خدایا دیشب عجب شبی بود...صدای گریه عرفان هنوزم تو گوشمه.منم پا به پاش گریه کردم دیشب.
ما تو این شبا که سریال نیاز میداد اصلا نمیدیدیم آخه بابا میگفت خیلی توش مامان مامان میکنن و برای روحیه عرفان خوب نیست.
ولی دیشب نمی دونم چی شد؟چی شد که حواس منو بابا پرت شد؟تو آشپزخونه بودیم که دیدیم یهو عرفان با گریه داره میره بالا.بابا هی صداش کرد گفت چی شده ولی با همون گریه فقط گفت هیچی هیچی بعدم تندی رفت بالا.
بابا رفت دنبالش.من می دونستم جلوی تلوزیون بود رفتم دیدم آره همون سریالو داره میده حدس زدم که از این باشه.
بعد منم رفتم بالا و از پشت در گوش دادم.آخی... داشت به بابا میگفت که اون دختره تو فیلم مامانشو بغل کرد منم یاد مامانم افتادم.
دیگه نتونستم جلوی گریه مو بگیرم خیلی دلم گرفت صدای گریه عرفان خیلی غم انگیز بود.بابا اونقدر باهاش حرف زد اونقدر دلداریش داد تا خوابش برد.
بعد بابا اومد بهم بگه داره میره مراسم احیا دید منم دارم گریه میکنم.بیچاره بابا،به خاطر عرفان که ناراحت بود منم که اونجوری دید اصلا یه حالی شد.دلم برای بابامم خیلی سوخت.
با شوخی گفت تو هم دلداری میخوای؟
اینو که گفتا نمیدونم چرا بیشتر گریه ام گرفت.بابا یه کم شونه هامو مالید و گفت امشب شبه گریه ست هرقدر خواستی گریه کن پسرم..فقط منو داداش عرفانت یادت نره...حسابی دعامون کن مخصوصا عرفانو.بعدم رفت مسجد.
دیشب دعا کردم که عرفان دیگه هیچوقت اینجوری گریه نکنه و مامانو یادش بره.شاید دعام غلط باشه ولی فقط دلم میخواد که عرفان دیگه اینقدر به خاطر مامان غصه نخوره.
دیشب خونه عموی بزرگم افطاری دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.عرفان اونقدر با پسرعموم و دخترعموم بازی و شیطونی کرد که خدا میدونه ولی خداروشکر کاری نکرد که بابا عصبانی شه.البته قبل رفتن بابا کلی سفارش کرد که شیطونی نکنه و مودب باشه.
وقتی بابا سفارش کرد بعدش عرفان گفت:اگه بچه خوبی باشم چی برام میخرید؟
بابا گفت:هیچی چون باید بچه خوبی باشی.اگه نباشی وقتی بر
گردیم تنبیهت میکنم ،عرفانم یه اخمی کرد و رفت.
بعدش بابا سرشو با تاسف تکون داد.می دونستم چرا،میخواست بگه اینم یکی دیگه از روشهای غلط تربیت مامانمه.اینکه عرفان برای خوب بودن باج می خواست .
ولی خداروشکر که بخیر گذشت و عرفانم کار بدی نکرد.
تو هفته اول ماه رمضون بود فک کنم،با دوستم قرار بود برم جایی برای همین بابا زودتر اومد خونه.آخه نمیشد عرفان و تنها گذاشت.
نزدیکای غروب بود که برگشتم خونه.خونه خیلی ساکت بود.رفتم بالا که برم تو اتاقم دیدم از اتاق عرفان صدای گریه میاد.سریع رفتم تو و دیدم یه گوشه کز کرده و داره گریه میکنه.نشستم جلوش گفتم:داداشی...چی شده؟چرا گریه میکنی؟
ولی جواب نداد.سرش تو زانوش بود و فقط گریه میکرد.
گفتم:ببینمت داداشی...بابا دعوات کرده؟آره؟
یهو بلند شد و پرید تو بغلم و گریه اش بیشتر شد.فک کردم حدسم درسته.بلند شدم رو تخت نشستمو همونطور که نازش میکردم گفتم:داداشی مگه چیکار کردی؟
گفت:هیچی؟
گفتم:پس چی؟
گفت:دلم واسه مامانم تنگ شده.
وااای اینو که گفتا قلبم درد گرفت.یهو یاد گذشته ها افتادم یاد سه سال پیش ،وقتی که مامان و عرفان از خونه رفتن.با اینکه اون روزا خیلی از الان عرفان بزرگتر بودم ولی یادمه خیلی اذیت شدم.یاد گریه های خودم افتادم.اون روزا بابا خیلی حواسش بهم بود،خیلی باهام حرف میزد و دلداریم میداد.
ولی حالا من و بابا هیچکدوم حواسمون به عرفان نبود.شاید چون فقط زبون دراز و شور و شیطنت کودکانش جلوی چشمون بود.
با دیدن اشکای عرفان یهو حس بدی که سالها پیش نسبت به مامان داشتم و دیگه برطرف شده بود دوباره برگشت.خیلی عصبانی بودم ازش.
اشکاشو پاک کردم و گفتم:داداشی مگه من و دوست نداری مگه بابایی رو دوست نداری؟...خوشحال نیستی پیش مایی؟
گفت:چرا ولی مامانمم میخوام.میخوام برم پیشش.
اونجا فهمیدم دلداری دادن کار خیلی سختیه چون نمی دونستم چی باید بگم که آروم شه.تازه خودمم داشت گریه ام میگرفت.
بابا کجا بود؟آرزو میکردم همون موقع بابا بیاد تو اتاق کمکم.
یهو با خنده گفتم:عرفان بابا کجاست؟می دونی؟
گفت:نمیدونم.
گفتم:میای بریم بترسونیمش؟ها بریم؟
اونقدر کوچولوی موذی شیطونی بود که از پیشنهادم ذوق کرد و چشمای اشک آلودشو پاک کرد وخندید ،منم خوشحال شدم که نقشم گرفت و حواسش پرت شد.
آروم از اتاق اومدیم بیرون. از بالای پله ها نگاه کردیم،تو آشپزخونه و پذیرایی نبود.رفتیم پایین تو هال و نگاه کردیم دیدم رومبل جلوی تلوزیون نشسته و همه حواسش به گوشیشه.به عرفان اشاره کردم که سرشو خم کنه و از اونور مبل بیاد منم از اینور..قیافش اینقدر باحال شده بود، موذی و هیجان زده.
وقتی رسیدیم سر جامون یهو باهم اومدیم بالا داد زدیم پخخخخ .
بابا بدجوری ترسید و گوشی از دستش افتاد، من و عرفانم شروع کردیم به خندیدم.
بابا با اخم خندید و یه بالش مبلو پرت کرد تو صورتم و گفت :ای موذیا الان حالتونو میگیرم.بعد بلند شد و دنبال عرفان کرد.عرفان یه جیغی از سر ذوق کشید و فرار کرد بابا هم دنبالش.منم نگاشون می کردم و از خنده غش کرده بودم بابا بلاخره عرفان و گرفت و شروع کرد به قل قلک دادنش.دیگه عرفان از خنده داشت بیهوش میشد.
بابا دیگه دید حالش داره بد میشه یه ماچ گنده کردش و ولش کرد.
عرفان با این کارم از فاز مامان اومد بیرون و تا موقع خوابم سرحال بود اما می دونستم اون گریه ها خیلی زود دوباره برمیگرده.تازه اگه این اولین گریه اش بود و قبل از این پنهانی گریه نکرده بود!!!!
وقتی عرفان خوابید رفتم پیش بابا و بهش گفتم که عرفانو امروز تو چه حالی دیدم.بابا خیلی ناراحت شد،حتی حس کردم بغضش گرفت.فک کنم اونم یاد روزای تلخ من افتاد و از اینکه قراربود دوباره تکرار شه دلش گرفت.
بهم گفت این بچه اینقدر مغرور و غده که تا حالا هیچی بروز نداده، آدم فقط شیطنتاو خوشحالیشو میبینه.
همونی که منم با خودم فکر میکردم.
ولی خیلی خودشو سرزنش کرد که همچین غفلتی کرده و حواسش به عرفان نبوده.
گفت:منو باش،مثلا موندم خونه که تنها نباشه.
بعدم گفت که از به بعد باید حواسمونو جمع کنیم. من بهش گفتم که امروز خودمم نزدیک بود گریه ام بگیره و بلد نیستم دلداری بدم ولی بابا گفت امروز که خیلی خوب حواسشو پرت کردی،با سکته دادن من