ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

شیراز95

ما هرسال عید میریم شیراز ولی امسال شیراز، با سالای پیش خیلی فرق داشت.بزرگترین فرقشم عرفان بود.

 عرفان دیگه مثل سالای پیش با بابا غریبی نمی کرد واسه همین بیرون رفتنا و گردشا خیلی بیشتر خوش میگذشت بهمون.یه فرق دیگه م نبودن مامان بود و اینکه من و عرفان شبا خونه بابابزرگ می خوابیدیم.

 اولش همگی رفتیم هتل ولی بعد بابا گفت که روزا همش میریم بیرون و گردش و دیگه از غروب باید بریم خونه بابابزرگ. عرفان که خیلی لجبازی کرد سر همین قضیه... یعنی اولش که میگفت چرا اومدیم هتل چرا نمیریم خونمون؟!! دیگه بابا براش توضیح داد و فهمید چرا ،ولی سر خونه بابابزرگ رفتن خیلی ناراحت بود و گریه کرد که بابا نمیاد.راستش خودمم راضی نبودم ...نه اینکه خونه بابابزرگ اینا بد بود یا خوش نگذشتا ولی خب  یه جوری بود دیگه عرفان راس میگفت ولی بلاخره هر طوری بود بابا راضیش کرد.

اما روز اول که رفتیم پیششون عرفان خیلی ...همش به من چسبیده بود و اصلا حرف نمیزد...مامانبزرگ بابابزرگ هرچی باهاش حرف میزدن و سوال میکردن جواب نمیداد منم هرچی میگفتم بازم جواب نمیداد دیگه رفتیم تو اتاق یه کم دعوا که نه  فقط یه چیزایی رو یادش آوردم دیگه کم کم عادی شد، از فرداییشم خیلی عادی شد.. دیگه همش حرف میزد و از مدرسه تعریف میکرد .

 بابابزرگم یه بار پرسید  عرفان الان دیگه همه حرفا رو یاد گرفتی؟ دیگه خوندن نوشتن بلدی؟

گفت نه همه رو که هنوز یاد نگرفتم "ط"دسته دار "ر"دسته دار اینا رو یاد نگرفتم!!!!  واای یهو هممون خندیدیم گفتم عرفان "ر" دسته دار چیه؟!!! گفت إإإ من چه میدونم هنوز که یاد نگرفتم  وقتی ام  میگفتیم  ر دسته دار نداریم میگفت نه خانممون گفته دیگه مامانبزرگم حروف و یه دور نوشت براش دیگه فهمید.

یه فرق دیگم این بود که امسال نشد درس بخونم چون سالای قبل که مامان بود خب من و بابا و عرفان میرفتیم بیرون و بعضی روزام من با مامان و عرفان بودم ولی دیگه از غروب میرفتم هتل پیش بابا و قشنگ درسمم میخوندم ولی ایندفه چون خونه بابابزرگ بودیم نمیشد درس خوند.یعنی میشدا ولی خب یه جور ضایه ای میشد دیگه..آخه بعد از این همه وقت قرار بود چند روز اونجا باشیم بعد میخواستیم درس بخونیم بد میشد یعنی اصلا بابا خودش گفت نمیخواد کتاب و پیک ببریم اونجا روزام که اونقد اینور اونور میرفتیم که اصلا معلوم نبود کی غروب میشه... بابا هم نمیگفت  یه کم بریم هتل که من درس بخونم یا عرفان پیک حل کنه  دیگه منم کلا بی خیال درس شدم  

بیرون رفتنام که خیلی خوب بود.جای همه خالی اولین جایی هم که رفتیم حرم بودکه اونجا یاد همه دوستای مجازیمم افتادم و نایب الزیارتون بودم اگه خدا قبول کنه. جای بعدی هم  ایران لند بود.همیشه که میرفتیم شیراز وقتی بابا از عرفان میپرسید که کجا دوست داره بریم همیشه اولین چیزی که میگفت ایران لند بود

تو این شهربازی یه عروسک دایناسور "تی رکس" هست که تقریبا اندازه واقعیه یه تی رکسه و وقتی روشنه سر و دمش بالا پایین میشه و صدای دایناسورم میده. اصلا معلوم نیست برای چی اینو ساختن وسط شهربازی آخه همه بچه های کوچیک ازش میترسن.عرفانم همیشه از این دایناسوره میترسید و همش میچسبید به من.وقتی روشن بود که اصلا طرفش نباید میرفتیم. ولی این بار که رفتیم تا دایناسوره رو دید  با ذوق دویید جلو البته خاموش بود ولی از خاموششم میترسید قبلا. 

گفتم عرفان نمیترسی؟!!!

 اخم کرد گفت نه!!!مگه ترس داره عروسکه دیگه واقعی نیسکه!!!

بابا گفت  پسرم مدرسه میره دیگه بزرگ شده ..معلومه نمیترسه!!!

گفت من قبلانم نمی ترسیدم که ...چون سرش نخوره به ما میگفتم که نریم پیشش!!!!

قشنگم یادش بود که چقد میترسید و همش میگفت بغلم کن ولی دوباری که رفتیم هیچوقت روشن نبود که ببینیم از روشنشم نمیترسه یا نه؟!!فک کنم دیگه فهمیده بودن ترسناکه روشنش نمیکردن. 

نمره 19 مسافرتم که با ارفاق بیستش کردم به خاطر شب یکی مونده به آخر بود،یعنی آخرین شبی که قرار بود خونه بابابزرگ اینا باشیم.

اولش نمیخواستم بنویسم ولی دیگه...

وقتی غروب من و عرفان رفتیم خونه بابابزرگ ، مامانبزرگم گفت که دایی زنگ زده گفته امشب بریم خونشون!!! 

من فقط تعجب کردم ولی  عرفااان....یهو اصلا یه جور عجیبی شد.انگار که خیلی عصبانی باشه ولی بغضشم گرفته بود.

گفتم چیه عرفان؟ بلند گفت: من که نمیام!!! از قصد بلند گفت که مامانبزرگ بابابزرگ بشنون. من اخم کردم لبمو گاز گرفتم گفتم :هیس ...

ولی دیگه شنیده بودن.بابابزرگم پرسید چرا ولی جواب نداد فقط با اخم جلوشو نگاه میکرد.

واقعا نمی دونم دایی چیکار کرده بود و چیا گفته بود که عرفان بعد اون همه مدت بازم اینجوری میکرد،عرفانی که اصلا کینه ای نیست و زود با همه آشتی میشه!!!

 هر کاری کردم به جای اینکه وضع بهتر شه هی بدتر میشد ..دیگه شروع کرد گریه کردن و میگفت اصلا بیا بریم پیش بابا!!!مامانبزرگ بابابزرگم خیلی تعجب کرده بودن از من پرسیدن که چشه؟!!! ولی من گفتم نمی دونم....نمی دونم چرا؟نشد بگم...ولی خیلی اشتباه کردم،اگه از اول میگفتم اونجوری نمیشد.

بابزرگ بغلش کرد گفت  چی شده ؟ 

با گریه گفت میخوام برم پیش بابام .

بابزرگ گفت فردا میری دیگه؟ ولی هی میگفت نه امشب میخوام پیش بابام بخوابم.

بابابزرگ بهش گفت باشه از خونه دایی میبرمت پیش بابات ولی  میگفت همین الان میخوام برم.

دیگه هرجور بود آرومش کرد ولی بازبغض داشت. یه کم بعدم دوباره اومد پیشم ..هی میگفت امیر بیا بریم پیش بابا توروخدا... منم کلا اعصابم خورد شده بود.. از همه چی... از دایی، از کارای عرفان ،دیگه قاطی کردم،یه ذره سرش داد زدم...

  دوباره گریه ش گرفت رفت تو اتاق،منم دیگه سراغش نرفتم.

موقع رفتن خونه دایی که شد رفتم تو اتاق حاضر شم دیدم نیست.مامانبزرگم گفت که رفته حیاط ولی رفتم حیاط دیدم اونجام نیست خیلی هول شدم رفتم تو گفتم نیستکه!!! بقیه جاهارم گشتیم دیدیم راس راسی نیست.یعنی من داشتم سکته میکردم واقعا. بابابزرگم سریع حاضر شد گفت  بریم دنبالش.رفتیم بیرون تو کوچه رو  گشتیم ولی نبود.دیگه برگشتیم تو خونه با ماشین رفتیم دنبالش .

بابابزرگم هی میگفت نترس هیچی نمیشه حتما یه ماشین گرفته رفته هتل ولی من قلبم داشت میومد تو دهنم.

بعد بابابزرگم پرسیدکه قبلانم اینجوری کرده یا نه؟ بعدم گفت حتما یه چیزی شده و باز از من پرسید منم دیگه گفتم...خیلی ناراحت شد..بعدشم گفت من از شما پرسیدم باید همون اول میگفتی.

یه ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، بابا بود.من هول کرده بودم میخواستم جواب ندم ولی بابابزرگ گفت شایدعرفان رفته پیشش  که زنگ زده ،جواب بده.واقعانم همین بود بابا گفت عرفان پیششه و بعدم گفت از مامانبزرگ بابابزرگ معذرت خواهی کنم و برم هتل منم گفتم که نزدیکم.

یه نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم ولی دیگه تا برسیم یه ریز تو دلم بدوبیراه میگفتم به عرفان.بابابزرگمم تا برسیم هتل همش  هی نصیحت و سرزنش میکرد که اگه زودتر میگفتم اینجوری نمیشد. منم هی حرصم از عرفان بیشتر میشد سر  همین.یعنی دلم میخواست  بابا عرفان و زده باشه له کرده باشه اونقد که عصبی بودم ولی وقتی بابا درو باز کرد و دیدم عرفان تو بغلشه دیگه بدجور قاطی کردم داد زدم:کجا رفتی ها؟ ولی حتی سرشو از رو شونه بابا بلند نکرد بابا هم هی میگفت آروم باشم برم تو اتاق تا بعد ولی من اصلا نمیدونم چم شده بود،جوش آورده بودم  بلندتر داد زدم  یه کمم  بدوبیراه گفتم .

بابا هم دیگه عصبانی شد سرم داد زد که ساکت شم منم رفتم تو اتاق  و مثل بچه ها فقط گریه  میکردم.

ولی وقتی عرفان خوابش برد بابا اومد پیشم و...دیگه آروم شدم.

اینا رو نوشتم که یادم بمونه وقتی بزرگتر سوال میکنه همون اول جوابشو بدم، طفره نرم.

+قرار بود این هفته عرفان کلا از همه چی محروم باشه که تنبیه شه ولی درس من نجاتش داد.چون بابا که سرکاره و اگه  قرار بود عرفان کل روز از همه چی محروم باشه دیگه منو ول نمیکرد،منم که درس دارم نمیشد برای همین محرومیتش از بعد از اومدن باباست


اولین پست 1395

سلام به همه دوستان.خب این اولین پستیه که سال1395 میذارم پس اولش سال نو رو با کلی تاخیر و  با عرض معذرت به اونایی که تبریک نگفتم  و اونای که گفتم دوباره،تبریک میگم.ان شاالله که سال خوبی برای همه باشه و تعطیلات تا الان به همه خوش گذشته باشه.

به ما که تا الان خیلی خوش گذشته خداروشکر(با مثلا 1نمره ارفاق 20 بوده) ولی از اینجا به بعدش و خدا میدونه..چون از وقتی که تعطیل شدیم و بعدشم رفتیم شیراز و دیروز صبح برگشتیم ، تا همین الان که دارم این پست و مینویسم لای کتابامو باز نکردم..یعنی هیچیااااا..عرفانم فک کنم کلا سه چهار صفحه پیکشو حل کرده.پس... از فردا قراره خونه ما بشه کتابخانه خصوصی..من درس بخونم عرفانم پیک حل کنه، ولی فقط قراره چون از فردا بابا میره سرکار و...عرفانم حتما میشینه پیک حل میکنه و میذاره منم درس بخونم 

آخه نمی دونم این عرفان از کجا این تو ذهنش هست که تو تعطیلی نباید درس خوند یا مشق نوشت.تو عیدم مثل پنجشنبه جمعه ها حاضر نبود پیک حل کنه.پیکشو که از مدرسه گرفته بود، بابا هر بار میگفت برو بیار یه کم انجام بدیم میگفت: نه خانممون گفته این تکلیف عیده، هنوز که عید نشده که... یه هفته قبل عید که اینو میگفت... بعد عیدم بابا میگفت برو بیار میگفت: نه الان تعطیلیه تو تعطیلی که نباید درس خوند باید فقط بازی کرد. دیگه بابا کلی باهاش حرف زد و توضیح داد بلاخره یه کم راضی شد رفت آورد حل کرد..  و لی دیگه خلاصه تا خونه بودیم واقعا همش بازی کردیم و عید دیدنی رفتیم.

موقع شیراز رفتنم باز ماجرا داشتیم سر جمع کردن وسایلش. 

اومد گفت: بابا ایندفه دیگه میخوام پلی استیشنمو بیارم.

بابا فقط گفت:عرفان؟!!!!!

موذی خندش گرفت  معلوم بود الکی داشت مسخره بازی در میاورد با خنده گفت: خب باشه ولی psp مو باید بیارما..باشه بابا؟توروخدا...

بابا گفت:عرفان قبلا نگفتم آدم میره سفر چیکار کنه؟میره  کلی گردش و تفریح کنه نه psp بازه کنه.اصلا وقت نمیشه اینو بازی کنی.

گفت چرا میشه مثلا قبل از خواب یه کمی بازی میکنم بعدش میخوابم...

خلاصه باز شروع کرد هی بابا هر چی میگفت کم نمیاورد یه جوابی میداد آخر سر بابا گفت باشه بیار...بابا حرفش تموم نشده بود ولی عرفان نفهمید گفت هوراااا آخ جون..... بعد داشت میدویید بره  ورداره ، بابا بازوشو گرفت گفت  وایسا وایسا بیار ولی جای شهربازی بیارا.. عرفان گفت:یعنی تو شهربازی بازی کنم؟!! 

بابا گفت: نخیر یعنی اونجا هروقت منو داداش رفتیم شهربازی تو بمون اینو بازی کن

گریه ش داشت درمیومد هی میگفت نه ..آخه چرا نمیشه یه کمم از اینا بازی کنم؟ ولی بابا دیگه فقط همینو میگفت..بلاخره کم آورد قبول کرد نیاره.

ولی داشتیم راه میوفتادیم بابا رفت اتاقش که چمدونشونو بیاره دید پیکش رو میزشه، ورنداشته..گفت عرفان داشتی پیکتو جامیذاشتی که پس چیرو جم کردی؟!!! بعد میخواست بذاره تو کیف عرفان سریع رفت از دست بابا کشید گفت: نه اینو نمیخوام بیارم!!!! بابا گفت یعنی چی نمیخوام بیارم؟!!! گفت:خب اونجا وقت نمیشه که،همش بیرونیم گردشیم نمیشه انجام بدم..اومدیم خونه مینویسم 

واای من بدجور خندم گرفته بود خیلی موذیه...بابا هم خندش گرفته بود ولی دیگه جدی شد گفت این تکلیف مدرسته، درستو که باید انجام بدی.

گفت نخیر شما گفتید که اصلا وقت نیست همش گردش میریم.خب وقت نمیشه دیگه.

بابا  در کیفو باز کرد گفت بیا بذار تو کیف بریم داره دیر میشه..بجنب. بعدشم به من گفت وسیله هارو ببرم پایین منم دیگه رفتم نفهمیدم چی شد ولی دوباره که داشتم میرفتم بالا ،عرفان با کیفش داشت میومد پایین اخم کرده بودگفتم چیه؟ ولی جواب نداد رفت...رفتم بالا بابا گفت یعنی یه بار نشد قبل سفر این با من یکی به دو نکنه. گفتم چی  شد؟!! بابا گفت هیچی میگه پیکو بیارم پس وقت هست psp رم باید بیارم. 

دیگه معلوم بود بابا دعواش کرده چون تا فرودگاه یه کلمه م حرف نزد همونطور اخم کرده نشسته بود. ولی دیگه اونجا منتظر بودیم بابا باهاش حرف زد زود آشتی کرد بعدم شروع کرد به حرف زدن و سوال کردن که چرا با ماشین نمیریم؟ ما گفتیم چون راه طولانیه ولی گفت نه  چرا با ماشین با هواپیما نمیریم!!!! مثل اون فیلمه که همه ماشینا تو هواپیما بودن.هواپیما خیلی بزرگه کلی ماشین توش جا میشه.

+ولی...ولی آخرش واقعا وقت نشد من درس بخونم یا عرفان  پیک حل کنه.دیروزم که تازه ازسفر برگشته بودیم...امروزم مهمون داشتیم.هیچی دیگه...کلا هیچی 

+یه پستم درباره سفرمیذارم.هر وقت وقت بشه.


خرید

دیروز رفته بودیم خرید.یعنی قشنگ چهار پنج ساعت بیرون بودیم.من و بابا تو نیمساعت خرید کردیم بقیه پنج ساعتم عرفان...یعنی من دیگه داشت اعصابم خورد میشدازش هرچی رو انتخاب میکردیم میگفت خوب نیست بعد بین هر ده تا یکی رو که قبول میکرد و من و بابا خوشحال می شدیم تازه میرسیدیم به رنگش.هی میگفت این رنگش خوب نیست.. این رنگش خوبه ولی عکسش باید آبی باشه...این نوشتش چرا سبزه باید زرد باشه....یعنی  دلم میخواست ...

تازه موقع خریده منو باباهم اظهار نظر میکرد میگفت این رنگش خوب نیست امیر اینو نخر.

واای بابا  یه لباس و پوشیده بود امتحان کنه گفت این خوب نیست بابا ...به شما نمیاداصلا...مگه نه امیر؟!!   فروشندهه که دهنش باز مونده بود  خندش گرفته بودبه بابا گفت ماشاالله چه پسر صاحب نظری دارین. 

اومدیم بیرون عرفان گفت صاحب نظر یعنی چی ؟منم اعصابم خورد بود گفتم یعنی فضول.خیلی ناراحت شد اخم کرد بابا دعوام کرد گفت امیر؟!!نه پسرم یعنی اینکه درباره هرچی یه نظری داری همینکه میگی لباس خوبه یا بده. با اخم یه کم هولم داد گفت امیر بدجنس چرا الکی میگی؟!!.بعدم رفت اون یکی دست بابا رو گرفت که پیش من راه نره.ولی  خب راس گفتم دیگه.

 آخه خود من بچه بودم اصلا کاری به لباسام نداشتم هرچی میخریدن می پوشیدم دیگه ولی این فسقلی...،بابا هم نمی دونم چرا اینقد حوصله به خرج میداد.

یواش گفتم بابا همینارو بخرید دیگه واسش حالا چه فرقی میکنه رنگش؟!! ولی بابا گفت می دونی که تا خوشش نیاد نمی پوشه ،لجبازیه بعدش سختتره.

 بابا میگه باید براش یه طراح لباس استخدام کنم.ولی من میگم طراح لباسم دو روزه از دست عرفان فرار میکنه.  

آخرسر گفتم بابا سوئیچ و بدین من برم تو ماشین. عرفان گفت کجا میری؟ بابا سوئیچ و داد گفت داداش خسته شده دیگه اینقد طولش دادی.داشتم میرفتم دستمو چسبید گفت نه نه توروخدا وایسا خب بگید کدوم خوبه دیگه.گفتم عرفان بیستارو من و بابا گفتیم خوبه...گفت خب یکی دیگه بگید الان میخرم. بابا از پشت ویترین سریع یه لباس و نشون داد گفت این خوبه؟ ...عرفان دستمو سفت گرفته بود،منو کشید گفت داداش بیا.. دیگه منم رفتم نگاه کرد گفت آره خوبه!!! من وبابا تعجب کردیم بابا که ذوق کرد سریع گفت پس بریم بخریم.ولی رفتیم تو ،فروشنده رنگای دیگه رو که آورد باز شروع کرد ...منم گفتم بابا من رفتم. از مغازه اومدم بیرون داشت دنبالم میومد ولی بابا نذاشت... منم رفتم تو ماشین .قشنگ یک ساعت بعد اومدن.عرفانم قهر بود باهام.رفتیم خونه ام وقتی بابا گفت لباساتو نشون بده به داداش گفت نمیخوام.دیگه بابا باز گفت می دونی قهر کار زشتیه و منم گفتم برو بیار و بوسش کردم دیگه آشتی کرد رفت آورد.

شبم بابا درباره مسافرت حرف زد. قرار شد بریم شیراز. فک نمی کردم  امسالم عید بخوایم بریم شیراز.امسال که دیگه عرفان پیشمونه و مامانم نیست.یه کمی هم بحثم شد با بابا...بحث که نه یه کم حرف ...ولی دیگه قانع شدم.

خلاصه اینکه از سوم عید میریم شیراز.

+پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم به همه


چهارشنبه سوری دعوایی

ما شبای چهارشنبه سوری اصلا برنامه بیرون رفتن و ترقه و آتیش بازی نداریم عوضش هر سال خونه یکی از فامیلا جمع میشیم که خیلی هم خوش میگذره همیشه.

دیشب همه خونه بابابزرگم بودیم.وقتی رسیدیم اونجا در کمال تعجب دیدیم که عمو کیارش خونه ست!!!! آخه عمو کیارش همیشه شبای چهارشنبه سوری یه سر با دوستاش میره آتیش به پا میکنه بعد میاد مهمونیچند سال پیشم میخواست منو قاچاقی با خودش ببره ولی من نرفتم،بابام میفهمید هیچی دیگه ولی خدایی واقعا خطرناکه ...پارسال یکی از همکلاسیام بدجور داغون شدنزدیک بود بمیره راس راسی 

ازش پرسیدم عمو نرفتین بیرون؟!!! گفت نه بابا مگه مامان گذاشتهی سفارش پشت سفارش ولی اصلش آخر شبه

با اینکه آخر شب خودش برنامه داشت ولی طاقت نداشت ، از بیرونم که هی صدای بمب و ترقه میومد..یهو بلند شد گفت نه اینجوری نمیشه..باید یه حرکتی بزنم

بعدم گفت هروقت تک انداختم به همه بگو بیان پشت پنجره تا یه وقت کسی صدمه نبینه  البته اینو واقعی نگفتا..مسخره کرد

پنج دقیقه بعد تک انداخت و منم گفتم و همه رفتیم پشت پنجره.چند ثانیه بعد تو حیاط پنج تا آبشار روشن شد...خیلی باحال بود...بچه ها که از ذوشون جیغ کشیدن و دوییدن  برن تو حیاط دیگه بقیه ام دنبالشون  رفتن.یه کمم تو حیاط نگاه کردیم و بچه ها یه ریز جیغ زدن.خلاصه که خیلی باحال و جالب بود

ولی بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که یهو صدای جیغ زهرا تا پایین اومد.زهرا دختر عموم تقریبا سه سالشه داداششم طاها دو سال از عرفان کوچیکتره.

یه کم بعده صدای زهرا صدای گریه طاها که بلند شد دیگه عمو کوروش بلند شد بره بالا ببینه چه خبره ، بابای منم بلند شد آخه هر سه تاشون بالا بودن.رفتیم تو اتاق دیدیم زهرا و طاها دارن گریه میکنن عرفانم بغض کرده . زهرا تا باباشو دید گفت: طاها منو زد.

عمو کوروش عصبانی گفت طاها؟!! چرا آبجی رو زدی؟ ها؟ ولی جواب نمیداد بازوشو گرفته بودفقط گریه میکرد. بابا به عرفان گفت: عرفان..تو بگو چی شد؟...عرفان ناراحت و با بغض اومد حرف بزنه یهو طاها با حرص پرید رو عرفان!!! عرفانم یه جیغ بنفش کشید که گوشامون سوت کشید بعدشم بلند زد زیر گریه عمو سریع طاها رو گرفتا ولی بازم دیر بود ،دیگه بازوی عرفانو گاز گرفته بود

دیگه هر سه تاشون گریه میکردن اصلا یه وضی شده بودا

عمو گفت طاها؟!!! چه کاری بود؟چرا گازش گرفتی؟!! طاها با گریه گفت :اون اولش منو زد

اصلا معلوم نبود چی به چیه؟ کی کی رو زده!!! تا حالا دعواشون نشده بود، اولین بار بود!!

وای بابا اینو شنید با اخم گفت عرفااان؟!!آره؟! ...ولی جواب نداد بازوشو گرفته بود فقط بلند گریه میکرد بعدم سریع اومد تو بغل من گفت آی داداشی دستم...بابا دیگه عصبانی شد گفت ساکت شو ببینم جواب منو بده..چرا زدیش؟! بازم که جواب نداد بابا دستشو گرفت میخواست از بغلم در بیاره ولی عمو جلوشو گرفت گفت الان ولش کن بذار گریه شون تموم شه...بعد زهرا رو بغل کرد طاهارم دعوا کرد که بره پایین.

اونا که رفتن بابا چند ثانیه با اخم عرفان و نگاه کرد بعد گفت: عرفان..منو نگاه کن ببینم..

عرفان باز فقط گفت :دستم.اونقد که گریه میکرد بابا نشنید صداشو.گفت: گریه نکن ببینم چی میگی؟ من گفتم :بابا میگه دستش درد میکنه.

بابا گفت بیا اینجا ببینم چی شدی؟  دیگه بلند شد از بغلم.بابا آستینشو که زد بالا دیدیم خدایی طاها بدجوری گازش گرفته.حق داشت اونجوری گریه میکرد.

منو بابا تا دستشو دیدیم یهو  با هم گفتیم: اوه اوه...اینجوری گفتیم گریه ش دو برابر شد...بابا بغلش کرد گفت هیس هیچی نشده الان خوب میشه...بعد شروع کرد آروم ماساژ دادن عرفانم هی آی آی میکرد. بابا با اخم گفت ببین چیکارمیکنید؟!!! بابا بغلش کرد گریه ش کم شد  گفت من نکردم که... طاهای بدجنس کرد...بابا گفت تو چیکار کردی که طاها کرد؟ها؟چرا زدیش؟

دیگه شروع کرد تعریف کردن گفت:من همش داشتم براش می نوشتم  رو تخته..هر چی میگفت مینوشتم بعدش زهرا اومد پاک کرد طاهای بدجنس هولش داد ولی من هیچی نگفتم که به زهرا.خب زهرا کوچولوئه من گفتم که اشکال نداره بازم مینویسم ولی دوباره که پاک کرد طاهای بدجنس زدش زهرا هم جیغ زد گریه کرد دردش اومده بود خب...بعد ساکت شد.

بابا گفت: خب بعدش؟  گفت خب طاها کار بدی کرده بود زهرا رو زده بود دیگه.زهرا کوچیکه.

بابا گفت: عرفان..طاها کار بد کرد زهرا رو زد بعد تو چیکار کردی؟

گفت:منکه گازش نگرفتم که.درش نیومد خیلی.. زود خوب شد ولی من خیلی دردم اومد. تا فردام همش درد میکنه کمبود میشه الانم خوب نشد اصلا..بعد دوباره گریه ش زیاد شد.هی طفره میرفت که نگه طاها رو زده  بابا عصبانی گفت خیله خب بسه دیگه..هیس..الکی گریه نکن.بلند شو .

بعد دستشو گرفت که بریم پایین.همونطور آروم آروم گریه میکرد.

رفتیم پایین اون دوتا دیگه آروم بودن عمو کوروشم اومد دست عرفان و که دید طاها رو تهدید کرد طاها هم بغض کرد رفت بغل مامانش.مامانشم باز دعواش کرد که گاز گرفته.آخرسر بابا جونم هردوشونو بغل کرد یه کم حرف زد باهاشون بعدم آشتیشون داد.

موقع برگشتن تو ماشین ساکت بودیم ..یه کم بعد عرفان گفت:بابایی عصبانی هستید؟

عرفان هر وقت شک داشته باشه که وقتی برسیم خونه بابا قراره تنبیهش کنه یا نه می پرسه..دیشبم چون بابا چند دقیقه بغلش کرده بود و آخر سرم با طاها آشتی شدن شک داشت. بابا اخم کرد گفت:عصبانیم خیلی هم عصبانیم...عرفان ناراحت گفت آخه چرا؟من که دیگه پسر خوبی شدم..بابا جونم بوسم کرد گفت آفرین پسر خوبم...مگه نه امیر؟!گفتم آره. 

ولی معلوم بود بابا واقعا دیگه عصبانی نیست چون عصبانی باشه اصلا جواب نمیده فقط میگه ساکت.

بابا گفت: پس خودت می دونی امشب چقدر پسر بدی بودی آره؟ گفت خب منکه نمیخواستم بشم که، طاها شد بعد منم یه کم شدم دیگه...بعد انگار منتظر بود بابا یه چیزی بگه ، وقتی هیچی نگفت منو صدا کردگفت امیر...ولی بابا  دیگه گفت هیس ساکت دیگه.

 وقتی رسیدیم با بغض بدو رفت تو اتاقش.چند دقیقه بعد بابا رفت پیشش ،در اتاقو باز کرد چراغ خاموش بود  بابا چراغو که روشن کرد گفت بابا من خوابم میاد دیره باید بخوابم   ولی بابا  در و بست  که حرف بزنه باهاش. دیگه نشنیدم چی گفتن ولی می دونستم بابا دیگه تنبیهش نمیکنه چون خدایی طاها خودش حسابی حسابشو رسیده بود.دیگه تنبیه شده بود.


تعطیلات قبل از عید

خب بلاخره تعطیلات  قبل از عیدم شروع شد و از فردا بازم من می مونم و عرفان و سفارشات بابا.سخت ترین سفارش بابا هم این بود که نذارم دستش همش psp باشه.البته خودش کلی باهاش حرف زده و کلی قوله قول گرفته که به اندازه بازی کنه و به حرف منم گوش بده ولی...هیچی دیگه... از فردا منم و قوله قولای عرفان خدا به خیر بگذرونه فقط...