رسیدیم بیمارستان بابا جون کلی با عرفان حرف زد که دیگه گریه نکنه و صورتشو شست که معلوم نشه گریه کرده ولی تا بابا رو دید زد زیر گریه...اونم چه گریه ای،دوبرابر قبل...
خلاصه به جای اینکه با رفتنمون به بابا روحیه بدیم،بنده خدا بابا از همون بیمارستان و کل راه تا خونه باباجون،بغلش کرد و دلداریش داد که: چیزی نیست و اصلاً درد نداره و زود خوب میشه و..،تا بلاخره یه کم گریه اش کم شد،ولی توخونه ازکنار بابا جم نمی خورد،چسبیده بود به بابا و همونطور با بغض اشکش می ریخت...اونموقع تازه فهمیدم که واقعا چقد حالش بده از این اتفاق و هرکاری کرده و می کنه دست خودش نیست.
دیگه بابا و باباجون اونقد باهاش شوخی کردن و حرف زدن که یه کم عادی شد ولی بعد شروع کرد از تصادف پرسیدن که: ماشین زد بهتون پاتون خیلی درد گرفت؟ صدای شکستن پاتون و شنیدید؟ خون هم اومد؟ وقتی ام که بابا جوابشو میداد بازم بغضش می شکست و گریه می کرد، واسه همین بابا دیگه جواب نداد و حرف و عوض کرد ولی بعد شروع کرد هر ده دقیقه یه بار می پرسید: بابا پاتون خیلی درد می کنه؟ بابا هم می گفت: نه پسرم خوبم...ولی دیگه اونقد هی تند تند می پرسید که بابا بهش گفت هر وقت پام درد گرفت میگم بری برای بابا داروهامو بیاری بخورم باشه ؟!
عرفانم گفت باشه ولی این حرف بابا فقط سوال عرفان رو به :بابا دارو بیارم بخورید؟تغییر...و بازه زمانی پرسیدنش رو از ده دقیقه به بیست الی سی دقیقه افزایش داد.،همین!!!
از رفتار بابا هم مطمئن بودم که فهمیده دعوامون شده و به قول عرفان با هم دوست نیستیم ولی به رومون نیورد! فک کنم از باباجون پرسیده بود و همه چیز و می دونست واسه همین وقتی دیدم عرفان دیگه تقریبا حالش سرجاش اومده گفتم برم باهاش آشتی کنم که بابا کلا مجبور نشه اصلا به رومون بیاره و خودم حلش کنم اما با اینکه تقریبا مطمئن بودم که وقتی صداش کنم جوابمو نمیده و بابا بلاخره مجبور می شه وارد ماجرا بشه، وقتی رفتم پیشش گفتم: عرفان یه دقیقه بیا داداش کارت دارم!! ...یه لحظه بهم نگاه کرد و بعد سریع پاشد اومد!!!
یعنی من هم داشتم شاخ در میوردم هم خوشحال شده بودم واسه همین سریع دنبالش رفتم بالا ولی تا اومدم حرف بزنم مستقیم رفت تو دستشویی!!!!!!! الکیا :|| قشنگ پنج دقیقه ام اون تو بود و وقتی اومد بیرون با دو رفت پایین:|
یعنی خیلی موذی و کلکه ،مثلاً می خواست بابا نفهمه که قهریم باهم،منم دیگه بی خیالش شدم و گفتم بذارم فردا ولی فرداییش به جای اینکه بهتر شه بدتر شد،یعنی دیگه طاقت نیورد ادا دربیاره .
ایندفعه که رفتم پیشش دستشو گرفتم گفتم: داداش یه دقیقه بیا.. ولی یهو قاطی کرد دستشو محکم کشید گفت:إإإولم کن...
واای اونقد محکم کشید که دستش در رفت کوبیده شد تو سینه ی بابا:)))
بابا هم بنده خدا شوکه شد ترسید یهو گفت: عرفاان یواش...چیه؟!!
عرفانم هول کرد و بغضش گرفت گفت: چی شد بابا؟ ببخشید ببخشید بابا...بعدم عصبانی بهم گفت: همش تقصیر تو بوداااا.
بعدم باز بابا رو محکم بغل کرده بود و هی معذرت خواهی میکرد...یعنی عین خرس کوالا به بابا چسبیده بود و ول نمی کرد. بابا هرچی میگفت عیب نداره و چیزی نشد و ولم کن ببینیم چی شده ...اصلاً گوش نمیکرد.فقط می گفت ببخشید ،قشنگ معلوم بود که میخواد طفره بره،منم دیدم دیگه فایده نداره، رفتم.
ولی عصر که از بهشت زهرا برگشتیم ،یه لحظه که عرفان پیش بابا نبود،بابا فقط بهم گفت:برو از دلش در بیار...دیگه فهمیدم باهم حرف زدن و عرفانم حتماً همه چیز و گفته،منم دیگه فقط گفتم چشم و رفتم پیداش کردم.دیگه مقاومت نکرد که فرار کنه فقط همونجوری وایساد...
منم بهش گفتم که اون روز چرا اونجوری شدم و تو اون لحظه چه فکرای وحشتناکی اومده بود تو سرم و بعدم فقط عذرخواهی کردم ازش اما...دلش پر بود، واقعا پر...اونقد که بعد از حرفام گریه اش گرفت .با اینکه بابا باهاش حرف زده بود ولی بازم کارم براش قابل درک نبود.
می گفت کاری نکرده بود که میخواستم بزنمش ...، می گفت منم ناراحت بودم نگران بابا بودم ولی میخواستم بغلت کنم آروم شی نه اینکه بزنمت ،سرت داد بزنم....اینارو بابا بهش گفته بود که کارم توجیه بشه ولی معلوم بود قانع نشده...می خواستم بازم توضیح بدم واسش و از خودم دفاع کنم، ولی دیگه بی خیال شدم چون فک کنم فهمیده بود چی میگم ولی اونقد منو بزرگ فرض کرده بود که توقع نداشته ازم.
ولی خداروشکر وقتی حرفاشو زد و گریه هاشو کرد انگار خالی شد و حالش سر جاش اومد و دیگه بغلم کرد ،ولی بازم حالش از حال بابا بد بود.دیگه کلی دلداریش دادم ..گفتم زود خوب میشه، گفتم تو اینقد همش غصه می خوری گریه می کنی می دونی بابا چقد ناراحت میشه؟!مگه نمی گفتی میخواستی بابا رو خوشحال کنی خب اینجوری همش ناراحت میشه که...
خلاصه اونقد گفتم که بلاخره گفت دردش چیه...
گفت: آخه داداش اگه یه وقتی پای بابا رو قطع کنن چی؟!اونوقت چی میشه؟!!!!!!
گفتم :کی گفته اینو؟ یعنی چی قطع کنن؟فقط شیکسته،یه ماه تو گچ بمونه جوش میخوره خوب میشه.
گفت:اگه نشه چی؟بعد بگن دیگه باید قطع کنیم؟!
دیگه نپرسیدم کی گفته و از کجا شنیدی.. گفتم: عرفان بازم توی فیلم دیدی؟ اون ربطی نداره ،یه مریضی دیگه ست که بعضی وقتا مجبور میشن قطع کنن،تازه بعضی وقتا.ولی بابا فقط پاش شکسته..استخونش که جوش بخوره دوباره پاش مثل اولش میشه...
گفت:یعنی هیچ وقته هیچ وقت دکتر نمی گه؟ گفتم نه هیچوقت نمی گه!باز گفت یعنی ی ذره هم ممکن نیستکه مثلاً یهو بگه خوب نمیشه،دیگه مجبوریم قطع کنیم؟!
یه لحظه خندم گرفت با خودم فک کردم دیالوگ فیلمم چه خوب یادشه:))گفتم خیالت راحت داداش هیچوقت نمی گه،اصلا امکان نداره که بگه! مطمئن باش.
اینو که گفتما، با خنده اشکاشو پاک کردو از همون لحظه دیگه حالش خوبه خوب شد انگار دیگه خیالش راحت شد..ولی بعدش خیلی دلم براش سوخت و عذاب وجدان گرفتم چون کل اون دو روز رو بااین فکر بیخود خودشو عذاب داده بود الکی .
خلاصه حالش خوب شد ولی بازم چشم از بابا بر نمیداشت،حتی دو روز اول هفته حاضر نشد بره کلاس، هر چی بابا جون مامان جون گفتن که مراقب بابات هستیم و خیالت راحت باشه ،راضی نشد.می گفت نه من خودم هستم،شما خسته میشید....،تازه میدیدم که هی دم گوش بابا پچ پچ می کرد که بریم خونه خودمون ،اینجوری می خواست دیگه کلا نره کلاس که فقط پیش بابا باشه ولی بابا قبول نکرد و بلاخره مجبور شد بره اما خب یه جور دیگه سعی کرد هواسش به بابا باشه که آخرش...
یه روز موقع ناهار وقتی رفتیم سر میز دیدم لیوان ها از قبل پر دوغِ و مامان جونم شروع کرد کلی از عرفان تعریف و تشکر کردکه:پسرم امروز زحمت کشیده برای همه دوغ ریخته و همگی هم ازش تشکر کردن ولی یه کم بعد وقتی بابا از لیوان دوغش خورد یهو قیافه اش یه جوری شد گفت:این چه دوغیه؟!
مامان جونم گفت: دوغی که همیشه میگیریم.. مزه اش فرق داره؟ بعدم یه قلپ خورد..بقیه ام سر همین تست کردن و گفتن مزه همیشگی رو میده ولی وقتی من چشیدم..،وااای یعنی بدون اینکه حتی یه لحظه شک کنم یهو داد زدم: عرفااان..دیگه مسخره شو در آوردیا...بعدم پاشدم از آشپزخونه برم بیرون که عرفان یهو خیلی هول کرد گفت: ببخشید داداش.... بعدم دستمو چسبید و خواست دنبالم بیاد و جلومو بگیره ولی بابا یهو سرش داد زد گفت: بشین سر جات ببینم.
منم دیگه رفتم بیرون تو هال...واقعا عصبانی بودم ازش،ورداشته بود تو شیر یه تن نمک ریخته بود!!!!یعنی جداً حالم داشت بد میشد طعمش خیییلی مزخرف بود.
صدای بابا رو می شنیدم که داشت ازش توضیح می خواست ولی جواباشو نمیشنیدم چون حتماً یا گریه اش گرفته بود یا آروم جواب میداد...
یه چند دقیقه بعد عمو کیارش اومد دنبالم گفت: این بچه بازیا چیه؟ واسه چی عین بچه ها قهر کردی حالا چی شده مگه شلوغش کردی؟
گفتم عمو آخه بار اولش نیسکه مسخره شو درآورده دیگه...روانی یه تن نمک ریخته تو شیر گذاشته سر سفره..،
گفت خب حالا چی شد؟فشار خون گرفتی؟
گفتم عمو شما خودتون یه قلپ بخورید بعد اینو بگید.
گفت لیوانامون عوض خوبه..کیارش نیستم تا تهشو نخورم...الان حله؟...منت میذاری پاشی بیای یا با پس گردنی ببرمت؟!
گفتم چشم میام ولی همین کارارو کردین اینجوری میکنه دیگه...بگید خودش معجون مزخرفشو بخوره تا حالش جا بیاد بچه پررو .
گفت:نترس بابات قراره حالشو سر جاش بیاره.تو پاشو بیا تابیشتر عصبانی نشه ازش.گناه داره امیر...عمو اینجوری گفت دیگه پاشدم رفتم ..یه ببخشیدم گفتم چون خیلی ضایع یهو قاطی کردم رفتم...همه ساکت داشتن غذا میخوردن بابا هم خیلی عصبانی بود،ولی عرفان آروم گریه میکرد و هی دماغشو بالا میکشید.وقتی نشستم سر میز دوباره گفت: داداش ببخشید آخه...
ولی بابا نذاشت بگه ،گفت: مگه همین الان نگفتم تا بعد از ناهار حق نداری حرف بزنی؟!
باباجون گفت:عیب نداره حالا شمام عصبانی نشو.بعدم به عرفان گفت:اول غذاتو بخور پسرم بعداً به داداش بگو ببخشید.
عرفانم واقعا بغض نمی ذاشت حرف بزنه و به زور گفت: سیر شدم می خوام برم.
بابا هم عصبانی گفت:بلند شو برو..
وقتی عرفان رفت بیرون باباجون مامان جون شروع کردن بابا رو دعوا کردن که اتفاقی نیوفتاده بود که اینقد شلوغش کرد! بابا هم گفت که خودشونم می دونن که بار اولش نبوده و دیگه شورشو درآورده .
بابا اینارو گفت اما من مطمئن بودم که به خاطر اون حرکت من از عرفان عصبانی شد،مامان جون اینام مستقیم به من چیزی نگفتن ولی خب فک کنم اون دعوا ها برای منم بود،شایدم کلا با من بودن!!
ولی خب بعضی چیزا نقطه ضعف آدمه دیگه...کلاً رو این حرکتش حساس شدم که با هر بهونه ای میخواد وقت و بی وقت شیر به خوردم بده.
بعد از ناهار که بابا رفت سراغش بابا جون برام گفت عرفان چرا اونجوری کرده...
از وقتی بابا پاش شکست عرفان دائم برای بابا شیر میاورد بخوره! که استخوناش زودتر جوش بخوره:)
ولی وقتی دید بابا دیگه نمی خوره و میگه بسه ...هربار که می خواست قرص بیاره برای بابا به جای آب، شیر میاورد....
خلاصه بابا هم خیلی براش توضیح داده بود که شیر دارو نیست و اگه زیاد بخوره پاش زودتر جوش نمی خوره و به اندازه شیر میخوره ....
ولی ...بازم اونروز چون لیوان سوم شیری که عرفان آورده بود و نخورده بود هرجور شده میخواسته اون یه لیوان و به خورد بابا بده:|
حالا چرا با من اونکارو کرده بود؟
:آخه امیر خیلی شیر کم میخوره استخوناش ضعیفه بعد ممکنه اونم یه جاییش بشکنه میخواستم شیر مزه دوغ بده که دوست داشته باشه ، بخوره.
نمی دونمچرا فک کرده بوداگه تو شیر نمک بریزه مزه دوغ میگیره؟؟!!!
هرچند نیتش بد نبودولی خب چون بار اولش نبود بابا تنبیهش کرد. دو شب بدون بازی فکری گروهی و کتابخونیِ قبل از خواب،خوابید.
امروز سر کلاس که نشسته بودم یه استرسی داشتم همش..،واقعا نمی دونستم چرا اینجوریم ولی زنگ دوم دیگه فهمیدم.یکی اومد سر کلاس گفت از دفتر منو خواستن منم اجازه گرفتم رفتم پایین.
وقتی رفتم تو دفتر یعنی قشنگ انگار قلبم یهو ریخت تو دلم...دیدم عرفان و بابا جون تو دفتر نشستن.. عرفانم قشنگ آماده گریه بود...وقتی منو دید اومد بغلم کرد زد زیر گریه گفت: داداشی، بابایی!!!...واای..وقتی اینو گفت یهو انگار چشمم سیاهی رفت ،زانوهام شل شد ، یعنی قشنگ نزدیک بود همونجا کف دفتر بشینم زمین،به زورگفتم: بابا چی شده؟
ولی جواب نداد فقط گریه می کرد.. وقتی جواب نداد سرم یهو داغ شد انگار هزار درجه شده باشه قشنگ داشتم سکته میکردم ولی بابا جون سریع اومد جلو عرفان و کشید عقب گفت: إ عرفان..،قول ندادی گریه نکنی که داداش نترسه ؟! هیچی باباجون یه تصادف کوچیک کرده پاش شکسته،زنگ زدگفت بریم دنبالش...
با اینکه فقط چند ثانیه طول کشید تا باباجون بگه چیزی نشده ولی حس می کردم تو همون چند ثانیه کل خون بدنم رفته تو کله ام..اصلا یه حال مزخرف غیر قابل توصیف پیدا کرده بودم که یه کم بعدشم تبدیل شد به یه سر درد وحشتناک ...یعنی اونقدرم از این حرکت عرفان شاکی بودم که دلم میخواست بزنم لهش کنم یا حداقل سرش داد بزنم و بدوبیراه بگم بهش که یه کم حالم بهتر شه ولی اونجا و جلوی باباجون که نمیشد !!فقط وقتی داشتیم از دفتر میومدیم بیرون و اومد دستمو چسبید ،محکم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم :روانی!!
ولی آخرش تو ماشین طاقت نمیاوردم، آخه یه ریز گریه می کرد.،بابا جونم اصلا بهش چیزی نمی گفت، شاید قبلا خیلی بهش گفته بود و دیگه بی خیال شده بود ولی من واقعا تحمل صدای گریه شو نداشتم..بدجور رو اعصابم رفته بود...خیلی آرومم گریه می کردا ولی دیگه نفهمیدم چی شد یهو گفتم: چته الان عرفان؟! چرا گریه می کنی؟!
ولی اصلا محل نکرد...منم قاطی بودم دیگه تقریبا بلند گفتم: با تو ام واسه چی گریه می کنی؟
شاکی گفت: واسه بابا دیگه!!
گفتم: بابا مگه چی شده؟ ها؟ برای چی الکی گریه می کنی؟
گفت: اصلا فهمیدی بابا جون چی گفت؟ بابا پاش شیکسته ها.
گفتم: خب این کجاش گریه داره ؟!
گفت: تو نمی فهمی که...نمی دونی چقد درد داره...
منم دیگه جوش آوردم گفتم: تو هیچی نمی فهمی که همش مثه دوساله ها گریه می کنی ..ساکت شو چرت و پرت نگو الکی ام گریه نکن..
یعنی جلوی باباجون هم که هر چند ثانیه یه بار یا اسم منو صدا می کرد یا عرفان که بحث و تموم کنیم ،بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم..،فقط می دونم اونقد عصبی بودم که اگه عرفان دم دستم بود قشنگ میزدم لهش می کردم...
عرفانمدیگه بدجوری قاطی کرد،،ساکت نشد که هیچی ،گریه اشو بلندتر کرد و عصبانی گفت: بابا جون راس می گفت... اصلا نباید میومدیم دنبال توئه بدجنس...بعدم یکی محکم کوبید به بازوم گفت: اصلا پیاده شو...دیگه نمیخوام تو هم بیای.
منم...بدجوری از کوره در رفتم...منه احمق...مچ دستشو محکم گرفتم و فشار دادم و...،با اون یکی دستمم میخواستم بزنم تو گوشش...واقعا نزدیک بود بزنم..فقط با صدای بابا جون که بلند گفت:" امیر خان"دستم اومد پایین اما... بازم نتونستم...بازم آخرش عصبانیتمو خالی کردم... با همون دستش که تو دستم بود محکم هلش دادم عقب گفتم:نکن ....احمقِ نفهم بابا صدبار نگفت کمربندتو باز نکن نیا این وسط؟!!
...........
+ الان یهو دارم فک می کنم چرا دارم می نویسم اینارو؟! که مثلاً یادم بمونه؟ که بعدا درس بگیرم ازش؟!!...خودمو مسخره کردم!! بی خیال نوشتن بقیه اش...
++امروز خیلی مزخرف بود...یعنی هنوزم هست،فک کنم فردام باشه...عرفان ازم بدش میاد،حق داره،خودمم از خودم بدم میاد...حتما بابا هم....
از وقتی که عرفان رفت کلاس دوم بابا دیگه از همون موقع هر هفته یه کم پول تو جیبی بهش میده.ولی قبلش کلی باهاش حرف زد تا قشنگ براش روشن شه که این پول برای چیه و باید باهاش چیکارا بکنه.
بابا اولش فقط بهش گفت که هر چی خواست و لازم داشت می تونه باهاش بخره اما وقتی عرفان با کلی ذوق گفت: یعنی هرچیییی؟! هرچیه هرچی؟!
بابا گفت: هرچیه هرچی، جز چیزایی که می دونی ممنوعه.یه کمشم می تونی پس انداز کنی.هر چی ام که می خری باید تو یه دفترچه حتما یادداشت کنی.
تو تمام مدتم عرفان با ذوق گوش می داد و فقط می گفت چشم بابا، ولی آخرش که بابا گفت: هر چیزی ام که گم کنی باید با همین پول تو جیبیت بخری....عرفان یهو پکر شد، چون تقریبا هفته ای نیست که چیزیشو گم نکنه...
گفت: چرا ؟ مگه نگفتید هرچی دلم خواست باید با پول توجیبیم بخرم؟
بابا گفت: گفتم هرچی دلت خواست و هرچی لازم داشتی، تازه با شرایطی که گفتم!!
گفت:یعنی دیگه هر چی بخوام برام نمی خرید؟!
بابا گفت: چرا نمیخرم؟!! هرچی لازم داشته باشی بابا مثل همیشه برات میخرم فقط اگه اون چیزو گم کرده باشی خودت باید دوباره بخری.. همین!!
معلوم بود اصلاً از این بخش ماجرا خوشش نیومده ولی دیگه مجبوری گفت: خب باشه.منکه دیگه گم نمی کنم.
اما دو روز بعد از اولین پول توجیبیش بازم پاکنشو گم کرد و مثل قبل اومد پیش من گفت: داداش پاکن داری؟
گفتم آره
گفت:یه دقیقه قرض میدی؟ الان میارم.
گفتم خودت مگه نداری؟
گفت داداش یه لحظه میخوام فقط یه لحظه....منم باخنده فقط نگاش می کردم
گفت خب نصفه لحظه...داداش بده دیگه...
گفتم گم کردی باز؟
گفت نخیر...میدی یه لحظه؟!
گفتم: بگو گم کردی تا بدم.
گفت:خیلی خسیسی امیرِبدجنس...آدم باید بخشنده باشه...اصلاً نمیخوام...بعدم رفت :))
بعد از شام نشسته بودیم که گفت: بابا شما از پاکن استفاده می کنید؟
بابا قشنگ همون اول فهمید و خندش گرفت، چون اونقد که وسایلشو گم میکنه دیگه مثلا نمیاد عادی بگه فلان چیزمو گم کردم و برام بخرید..هربار یه ابتکاری میزنه و سر حرفو یه مدل جدید باز می کنه..
ولی بابا همون اول به روی خودش نیورد، گفت: آره
گفت:یعنی الان پاکن دارید؟
بابا گفت: بله دارم.
گفت: یه لحظه قرض میدید یه کلمه رو پاک کنم؟
بابا گفت: اگه بازم پاکنتو گم کردی چرا امروز نگفتی دم لوازم التحریری نگه دارم بری بخری؟!
دیگه یه کم خجالت کشید گفت: ببخشید، یادم رفت فردا صبح میگم...الان میدید؟
بابا هم گفت : اون کلمه رو علامت بزن فردا که خریدی درستش کن.
گفت: حالا نمیشه بدید؟ فردا شاید یادم بره.
بابا گفت :نه پسرم، خودم یادت میارم....
با اینکه بابا دو بار توحرفاش برعکس همیشه که می گفت "بخریم" و "خریدیم" گفت بخری و خریدی ولی انگار عرفان بازم متوجه جدی بودن قضیه نشده بود و وقتی متوجه شد که فرداییش تا مرز اینکه بدون پاکن بره مدرسه ،پیش رفت.
صبح که داشتن می رفتن بابا ازش پرسید پول برای خریدن پاکن همراش هست یا نه؟؟
عرفان گفت: پول؟! نه همرام نیست ...بعدم داشت می رفت پایین.ولی بابا جلوش و گرفت گفت: پس چطوری میخوای پاکن بخری؟ برو وردار بیار.
عرفان اصلا منظور بابا رو نمی فهمید،پرسید: از کجا وردارم؟
بابا گفت:از من می پرسی!!خودت نمی دونی پولاتو کجا میذاری؟!
عرفان گفت:آهاا پولای خودمو؟!دیگه ندارم که،تموم شده.
بابا هم گفت: خب پس دیگه نمیشه بریم لوازم التحریری...بریم دیرشد.
عرفانم اصلا یادش نمیومد و با تعجب گفت:إ چرا؟
وقتی بابا قضیه رو یادآوری کرد، شروع کرد خواهش و التماس که ایندفعه رو بخره ولی وقتی دید بابا راضی نمیشه دیگه شروع کرد کولی بازی که: الان من چجوری بدون پاکن برم مدرسه؟! اگه یهو لازم شد چیکار کنم ؟!بعد همش باید از محمدحسین قرض بگیرم بعد اگه بازم بخوام دیگه روم نمیشه به محمدحسین بگم که باید به مانی بگم بعدم باید به سعید بگم بعد دیگه هی از همه قرض بگیرم خانم معلم میگه چرا خودت پاکن نداری همش قرض میگیری منم باید بگم گم کردم دیگه... بعدش نمی پرسه چرا نخریدی؟ بعد چی بگم؟ مجبورم راستشو بگم دیگه،،بگم بابام برام نخرید..بعد معلم شما رو میخواد مدرسه میگه چرا برا بچه تون پاکن نمی خرید...بعد شما از خجالت آب می شید :))
بابا گفت: معملومه که باید راستشو بگی،ولی راستش اینه که بگی من با بابام یه قراری گذاشته بودم که ظرف دو روز همه رو یادم رفت،برای همین الان پاکن ندارم.....اونوقت شما باید از خجالت آب بشی.
گفت: خب باشه دیگه یادم میمونه قول میدم...
خلاصه اونقد خواهش کرد و قول داد و مظلوم شد که بابا دلش سوخت و پاکن و فقط برای اون روز بهش قرض داد ولی گفت که بعد مدرسه باید مفصل حرف بزنن.
طرفای عصر بابا عرفان و صدا زد که بیاد پاکن و پس بده ولی عرفان با قیافه خیییلی مظلوم و ناراحت و بدون پاکن اومد پایین.
گفت:بابا میشه یه کم دیگه دستم باشه ،آخه مشقم تموم نشده،شاید بازم بخوام.
بابا گفت: حالا برو بیار تا ببینیم حرفمون به کجا میرسه ..برو پسرم،دفترچه خریداتم بیار.
دوباره رفت بالا و پاکن و آورد ولی ایندفعه دفترچه رو نیاورده بود...بابا که پرسید گفت آخه چیزی توش ننوشتم!!
بابا گفت:چرا؟مگه همه پولاتو خرج نکردی ؟قرارمون چی بود عرفان؟
گفت:نه می دونم ولی آخه اون اولش که چندتا چیز خریدم یادم رفت بنویسم بعد دیگه گفتم از هفته دیگه همه رو بنویسم.
بابا یه کم نگاش کرد گفت: اگه تو این دو روز همه حرفا و قرارامون یادت رفته منم قرار پول تو جیبی دادن و یادم میره عرفان.... ها؟چیکار کنیم؟ کلاً همه چی یادمون بره؟!
گفت: نه نه..،دیگه از هفته دیگه قول میدم هم یادداشت کنم هم پس از انداز کنم ،دیگه یادم نمیره.
بابا هم گفت: باشه ان شاالله که نمیره...ولی بعد عرفان همونجور وایساده بود نمی رفت مشقاشو بنویسه..
بابا نفهمیده بود عرفان معطل چیه...پرسید چیه پسرم؟
ولی من دیدم که موذیانه داره به پاکن بابا نگاه میکنه ومیخنده واسه همین سریع از رو میز پاکن و ورداشتم گفتم:هیچی کاری نداره برو مشقاتو بنویس..البته خندمم گرفته بود...
عرفانم دیگه با خنده پرید روم گفت:إ پاکن بابا رو بده...امیر بدجنس...
خلاصه یه کم کشتی گرفتیم و بلاخره مثلاً تونست پاکنو ازم بگیره و برد که بده به بابا ولی بابا دیگه فهمید و ازش نگرفت گفت: این هفته دستت باشه ولی فقط همین یه بارا،چون اولین بار بود....پول تو جیبیتم که آخر هفته گرفتی باید واسه خودت پاکن بخری و مالِ منو پس بدی قبوله؟!
عرفانم دست داد و گفت:قبوله.
ولی آخر هفته مجبور شد دوتا پاکن با پول تو جیبیش بخره،چون مال بابارم گم کرده بود:|
+میلاد امام رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.
++آدمای عجیب کم نیستن ولی فک کنم خیلی از این آدما تو دنیای مجازی خیلی راحتتر حرفای عجیب می زنن ،چون کسی نمی شناستشون.
اینو گفتم چون چندوقته چند نفر سوالاو خواسته های عجیبی ازم دارن،شایدم همشون یه نفرن،نمی دونم..ولی..بگذریم... فقط می خواستم بگم جوابی ندارم بدم..
اون موقع ها که عمو کوروش هنوز مجرد بود و عرفانم به دنیا نیومده بود، یه بار یک ماه و نیم رفته بود سفر...اون روزا طولانی ترین زمانی بود که ندیده بودمش...یادمه وقتی از سفر برگشت اولین جایی که اومد،حتی قبل از اینکه بره خونه،خونه ما بود...می گفت دلم برات یه ذره شده بود امیرِ عمو...کلی هم برام سوغاتی آورده بود ولی من اصلاکاری به سوغاتیا نداشتم،فقط به خودش چسبیده بودم...
روزای هفته که میگذره و نمیبینمش..همش یاد اون روزا میفتم..تصور میکنم عمو بازم مثل اوندفعه رفته یه سفر طولانی و بلاخره میاد..ولی هر پنجشنبه ،جاده بهشت زهرا یادم میاره که...
این هفته نمی دونم کی پیشنهاد داد که بچه ها بمونن خونه و نیان سرخاک، واسه همینم مامان جون موند خونه پیش طاها و زهرا وعرفان و بدون بچه ها من خیلی چیزا فهمیدم...فهمیدم تو روزا و ماه هایی که بدون عمو میگذره هیچ کس خودش نیست..همه خوبن، فقط به خاطر بچه ها...
می شنیدم همه می گفتن خاک سرده ،بعد از چهلم دیگه عمو کیارش بهتر میشه ،واقعانم میدیدم که بهتر شده،ولی دیروز از قبل از چهلمم بدتر بود.. خیلی بدتر و من فهمیدم که فقط داشته ادای خوب بودن و درمیاورده...بابامم دیروز نتونست آرومش کنه چون بابا هم دیروز یکی رو می خواست که خودشو آروم کنه،اگه بابا جونم نبود نمی دونم چی میشد...اونقد دلم برای باباجون سوخت...به این فکر کردم که بابا،عمو یا زن عمو جلوی بچه ها خودشونو قوی و خوب نشون میدن و حالا که بچه ها نیستن غم و غصه دلشونو ریختن بیرون ولی بابا جون چیکار کنه که هر جا هست همش بچه هاش پیششن و باید همیشه قوی باشه ...فک کنم درد و داغ دل باباجونمو فقط خدا می دونه و بهشون گوش میده.. واقعانم خدا چه صبری داده بهش...خداروشکر که باباجونم هست..هزار بار شکر...
ولی هفته آینده دیگه نمیذارم اینشکلی شه...حتی شده یواشکی به بچه ها بگم که بهونه بگیرن و دنبالمون بیان حتما یه کاری میکنم بچه هام بیان...بابا جون حقش نیست اینقد اذیت شه...
هرچند که خدا می دونه با این وضع عمو تو خونه چقد اذیت میشم مامان جون باباجون.
می دونم که دیگه هیچی مثل قبل از بودن عمو کوروش نمیشه ،واسه همین دیگه انتظار ندارم عمو کیارشم مثل قبلش بشه،ولی آرزومه و فقط دعا می کنم که حداقل حالش مثله یه آدم معمولی بشه ،مثل همه آدمای دیگه...