ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

عرفان خسته

هفته پیش فرشامونو داده بودیم قالیشویی.قرار بود فرداییش بیارن ولی چند روز طول کشید . تو خونه که فرش نباشه صدا انعکاس پیدا میکنه دیگه...دیگه شده بود سرگرمیه عرفان... اولش که کلی الکی فقط داد زد.... بعدم سوال کرد که چرا صدا اینجوری میشه؟

گفتیم چون فرش نیست صدا میپیچه. گفت میپیچه؟!!! بابا گفت یعنی اینکه میخوره به دیوارا بعد میخوره زمین بعد دوباره میخوره به پنجره هی شنیده میشه. یه کم فک کرد گفت فرشا بودن میخورد زمین دیگه هوا نمیرفت؟ بابا گفت نه دیگه.. نمیرفت.

دوباره گفت خب چرا؟ بابا یه کم فک کرد گفت چون لای پرزای فرش گیر میکرد.

یه کم باز فک کرد ولی دیگه خدارو شکر قبول کرد سوال نکرد.

 دیگه کلللی له شدیم تا کل خونه رو جارو و تی بزنیم.عرفانم هی میگفت منم میخوام تی بزنم به منم بدین .دیگه بابا تی و داد بهش خودش رفت چایی بیاره.

 من و بابا داشتیم چایی میخوردیم تی زدن عرفانم نگاه میکردیم.اونقد باحال بود.مححححکم تی و فشار میداد رو زمین به زور میکشیدبابا بهش گفت نمیخواد فشار بدی آروم بکش...دیگه یاد گرفت.بعد هر چند لحظه یه بار  داد میزد میگفت :بابا اینجوری خوبه ؟ حالا الکیا..میخواست صداش بپیچه

بعد میخواست تی و از یه دست بده دست دیگش، دسته تی محکم خورد تو کله ش بلند گفت آخ  داشت گریه ش در میومد.بابا بلند شد ببینه چی شده .رفت سرشو یه کم ناز کرد گفت چی شدی بابایی؟بده من دیگه خسته شدی..

چون بابا میخواست تی و بگیره ازش یهو خوب شد گفت نه نه هیچی نشد دردم نیومد.بعد سریع شروع کرد تی کشیدن باز. 

 یک دقیقه نشد دوباره همون کارو کرد دسته تی خورد تو کلش ولی ایندفه جیکش در نیومد فقط قیافش ناراحت شد، یه کم سرشو مالید دوباره شروع کرد تی کشیدن.من و بابا داشتیم منفجر می شدیم از خنده ولی به زور جلوی خودمونو گرفته بودیم  

من چاییم تموم شد برگشتم سرکارم .ولی ,تا من بلند شدم دیگه کار نمیکرد که فقط بازی میکرد،هی میومد تی و میزد به تی من بعد میگفت ببخشید ببخشید حواسم نبود.دیگه  یه کم جنگ تی کردیم که خیلی باحال بود ولی آخرا دیگه عرفان باز خل شده بود با تی میزد به پام  بعدم به زور بلند میکرد میخواست بزنه به لباسم.هی میگفتم نکن گوش نمیداد.

بابا هم سه بار با مهربونی بهش گفت که نکنه.ولی یه کم تی میزد دوباره شروع میکرد. بابا دیگه بلند شد گفت بده من تی و.

ولی نداد.. فرار کرد گفت نه نه دیگه خوب کار میکنم شیطونی نمیکنم. بابا رفت تی و ازش گرفت گفت برو تو اتاقت کار کن.کاغذارو جم کردی؟

 ولی اصلا جواب بابا رو نداد، اعصابش خورد شده بود.اومد طرف من میخواست تی و به زور ازم بگیره اونقد که پرروئه بابا دیگه صداش یه کم رفت بالا گفت: عرفان!!..بابا چی گفتم بهت؟!! 

با اخم و حرص پاشو کوبید زمین گفت خب باشه.بعدم رفت بالا.

چند دقیقه آرامش خوبی برقرار بودا ولی یهو صدای جاروبرقی  همه چی رو خراب کرد 

 بابا عصبانی داشت میرفت بالا دیگه سریع گفتم خودم میرم..بعدم دوییدم بالا اول جارو رو خاموش کردم.

آخه دیروزش کلی کاغذ خورد کرده بود ..یعنی کف اتاقش فرش شده بود از کاغذ. میخواست با جاروبرقی جم کنه ولی تیکه هاش بزرگ بود بابا گفته بود باید با دست جم کنی چون گیر میکنه تو جارو.کلی سر همین بحث کردن ولی آخرش قبول کرد گفت باشه با دست جم میکنم. ولی باز رفته بود جارو رو برداشته بود.

گفتم عرفان بابا داشت میومد بالا ها دیروز نگفت با دست جم کن؟  ولی انگار نه انگار گفت إإإ نکن امیر بدجنس... بعد میخواست روشن کنه باز. جلوشو به زور گرفتم گفتم عرفان نکن!! بابا عصبانیه ها..

گفت با دست نمیشه  خب.

چند تا کاغذ و جم کردم گفتم ایناهاش ببین خیلی هم خوب میشه.بیا با هم جم کنیم.

گفت نه من بلد نیستم تو خوب بلدی.خودت جم کن من تی بلدم... بعدم دویید پایین باز.ولی  بابا عرفان و دوباره  آورد تو اتاق.من داشتم جم میکردم کاغذارو بابا گفت بلد نیستی؟!! بشین اینجا نگاه کن داداش چیکار میکنه یاد بگیر...عرفانم  نشست رو تخت با اخم نگاه میکرد.

چند ثانیه بعد بابا گفت خب یاد گرفتی؟ حالا پاشو به داداش کمک کن.

گفت نخیرم بلد نیستم هنوز.

بابا اخم کرد گفت امیر بلند شو جارو ببر بیرون.بعد به عرفان گفت پس هروقت یاد گرفتی و اینا رو جم کردی پاتو از این در میذاری بیرون فهمیدی؟ 

با بغض گفت نخیرم  هیچوقت یاد نمیگیرم.

بابا گفت پس دیگه هیچوقتم بیرون نیا... همینجا بمون.

بابا اومد بیرون تا در و بست صدای گریه ش بلند شد. میخواست جم کنه پنج دقیقه م طول نمیکشیدا!!!الکی گریه میکرد.

واقعانم یه ربع نشد اومد پایین. ولی بعدش ....واای ...خیلی باحال بود... یه راس رفت سر یخچال پاکت شیر و ورداشت سر کشید!!!!!!!!!  جلوی بابا!!!!

یعنی منو بابا دهنمون وا مونده بود!!!!  منکه نزدیک بود بترکم از خنده  بابا هم نمی دونست بخنده؟! ،عصبانی شه؟!اصلا یه وضع عجیبی بودا.

پاکتو که گذاشت تو یخچال بابا گفت الان این چه کار زشتی بود کردی؟!!!

گفت خب من خستم الان .

بابا گفت یعنی چی خستم؟نگفتم دفعه دیگه ببینم یک روز حق نداری لب به شیر بزنی؟!!امیر تو هم یادت باشه عرفان فردا حق نداره شیر بخوره.

ناراحت گفت نه نه تو روخدا ...بابا گفت نه چی؟..چند بار گفتم نکن این کار زشتو؟

گفت من که می دونم زشته که ولی آخه امروز من کلی کار کردم خسته شدم کلی تی زدم ....یه عالمه کاغذ ریزه ریزو  جم کردم ...تازشم پویام ندیم بازیم نکردم.

یه بهونه هایی میاورد که...

بابا گفت وقتی می دونی زشته یعنی هیچوقت نباید بکنی.

گفت خب باشه دیگه نمی کنم قوله قول.  بابا گفت عرفان سر این کار چندبار قول دادی؟ فردا شیر نمی خوری تا تنبیه شی.

دیگه داشت گریه ش می گرفت گفت نه شما بدجنسید من همش کار کردم ضعیف شدم تازه شیرم نخورم  خیلی ضعیف میشم دیگه درس یاد نمیگیرم تازه تو اون تبلیغه باباجونه پسره بهش میگه آفرین شیر میخوری بعد شما نمیذارید، ..به بابا جون میگم .

بابا گفت چی میگی؟ میگی بچه بی ادبی شدم پاکت شیر و سر کشیدم؟ 

گفت نخیرم بی ادب نشدم. بابا گفت هیس..دیگه حرف نباشه... گریه ش گرفت یه کم گریه کرد ولی دیگه پویا دید و شبم بازی کردیم دیگه عادی شد ولی..ولی تا موقع خواب فک کنم اندازه دو برابر یه روز شیر خورد. حالا انگار یه روز میخواست شیر نخوره شیر خونش تموم میشد فردا صبحشم سر صبحونه شیر خورد چون بابا یادش نبود


و علی....علی هم یکشنبه هی می پرسید چی شد؟آخه جوابشو نمیدادم... الکی سرکارش گذاشته بودم.. شنبه شم که صدبار زنگ زده بود ببینه چی شده من جواب نداده بودم میخواستم اذیتش کنم یکم 

دیگه آخر سر  چپ نگاه کردم گرفتم چیه رفیق ناباب بعد گفتم ماجرا رو براش اولش که قاطی کرده بود  میگفت  ناظم آبرو نذاشته برام جلوی بابات ولی بعد آروم که شد گفت: صبر کن ببین فقط چه میکنم. هیچی... تو این هفته تا ناظم و میدیدیم دست مینداخت گردنم  

پست اضطراری

اسم این پست اضطراریه چون قراره من فقط آخر هفته ها پست بذارم ،وقتی دارم الان میذارم یعنی پس اضطراری بوده که اومدم.(مثلا اولین باره به غیر آخره هفته میام اینترنت)

امروز با اینکه من می دونستم کاری نکردم و برای بابا هم گفته بودم ولی داشتم می رفتم خونه باز یه کم استرس داشتم.تو مدرسه م بابا رو ندیدم.یعنی اصلا از قصد طرف دفتر نرفتم که یه وقت اومدن بابا رو نبینم. حالا بر عکس این علی.زنگ تفریحا می رفت بست جلوی دفتر وایمیستاد ببینه بابای من کی میاد

هی میگفتم ول کن دیگه چیکار داری حالا کی میاد؟

گفت میخوام ببینم از دفتر میاد بیرون عصبانیه یا نه هیچی دیگه هی استرس میداد.آخرم بابا موقع زنگ تفریحا نیومده بود که علی ببینه عصبانیه یا نه.

رفتم تو خونه بابا و عرفان داشتن درس می خوندن .سلام که کردم  فهمیدم بیچاره شدم چون بابا ناراحت یا عصبانی باشه از لحنش معلومه.قشنگ معلوم بود عصبانیه.

دیگه من کارامو کردم بعدم رفتم سر درسم ولی تمرکز نداشتم ول کردم درسو ،دیگه فقط منتظر بودم. چند دقیقه بعد بابا اومد اتاقم.اخماش بدجوری تو هم بود.چند ثانیه مکث کرد بعد گفت یعنی امیر حقته بزنم...

ولی حرفشو قطع کرد یعنی من دیگه داشتم سکته میکردم.ولی آخه کاری ام نکرده بودم ،واقعا نمی دونستم چی بگم.به زور گفتم بابا مگه ناظم چی گفت بهتون؟! عصبانی گفت ناظم چی گفت؟ هیچی... موقع کارنامه دادن کم تعریف کرده بود ازت، یه کمش جامونده بود خبرم کرد بقیه شو بگه!!!

من فک کردم بابا داره مسخره می کنه منظورش اینه که کلی پشت سرم بد گفته ولی سرمو بلند کردم بابا رو نگاه کردم یهو دیدم داره خندش میگره بعدم یهو زد زیر خنده. 

وااای یعنی من دیگه نفس راحت کشیدم ولی عصبانیم شدم گفتم باباااا  یعنی چی؟!!!!!

گفت  که هندسه هشت شدم آره؟!!!!

گفتم بابا شما که  اون روز پس گردنی زدید که..دیگه چندبار تلافی؟!! 

گفت کمت بود.دلم خنک نشده بود.خیلی حرصم دادی امیر

بعد دیگه جدی شدیم و  تعریف کرد که ناظم واقعا چیکار داشته:

خلاصه ش اینه که کلی ازم تعریف کرده تا آخرش بگه که علی دوست خوبی برای من نیست(آقا شهاب حق با شما بود)!!!!!!!!!!!!

من واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. گفتم یعنی ناظم مدرسه باید بگه که من با کی دوست باشم با کی نباشم؟!!!آخه یعنی چی بابا؟!!

بابا خودشم می دونه که علی واقعا بچه خوبیه.درسشم خوبه.حالا شاید در حد شاگرد اولی نباشه ولی جزو خوبای مدرسه ست..من از اول راهنمایی باهاش دوستم.بابامم پدر مادرشو میشناسه. حالا چون تو مدرسه دو بار دعوا کرده ناظم باید همچین چیزی بگه؟ !!!!!

گفتم  تازه دعوای ایندفه م  اون سومه شروع کرد وگرنه علی هیچوقت دعوا را نمیندازه شما که میشناسیدش ...ولی ناظم از هردو یه جور انضباط کم کرد.

بابا گفت من علی و میشناسم می دونمم که بچه خوبیه ولی تو دعوا هر دو طرف مقصرن.وقتی دعوا میشه که هر دو طرف بخوان، علی هم خواست که دعوا شد قبول داری؟

خب بابا راس میگفت چون منم به علی گفتم که کوتاه بیاد.اگه گوش کرده بود دعوا نمیشد .

گفتم قبول که دارم ولی بابا آخه بعضی وقتا...

گفت بعضی وقتا چی؟..همین بعضی وقتا کارو خراب میکنه دیگه...خدای نکرده تو یکی از همین بعضی وقتا یه اتفاقی بیفته دیگه کسی به بعضی وقتا بودنش کاری نداره.

بعدم درباره این گفت که دوستای خوب باید رو هم تاثیر خوب داشته باشن و...

بعد من پرسیدم که ناظم اینو گفت شما چی گفتید؟

گفت: از توجه و دلسوزیش تشکر کردم.

گفتم بابا تشکر کردین؟ باید یه چیزی میگفتید.الکی این همه استرس داد بهمون.بابا نمیدونید نامه رو چجوری داد که ... بابات نیاد اخراجی!!!آخه اینم حرفه؟اینهمه مردم آزاری کرده تشکرم کردین؟

دیگه قاطی کرده بودم نمی دونستم چی میگم...بابا یهو اخم کرد گفت چی؟چی گفتی؟اخراجه چی؟

وااای  حواسم نبود که پنجشنبه که به بابا گفتم قضیه رو این حرف ناظم و دیگه نگفته بودم که گفته بود بابات نیاد اخراجی...نمی دونم چرا نگفتم آخه خیلی فاجعه بود اون حرفش.

گفتم نه هیچی...ولی بعد دیگه گفتم اون حرف ناظمم.

یه کم بد نگاه کرد بعد گفت امیر سانسور خبریم یه مدل پنهونکاریه ها...

منم معذرت خواهی کردم گفتم دیگه تکرار نمیشه.

خلاصه که به خیر گذشت.خدا رو شکر.

+از همه کسایی که این روزا همرام بودن و راهنماییم کردن خیلی خیلی ممنونم

+فردا من می دونم و علی رفیق ناباب

+ناظما واقعا چرا اینجورین؟!

بازم پست این هفته م یه چیز دیگه بود ولی...بدبخت شدم ...

ای خدا این ناظم ما چرا اینجوریه ؟ چرا اینقد نامرده؟ یعنی بدبخت شدم رفته ولی واقعا هنوزم نمیدونم چیکار کردم که این بلا داره سرم میاد.الان یه نامه از ناظم برای بابام تو کیفمه و دارم سکته میکنم.

 اونقد قیافم تابلوئه بابام چند بار پرسیده چمه ولی من نگفتم هنوز بهش.

امروز زنگ تفریح آخر منو علی داشتیم از راه پله ای که میرسه به کتابخونه میرفتیم بالا و یکی از سومام داشت میومد پایین که تنش خورد به تنه علی....خیلی هم محکم خورد علی واقعا نزدیک بود بیفته واسه همین عصبانی شد برگشت گفت:هوی کوری؟.عینک بدم بهت؟! سومم برگشت و...

قبلش درباره این سومه بگم که از اون آدمای مسئله داره مدرسه ست.از این قلدرا که شوخیای مزخرف میکنن و همش درحال اذیت اینو اوننن.با علی هم یکی دوبار درگیر شده بود قبلا سر همین اذیتاش.

من گفتم علی بی خیال شو...ولی علی هیچ جوره راضی نشد آخه خب معلوم بود از قصد زده...هیچی دیگه درگیر شدن.منم میخواستم جداشون کنم ولی گوش نمیدادن  روانیا.از شانس بدمم زنگ چهارم داشتیم مدرسه م خلوت بود کسی نبود کمک کنه.آخر سر سومه علی رو هل داد علی افتاد زمین بعدم میخواست با لگد بزنتش ...خب من چیکار میکردم؟!! نمیشد وایسم نگاه کنم که رفتم جلوی سوم رو بگیرم ولی همون موقع ناظم سر رسید. یه داد زد دیگه هر سه تامون میخکوب شدیم.بعدم گفت هر سه تاتون دفتر.

تو دفتر که رفتیم به من  گفت که بگم چی شده؟ اصلا چرا به من گفت؟!!به من چه ربطی داشت چرا از من میپرسید؟!!!انگار من داشتم دعوا میکردم.حالا خوبه خودشم دید داشتم فقط جداشون میکردم.

هیچی دیگه منم ماجرا رو گفتم...یه کم چپ چپ نگاه کرد همه مونو بعد به من گفت برم سرکلاس.یعنی من دیگه فقط خداروشکر میکردم.یه ربعم از کلاس گذشته بود علی اومد.گفتم چی شد؟گفت هیچی بابا دو تا داد زد ولمون کرد دیگه..ولی خیلی عصبانی بود بدو بیراه میگفت به ناظمه آخه از هردوشون سه نمره انضباط کم کرده بود... دیگه خیال کردم تموم شد همه چی...ولی...

آخرای زنگ ناظم اومد سر کلاس گفت زنگ خورد بیا دفتر...یعنی من قلبم ریخت می دونستم یه بلایی قراره سرم بیاد ولی علی هی میگفت نه بابا حتما یه کار دیگه داره.

زنگ که خورد من و علی رفتیم دفتر،علی دم در وایساد من رفتم تو.

ناظمه با اخم یه نگاهی کرد بهم بعد یه کاغذ ورداشت شروع کرد نوشتن.من از استرس داشتم میمردم.برگه رو مهر و امضا کرد،داشت میذاشت تو پاکت گفت اینو میدی به پدرت..بعدم پاکت و گرفت طرفم گفت به سلامت.

یعنی خدایی نزدیک بود گریه م در بیاد.گرفتم گفتم این چیه آقا؟آقا به خدا فقط داشتم جداشون میکردم.قشنگ دو ساعت توضیح دادم آخرام دیگه به التماس افتادم ولی انگار با دیوار حرف میزدم اصلا گوش نمیداد همونطور مشغول کارای خودش بود.وقتی حرفم تموم شد فقط گفت شنبه پدرت نیاد اخراجی.. به سلامت...

من نمیدونم آخه چه هیزم تری به این ناظمه فروختم که اینجوری میکنه باهام؟اون از پارسال اینم از این...یعنی فقط منتظره یه جوری حالمو بگیره..آخه مگه چیکار کردم که اونجوری گفت؟!اخراااااج ؟!!! 

به خدا بابام منو میکشه الکی الکی...آخه من چجوری نامه رو بدم بهش؟!!چی بگم آخه؟!!!

 اونا دعوا کردن ازشون فقط انضباط کم میکنه بعد بابای منو میخواد مدرسه!!!!یعنی علی هر چی بدبیراه گفت بهش حقشه واقعا...ولی این علی....خودم میکشمش.هی گفتم ول کن، بی خیال شو.گوش نداد که...

قشنگ دارم روانی میشم.یعنی بابا بیچارم میکنه.نمی دونم واقعا چیکار کنم .ولی فک کنم نامه رو  همون شنبه صبح بدم.


عرفان و psp و عمو کیارش بدجنس

پنجشنبه هفته پیش، صبح من و بابا رفتیم دنبال عرفان . داشتیم میرفتیم من یه استرس بدی گرفته بودم. دوست داشتم اگه میشد بابا تنهایی بره دنبال عرفان، ولی نمیشد که...

ولی مثل بیشتر وقتا فکرام اشتباه بود.عرفان خوبه خوب بود حتی انگار ذوق داشت که میخواد بیاد خونه ولی من....نزدیک بود بازم خراب  کنم.نمی دونم چرا خداحافظی اونقد سختم بود؟!! شایدم بدونم...

سوار ماشین که شدیم عرفان  یه ریز حرف میزد.اول  کلی از مدرسه حرف زد بعدش پرسید عمو کوروش اینام هستن خونه باباجون یا نه ؟آخه داشتیم میرفتیم اونجا ...آخرسرم گفت:رفتیم خونه باید کللللی پلی استیشن بازی کنیما بابا آخه خیلی وقته بازی نکردم.

بابا با خنده یه نگاهی به من کرد و گفت باشه حالا فعلا که داریم میریم خونه باباجون،رفتیم خونه بازی می کنیم.

بابا برای این خندش گرفته بود که عرفان بازم psp و نشون نداده بود بعد داشت حرف پلی استیشن بازی کردنم میزد،اصلا انگار نه انگار نمی دونم چرا فک کرده بود که من به بابا نگفتم مامان براش pspآورده.دیگه معلوم بود نقشه داره.

رسیدیم خونه باباجون میخواست کیف مدرسشو بیاره تو بابا گفت بذار تو ماشین باشه وسایلت، ولی گفت نه میخوام بیارم.دیگه آورد با خودش تو.

خیلی خوش گذشت.همه دلشون برای عرفان تنگ شده بود آخه هفته پیشش نرفته بودیم اونجا.

وقتی رسیدیم خونه بدو اول رفت تو اتاقش.منم تو اتاقم داشتم لباس عوض میکردم یهو صدای دادش اومد گفت: کی رفته بود تو اتاق من.

هی داد میزد میپرسیدبعد یهو در اتاقمو هل داد با اخم نگام کرد عصبانی گفت: امیر بدجنس تو رفتی؟

حالا تو اون دو هفته یه بارم به من نگفته بود امیرا..همش صدام میکرد داداش،تا پاشو گذاشت خونه باز شدم امیر بدجنسولی خوب بود دلم برای امیر بدجنس گفتنش تنگ شده بود

من هی می گفتم :من نرفتم آخه تو اتاق تو چیکار دارم برم؟!!! ولی هی میگفت نه حتما تو رفتی...نمی گفتم چی شده که؟!!!

بابا بلاخره اومد چمدون عرفان  و گذاشت تو اتاق شنیده بود صدای عرفان و گفت: من رفتم بابا چی شده مگه؟

چند ثانیه ناراحت بابا رو نگاه کرد بعد گفت:چرا خرابش کردین؟لگومو چرا شیکستین بابای بدجنس؟ بابا یه لحظه انگار هنگ کرد لبشو گاز گرفت گفت آخ آخ آخ ببخشید،یادم رفت.بابا زودی برات درست میکنم دوباره.

ماجرا این بود که عرفان لگو جدیدشو نصفه درست کرده بود.بعد بابا  چند روز قبل داشته اتاق عرفان و تمیز میکرده میخواسته جابه جاش کنه، چون خوب وصل نکرده بوده خراب شده.میخواسته بعدا درستش کنه که عرفان نفهمه یادش رفته

عرفان اونقد عصبانی بود گفت نخیرم نمیخوام ،این یکی رو میخواستم خودم تنهایی درست کنم تا آخرش.

بابا گفت خب بازم تنهایی درست کن از اول عرفان بیشتر عصبانی شد گفت إإإ کلی زحمت کشیده بودم اون همه درست کرده بودم.

بابا هر چی میگفت راضی نمیشد باز یه اعتراضی میکرد بابا گفت خب الان من چیکار کنم عرفان؟

با اخم همونطور وایساده بود جلوشو نگاه میکرد انگار داشت فک میکرد منو بابا هم همونطور وایساده بودیم منتظر که دستور صادر کنهالبته به سختی چون داشت خندمون میگرفت از قیافش

بلاخره گفت خب باشه حالا بعدا درست میکنم دوباره اشکال نداره.الان بریم پلی استیشن بازی کنیم.بابا هم بغلش کرد بوسش کرد گفت آفرین پسر مهربونم.

بعد رفتیم تا شام پلی استیشن بازی کردیم که خیییلی کیف داد.بعد شام عرفان  گفت خب بریم بقیه بازی.

ولی بابا گفت که دیگه پلی استیشن بسه برو یه بازی دیگه بیار.گفت نخیرم من خیلی وقته اصلا  بازی نکردم باید بازم بازی کنیم.تو روخدا.

بابا گفت عرفان تو اصلا بازی نکردی؟ گفت نه دیگه نبودم که...بابا گفت یه ذره م بازی نکردی ؟  گفت خب نه دیگه از اینا نداشتم که اونجابابا اینجوری می گفت که عرفان اعتراف کنه ولی بازم هیچی

بابا گفت ولی  دیگه امشب پلی استیشن بسه برو یه چیز دیگه بیار.فردا بازی میکنیم بازم.

یه کم وایساد ناراحت نگاه کرد بعد گفت خب باشه ولی فردا دیگه باید خیلی بازی کنیما...بعدم رفت بالا.

عرفان که رفت بابا بهم گفت :پاشو برو بهش بگو psp تو بیاربه بابا نشون بده. هرچی میگم  که به روی خودش نمیاره موذی

رفتم تو اتاقش داشت لگوشو جمع میکرد بیاره پایین.گفتم عرفان psp تم بیار بابا ببینه.گفت باشه حالا میارم.بعد داشت میرفت.جلوشو گرفتم گفتم حالا میارم چیه؟میگم الان بیار.

گفت ببین دستام جا نداره دیگه.. بعدا میارم دیگه.

گفتم خب بده من اینارو تو pspرو بیار.گفت نه. گفتم چی نه عرفان میگم بده من برو بیار دیگه. کجاس اصلا من وردارم.

گفت تو روخدا نه داداش...نمیخوام به بابا نشون بدم اصلا.آفرین داداش تو هم نگو به بابا خب؟!!

گفتم چرا ؟نمیشه که نشون ندی؟ گفت داداش بابا از اینا بدش میاد بعدش ازم میگیره دیگه نمیده بهم .

 گفتم نه بابا میذاره به اندازه اینم بازی کنی.حالا کوش برو بیار. ولی واقعا  اصلا قصد نداشت  بیاره گفت نه نه من خودم یه کم بازی میکنم فقط قوله قول.بعد داشت میرفت پایین دیگه بازو شو گرفتم گفتم کجا میری عرفان؟ بابا منتظره الان..من بهش گفتم تو psp داری، میدونه، برو بیار. یهو قاطی کرد عصبانی شد هی میگفت امیر بدجنس چرا گفتی؟!!منم هی میگفتم خب بابا ازم پرسید نمیشد دروغ بگم که..ولی میخواست بزنه منویهو صدای بابا اومد گفت امیر..عرفان کجایید پس؟قراره من بیام بالا؟

اعصابم دیگه داشت خورد میشد ازش گفتم عرفان ول کن برو بیار دیگه.میگم بابا میذاره بازی کنی... بدو.

ناراحت نگام کرد گفت آخه نمیشه....گفتم چراااا؟گفت آخه ندارمش که الان گفتم یعنی چی؟ چی میگی؟ 

بابا دیگه صبرش تموم شد اونقد طولش داد این عرفان، بلاخره اومد بالا.گفت چی شده اینجا؟ولی هیچکدوم جواب ندادیم.بابا عرفان و نشوند رو پاش گفت برو کادوتو بیار بابایی ببینم چی داری.داشت گریه ش میگفت گفت ندارم دیگه.نیستش.

 بابا گفت عرفان فقط میخوام ببینم برو بیار.گفت نمیشه خب آخه اینجا نیستش که ...خونه باباجونه!!!!

من و بابا یه لحظه هنگ کردیم.من گفتم اونجا چرا؟ دیگه اعتراف کرد که اونجا قایم کرده که بابا نبینه ازش نگیره.میخواسته هر وقت رفتیم اونجا یواشکی یه کم بازی کنه

بابا گفت عرفان یواشکی؟نگفتم کار یواشکی رو بابا بعدش بفهمم عصبانی میشم؟

 گفت ببخشید بابا دیگه کار یواشکی نمیکنم!!!!!!

من و بابا هر دو تعجب کردیم.بابا که اونقد کیف کرد که محکم بوسش کرد گفت آفرین پسر خوبه حرف گوش کنم.

آخه عجیب بچه خوبی شده بود.عرفان و سریع معذرت خواهی کردن؟!تازه بدون یه ذره حاضر جوابی؟!!!!

البته دیگه قبلش کلی حاضر جوابیاشو به من کرده بود فک کنم حاضر جوابیش تموم شده بود.

دیگه بابا کلی حرف زد باهاش و قرار شد که مثلا هر قدر میخوادpspبازی کنه همون قدر باید کمتر پویا ببینه. اولش که اصلا قبول نمیکرد.ولی بابا گفت یا اینجوری یا اصلا دیگه از خونه بابا جون نمیاریمش خونه.

 یه کم گریه کرد ولی دیگه من گفتم که خب اینجوری که کلی میتونی بازی کنی اگه خونه بابا جون بود که فقط یه ذره میتونستی. دیگه قبول کرد آخرش.

بعد به عمو کیارش زنگ زدیم که فردا داره میاد استخر psp رم بیاره. زیر تخت عمو کیارش قایم کرده بود

فرداش عمو pspرو آورد ولی چجوری؟!!!کللللی عرفان و اذیت کرد. اولش گفت:آخ آخ یادم رفت ، جا گذاشتم. .بعدم که گفت آوردم هی نمیداد میگفت: خیلی باحاله مال خودمه نمیدم بهتآخر سرم که داد بهش روشن نمیشد.عرفان قاطی کرده بود نزدیک بود عمو رو بزنه میگفت خرابش کردی ولی گفت خراب چیه فقط یه ذذذرررره بازی کردم باتریش تموم شد. شارژم نکرده بود

ولی حالا اینا چیزی نیستکه موقع ناهار بابا رفته بود سفارش بده عمو باز شروع کرد گفت : عرفان psp تو بده من دوباره ببرم خونمون، ببری خونه کامران ازت میگیره ها!!

عرفان گفت نخیرم گفت که نمیگیره میذاره بازی کنم.

گفت: الکی میگه میخواد گولت بزنه که ببری خونه بعد ازت بگیره قایم کنه!!!

عمو کیارش وقتی میخواد اذیت کنه اونقد جدی حرف میزنه که....خب ما میشناسیمش میدونیم شوخی میکنه ولی عرفان خیلی بچست هزاربارم عمو گولش بزنه بازم باورمیکنه حرفاشو.

آروم گفت نخیرم میذاره ولی قشنگ معلوم بود باور کرده.من اومدم بگم: نه عرفان عمو الکی میگه ولی عمو نذاشت حرف بزنم.

گفت: نخیر نمیذاره.مگه میذاره تبلت بازی کنی؟! خب اینم مثل اونه دیگه. بعد با یه لحن خییییلی ناراحتی گفت: عرفان ببری خونه دیگه تمومه...دیگه... همون موقع بابا اومد عمو دیگه حرفشو قطع کرد ولی عرفان یهو گفت بابا psp مو میخواید بگیرید قایم کنید؟!

عرفان اینو گفت عمو خندش گرفت دیگه بابا فهمید باز عمو بدجنس شده چپ نگاه کرد به عمو...گفت نه.. بعد در گوش عرفان آروم یه چیزی گفت عرفانم با سر تایید کرد بعد با اخم به عمو نگاه کرد گفت عموی بدجنس دیدی گفتم؟!!!!

عمو با اشاره باز گفت نه نه داره گولت میزنه...

بابا گفت کیارش بسه.عمو هم خندید گفت ای بابا نمیذاری یه pspکاسب شم.یه ذره مونده بودا.... 

میخوام بگم بابا برای تولد عمو یه pspبراش بخره

+چقد طولانی شد!!!!!!ببخشید.