ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

شب یلدا

عمو امشب...با جای خالیتون .... طولانی‌ترین ،طولانی ترین شب ساله:((

سفر خانوادگی

ساعت طرفای ۱۱بود که راه افتادیم سمت خونه باباجون اینا.وقتی رسیدیم همه دم در آماده بودن و یه کمم شاکی که چرا اینقد دیر کردیم.

خلاصه همگی سوار شدیم ولی به این شکل که من و طاها و عرفان تو ماشین عمو کیارش بودیم.

باباجون و مامان جون و زن عمو و زهرا هم تو ماشین بابا. عرفان چند باری به زهرا گفت که تو چرا نمیای پیش ما؟ ولی زهرا گفت که میخواد پیش باباجون باشه...زهرا خیلی باباجون و دوست داره و خیلی هم وابسته ست بهش...

یه کم که گذشت طاها شروع کرد از مدرسه گفتن و اخبار اون روز رو که عرفان نبود براش کامل و دقیق تعریف کردن...

تا مراسم صبحگاه و زنگ اول و زنگ تفریح اول و زنگ دوم چیز خاصی نبود ولی وقتی رسید به زنگ تفریح دوم شروع کرد یه چیزی گفتن که باهاش میشد تا آخر سال از عرفان باج گرفت

طاها داشت می گفت..کاوه فلشتو نیوردا امروز، گفت جا...که یهو داد زد آخ چیه؟!

عرفانم گفت: نه هیچی طاها... سعید کتابمو نیاورد؟ مال کتابخونه بودا...

یعنی من اینشکلی شده بودم ولی عمو داشت از خنده می ترکید البته بی صدا،بعدم گفت:عرفان کتابت دست کاوه بود؟ 

عرفان گفت نه دست سعید بود...

عمو پرسید فلشتم دست سعید بود؟ ...

البته همش داشت خندش می گرفت ولی سعی می کرد جدی باشه...

چون عرفان دیگه جواب نداد من از تو آینه نگاه کردم دیدم با اشاره داره طاها رو دعوا می کنه که چرا سوتی داده جلوی ما ...

عمو دوباره گفت..ها چی شد بلاخره الان فلشت دست سعیده یا کتابت؟ 

عرفان کلافه  گفت...کتابم دیگه عمو

عمو گفت آها پس فلشت دست کاوه ست آره؟

عرفان گفت..فلشم که دست بابامه..

عمو گفت إ پس چیت دست کاوه ست...طاها کاوه چی رو نیورده؟ 

طاها هم یه کم مکث کرد یهو گفت..کتاب و نیورده

وای یعنی دیگه منم که داشتم حرص می خوردم از عرفان که معلوم نبود باز چه زیرآبی رفته یهو با عمو خندم گرفت

 بین راه یه جا که نگه داشته بودیم عمو یواشکی بهم گفت که درباره فلش اگرم میخوای به کامران بگی تو این دو سه روزه سفر نگو و بذار برگشتین خونه بگو ولی من اصلا نمیخواستم به بابا بگم  میخواستم وقتی برگشتیم اول ازش بپرسم قضیه اش چیه ...ولی صبح تا چشم باز کردم پرید زیر پتو پیشم خوابید گفت: داداش بلاخره پاشدی؟!

انگار داشت کشیک میداد بیدار شم!

بعد گفت: داداش من کاری نکردما...به بابا نگو باشه.

گفتم: چی رو نگم...

گفت فلشو ..باشه؟...توش برام فیلم ها و عکس های کاردستی میخواد بریزه...همش آموزشی داداش.

من اصلا نمی فهمیدم چی میگه که...یعنی تو ماشینم خودش لو داد که کاری کرده وگرنه منکه ازفلش مدرسه اش  اصلا خبر ندارم ، بابا خبر داره..اگه اونجوری نمیکرد فکر میکردم خب فلششو از بابا گرفته داده به کاوه...مثل اوندفعه که دست یکی دیگه از دوستاش بود...

گفتم بی اجازه دادی به دوستت؟ مگه بعد از مدرسه نمیاری بدی به بابا؟ بابا نپرسید فلشت کو؟

گفت: نه اون فلشم نیسکه یکی جدیده!!

من لبمو گاز گرفتم گفتم: عرفاان..از کجا آوردی؟

گفت خودم خریدم...همه دوستام دارن همش به هم کارتون و بازی و از این چیزا میدن ولی منکه از این کارا نمی کنم فقط چیزای آموزشی به هم میدیم.

گفتم اگه فقط آموزشیه چرا به بابا نگفتی..اجازه نگرفتی؟

گفت خب بابا گفت فقط باید تو فلش تکلیفای مدرسه بریزم، اجازه نمیده

گفتم داداشی تو که می دونی بابا چقدر ناراحت میشه از کارای یواشکی؟ کار بدی کردی بی اجازه فلش خریدی ..ولی عیب نداره بازم بگو خریدی بعدم اجازه بگیر..تو که هنوز نگفتی... نمی دونی اجازه میده یا نه  که.. باشه داداش؟

یه کم فکر کرد بعد گفت: باشه میگم ولی الان نه .. وقتی رفتیم خونه میگم باشه داداش؟ تو میخوای بگی؟

گفتم نه داداش من اصلا نمیگم،..خودت میخوای بگی دیگه؟!!!..هروقت خواستی بگو...

دیگه خیالش راحت شد ولی بلند شد که بره یهو یاد یه چیزی افتادم گفتم: یه دقه بیا..تو فیلمایی که از دوستت گرفتی کجا دیدی که ما ندیدیم؟

چون خب چه با لب تاپ بخواد ببینه چه تلوزیون قطعا ما میبینیم و می فهمیم...

گفت:تا حالا ازش هیچی نگرفتم که ...تازه یکشنبه دادم بهش...

آخه یه جور گفت فقط فیلمای آموزشی به هم میدیم که فک کردم یکی دوماه هست که تبادل دیتا دارن با هم!!

چهارشنبه اولین جایی که همگی رفتیم کنار ساحل شد...یعنی شیطنتی که این سه تا کردن قابل توصیف نیست اونقد که شن رو سر و کله هم ریختن ..یعنی شده بودن آدم شنی ..کلی هم قلعه درست کردیم  که دیگه تعدادش یادم نمونده...

کلی هم شن تو سطلاشون بار زدن که بیارن تو حیاط برای ادامه شیطونی...به اسم قلعه سازی شن آوردن تو حیاط ولی فرداییش که رفتیم بیرون دیدیم کل حیاطو گِل ورداشته...آب گرفته بودن رو شن ها و به غیر از حیاط کل هیکلشون گِلی شده بود...

یعنی روزی دوبار حموم لازم میشدن اینا... 

اون روز صبح وقتی از حموم اومدن رفتن سراغ عمو که هنوز خواب بود ولی هر کاری کردن بیدار نشد،بابا هم هی میگفت مزاحمش نشید بذارید استراحت کنه...چون خب بیچاره دو روز اومده بود تعطیلات میخواست یه کم بیشتر بخوابه ولی اینا نمیذاشتن که..آخرم یه بلایی سرش آوردن که..یه بلا که نه..دو بلا

داشتیم صبحونه می خوردیم که یهو طاها و عرفان با دو از اتاقی که عمو توش خوابیده بود اومدن بیرون و عمو هم پشت سرشون  با یه قیافه آشفته ای اومدبیرون.بازوشم گرفته بودو عصبانی گفت:چیکار کردین شما دوتا؟!چی بود اییین؟!!آخ.

هی هم بازوشو میمالید...طاها گفت هیچی هیچی خوب میشه الان،داروی بیدار شدن بود

عرفانم گفت آره الان خوب میشه تحمل کنید تا بیام...بعدم دویید تو حیاط!!!!

عمو اومد نشست رو‌مبل ،بابا هم رفت ببینه چی شده و وقتی دست عمو رو دید گفت: اینکه جای گزنه ست..طاها! چیکار کردین؟

عمو گفت داره آتیش میگیره...انگار ده تا سوزن یهو فرو کردن تو دستم...

طاها گفت:الان خوب میشه..عرفان بلده...

همون لحظه عرفان با دو اومد تو یه برگم دستش بود و داد زد: نترس عمو الان خوب میشه..بعدم برگَ رو گذاشت رو بازوی عمو ولی واااای...عمو یهو دادش رفت هوا .

عرفانم  از داد عمو گرخید و داشت فرار میکرد که  بابا مچ دستشو گرفت  یهو داد زد عرفاااان..چیکار می کنی؟ 

عرفان گفت: هیچی هیچی پیلام آوردم خوب بشه!!

بابا بلند گفت: این پیلامه؟!!!!...اصلا گزنه از کجا اومد که حالا رفتی پیلام بیاری؟ ها؟ 

عرفانم دیگه فقط می گفت ببخشید ببخشید ....اونقدرم خودشو کشید که از دست بابا آزاد شد و دوییدن تو اتاق هردو..

ولی من فقط داشتم از خنده می ترکیدمآخه قیافه عمو خیلی خنده دار بود...یعنی اون لحظه رو که عرفان جای پیلام دوباره اشتباهی گزنه گذاشت رو دست عمو رو یادم میاد لاز خندم میگیرهخییلی باحال بود واقعا...

خلاصه بابا رفت خودش برای عمو برگ پیلام آورد ..هرچند که عمو نمی خواست بذاره رو دستش و هی می گفت چیزی نیست و دیگه خوب شدهولی معلوم بود الکی میگه که بابا عرفان و بیشتر دعوا نکنه ولی خب بابا عرفان و طاها رو که تو اتاق قایم شده بودن صدا زد که بیان توضیح بدن کارشون رو...

عرفانم یک کلام فقط گفت: عمو خودش گفت نمی تونم پاشم، خب میخواستیم کمک کنیم بیدار شه!!!!شوخی کردیم...

بابا  تصمیم گرفته بود برای تنبیه اجازه نده طاها و عرفان اون روز از خونه بیرون برن ولی با مخالفت اکثریت مواجه شد و با تصمیم بابا جون ،با یه معذرت خواهی اساسی از عمو کیارش مورد عفو قرار گرفتنولی  فرداییش  ثابت شد که تصمیم بابا درست بوده.

فرداییش عصر عمو بهم گفت که گوشیشو بگیرم و وقتی گرفتم شروع کرد دنبالش گشتن...طاها و عرفانم هی به عمو می گفتن: عمو بریم دیگه..چون قرار بود بریم بیرون ..

عمو هم می گفت صبر کنید گوشیمو پیدا کنم بعد...شمام بگردید...

ولی صدای زنگ موبایل نمیومد..خلاصه دیگه همه بسیج شده بودن گوشی عمو رو پیدا کنن ولی پیدا نشد که نشد..طا ها و عرفانم هی می گفتن حالا بریم وقتی برگشتیم می گردیم  ولی عمو گوشی مامان جون و گرفت که زنگ بزنه به خانمشو و....هیچی دیگه مگه تموم میشد حرفشون..البته مثل بقیه مواقع ..طاها و عرفانم پکر یه گوشه نشستن و داشتن پچ پچ می کردن که بابا رفت پیششون و آروم گفت:پاشید برید گوشی عمو رو بیارید!!!

طاها  گفت: کجاست؟ 

ولی عرفان دست طاها ر و کشید بلند کرد گفت:باشه الان بازم می گردیم

بعد از پنج دقیقه ام طاها بلند داد زد...آهاا اینجاست...بیا عمو

وقتی گوشی رو دادن بابا یواش به طاها و عرفان اشاره کرد که برن پیشش و بعد آروم گفت: حساب این کارتون می مونه برای بعد...

گوشی رو سایلنت و بعدم قایم کرده بودن که عمو اونقد با خانمش حرف نزنه 

+عرفان از زلزله امشب خیلی ترسید...راستشو بگم خب ما هم ترسیدیم یه کم.. ولی عرفان داشت سکته می کرد...خدا خودش رحم کنه فقط...

++پست ۴صبحی نداشتم که اونم به لطف زلزله حاصل شد

اردوی آذر

عرفان که با خبر شد سه شنبه ی قبل از تعطیلات  قراره برن اردو از اوایل هفته عملیات"نجات اردو" رو شروع شد.

چند روز قبلش اومد پیشم که وساطت کنم بابا اجازه بده بره اردو...بهش گفتم می دونی که بابا اجازه نمیده تازه اونم ماه اول و...حالا اگه یکی دو ماه گذشته بود شاید قبول می کرد ولی الان اصلا قبول نمی کنه..

ولی خیلی التماس کرد آخرم گفت: داداش میخوان ببرن کتابخونه ملیا..توروخدا...فقط همین یکی رو ..بعدش دیگه نمیرم..هیچ اردویی نمیرم... اصلا حرفشم نمیزنم قول میدم...همین یه بار...

دیگه وقتی اسم کتابخونه ملی رو آورد دلم سوخت براش ، عرفانِ عشق کتاب و کتابخونه ملی!!!!..دیگه معلومه چقد ذوق داشت برای رفتنش...

واسه همین عصرش رفتم  پیش بابا ولی هنوز شروع نکرده بابا اصلا نذاشت حرف بزنم،گفت امیر اصلا حرفشم نزن!! 

گفتم چرا؟

گفت: هم من می دونم چرا هم خودت هم عرفان پس دیگه حرفی نیست.

به بابا گفتم کجا میخوان ببرنشون و  گفتم حالا این ماه اول و ندید بگیرن و ازماه دیگه محروم کنن چون تا آخر سال هنوز سه چهارتا اردو‌دیگه هست و خودش خیلیه.

وقتی داشتم اینارو می گفتم دیدم که بابا کم کم داره عصبانی میشه ولی نمی دونم چرا تا آخرش گفتم،با اینکه از همون اول مطمئن بودم قبول نمی کنه.

بابا چند ثانیه عصبانی نگام کرد اما چیزی نگفت ولی بعد از یه کم مکث  گفت که اگه وساطت بود همون بار اول جوابمو گرفتم و بعد از دوبار تذکر دیگه توقع نداشته ادامه بدم بعدم گفت که بیشتر ازم انتظار همراهی داره تو این مواقع...

البته بابا راس می گفت منکه می دونستم بابا قبول نمی کنه و البته درستشم همین بود واسه همین نباید خیلی اصرار میکردم ولی خب دلم سوخته بود براش...هرچند که دلم باید یکمم برای بابا و زن عمو کوروش میسوخت...

وقتی رفتم پیشش با ذوق گفت داداش دستت درد نکنه!!!

آخرشم نفهمیدم رو‌چه حسابی مطمئن بود  باباحرفمو قبول می کنه.

وقتی بهش گفتم چی شد، نمی خواست باورکنه...‌با بغض گفت داداش شوخی نکن دیگه...الکی میگی؟!

گفتم الکی چیه منکه گفتم بهت...بابا عصبانی شد،گفتم قبول نمی کنه..داداشی این ماهو بی خیال شو.،حالا شاید ماه دیگه قبول کنه..

وای اینارو که گفتم دیگه فهمید جدی جدی قرار نیست بره و هیچی دیگه شروع کرد کولی بازی و گریه زاری که: ماه دیگه چه فایده ای داره دیگه کتابخونه نمی برن و معلوم نیست چه جای بیخودی میخوان ببرن و اصلا مگه چی شد  و اتفاقی که نیفتاد و چرا بابا نمیذاره برم و من که دیگه کلی تنبیه شدم و ...کم کمم ولوم صداشو  میبرد بالا که ،احتمالا بابا بشنوه...هر چی ام می گفتم صداتو بیار پایین گوش نمی داد و اونقد ادامه داد که بابا صداش از پایین اومد که گفت: چه خبره بالا؟ عرفان ؟ بیا اینجا ببینم...

ولی همونجوری وایساده بود منو نگاه میکرد..گفتم چیه؟

آروم فقط گفت داداش 

گفتم داداشه چی وقتی گوش نمیدی؟همینو میخواستی؟ حالا برو جواب بده. بعدم به زور فرستادمش بیرون...

بابا گفت: چه خبرته صدات تا پایین میاد؟ ها؟

ولی عرفان هیچی نگفت 

بابا باز گفت: با تو حرف نمیزنم؟

دیگه شنیدم از همون بالای پله ها فقط آروم گفت هیچی.

بابا هم گفت: هیچی که پس دیگه نشنوم صداتو...برو اتاق خودت...

عرفانم دیگه نیومد پیشم ..رفت تو اتاق خودش ولی پشت سرش صدای گریه اش اومد.البته آروم گریه  می کرد.دیگه رفتم پیشش کلی براش حرف زدم که حالا این ماه و اردو نره چیزی نمیشه و بعداً می تونیم کتابخونه ملی بریم و این ماه و بی خیال شه ولی تا حرفم تموم شد گفت: خب داداش من الان چیکار کنم؟ من بازم میخوام معذرت خواهی کنم بگم ببخشید ،اشتباه کردم دیگه تکرار نمی کنم کلی خواهش کنم اجازه بده ولی نمیشه که،خب بابا عصبانی میشه ،گفت حرفشم دیگه نباید بزنم آخه اینجوری نمیشه که داداش عدالته؟! 

یعنی انگار نه انگار دو ساعت سخنرانی کردم که این ماه و بی خیال شه!!!!

منم یهو یاد پیشنهاد یکی از مخاطبای وبلاگ افتادم(هانیه خانم ) بهش گفتم برای بابا یه نامه بنویس و حرفاتو توش بگو ولی بازم اسم اردو رو نبریا،فقط مثلا بنویس میخوان ببرن کتابخونه ملی!!! 

خلاصه یه مداد و کاغذ وداشت و نشست پای نوشتن و بعدم آورد که من بخونم ببینم خوبه یا نه؟

یعنی نامه اش آخر خنده بودا...

نوشته بود:

سلام بابا،خوبید؟

منم خوبم ولی خیلی ناراحتم.بابا توروخدا،تو رو خدا ،تو رو خدا ببخشید تو رو خدا....داداش گفت که شما عصبانی هستید از من ،بابا تو روخدا عصبانی نباشید دیگه،من کار خیلی بدی کردم می دونم اشکال نداره  من محروم بشم که برم با مدرسه بیرون ولی یک بار دیگه بذارید برم بعدش دیگه اصلا نمیرم قول میدم اصلا هرجا باشه نمیخوام برم  آخه بابا سه شنبه میخوان مارو ببرن کتابخانه ملی توروخدا بذارید برم بعد دیگه هیجا نمیرم هیجا شهر کتابم دیگه منو نبرید یه ماه.اصلا هیچ جا نبرید،فقط خونه باباجون اینا بریم باشه؟ قبوله؟

رضایتنامه هم دارم،یعنی حواسم نبود از معلم گرفتم  بعدش یادم اومد دادم طاها برد خونشون گفتم  فردا بیار مدرسه بابام اجازه داد ببرم خونه .بابا فردا بیارم امضا کنید؟خواهش میکنم بابا باشه؟

به امید دیدار.خداحافظ.

داشتم میمردم از خنده  ،مخصوصا اول و آخر نامه اش...عرفان که با اخم  پرسید چرا می خندی ...میخواستم بگم این چرت و پرتا چیه نوشتی و برو درستش کن ولی بعد پشیمون شدم گفتم شاید بابا هم خندش بگیره و یهو راضی شه بذاره بره

ولی خب اینجوری نشد...

عرفان خودش رفت نامه رو داد دست بابا  و چند دقیقه بعد شنیدم که بابا صداش کرد بره پایین.اول فکر کردم که میخواد باهاش حرف بزنه ولی عرفان خیلی زود با نامه اش اومد بالا و اول اومد در اتاقم با ذوق گفت بابا جواب داده:) 

بعدم رفت تو اتاقش که بخونه...خیلی از این نامه نگاریه خوشش اومده بود ولی وقتی رفتم دم اتاقش که بفهمم بابا چی نوشته براش، دیدم بعد از خوندن قیافه اش رفت تو هم و نامه رو انداخت با بغض گفت: خب آخه چرا؟ بعدم زانوهاشو بغل کرد کلشو فرو توش...

بابا نوشته بود:

علیک سلام پسرم

دیگه از دستت عصبانی نیستم  .ولی از دست داداش عصبانی شدم چون قراربود دیگه حرفشو نزنیم و چیزی نشنوم ولی بازم حرفشو زد.آفرین به تو‌که حرفشو نزدی و فقط نوشتی  ولی شما با مدرسه هیچ جا نمیری. درباره این موضوع هم دیگه نه چیزی میشنوم نه می خونم.

آفرین به پسر حرف گوش کنم.

هیچی دیگه آخرش کاسه کوزه ها سر من شیکست :|

اون روز بابا با عرفان عادیه عادی بود..ولی عرفان حالت نیمه قهر داشت...فرداییشم یواشکی زنگ زد خونه باباجون اینا تا وساطت کنن بابا راضی شه...ولی باباجون قبول نکرده بود، البته باباجون اینا تو این مواقع همون اول جواب رد نمیدن ،همیشه میگن که اول باید با بابا صحبت کنیم ببینیم چیکار کردی و راه برای وساطت گذاشتی یا نه ولی اینبار برعکس همیشه همون پشت تلفن جواب رد داده بودن و مثل همیشه گفته بودن که مثل یه مرد پای اشتباهش وایسه و مطمئن باشه نتیجه شو میبینه!!...یعنی واقعا داشتم از کار باباجون اینا شاخ در میوردم....دوشنبه موقع شامم که بابا بهش گفت:فردا میبرمت خونه باباجون اینا و نمیخواد بری مدرسه ...دیگه واقعا دلم کباب شدواسش...یعنی هیچی نگفت دیگه..فقط آروم گفت چشم...

سه شنبه ام که اومدم خونه بابا داشت میرفت بیرون...وقتی ام رفتم بالا اصلا جلو نیومد...واسه همین خودم رفتم پیشش دیدم بدجور پکره...هر چی ام باهاش بگو بخند کردم و از خونه بابا جون پرسیدم نگامم نکرد...فکر کردم ناراحتیش بازم سر اردو نرفتنشه واسه همین باز شروع کردم دلداری دادن و آخرم واسه اینکه فکرش و منحرف کنم گفتم :عوضش سه روز تعطیله می تونیم کلی جاهای دیگه بریم، بازم خونه باباجون بریم،اصلا به بابا میگیم یکی دوشب بریم اونجا بمونیم...

ولی اینو که گفتم بغضش ترکید...ولی بازم نفهمیدم که ..گفتم داداش گریه نکن دیگه حالا مگه چی شده یه اردو بوده دیگه...بی خیال گذشت دیگه تموم شد.

ولی گفت..نه داداش خونه باباجون اینام نمی تونیم بریم دارن میرن مسافرت امشب میرن شمال تا جمعه...

گفتم واقعا ؟ کجای شمال؟

گفت :میرن خونه ما...

دیگه نمی دونستم چی بگم تعجبم کردم که بابا جون اینا تا اون موقع چیزی نگفته بودن...بابا هم زنگ زد گفت که یه کم دیر میاد خونه...

وقتی بابا برگشت اول از همه رفت اتاق عرفان و بعد سلام فقط گفت: عرفااان؟

عرفانم آروم سلام کرد بعدم گفت: بابا فردا تعطیله ..الان دیگه میخواستم بخوابم.

فکر کرده بود چون هنوز نخوابیده بابا اونجوری گفته بود ولی بابا گفت:بخوابی؟ یه ساعت دیگه میخوایم بریم میخوای بخوابی؟ بجنب چمدونتو ببند دیر شده...

من و عرفان مونده بودیم همونجور ..عرفان گفت کجا ؟ 

بابا گفت شمال دیگه با باباجون اینا و طاها اینا...بجنبید ما عقب می مونیما....

عرفان که باورش نمیشد حرفای بابا رو..همونطور چند ثانیه خشکش زده بود...

من گفتم خب چرا زودتر نگفتید؟..ولی عرفان یهو داد زد هوراااا هورااا..بعد بابارو‌محکم بغل کرد...بعدم سریع با ذوق رفت سر جمع کردم وسایل..ولی من همچنان گیر دادم که چرا نگفتید زودتر:|

بابا گفت نمیخواستم عرفان تا آخرین لحظه بدونه...

منم گفتم خب به من می گفتید بابا ..به من که میشد بگید...

بابا هی می پرسید برنامه خاصی داشتم که ازش بیخبره و به خاطر اون میگم چرا نگفتن بهم؟

ولی می گفتم که اصلا حرف برنامه و این چیزا نیست برنامه ای هم نداشتم ولی ندونستن عرفان چه ربطی به من داشت؟

بابا گفت: اگه می دونستی طاقت داشتی بهش نگی؟!!

منم گفتم: آره معلومه!!

ولی بابا فقط یه جوری نگام کرد..با یه اخم و یه لبخند..

 من باز گفتم: چیه بابا؟ خب نمی گفتم..اگه میگفتید نگو معلومه نمی گفتم...

ولی بابا...بازم هیچی نگفت..فقط با خنده و با سر تائید کرد..یعنی "باشه تو راس میگی" .

بعدم گفت امیر برو برو جم کن وسایلو دیر شد:| :))

+ببخشید که خیلی طولانی شد واسه همین نشد از سفر بنویسم،ان شاالله سر فرصت یه پست جدا می نویسم براش.

پست عجله ای

اول از همه میلاد با سعادت رسول اکرم(ص) رو به همه تبریک میگم.

دومم اینکه به جبران این چند وقت که نه وقتشو پیدا کردم نه خیلی حوصلشو..میخواستم تو این چند روز تعطیلی سر فرصت  ماجراهای این چند وقت رو بنویسم ولی فکر نکنم بازم بشه،البته تقصیر من نیست،همش تقصیر باباست که تازه امشب بهمون گفت که قراره آخر شب بریم مسافرت ،یعنی بابا جون اینا و زن عمو کوروش و خلاصه عالم و آدم میدونستن جز من و عرفان که اینم باز تهِ تهش تقصیر عرفان بود...

خلاصه که امشب همگی با هم داریم میریم سفر و ان شاء الله در اولین فرصتی که گیر بیارم میام و مینویسم همه رو.

ببخشید که عجله ای شد فقط خواستم خبر بدم چون ممکنه نشه بیام این چند روز رو...

کامنتارم خوندم،خیلی ممنون از همگی که همیشه لطف دارید بهم. شرمنده وقت نشد جواب بدم.

بازم عید همگی مبارک.

روز مبادا...

وقتی تو نیستی

نه هست های ما 

 چونانکه بایدند 

 نه باید ها ...

مثل همیشه آخر حرفم 

 و حرف آخرم را

با بغض می خورم 

عمری است 

 لبخندهای لاغر خود را 

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما 

 در صفحه های تقویم 

 روزی به نام روز مبادا نیست 

آن روز هر چه باشد 

روزی شبیه دیروز 

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست 

 اما کسی چه می داند ؟

شاید 

 امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما 

 چونانکه بایدند

نه باید ها ...

هر روز بی تو 

 روز مباداست !


+آهنگ وبلاگ "دارن پایتختو عوض می کنن" از رضا یزدانی